‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آدم‌ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

از پسِ هم

می گذریم. می گذرم. خیلی ساده. تحمل می کنم تا این روزها هم تمام شود. هرچند می دانم وقتی این ترم هم تمام شود دیگر برایم ارزشی ندارد که چه گذشته و چه بر ما رفته. من با تمامِ وجود پای حرف هایم می‌ایستم. تو می‌مانی گل های رزِ  سرخابی‌ات. به ما که ربطی ندارد. تو هم که دوست داری. فکر می‌کردم اوضاع بهتر شده و هم‌کلاسی هایم بزرگ. -تو استادی؟ - اما درست لحظه ای که فکر می‌کنی همه چیز درست شده یکی از راه می‌رسد و گند می‌زند. به همه چیز. اعصابت. می‌سوزیم ما. می‌گذریم ما. می‌میریم ما و فردایی نداریم. تنها چیزی که داریم همان است که از قبل داشتیم. تو که به ما چیزی اضافه نکردی.
برای تو که فرقی ندارد. فقط کم مانده شوخی دستی کنی. نه انقدر هم بد نیستی. ته دل برایت احترام قایلم. اصلا نمی دانم این چه مرضی است که این روز با هر که به مشکل می خورم ته دل دوستش دارم و دلم برایش می سوزد. می سوزد. این فرصت های کوتاه هم می‌گذرد. زود باش. حواست باشد. روزی می رسد و آنقدر می‌دویم و نمی‌رسیم. فعلا پشتِ همان تریبون بنشین و استادی‌ات را بکن. ما را چه به نقدِ تو. صفحه ها از پسِ هم رد می‌شود و هیچ کدام را نخوانده‌ای. نمی ایستم. چند ساعت اعصاب را خرد کردی و آخر هم نفهمیدم ناراحتی یا نه. فقط حواست به پفیوزهای اطرافت باشد. گذشتن. گذشتن. خیلی وقت‌ها کمک بوده. رد می‌کنم. رد نمی کنی. ول کل جانِ مادرت با آن اسم عجیب‌ات! ول کن تا این کلمات گنگ هم تمام شود و اردیبهشت ماهِ خوبی بماند.

... راستی مگر اردیبهشت ماهِ خوبی بود؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

دنیا جای امنی برای تنهایی نیست

نگاهی به رمانِ «هست یا نیست؟»، نوشته‌ی سارا سالار/ نشرچرخ ۹۲

داستان درباره‌ی زنی است که دارد از روزهای جوانی‌اش فاصله می‌گیرد و گذشته را مرور می‌کند و در لحظات امروز، اسیر روزهای رفته است و اتفاقاتی که دیگر تکرار نخواهد شد.
داستان با دو روایت پراکنده‌ی زنی در باشگاه ورزشی و همان زن در فرودگاه شروع می‌شود. دو روایت همزمان و موازی پیش می‌رود. یکی در امروز. دیگری در گذشته. هرچه جلو می‌رویم شخصیت‌ها یکی‌یکی وارد می‌شوند و برای خود هویتی تعریف می‌کنند. اتفاقاتِ گذشته با سرعت بیشتری پیش می‌رود و از فرودگاه شروع  می‌شود و به اصفهان می‌رسد و بعد هفت شب در بیمارستان. در بیمارستان شخصیت ها تا حدودی به هم ریخته می‌شوند اما هرچه جلوتر می‌رویم آدم‌های فرعی و نسبت هایشان را می‌شناسیم و البته شخصیت‌های مهم‌تر را پیدا می‌کنیم.


در ادامه (یک چهارم اول داستان) روایت زمان حال کم‌رنگ می‌شود و داستان در دوران بیست و هفت هشت ساله‌گیِ راوی می‌گذرد. بعد از آن دوباره زمان بین گذشته و فکرهای راوی در حرکت است. «نقره» ی مادر بزرگ انگار هشتاد و چند ساله‌گیِ همین زن است. هرچه جلوتر می‌رویم زمان روایت دوم به حال نزدیک تر می‌شود و از خواننده می‌خواهد رمز زمان را بگشاید. شاید تشخیص تقدم و تاخر حوادث نسبت به هم. بعد داستان جا می‌افتد و خواننده آدم‌ها را پیدا می‌کند و به ریتم رفت و برگشت‌های مشخص شده‌ی روایت‌های موازی عادت می‌کند و داستان با سرعت معقول و زبانی آسان پیش می‌رود. در ادامه خواننده را نسبت به پشت پرده و گذشته‌ی چند شخصیت که داستان حول آنها می چرخد، کنجکاو می‌کند. سینا، امیر، رامش جان، لیلا، خودِ راوی و ... . حضور شخص غایب بین گفت و گوها شلوغی ذهن و فکر راوی را نشان می‌دهد.

در فصلِ دوم «دنیا جای امنی نیست» می‌شود درباره‌ی حدس‌های زده شده مطمئن شد. زمان حال به جلو حرکت می‌کند و زن از باشگاه بیرون آمده و قرار است ادامه‌ی روزش را بگذراند. گذشته جلوتر آمده و آبات پسرِ راوی به دنیا آمده. نقش شخصیت‌ها کم کم مشخص و کنجکاوی درباره‌ی امید و سینا و ارتباط امروزشان با راوی بیشتر می‌شود. حوادث طوری چیده شده که انگار قرار است یک اتفاق مهم بیافتد و اطلاعات داده شده به زمینه سازی برای یک حادثه شبیه می‌شود. حوادث و رخداد های جانبی هم تقریبا خوب درآمده و با سیر کلی داستان هم‌خوانی دارد. و با کمک رویداد ها به لایه های شخصیتی حاضران داستان می‌توان رسید.

در فصلِ سوم «دنیا جای امنی...» دوباره روایت‌های موازی گامی به جلو بر می‌دارند و همان تقدم و تاخر ادامه دارد. راوی دنبال بچه‌ها رفته تا آن‌ها را به تولد ببرد. در گذشته هم ناگهان به تریاک کشیدنِ راوی و بعد تلاشِ او برای رهایی از اعتیاد می‌رسیم! این تکه خوب پرداخت شده و غیرقابل پیش بینی و با بهت وارد داستان شد. اما تاثیر مهمی نداشت. در پایان فصلِ سه، وقبل از شروع فصلِ «هست یا نیست؟» روند کلی به سویی می‌رود که هر دو زمانِ روایی قرار است به یک خط واحد منتهی شوند و می‌شود نکاتِ پنهان مانده را فهمید و حدس‌هایی که بر اساس کدهای داده شده بود تایید کرد. بعد از آن به صحبت های تصویریِ راوی با امیر پای نوت‌بوک می رسیم ه ظاهرا هدف این بوده که بیهوده‌گی و گیجی و گذر زمان را نشان دهد، اما خوب در نیامده و در بعضی جاها پرت است. در این بخش در لحنِ صحبت شخصیت ها هم کمی به هم ریخته‌گی حس می‌شود.

شکل کلی داستان خوب  ترسیم شده است؛ از این جهت که همه اتفاقات و حادثه ها و زمان ها را می‌خواهد به نقطه‌ی واحد هدایت کند. اما از سوی دیگر پایانِ داستان کمی دچار دست‌پاچه‌گی شده بود و همان بلاتکلیفی‌ها را ادامه می‌داد. وقتی به این شکل حوادث کنار هم چیده می‌شود - کنار هم چیده شده چون لزوما توالیِ زمانی در آن رعایت نشده و نمی‌توان گفت پشت سرِ هم- ، انتظار می‌رود اتقاق های پایانی به همان نسبت با رخدادهای سپری شده مرتبط باشد. شخصیت پردازی هم همزمان و خوب پیش رفت اما سر آخر تاکیدهای صورت پذیرفته خیلی به کارِ ما نیامد و «امیر» به نوعی ول شد. و در حالی که تاکید زیادی هم روی اسم و حرف‌های او شده بود و جای کارِ بیشتری را در داستان داشت.

از دیگر نکاتِ مثبتِ رمان می‌توان به یکی شدن زمان اشاره کرد که با شیبی منطقی و مطابق با خواسته های نویسنده به عقب و جلو  حرکت کرد. اما متاسفانه در جایی که ظاهرا قرار است اتفاق مهمی رخ دهد، به نوعی دچار سکون شد و بیش از حد با حرف و فکر پیش رفت. دقیقا نیاز بود در پایان با یک حادثه روبه‌رو شویم، اما حادثه آن‌طور که باید خوب در نیامده بود و لحن‌ها و حرف‌ها بعد از حادثه بسیار تکراری بود و خودِ تصادف هم راضی کننده نبود. یا مثلا انتظار می‌رفت فکرها و ذهن خوانی‌ها به جایی منتهی شود (که می‌توانست نقش امیر در این قسمت پررنگ باشد) اما چنین اتفاقی هرگز نیفتاد.
در مجموع با در نظر گرفتنِ نکاتِ مثبت و منفیِ رمان، نتیجه‌ی کار قابل قبول شده و می‌توان از آن به عنوان یکی از رمان‌های خوبِ این روز‌ها (که اتفاقا فروش خوبی هم دارد) نام بُرد و به کارهای بعدیِ نویسنده‌اش هم امیدوار شد.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

درباره‌ی دوست داشتن

آدم های زیادی در زنده‌گی ام هستند که برای‌ام ارزش زیادی دارند. دوست‌شان دارم. بعضی‌هایشان را خیلی زیاد و از تهِ دل. اما نمی‌توانم هرروز و هر ساعت از حالشان با خبر شوم و مُدام در ارتباط باشم و ببینم در این لحظه چه می‌کنند و کجای جهان هستند.

همین موضوع می‌تواند باعث اختلافات زیادی شود. به خصوص در این روزها که کمتر حوصله‌ی ارتباط و تلفن و تماس و کلا آدم ها را دارم. اما این‌ ها که از دوست داشتن کم نمی‌کند. این روزها را می‌گویم، چون بیشتر از گذشته دوست دارم در روزهای مشهد بودنم در خانه بمانم و سعی می‌کنم جز برای کارهای ضروری جایی نروم و بیشتر از خلوت و سکوتی که هیچ‌وقت ایجاد نمی‌شود استفاده کنم و از این راه فرصتی برای برون‌رفت از چاله‌ی کارهایم پیدا کنم و شاید کمی آرام‌تر شوم. آن وقت شاید وقتی کارهایم تمام شد، وقتِ بیشتری برای دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم داشته باشم. هی وقت وقت وقت. تا شاید کمتر از دستم عصبانی شوند. این‌گونه مهربانی‌مان دوطرفه می شود. فقط من باید کار‌هایم را هرچه زودتر انجام دهم و البته خیالم راحت باشد که دوست‌داشتی‌هایم فکر نمی‌کنند در یادم نیستند و فراموش‌شان کرده‌ام یا جای‌شان را کس یا کسانِ دیگری پُر کرده‌اند.

دوست دارم بعد از چند ساعت کار از اتاق بیرون بیایم و چای بگذارم و بعد روی مبل خودم را ول کنم و کنترل را بردارم کانال‌های مسخره‌ی تلویزیون را بالا و پایین کنم و آخر هم به نتیجه‌ای نرسم و بعد پرت‌اش کنم آن‌ور و بروم چای بریزم و یک به یک به دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم که زیاد هم نیستند فکر کنم. بعد دوباره روی مبل ول شوم و چشم‌هایم را ببندم و لیوانِ چای دست‌هایم را بسوزاند و توی ذهن‌ام با آن‌ها حال و احوال کنم. اما کمتر پیش می‌آید این خیال عاقبت خوشی داشته باشد. باید واتس‌اپ یا وایبر را چک کنی و ببینی اگر هستند یک «چطوری؟» خشک و خالی بفرستی و شاید حتا دو روز بعد تازه جواب برسد. یا جوری جواب دهد که پشیمان شوی از هر‌چه سلام و علیک است و آنقدر آینه‌ی دق شود و هی تهِ جملاتِ تک کلمه‌ای نقطه بگذارد و حرص‌ات را در بیاورد که بخواهی با مشت بکوبی توی صورت‌اش. حالا تو باید بفهمانی... چه را به که بفهمانی؟

خیلی‌هایی که می‌شناسم با ندیدنِ آدم‌ها آن‌ها را فراموش می‌کنند -یا این‌طور وانمود می‌کنند- اما برای من عکس این قضیه صادق است. ندیدنِ آدم‌ها نه تنها کم‌رنگ‌شان نمی کند، بلکه خیلی‌هایشان را پُررنگ‌تر از گذشته می‌کند. اساسا وقتی کسی برایم به درجه‌ی بالایی از دوست‌داشتن می‌رسد دیگر نمی‌شود او را پاک کرد. او همیشه می‌ماند. نه فقط یک جا گوشه‌ی ذهن. یک تکه از قلب را برای همیشه می‌گیرد و هر از گاهی تو را پُر از خودش می‌کند و به تو می‌فهماند روزهایی چه وقایعی در گوشه و کنارِ این جهان افتاده.

حالا که دارم این ها را می‌نویسم همه‌ی شمایی که دوست‌تان دارم مقابل من نشسته‌اید و دارید به صحبت‌های من گوش می‌دهید. نزدیک تر از هرچه که فکر کنید. اما دوست‌داشتنِ من مثل بابا‌گوریو نیست که همه چیزش را وقف کند و هر چه دارد در راهِ آناستازی و دلفین و حتا اوژن و در و دیوارهای آن پانسیون از دست بدهد و همه را وقفِ آن‌ها کند. من هم روبه‌روی شما نشسته‌ام و فقط سرم را تکان می‌دهم و می‌خواهم بگویم چقدر دوست‌داشتنی هستید. اما نمی‌گویم. انگشتم به صفحه‌ی موبایلم نمی‌رسد و نمی‌توانم تلفن‌ها را جواب بدهم. مسیج ها را می‌بینم و می‌گویم جواب می‌دهم، اما سه هفته می‌گذرد و تازه یادم می‌آید. لیستِ وایبر را چک می‌کنم و روی اسم و عکس ها مکس می کنم؛ مکس. و رد می‌شوم تا روزهایی که کارهایم را انجام داده باشم و بتوانم خود را به برنامه‌ام برسانم و عقب نمانم و در برنامه‌ی هر روز زمانی را برای همین دوست‌داشتنی‌ها بگنجانم. و کمتر هم خسته شوم.

دوستِ داشتنِ کسی تنها وابسته به لمسِ جسم و جانِ او نیست. به دیدنِ هر روزه‌ی او نیست. به این نیست که اگر یک هفته، یک ماه، یک سال، یک قرن دوست هایت را ندیدی، دیگر برای‌ات دوست‌داشتنی نباشند. دوست ها باید در خلوتِ ذهنِ تو حضور داشته باشند. یعنی همین حالا که من تنها نشسته‌ام و دارم این ها را می‌نویسم و انعکاس صورتتان را روی صفحه‌ی لپتاپ می‌بینم و منتظرم زودتر تمام شود و برگردم و با هم درباره‌ی شماره‌ی جدید حرفه: هنرمند گپ بزنیم.