‏نمایش پست‌ها با برچسب درد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

سفر کوتاه

اصلا اهمیتی ندارد دندان‌درد دارد تو را به یک شهر توریستی می‌فرستد. اصلا اهمیتی ندارد از طرحِ معماری‌ات راضی نیستی و به هر گوشه‌ که نگاه می‌کنی سر پایین می‌اندازی. اصلا اهمیتی ندارد از طرح رمان‌ات کمی تا قسمتی رضایت داری و فکر می‌کنی می‌شود در آن دَمید.
اصلا مهم نیست احساس عبور و خلاصی. مهم زمانی‌ست که وقتی سن‌ات را می‌پرسند می‌گویی بیست و سه و لحظات تو در توی زمان را می‌شکافی و به فکر فرو می‌‌روی. دیگر بچه نیستی و داری پیر می‌شوی.
و حالا می‌فهمی جهان آن‌قدر ها هم جای پیچیده‌ای نبوده. این ذهن آدمی است که به همه‌ی این‌ها دامن می‌زند و تو هم یکی از همین‌هایی و همچون پیری خرقه‌پوش پشت نقابِ شرم پنهان شده‌ای و زیر لب می‌گویی هیچ مگو.
اما راستش این است؛ دیوانه شده‌ای. این است تنِ لخت ماجرای تو. و چیزهایی که اگر بگویی می‌شود پُل زد به تداعی‌های توی سرت. تازه بعد می‌فهمی گلویت می‌سوزد.
دختری عینک بزرگ به چشم دارد و کمانچه‌ می‌زند و تو می‌توانی با یک لبخند همه چیز را فراموش کنی و یادت برود چند دقیقه قبل چگونه آهنگ را رد می‌کردی. دیگر مهم نیست کج و راست راه می‌روی نمی‌دانی چه خورده ای. فقط وقت نوشتن این‌ها صدای سه‌تار و تنبک توی سرت می‌چرخد.