‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های میم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوشته های میم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

برای مُردن

خون. این خون لعنتی. همان اول باید از آزمایش دادن طفره می‌رفتی. مرگِ اول از همان آزمایش شروع شد. سوزن که توی دستت فرو رفت مُردی. به پرستار گفتی باید دراز بکشی. گوش نکرد. دراز کشیده بودی. زل زده بودی به پنجره‌ای که کرکره‌هایش نمی‌گذاشت حیاط را ببینی. اگر آزمایشِ خون نمی‌دادی نمی‌توانستی گواهینامه بگیری. هیچ‌وقت نفهمیدی آن O+ ِ روی کارتِ مستطیل به چه درد می‌خورَد. دراز کشیده بودی و بعد که بلند شدی یک قند توی دهانت گذاشتی و خنکای هوا نگذاشت رگ‌هایت منقبض شود تا خون توی پاهایت جمع شود و بیفتی. گوش نکرد و نشسته بودی. از دست راست می‌گرفت. به لکه‌های روی دست چپ خیره شده بودی. یک حساسیت ساده دیگر این کارها را نمی‌خواهد که. مثل همیشه یک ورق تِلفَست ۱۲۰ می‌خوری و خوب می‌شوی. این دکترها هیچی حالی‌شان نیست. یک روز همینطور که خون می‌دهی می‌میری و با جنازه‌است سلفی می‌گیرند. به لکه‌های روی دستِ چپ‌ات خیره شده‌بودی. خون می‌دیدی. ای کثافت. زد روی شانه‌ات و گفت «بلند شو». دست‌ات را روی چارچوب در گذاشتی. زیر تلویزیونِ سالن انتظار دو صندلی خالی بود. پرت کردی خودت را آنجا. چقدر دوست داشتی روی زمین دراز بکشی. صورتت را بچسبانی به سنگِ رگ‌رگ خاکستریِ زمینِ کثیف. سرما از برف‌های گلیِ حیاطِ درمانگاهِ اطفال وارد سرت شد و مغرت را خنک کرد. مامان دست‌ات را کشید و به زور جسم ۳۵ کیلویی‌ات را بلند کرد و انداخت داخل ماشین.

اگر آزمایش دوم و نمونه‌برداری بگوید کار تمام است چه؟ مرگ دوم دیگر مرگ آخر است. وقتی می‌میریم در ذهن دیگران چه شکلی می‌شویم. خوب، بد، زشت، هر کوفتی که می‌خواهد باشد قطعا آن چیزی نیست که ما دوست داریم.
مرگ من حتمی است. اما باید قبلِ مردن چیزی برای خودم داشته باشم. باید یک چیز که دوست دارم را بیرون بکشم و بعد انجام دادن‌اش بمیرم.

قبل این که به این حال بیفتی فکر می‌کردی آدم‌ها روزهای آخر زنده‌گی -یا لحظه‌های آخر- دوست دارند همه دورشان باشند -همه یعنی چی؟- حتا کسانی که از آن‌ها متنفر بوده‌اند. قبلِ مرگ قلب آدم باز می‌شود و همه را می‌خواهد محکم بغل کند. اما همه‌اش چرند است. واقعیت این است که من می‌گویم. دوست داری تک و تنها توی اتاق خودت بنشینی و گوشی را خاموش کنی. وقتی جواب آزمایش را گرفتی، همانطوری که این‌جا نشسته‌ای می‌روی و پشت میزِ اتاقت می‌نشینی. اگر زودتر رفتنی باشی، می‌روی و در را روی دیگران قفل می‌کنی و اگر چند هفته وقت داشته‌باشی باز هم همین کار را خواهی کرد. دهانت طمع صابون می‌دهد. فقط یادت باشد قبل از خروج از این‌جا دوجین فحش آب‌دار به پرستار پشت پیش‌خوان بدهی تا دیگر ساعت حاضر شدن آزمایش را اشتباه ننویسد.

آخ! داشت یادت می‌رفت. یک مرگ را جا انداختی. آزمایش را که گرفتی باید فوری به دکتر زنگ بزنی و بری مطبش تا آزمایش را بر اساس صور فلکی تعبیر کند. از این برزخی که هستم به یک برزخ دیگر. انگار با هزار ترس و لرز و توبه از روی پُلِ سراط رد می‌شوی و بعد که با افتخار مشت‌هایت را گره کردی و به پشت سر نگاه می‌کنی،‌ یکی از جلو بگوید آفرین! حالا به مرحله نهایی راه یافتی.

تمام نمی‌شود این زنده‌گی. می‌پرسی «خانم چقدر مانده؟!»
می‌گوید «نیم ساعت». نیم ساعت و چند هفته‌ی دیگر کجایی؟ عمو حسین هم همین‌طور شد. از خواب بیدار شده بود و دل‌اش درد می‌کرد. چند ساعت تحمل کرد و بعد با زن‌اش رفت دکتر. یک آزمایش. -برزخ داشت او هم؟- آنزیم‌های عجیب. سرطان روده بود. بلیت سفر به لهستان را دو هفته عقب انداخت. هیچ‌وقت نرفت. یک هفته بعد از دو هفته‌ جایی دیگر بود. به همین آسانی زنده‌گی‌اش جای دیگری بود. نتوانست کار ناتمام‌اش را به سرانجام برساند.
اما من چه؟ دارم چه کار می‌کنم؟ دو روز به پایان مهلت ثبت‌نام مسابقه‌ی پارت وقت هست هنوز. طراحی هتل. جایزه‌ی تیم اول حضور در ورک‌شاپ لیون مدرسه AA است. راستین و گلشید خودشان را کُشتند تا با هم شرکت کنیم. آخر چه کسی را اضافه کردند؟ هیچ احمقی تنهایی در یک مسابقه‌ معماری شرکت نمی‌کند. هیچ احمقی برای جایزه‌ای که بعد از مرگ نصیب‌اش می‌شود تلاش نمی‌کند. دو حماقت پشتِ پرانتزِ یک اتحاد کار من را تکمیل می‌کند. پدرم در می‌آید؟ خب بیاید. اگر ببرم جنازه‌ام به لیون و دهکده‌ی سنگیِ کنارش می‌رود؟ در عین فروتنی و سخاوت، وصیت می‌کنم راستین و گلشید و نفر سوم‌شان را به جای من راهی کنند. دیوانه‌گی‌ست؟ هستم. اگر جنازه‌ام برود می‌شود در واگن بارهای سنگین قطار لیون-پاریس جا بگیرم و سری به پرلاشِز بزنم؟ دیگر هندی‌اش نکن.

فکرها آنقدر تند و تند توی سرت می‌ریزند که رویاهایت را فراموش می‌کنی.
حتما خواهید پرسید «تو که داری می‌میری،‌حالا این تقلا کردن‌ات واسه چیه؟» در جواب باید بگویم «به خودم مربوط است».
می‌میری اما مهم است کارها را به سرانجام برسانی. از همین حالا فکرت وارد رقابت شده. حجم‌های کلی توی سرت می‌آیند. یک فرم پیچیده یا توده‌ای ساده؟ یا حتا از این مسخره بازی‌ها که حجم‌ات شبیهِ نیکول کیدمن است که چترِ‌ بسته دست‌اش گرفته است. با راستین همیشه سر این‌طور مسائل بحث می‌کردی. توی آتلیه آنقدر بلند صحبت می‌کردی که همه نزدیک شدند دعوا را ببینند. وقتِ کار تو چشم‌هایت را می‌بستی و هر چه به ذهن‌ات می‌رسید را می‌کشیدی. بعد یک چیزی سر هم می‌کردی و به عنوان کانسپت به خورد استاد می‌دادی. اما صداقت چشم‌هایش را بازِ باز می‌کرد. کلیک. و روی صفحه‌ی مقابل همه چیز را می‌دید و ته‌اش باز هم سر هم کردن بود. از هر گوشه چیزی. سرِ همین چیزها قهر حرفه‌ای‌تان شروع شد. دوستی و رفاقت و شب‌نشینی‌ها جای خود، این که به هیچ راهی نمی‌شود با هم کار کنید طرفِ دیگر. حیف شد واقعا.

راستی گفتم هیچ احمقی در یک مسابقه‌ی معماری تنها شرکت نمی‌کند؟ تازه آن‌هایشان که کمی درست و حسابی هستند، فیلتر ورودی هم دارند. کلی کوفت و طرح و ایده و نوشته و سابقه باید بریزی تو کاغذ به‌شان بدهی. مدل‌های این‌طوری اگر قبول‌ات کنند حق ورودی هم به‌ات می‌دهند تا تجهیزات لازم را سر هم کنی. خیلی‌ها همین‌جا بارشان را می‌بندند و راضی می‌شوند. اما من احتمالا به هیچ مرحله‌ای نمی‌رسم. که باز هم مهم نیست. مسابقات اینطوری حتما باید تیم باشی و تعداد مهم است. اما این یکی را نمی‌دانم. بعد از این که از مطبِ دکتر برگشتم یادم باشد آیین نامه را نگاه کنم. باید یک جا بنویسم تا یادم نرود. چه مسخره. این‌ها تنهایی اجازه می‌دهند؟ باز هم مهم نیست. نیاز باشد از دیوار هم بالا می‌روم. جا افتاد؟

اگر فرصت نباشد می‌خواهی چه‌کار کنی؟
نه نمی‌خواهم به این فکر کنم. شاید ساعت‌های طولانی راه بروم. اما نمی‌خواهم به‌اش فکر کنم. می‌خواهم امید داشته باشم هنوز. آنقدر باید امیدوار باشم که حتا شب‌ها هم کم بخوابم. لابه‌لایش چند فیلم جدید هم می‌خواهم ببینم.
از این‌جا که پیش دکتر می‌روی می‌گوید دو ماه وقت داری. می‌شود کِی؟ چه خوب که عید را هم می‌بینی پس. هیچ‌وقت فکر می‌کردی عید برایت اینقدر جذاب شود؟ یا الان می‌خواهی وانمود کنی آدمِ دیگری هستی. حتما قهوه‌ی آمریکانو هم خواهی خورد تا حس بهتری داشته باشی. مرگ که ترس ندارد. تو هم هیچ‌وقت نترسیده‌ای.. این یکی را دروغ نگو دیگر.. راستش این است از بعضی چیزها ترسیده‌ام. خواستم به جنگ‌شان بروم.. اما خب.. دیگر چه فرقی می‌کند؟

ساعت چند شد؟ اما نه. برگرد. همین نقطه یک بزنگاه است. ترس برای چه؟ ترس از چه؟ مگر ته‌اش مُردن نیست؟ تو که آخرش می‌میری. از سگ می‌ترسی؟ برو یک وحشی‌اش را بغل کن. از آن‌ها که زبان‌ صورتی‌شان تا نیمه‌ی گردن بیرون است. چشم‌هایت را نبند. آخرش این است که می‌خوردت. تکه تکه می‌شوی. گاز می‌گیرد. آن هم جاهایی که نباید بگیرد را. فوق‌اش چند روز زودتر می‌میری.. دیدی ترس نداشت؟

می‌شود آخر اردیبهشت؟ آخ! نه! اول‌اش است. خوشحال باش چون کمتر کسی می‌تواند تقویم بردارد و دست روی یک روزی بگذارد و تاریخ مرگش را انتخاب کند. با شما هستم ارواحی که الان بالای سَرِ من می‌چرخید! کدام‌تان همچین اختیاری داشته است؟ پس بدانید و آگاه باشید بیایم دهان‌تان سرویس است. ..نترس پسر خوب!
ولی کاش آخر اردیبهشت بود. باز هم سعی خودت را بکن. بِکَش تن‌ات را تا نیمه‌های بهار. فصلِ آلرژی‌های موسمی. فصلِ مرگ‌های از پیش تعیین شده. اگر اول اردیبهشت بمیری قهرمانی استقلال را هم نخواهی دید. باید ببینم! حسی تهِ دل‌ام می‌گوید اگر قهرمان نشود نخواهم مرد. این یعنی خیال‌ات در آرامش نیست و باید یک سال دیگر بمانی و ببینی و بعد بمیری. ولی حس می‌کنم باید هرچه زودتر چیزهایی که می‌خواهم انجام شود و بعد با خیال راحت بِروَم. تفاوت‌اش فقط یک هفته است. تازه باید آنقدر سر حال باشی تا بتوانی جلوی تلویزیون آخرین جنگِ بدونِ خونِ زنده‌گی‌ات را ببینی. آن روزهایی که می‌رسد کجایی؟ نکند هر چه به مرگ نزدیک شدی.. نه! نباید به این چیزها فکر کنم.
سیزده‌ساله‌گی. روی مبلِ توی هالِ خانه‌ی مادربزرگ دراز کشیدی. سرما خورده‌گی. هیچ‌وقت آنقدر خودت را به مرگ نزدیک حس نکرده بودی. فقط یک سرماخورده‌گی ساده بود. اما بعدِ ده سال انگار دنیا واقعی‌تر شده است. حالا انگار دیگر چیزی نمانده است.

«آماده شد جناب.. آقا.. آقای حسینی؟»

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

این انفعال از کجا آمده؟

توقیف «‫زنان‌امروز‬» و سکوت روزنامه‌های مهم کشور برای من یادآور تجربه‌ای شخصی در عرصه‌ی دانشگاهی کشور بود. اتفاق یا اتفاقاتی که زنگ خطری است برای فنا شدن ما در دنیای پیرامون.
بعد از حدود شش سال یک مجله‌ی درست و حسابی درباره‌ی زنان در ایران شروع به انتشار کرد و هنوز به سال نرسیده به دلیل پیگری مباحثی همچون ورود زنان به استادیوم‌ها و مطرح کردن «ازدواج سفید» رنگ توقیف به خود دید و از چرخه‌ی مطبوعات کشور خارج شد. اما نکته‌ی مهم بعد از حادثه است. جایی که انتظار می‌رود روزنامه‌های مهم کشور (که قابل اعتماد هم هستند) در یک تیتر کم شدن یک مجله‌ را به گوش مخاطبین خود برسانند. این کمترین خواسته می‌تواند باشد اما بسیار مهم است ما در برابر مسائل مهم سکوت نکنیم و نشان بدهیم هستیم و هر بلایی که شد نمی‌شود سر ما بیاید. اما همیشه می‌ترسیم نکند تیتر کردن این موضوع باعث شود سر خودمان هم بیاید!
در دانشگاه هم برای من چنین موضوعی بود. در یک درس که استاد بسیار بدی داشتیم و «هیچ» درس نمی‌داد اکثریت ساکت بودند جز چند نفر معترض که تازه بعضی‌هایشان در رودربایستی بودند. سر جلسه‌ی امتحانی عجیب که سوالات برای افتادن طرح شده بود یک نفر بلند شد و به استاد اعتراض کرد. همه ساکت بودند. آن یک نفر برگه را پاره کرد و رفت، اما «همه» ساکت نشستند تا با سکوت نمره بگیرند. همه از ترس این که نکند دانشگاه... نشستند. بماند که یک ماه بعد اوضاع چرخید.
این دو تنها تصویر خیلی کوچکی است از چیزهایی که در امروز ایران می‌گذرد. ما هرروز پشت هم را خالی می‌کنیم تا به مقصود خود برسیم. ما می‌ترسیم و سکوت می‌کنیم در مقابل چیزهایی که مهم اند. ما تکه تکه فنا می‌شویم در این راه ترس و سکوت. حالا دیگر ما حاضر به دادن هیچ هزینه‌ای نیستیم. این‌ها زنگ خطری است برای سال‌های آینده. که هرکس دنبال این است خودش توقیف نشود. خودش نمره بگیرد، حالا که دیگ برای او می‌جوشد دیگران را چه!

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

فرصت دوباره‌ی زنده‌گی/ مروری بر «آخرین انار دنیا»، نوشته‌ی بختیار علی

آخرین انار دنیا، بختیار علی. ترجمه‌ی مریوان حلبچه‌ای. نشرثالث. ۱۳۹۳



«آخرین انار دنیا» سومین رمان بختیار علی است که برای اولین بار سال ۲۰۰۲ در سلیمانیه به زبان کردی چاپ شد و تاکنون دو بار به زبان فارسی ترجمه شده است. بار اول در سال ۱۳۸۸ توسط آرش سنجابی و بار دوم در سال ۱۳۹۳ توسط مریوان حلبچه‌ای. 
این یادداشت بر اساس ترجمه‌ی دوم، سعی شده مروری باشد بر روایتی که بیش از هر چیز به رئالیسم جادویی نزدیک است و از دل آن احساس خواننده را بیرون می‌کشد.

داستان با خاطرات و شیوه زنده‌گی مردِ کردی که بیست و یک سال در زندان بوده آغاز می‌شود و پس از آزادی به جست و جوی پسرش سریاس می‌رود و در این میان گذشته و روزهایی که رفته را مرور می‌کند و امروز آدم‌ها را می‌بیند. انگار این دنیا برای مظفر صبحدم جایی ناآشنا و غریبه است و گاهی شبیه به کودکی می‌شود که تازه چشم به جهان گشوده و حرکات انسان‌ها برایش عجیب است. به نوعی می‌توان داستان را سیر مظفر صبحدم در دنیایی تازه که مقابلش قرار گرفته دانست.

قسمت‌های ابتدایی کتاب، جایی که راوی حس‌هایش را می‌گوید بسیار خوب نوشته شده. او از شن‌ها که تنها هم‌دمش در بیست و یک سال زندان بودند می‌گوید. او سعی می‌کند برای خود جهانی تازه بسازد و تنهایی را هضم کند.
سپس ماجرا عجیب و خیالی می‌شود و انار شیشه‌ای و خواهران لاولاو و محمد دل‌شیشه به داستان می‌آیند و نوید داستانی پرماجرا را به خواننده می‌دهند که از این تکه آغاز می‌شود. بیشتر اتفاقات را از میان حرف‌های راوی می‌فهمیم اما با وجود پر حرفی راوی جذابیت داستان از بین نمی‌رود. در دل همین حرف‌ها یعقوب صنوبر به میان می‌آید و در صحنه‌ای با راوی گفت‌وگو می‌کند و چیزهای فراموش شده‌ی گذشته را زنده می کند.
فضایی رویا گونه و خیالی به واقعیت وصل می‌شود و در همان حالات راوی با حقیقتی که در آن قرار گرفته روبه رو می‌شود.
بعد دوباره به خواهران لاولاو و رابطه‌شان با دل شیشه برمی گردیم و درگیر سرگذشت آن‌ها می‌شویم و کم‌کم به رد پای سریاس صبحدم می‌رسیم و می‌فهمیم سرنوشت همه‌ی آدم‌های آن‌جا به هم گره خورده است. بعد از اوضاع خیالی مقدمات حضور در دنیایی واقعی‌تر فراهم می‌شود و از آن حالات نمادین کمی فاصله خواهیم گرفت و روای به ماجرایی‌جویی‌هایش وارد خواهد شد.
داستان به سریاس‌ها می‌رسد. راوی چیزهایی زیاد و نامحدود می‌داند و مثل راویِ دانای کل به همه‌ی پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. سریاس و خواهران سپید پیمانی که بین‌شان برقرار شد به نوعی مقابل بیست و یک سال تنهایی راوی قرار دارد. مظفر صبحدم تلاش می‌کند رها شود و پا در دنیای واقعی بگذارد. خواهران سپید را در اولین صبح رهایی می‌بیند. هرچه جلوتر می‌رویم بیشتر یقین پیدا می‌کنیم که ماجرای تک تک آدم‌های این داستان -چه در گذشته چه در حال- به هم پیوند خورده و رازش جز با هم باز نخواهد شد. فضا حالتی بی زمان پیدا می‌کند و زنده‌گی سریاس را می‌شناسیم. این‌جا دیگر به واقع راوی دانای کل می‌شود.

گویی همه جست و جوها به پوچی رسیده. راوی پسر بیست و یک ساله‌اش را که تا کنون ندیده و امیدش برای مواجهه با جهان واقعی و شهر بود را از دست می‌دهد. سریاس صبحدم می‌میرد. فضای مرگ سریاس غیرواقعی اما به شکلی زیبا باورپذیر است. تنها چیزی که گاهی عجیب می‌شود داناییِ راوی‌ست. گاهی او می‌خواهد سر از ماجراها در بیاورد و آن‌ها را بفهمد، گاهی بالای صحنه‌ها حاضر می‌شود و از پیش همه چیز را می‌داند.
دیری نمی‌گذرد که پای سریاس دیگری پیدا می‌شود و سریاس دوم به شکلی عجیب پا به داستان می‌گذارد و مظفر که خیلی چیزها می‌دانسته را غافلگیر می‌کند. صبحدم در جست و جوی سریاس تازه است و صدایش را برای کسی که شاید پسرش باشد ضبط می‌کند. سریاس دوم به کلی با سریاسی که حالا سریاس اول شده متفاوت است. زنده‌گی، تجارب، ظاهر و همه چیزشان با یکدیگر فرق می‌کند. تنها در یک چیز اشتراک دارند. هردو بیست و یک سال سن دارند. راوی از سریاس درباره‌ی دیگران می‌پرسد و از رنج‌هایی که بر مردم گذشته آگاه می‌شود.
در کاست اولی که سریاس دوم برای مظفر پر می‌کند همان اتفاقاتی را بازگو می کند که مظفر پیش‌تر می‌دانسته، اما این‌بار زوایایی پنهان از زنده‌گی سریاس ها و محمد دل شیشه و دوستان آن سال‌ها را لابه‌لای صدای سریاس می‌فهمد. در کاست دوم، سریاس از خودش و کارهایش بیشتر می‌گوید و ما به تفاوت‌هایی که با سریاس اول دارد پی می‌بریم. کاست‌های بعدی هم رد و بدل می‌شود و صدای سریاس دوم را روی توحش جنگ و بی‌رحمی می‌شنویم. گویی همه‌شان از جنگ تنفر دارد. از بی عاطفه‌گی که جنگ با خود آورده وحشت دارند.

بعد از سریاس دوم چیزهای جدیدی رو می‌شود. سریاس دیگری پدید می‌آید و انگار رازی را با خود و درخت آخرین انار دنیا دارند. مظفر دوباره به جست و جوی سریاس می‌رود و سریاسی سوخته را می‌یاید. در وجود مظفر صبحدم نوعی پشیمانی از قمار زنده‌گی و راهی که انتخاب کرده حس می‌شود. او از سرنوشت شاکی‌ است و شاید به این فکر می‌کند که آیا این زنده‌گی ارزش تحمل این همه رنج و بدبختی را داشته. او در همه جا غریبه است. به هیچ جا تعلق ندارد و هیچ جا برای او نیست. مظفر زنده‌گی کردن را فراموش کرده است. از دیدن انسان‌های سوخته احساس گناه‌کار بودن می‌کند. خودش را مسبب آتشِ انسان‌ گُر گرفته‌ای می‌داند که هیچ چیز خاموش‌اش نمی‌کند. این سوخته‌گی و آتش انسان در فضای داستان به خوبی جا افتاده و خواننده جهانش را می‌فهمد.

زنده‌گی آدم‌های قبلی داستان در آدم‌های جدید تکرار می‌شود و ادامه پیدا می‌کند. سریاس‌ها تمام نمی‌شوند. مظفر در هرکسی دنبال سریاس خودش می‌گردد و مدام حرف می‌زند. او تکه‌های پراکنده‌ای را پیش چشم می‌گذارد تا شاید سریاس دیگری پیدا شود. سریاس‌هایی با خصوصیات باطنی یک‌سان، اما شرایط جسمی و ظاهری متفاوت. انگار در هر محله‌ای یکی یافت می‌شود.
در تمام داستان مظفر شبیه آدم‌هایی‌ست که بعد از مرگ فرصت زنده‌گی مجدد پیدا کرده‌اند، اما از این زنده شدن پشیمان‌اند. گویی او بیست و یک سال زیر خاک به سر می‌برده و می‌خواهد به همان جا بازگردد.

خواننده وقتی با چنین اثری مواجه می‌شود، ابتدا با احساس مظفر صبحدم و توصیفاتش از تنهایی همراه می‌شود و به خواندن چنین رمانی ترغیب می‌شود. بعد شخصیت‌ها پشت سر هم از راه می‌رسند و حوادث را رقم می‌زنند و جذابیت را با کشمکش یافتن سریاس حفظ می‌کند. اما چیزی مهم‌تر از سریاس‌ها وجود دارد که به عقیده‌ی من مواجه‌ی مظفر با خودش است. با راهی که رفته و دنیایی که حالا درش قرار دارد. طبیعی است این درگیری درونی راوی حرف زدن‌های پی‌درپی را به همراه داشته باشد. اما قسمت‌هایی این حرف زدن ها ممکن است خواننده را خسته و پیش بردن کتاب را کمی کُند کنَد.
از نکات درخشان کتاب می‌توان به ساختن جهانی تازه از سوی بختیار علی اشاره کرد که با اتفاقاتِ رویایی و جادویی داستان هم‌خوانی دارد و با وجود غیر واقعی بودن، خواننده آن‌ها را می‌پذیرد. اما سوی دیگر تغییرات برخی شخصیت ها کمی عجیب بود. گاهی آدم ها تفاوت‌های بسیاری با یکدیگر داشتند، اما در جایی بسیار به هم شبیه می‌شدند. مثلا سریاس‌ها چنین حالتی داشتند. قرار بود کاملا متفاوت باشند، اما نویسنده در پایان همه‌ی آن‌ها را در باطن یکی می‌دانست.
نکته‌ی دیگر «آخرین انار دنیا» ترجمه‌ی خوب و روان آن است که جای هیچ مکثی را به علت نفهمیدن کلمات باقی نمی‌گذارد و خواننده حس می‌کند منظور نویسنده را می‌فهمد. 

در مجموع کتابی‌ست که جایش حتا در بین رمان‌های ایرانی هم خالی است. رمانی با چنین مختصاتی توسط نویسنده‌ای که جامعه‌اش را از فاصله‌ای دور نگاه می‌کند، اما آنقدر به آن نزدیک است که می‌تواند «آخرین انار دنیا» را به زبان کردی بنویسد.

۱۳۹۳ مهر ۲۳, چهارشنبه

شلاق بر تن کلمه


نگاهی به کتاب «چاه به چاه». نوشته‌ی رضا براهنی. انتشارات نگاه. ۹۳

«چاه به چاه» روایت انتقال زندانی‌ای است از زندان به شیرکوه و خانه‌ی پدری‌اش برای یافتن طپانچه‌ای که با آن کسی را ترور کرده اند و راوی برای نجات جانش باید آن را پیدا کند، که نوشتنِ آن در بهمن ۱۳۵۲ تمام شده و برای اولین بار در سال ۱۳۵۴ در یکی از مجلات اپوزوسیون خارج از کشور چاپ شد.
داستان با انتقال راوی به مکانی که هنوز معلوم نیست کجاست آغاز می‌شود و در تکه‌ای کوتاه با یاداوری دکتر و سلول دو نفره چیزهایی از دلیل این انتقال را می‌فهمیم. اما نه همه‌ی آن را. توصیف خیابان های تهران با چشم‌های بسته و حرکت ماشین و حدس راوی از تکه‌های خوب ابتدای داستان است. در این بخش اطلاعات زیادی داده نمی شود، اما این اصلا اذیت کننده نیست و برعکس سوالات زیادی را ایجاد می‌کند که ادامه‌ی داستان را برای خواننده جذاب می‌کند.
قسمت بعدی به اولین روزهایی که به سلول آمده و آشنایی با دکتر برمی‌گردد و تکه‌تکه از طریق گفت‌وگو‌ها چیزهایی راجع به راوی می‌فهمیم. او ۲۷ ساله است و عضو سپاه دانش. و دکتر هم چیزهایی درباره‌ی بازجویی و شکنجه‌ و کندن ناخن و شرح آن که بر او گذشته می‌گوید. راوی هم ماجرا دستگیری و فعالیت‌های گذشته اش را شروع به گفتن می‌کند. اما هیچ چیز کامل نیست و همیشه چیزی ناگفته باقی می‌ماند. حمید (راوی) و دکتر تجربه‌ای مشترک -یکی در گذشته و یکی در حین شکنجه- در برابر پیشنهاد همکاری با ساواک داشته اند که راوی این‌بار از تجربه‌ی دکتر تاثیر می‌پذیرد.
در تکه‌ای دیگر با بخشی از دلیل دستگیری حمید و ماجرا طپانچه و رابطه‌اش با کریم حسینی‌نژاد - که طپانچه را قرض می‌گیرد و در تدارک طرح ریزی ترور است- آشنا می‌شویم و راوی مدام وانمود می کند تقصیر چندانی ندارد.
در میانه‌های کتاب دکتر چند صفحه برای حمید از شهادت و شهید شدن در برابر جمع حرف می‌زند که تکه‌ای بی نظیر است و حس را به خوبی می‌رساند. بعد دوباره به زمان حالی که کتاب از آن‌جا شروع شده است باز می‌گردیم و البته دوباره سری به گذشته و زندان می‌زنیم. در این قسمت ظاهرا بین راننده ماشینی که به شیرکوه می‌رود با افسری که همراهشان است و راوی شوخی‌ای درباره‌ی رشتی‌ها انجام می‌شود که حذف شده است. اما از صحبت هایی که بعدش می‌آید برمی‌آید که همچین حرف هایی رد و بدل شده است.
دوباره همان ریتم تکرار می‌شود، گفت و گو در ماشین و کشاندن بحث با تداعی به بحث‌های داخل زندان و دکتر و این بار جدل درباره‌ی ترک ها. بعد از تمام شدن مسیر و آشنایی با چیزی که بر حمید در زندان و هم‌سلولی اش رفته، به رودبار و شیرکوه می‌رسیم و باید اتفاقات مهم درست در همین جا بیفتد. ابتدا با پدر راوی و سابقه‌ی مبارزاتی و هم‌رزمی اش با میرزا کوچک‌خان آشنا می‌شویم و بعد ماجرای اصلی سپردن طپانچه به مادر حمید و قولی که از او گرفته. حالا انگیزه‌ی سفر به شیرکوه را می‌فهمیم و می‌دانیم چرا به آنجا رفته اند. تا پیش از این چیزی در این باره گفته نشده بود.
بعد از دادن این اطلاعات ماجرای اصلیِ پیدا کردن طپانچه اتفاق می‌افتد و زمان یکی می‌شود و دیگر خبری از حوادث زندان نیست. افسرها برای یافتن طپانچه وارد خانه‌ی پدری حمید می‌شوند، اما مادرش هیچ نمی‌گوید و پدرش هم که دیگر حواس درست و حسابی ندارد. بعد درگیری بین آن‌ها و به هم ریختن خانه اتفاق می‌افتد که صحنه‌ها به خوبی ساخته و پرداخته شده است. بالاخره با هر حیله ای طپانچه‌ای از چاهی بیرون آورده می‌شود و باز می‌گردند.
در تکه‌ی آخر همه چیز تمام می‌شود. حمید به سلول باز می‌گردد. دکتر به شدت شکنجه شده.. لِه و پژمرده گوشه ای افتاده و جان می‌دهد. حمید همچنان به حرف‌های او فکر می‌کند.
در مجموع همه‌ی اتفاقات خیلی به موقع و منطقی رخ می‌داد و همواره کشمکشی را همراه خود داشت. و ترتیب دادن اطلاعات و حوادث هم طوری بود که جذابیت داستان را حفظ می‌کرد و خواننده را به دانستن ادامه‌ی داستان و کشف چیزی ساده ترغیت می‌کرد. همچنین آهنگ کلمات در بخش‌هایی (مثل همان تکه‌ی شهادت) بسیار منظم و عالی بود.

۱۳۹۳ شهریور ۲۴, دوشنبه

دعوت به مراسم گردن زنی

به دعوت شقایق طباطبایی به نام بردن ده کتاب تاثیر گذار یا به تعبیر خودش ولوله انداز دعوت شده‌ام. به جای لیست، این یادداشت را برایش نوشتم.
راستش چندان با این‌جور لیست‌ها برای خودم موافق نیستم. هنوز آنقدری نخوانده‌ام که بتوانم لیستی کامل ارایه کنم. شاید ده سال دیگر در سی و دو ساله‌گی بیایم و همچین لیستی بنویسم. از طرفی هنوز خود تاثیر برایم جا نیفتاده است. طبیعتا هر چیزی که می‌خوانیم و می‌بینیم و می‌شنویم و حس می‌کنیم جایی در ناخودآگاه ما اثر می‌گذارد. بیشتر مواقع خودمان هم نمی‌فهمیم. اما آن چیزهایی که خوراک ذهنی‌مان شده در کارهایمان کم‌وبیش اثرشان را نشان می‌دهد.
حقیقت این است کم بوده مواقعی که با تمام وجود تحت تاثیر و مجذوب چیزی شده باشم. اما وجود داشته و گاهی حیرت زده‌ شده ام. کتابی بوده که با گذشت یک سال از خواندنش هنوز گاهی شبی روزی عصری سراغم می‌آید و در من ادامه پیدا می‌کند و گاهی آزارم می‌دهد. کتابی بوده که چند سانتی‌متر من را از روی زمین بلند کرده است و من دیگر من نبودم. کتابی بوده که بعد از صد صفحه از خواندش لذت بردم و حظ کردم اما چیز چندانی از داستان نفهمیدم و دوباره برگشتم، اما زیبایی بود، یک چیز ناشناخته‌ای بود. کتابی بوده که حین خواندنش کتاب را بسته‌ام و لحظاتی مبهوت مانده‌ام از توانایی نویسنده‌اش. و البته کتابی بوده که باعث شد برای اولین بار نسبت به مسئله‌ای اجتماعی واکنش نشان دهم. بماند که بعدش چه گذشت.
طبیعی است همه‌ی این‌ها و هرکتاب خوب و بدی که تا به امروز خوانده‌ام در من و ناخودآگاهم اثر گذاشته و هنگام خلق اثری بی آنکه حواسم باشد و بخواهم سراغم خواهد آمد. اما چیزی که من را از نوشتن این فهرست باز می‌دارد کم بودن این تاثیر و چیزهایی شبیه به آن است. شاید سال‌های دیگر مناسب‌تر باشد.
نکته‌ی آخر هم این‌که بر خلاف کسانی که با این بازی‌ها مخالفند، خواندن لیست آدم‌های صاحب‌نظر و با دانش برایم بسیار جالب است و بعضی کتاب‌ها را گوشه‌ای در لیست خواندنم یادداشت کرده‌ام.
در پایان با عذرخواهی از رفیق عزیز شقایق، با احترام به همه، هنوز زمان نوشتن چنین لیستی را زود می‌دانم.

۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه

سالِ دو

«و در این آخرین خط، حالا که بیست و یک سال و یک روز سن دارم، امیدوارم یک سالِ‌ دیگر که می آیم و اینجا می نویسم، از روزهای بهتری حرف بزنم. روزهایی که شاید خیلی سخت تر از روزهایی که گذشت باشد و بدونِ تردید حساس.»

این‌ها را در پایان یادداشتی که سال گذشته به مناسبت تولدم نوشتم، آورده بودم و واقعا نمی‌دانم می‌توانم از روز‌های بهتری حرف بزنم یا نه. حالا ۲۲ سال دارم و حتما چیز‌های بیشتری را تجربه کرده‌ام. اما واقعا حس خوبی نسبت به سالی که گذشت ندارم. از خودم انتظارات بیشتری داشتم. باید کارهای بیشتری انجام می‌دادم. باید حداقل بخشی از آن‌ها را به سرانجام می‌رساندم. از این لحاظ امیدوارم سال دیگر این ‌کارها را انجام داده باشم.

باید از همه‌ی کسانی که تبریک گفتند تشکر فراوان می‌کنم. بی‌تردید تبریک‌هایشان باعث دلگرمی‌ام بوده و خوش‌حال‌تر شده‌ام. و قدردانیِ ویژه از رفیق همیشه‌یی که هر سال، وقتی عقربه‌ی ساعت روی دوازده می‌رود اسم‌اش روی گوشی می‌آید و اولین نفر تبریک می‌گوید. ممنون پیمان عزیز! خودت می‌دانی این تبریک از هر چیز دیگری برایم ارزشمندتر است و چقدر خوش‌حال شدم. و خانواده‌ی عزیزم که تمام تلاش‌مان را کردیم تا دوم شهریور کنار هم باشیم.
در واقع آن‌قدر آدم محبوبی نیستم که سیل تبریک‌ها به سمتم سرازیر شود. نبودن‌هایم باعث شده کم‌رنگ تر از هر وقتی باشم. اما از ته دل خوش‌حالم چند نفر مانده‌اند و فراموشم نکرده‌اند. باز هم از شما ممنونم.

در واقع حسی که دارم را به راحتی نمی‌توان با کلمه به زبان آورد. برنامه‌های زیادی برای بیست و یک ساله‌گی داشتم که تقریبا نصفه ماند و تمام نشد. اما دوره‌ی گذار خوبی و بود و سعی کردم تا می‌توانم یاد بگیرم. سعی کردم به جنگ تنبلی بروم، که خب در همه حال موفق نبودم و گاهی کارها را در نیمه ول می‌کردم. اما هر طوری که هست باید بعضی چیز‌ها را به پایان برسانم و خواهم رساند. به بهترین شکلی که می‌توانم. حتا اگر کارهای دیگری جایگزین شوند، آن‌ها فراموش نخواهد شد و قطعا به پایان می‌رسد.

به سال گذشته فکر می‌کنم. از لحظه‌ی شروع‌اش کنار دوستانم که من را تنها نگذاشتند تا بازگشت بعد از آن و سختی‌های تحمل نشدنی‌یی که داشت له‌ام می‌کرد. جنگیدم و حالا فکر می‌کنم اوضاع بهتر شده است. سال گذشته جابه جایی‌های بسیار زیادی داشتم. هم سفر و هم زنده‌گی. تجربه های شیرین و تلخ. هم آدم موفقی بودم و هم اشتباهات بدی داشتم. در این بین اوضاع درسی کمک زیادی کرد تا روحیه خودم را حفظ کنم. آدم های زیادی را ناراحت کرده‌ام. و شاید خیلی کم را خوش‌حال. اما با تمام وجود به جست‌وجوهای خودم ادامه دادم و به این ساده‌گی دست برنخواهم کشید. فکر می‌کنم نسبت به سال گذشته جدی تر شده‌ام.

فکر می‌کنم باید حتما یک کار مهم را در بیست و دو‌ساله‌گی انجام دهم و وقت چندانی ندارم. خیلی زود یک‌سالِ دیگر هم تمام می‌شود. حقیقت این است سعی می‌کنم خودم را خوش‌حال و راضی نشان بدهم. اما واقعا این‌طور نیست. هیچ چیز آن‌طور که باید خوش‌‌حالم نمی‌کند اما مجبورم سرسری رد شوم و تشکر کنم. در واقع در آغاز بیست و دو ساله‌گی حسی دارم که نتوانستم درست آن را با زبان بیان کنم و از این لحاظ برای خودم متاسفم.
امیدوارم سال دیگر کارهای مهمی را انجام داده باشم و بیشتر یاد گرفته باشم.


۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

درباره‌ی رفتن

این دیگر نامش رفتن نیست. یک تکه از جان‌ات را می‌گذاری و می‌گذری.
«رفتن» در این خلاصه شده است که یک روز بلند می‌شوی و لبه‌ی تخت می‌نشینی و پلک‌هایت را روی هم می‌گذاری و تصمیم می‌گیری. تصمیم رفتن. بعد چمدان‌ات را بر‌می داری و هرچه که لازم است را آن تو می‌ریزی و می‌خواهی به هیچ چیز فکر نکنی. اما مگر می‌شود به چیزی فکر نکرد و آرام بود.
مشکل همین‌جاست. در واقع مشکل از همین جا آغاز می‌شود. چمدان پر می‌شود و چمدانی دیگر اضافه می‌کنی. آخر همه چیز را بیرون می‌ریزی و هر چه کم ارزش‌تر است را پرت می‌کنی آن‌ور تا دیگر نبینی‌شان. اما بعضی چیزها -حتا اگر صدهزار چمدان داشته باشی- هرگز داخل چمدان نمی‌روند.
بر‌می‌گردی لب تخت. دوباره چشم‌هایت را می‌بندی. همه چیز را از اول مرور می‌کنی. دستی لای موهایت می‌کشی و دوباره می‌ایستی. روی چمدان می‌نشینی و به هر جان‌کندنی زیپ‌های چمدان را می‌بندی. اما هنوز خیلی چیزها بیرون افتاده و کاری نمی‌توانی بکنی.
رفتن همین است. رفتن دل کندن است. لباس‌هایت را می‌پوشی و چمدان را دنبال خودت می‌کشانی و در را محکم می‌بندی. تو از آن‌جا رفته‌ای اما برای همیشه آن‌جا می‌مانی. یک تکه از جان‌ات لای همان خرت و پرت ها جا مانده. بین چند قطره اشک خشک شده.
تو دورتر و دورتر می‌شوی. دل‌ات پراکنده‌تر می‌شود. دیوانه می‌شود و تو نمی‌دانی دلیل‌اش چیست. هی‌ می‌خواهی سر به دیوار بکوبی. هی دل‌ات آشوب است. هر تکه از دل‌ات یک جا پرت شده است. در خانه یکی.

رفتن یعنی از هرچه داری دل بکنی. رفتن یعنی قمار بر سر داشته‌هایت به نفع خواسته‌هایت. رفتن یعنی ظلم به دیگران. جدا کردن یک تکه‌ از داشته‌هایشان از سرِ خود‌خواهی‌ات. یعنی کمرنگ شدن. یعنی دیگر جلوی چشم‌شان نیستی و فراموش‌ات می‌کنند.
بار اول که انقلاب می‌کنی و دم از رفتن می‌زنی، همه دل‌شان برایت می‌سوزد. مدام به ذهن‌ات سرک می‌کشند تا تو را نگه دارند. همه جا برایت می‌نویسند «بمان». اما رفتن سوی دیگر ماندن است. آنقدر از همه جا می‌روی تا گوشه‌ای بی‌نفس بیفتی و به جان‌های از دست رفته ات فکر کنی. وقتی رفتن‌هایت زیاد می‌شود و نبودت پررنگ‌تر از بودت می‌شود، دیگر برای کسی فرقی نمی‌کند می‌خواهی بروی یا بمانی. اصلا می‌خواهی کجا بمانی؟ رفتن و بودن‌ات یکی می‌شود.
همه چیز را از خودت دریغ می‌کنی. هر چه را که داشتی، هر چه را که خواستی. هر که را که داشتی، هر که را نداشتی... . می‌بُری و دل‌سنگ می‌شوی. خودت را از دیگران، دیگران را از خودت. و پشت نبودنت پنهان می‌شوی.

بعد می‌فهمی که همیشه باید به رفتن فکر کنی. تا به یک جا عادت می‌کنی و سختی‌هایش را از سر می‌گذرانی، می‌بینی دوباره باید لب تخت بنشینی و به رفتن فکر کنی. مجبور می‌شوی. این بار هم یک تکه دیگر کنار می‌اندازی و چمدان‌ات را می‌بندی.
روزی بر‌آشفته می‌شوی و دنبال خودت می‌گردی. می‌خواهی ببینی چرا وقتش که می‌رسد دست‌هایت می‌لزرد. چرا نمی‌توانی؟ چرا می‌ترسی؟ دل‌ات کجاست؟ بعدها می‌فهمی هر تکه‌ از دل‌ات در یک شهر جا مانده. چشم‌ها و موها و انگشت‌ها را هم جمع می‌کنی و داخل کوله می‌اندازی.
آخر روزی بر‌می‌گردی تا تکه‌ها را از لای خرت و پرت ها پیدا کنی و خاک را با فوت از رویش کنار زنی و بگذرای سرجایش. اما نیست. هر چه می‌گردی پیدا نمی‌شود. پیدا هم شود باز یک تکه می‌ماند که در شهری دیگر گم شده است. اگر به جست‌وجو بروی همین را هم از دست می‌دهی. اگر بمانی، حسرت می‌خوری. دوباره قمار می‌کنی. این بار بر سر نداشته‌هایت. هر چه داری را می‌گذاری وسط. رفتن همین است.

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

تو اول چشم بودی

بيا با كلمات وداع كنيم
و ديگر حرف نزنيم
بخنديم به كار جهان
و به هم خيره شويم

خیره شدن بهترین فعل ممکن است
آن هم برای خاموشانی چون من. چون تو. چون گل
اصلا مگر تو اول چشم نبودی؟
-چشم‌های مضطرب-
بعد مو شدی
-طره‌های منحنی-
بعد موهایت پیچید و افتاد توی صورتت
آن وقت من مردم
زبانم لال شد و دیگر حرفی نزدم
خواستم به چای در یک بعدازظهر گرم دعوتت کنم
که زبان بند آمد
خواستم از مسايل مهم روز برایت بگویم،
کلمات گم شدند

اما چشم ها هنوز کار می‌کردند
تو را نگاه می‌کردند
گشتند و گشتند و زمین را زیر و رو کردند تا ردی پیدا کنند
پیدا کردند و اما دست ها...
به دست ها نرسیده بودم که دست‌ها لرزید
دل‌ها لرزید
همه جا لرزید و حالا فقط دو چیز باقی مانده
یک نگاه
یک لبخند
که از یاد نمی روند

۱۳۹۳ تیر ۵, پنجشنبه

یک یادداشت بعد از آخرین بازی

نوشته بودم «می‌شود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد» اما ما استاد لذت نبردن از رویدادها هستیم. فقط دوست داریم مسخره کنیم. همه چیز را و خودمان را.

عصبانی شدم وقتی چند دقیقه بعد از سوت پایان سیل شوخی‌های مسخره از باخت ایران سرازیر شد. عصبانی شدم وقتی دیدم داریم به خودمان می‌خندیم. دردناک بود وقتی از شکست خودمان خود را مسخره کردیم. ترسناک بود وقتی به بازیکنانی فحش می‌دادیم که تا دیروز نماد «غیرت و تعصب» بودند.

عصبانی هستم چون نمی‌فهمیم چه می‌خواهیم. چون یک شبه با یک اتفاق ساده نظرمان عوض می‌شود. عصبانی هستم چون داریم به خودمان فحش می‌دهیم. چون نمی‌توانیم لذت ببریم. درست زمانی که باید خوشحال باشیم و به واقع بینانه به جدول نگاه کنیم، درگیر شوخی‌های لوس با «یوزپلنگ» هستیم.
حقیقت این است که این ایرانی ترین نتیجه ای بود که می‌شد به دست آورد. باید روحیه جاه طلبی و تلاش برای رسیدن در خود ما تغییر کند تا شاید روزی در یک هشتم در برابر فرانسه قرار گیریم. «تیم‌ملی» آینه‌ای از خود ماست. نتایجی که هر روز داریم می‌گیریم. شکست‌هایی که هر روز می‌خوریم. این نوع شکست دقیقا ایرانی است. درست جایی که فکر می‌کنی همه چیز درست شده و داریم به روزهای زیبا می‌رسیم، می‌بازیم اما خودمان خودمان را شکست می‌دهیم. و یادمان می‌رود قبل از این امیدواری ها کجا بودیم. یادمان می‌رود ما برای رسیدن چقدر تلاش کردیم.
حقیقت این است ما استحقاق دست یافتن به این نتایج را داشتیم و برای‌مان اصلا شکست محسوب نمی‌شود. ما دوباره شروع کردیم و حتما باید در روسیه ۲۰۱۸ باشیم. ما یادمان می‌رود پیش از شروع جام ضعیف ترین تیم روی کاغذ بودیم (با توجه به سطح کیفی و لیگ بازیکنانی که داریم و برداشت بیشتر رسانه‌های جهان، نه رنکینگ فیفا) اما در عمل اوضاع را طور دیگری رقم زدیم.

عصبانی می‌مانم چون برایمان فرقی نمی‌کند سوژه چه باشد. ما فقط می‌خواهیم بخندیم و مسخره کنیم. شکست خوب است. باید قدرش را دانست. اما ما نمی‌توانیم لحظه‌ای آرام بمانیم و به شکست فکر کنیم. به اینکه باید بعدش ایستاد. به اینکه مردانی آن وسط تا لحظه‌ی آخر زیر باران سالوادور حرص خوردند و جنگیدند و گریه کردند. اما ما خندیدیم. ما با سرعتی بالا به خودمان توهین کردیم. ما واقع بین نبودیم که ببینیم چه کردیم در این سال‌ها و چه می‌توانیم بخواهیم. ما توانایی های خود را نمی‌شناختیم. ما «تیم‌ملی» را ندیده بودیم. ما همچنان تحمل عقب افتادن نداریم.

پ.ن: با تمام عصبانیت از همه‌ی کسانی که به این شوخی‌ها دامن زدند، در تمام نمونه‌ها نوشتم «ما». چون نمی‌توانم مثل خیلی‌ها بگویم «این ایرانیا...». چون خودم هم ایرانی هستم و تمام این اتفاقات بد به خودم هم بر می‌گردد. و فکر می‌کنم تمامِ این عادات بد ریشه در خیلی از ما دارد و نمی‌توانیم با کنار گذاشتن خودمان به آن‌ها نگاه کنیم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

جبر جغرافیایی/ بررسی حضور آسیایی ها در جام جهانی

این گزارش برای مجله‌ اینترنتی +۹۸ نوشته شده است و در ویژه‌نامه‌ی جام‌جهانی این مجله منتشر شده است.
mosbate98.com

چهل سال انتظار

دروازه‌های جهان از کی به روی آسیاییها گشوده شد؟ در اولین دورهی جامجهانی در اروگوئه (۱۹۳۰) در غیاب آفریقا و آسیا، اروپا با چهار نماینده و قارهآمریکا با ۸ نماینده در این رقابتها حاضر شدند. چهارسال بعد در ایتالیای ۱۹۳۴ آفریقاییها به واسطهی مصر اولین حضور خود را تجربه کردند و آمریکا با چهار نماینده و اروپا با ۱۲ تیم حاضر بود. در دورهی بعدی هم دوباره تنها تیمهای آمریکایی و اروپایی حاضر بودند.
چهارمین دورهی جام جهانی با ۱۲ سال فاصله نسبت به دورهی قبلی خودش برگذار شد. زمانی که آتشِ جنگِ دوم فروکش کرده بود. اینبار هم خبری از آسیاییها و آفریقاییها نبود. با این تفاوت که آفریقا یک بار این مهم را تجربه کرده بود و آسیا هیچ تجربه ای در این باره نداشت.
در ۱۹۵۸ سوئد و ۱۹۶۲ شیلی غیبت آسیاییها همچنان ادامه داشت تا جام جهانی ۱۹۶۶ در انگلیس که کرهی شمالی آمد و با نتایج خیره کنندهاش «طوفان زرد آسیا» لقب گرفت. آنها تا یکچهارمنهایی پیش آمدند و در نهایت در دیداری پرگل با نتیجهی ۵-۳ مغلوب پرتغال شدند. در دورهی بعدی، یعنی در ۱۹۷۰ مکزیک، کرهیشمالی که می توانست برای دومین بار پیاپی رهسپار جامجهانی شود، در بازی مقابل اسرائیل حاضر نشد تا بازیکنانِ این تیم به عنوان نمایندهی آسیا چمدانهایشان را برای مکزیک ببندند. اسرائیل با باخت دو بر صفر به اروگوئه  تساوی مقابل سوئد و ایتالیا در گروه B این رقابت ها حذف شد. اسرائیل در این جام نمایندهی دیگری هم داشت. لکین به عنوان اولین داور از این قاره در این  تورنومنت حضور داشت.

تلاش برای ورود

جامجهانیِ ۱۹۷۴ آلمان برای ما از اهمیت بالایی برخوردار بود. تیم ملی برای اولین باز پا به رقابتهای مقدماتی گذاشته بود و تا پای صعود هم پیش رفت. میگفتند گروه بندی ناموزون فیفا، نشانِ بی میلی از حضورِ آسیاییها در جامجهانی ست. تیم ملی ایران دوسال قبل در المپیک مونیخ نمایشی نه چندان موفق داشت. یک سال بعد از المپیک، سوریه، کرهی شمالی و کویت را از پیش رو برداشتیم و برای رسیدن به آلمان باید از سد استرالیا میگذشتیم. بازی رفت در استرالیا بود. هجده ساعت سفر و توقف در سیدنی و بعد سفر به نیوزلند برای دو بازی دوستانه. بازیهایی که آخر به ضرر ایران تمام شد و دستِ تیم را برای «ریل راسیچ» سرمربی استرالیا رو کرد. و برای ما هم چند مصدوم به جای گذاشت. راسیچ جنگ روانی به را انداخت و اعصاب بازیکنان ما را خرد کرد. نشریات محلی با بازیکنان ما را با کارتونهاشان تحقیر میکردند. «نقاشی کرده بودند هواپیمای جنگندهی استرالیایی شیرجه میزنند و بازیکنان ایران با آفتابه از مسجد فرار میکنند». جنگ روانیِ مربی استرالیا را۴۰ سال بعد مربی کرهی جنوبی ادامه داد که نتیجهی عکس داشت. دراستادیوم اسپرتس گراند تیم ملی ایران در مقابل چشم تنها ۲۰۰ ایرانی۳ بر هیچ باخت. دیدار برگشت هفتهی بعد در تهران بود. در ورزشگاه صدهزار نفریِ تازه تاسیس. کاروان ایران برای پیروزی آماده نبود. شکست استرالیا غیرممکن بود. اگر ایران سه هیچ پیروز میشد باید چند هفته بعد در آتن بازی سوم با استرالیا را انجام میداد. هشتاد هزار نفر روی سکوهای بتنیِ آزادی نشسته بودند ودر دلشان امید داشتند که تیممیلی را سال بعد در جامجهانی خواهند دید. ۲۷ مرداد ۱۳۵۲. با قضاوت قزاقاف روس. دقیقهی ۱۴ کاپیتان پرویز قلیچخانی ازروی نقطهی پنانتی ایران را پیش انداخت. اما هنوز هم کسی به پیروزی امیدی نداشت. «شوت غیر مترقبه و حیرت انگیز قلیچخانی از فاصلهی ۴۰متری روانهی دروازهی جیمز فریزر، سنگربان استرالیا میشود» و ایران را دو برصفر پیش میاندارد. قلیچخانی شادی نکرد و به نیمهی زمین بازگشت. تاج ورزشی به او لقب «بیوطن» داد. استرالیاییها وقت کشی می کردند. چیزی شبیه بحرین ۲۰۰۱. ۵۹ دقیقه انتظار برای رد شدن توپ سوم از بی فایده بود و ایران باخت. تسلیم شد. اما خواری نکشید. تیم ایران برای مسابقههای بزرگ خارج از آسیا آماتور بود.
در این جام جهانی دو داور از آسیا حضور داشتند. جرج سوفیای سنگاپوری که دیدار لهستان هاییتی را سوت زد. دیگر جعفر نامدار بود که بازی استرالیا و شیلی را قضاوت کرد. بازی بدون گل تمام شد اما نامدار به ری ریچارد
(که در مقدماتی برابر ایران بازی کرده بود) دوبار کارت زرد نشان داد، اما او را اخراج نکرد. چیزی شبیه اشتباه گراهام پُل در جامجهانی ۲۰۰۶. دوباره در آلمان. دوباره استرالیا. اینبار برابر کرواسی.
اولین حضور، اولین تجربه، اولین گل

جامجهانی آرژانتین برای ما شکلی دیگر داشت. ایران تک نمایندهی آسیا بود در این رقابت ها. ایران دیگر آماتور نبود. المپیک مونیخ خاطرات خوشی را برای ایران رقم زد. کوبا را بردیم. با لهستان قدرتمند مساوی کردیم و در بازیای نزدیک به شوروی باختیم. و آخرین خاطرهی المپیکیمان شد. تا چهل سال بعد. اما در راه رسیدن به آرژانتین بهترین نتیجهی خود در خانهی عربستان را بهدست آوردیم. کویت که دورهی بعد به جامجهانی رسید را از سر راه برداشتیم. و دوباره به استرالیا رسیدیم. اینبار دیگر مغلوب نبودیم. سانتر علیپروین و ضربهی پای غفورجهانی ایران را به جامجهانی رساند.
هلند و اسکاتلند و پرو غولهای دست نیافتنی بودند که باید درمقابلشان حاضر میشدیم. دیگر همه میدانند درآن بازیها چه اتفاقاتی رخداد. ما ترسیده بودیم و هلندی ها را آدمهای زمینی نمیدیدیم و با قوانین هم ظاهرا چندان آشنا نبودیم وسه بر هیچ باختیم. اما در برابر اسکاتلند اوضاع طور دیگری بود. آنها با آرچی جمیل و کنی دالگلیش ما را جدی نگرفته بودند. با گل به خودی آندرانیک اسکندریان دروازهی حجازی باز شد و با ضربهی زمینیِ زاویه بستهی ایرج دانایی فرد دروازهی آلن راف باز شد. ایران اولین امتیازش را به دست آورد. امتیازی که تا ۳۱ خرداد ۷۷ تک امتیاز باقی ماند. بازی با پرو را هجومی آغاز کرده بودیم. اما ۴-۱ باختیم! حسن روشن نامش را به عنوان دومین گلزن ایران در جامجهانی ثبت کرد. ایران از صعود به دور بعد باز ماند. هرچند از ابتدا چنین انتظاری از نمایندهی آسیا و اقیانوسیه نمیرفت.

کره می آید و میماند

در سال میزبانیِ اسپانیاییها تعداد تیم های جامجهانی از ۱۶ به ۲۴ رسید و تیمها در ۶ گروه ۴تیمی تقسیم شدند. این افزایش باعث شد هم آسیا و هم اقیانوسیه در این رقابتها نماینده داشته باشند.کویت تنها نمایندهی آسیا بود و در گروه D شروعِ خوبی داشت و با چکسلوواکی به تساوی ۱-۱ دست یافت. آنها در بازی دوم به مصاف فرانسه رفتند و ۴-۱ به فرانسویها باختند. در بازی آخر هم در مسابقهای کم حادثه به انگلستان باختند و با جامجهانی وداع کردند.
در جامجهانی ۱۹۸۶ مکزیک که ابتدا قرار بود در کلمبیا برگذار شود، آسیا برای اولین بار با دونماینده در این رقابتها شرکت کرد.کرهی جنوبی و عراق برای اولین بار پا به این رقابتها گذاشتند. عراق دیگر نیامد و کرده دیگر برنگشت و هر دوره به این جام راه یافت. کره ایها در گروه A با ایتالیا و آرژاتین و بلغارستان همگروه شدند و عراق در گروه B با مکزیک و پاراگوئه و بلژیک. هردو در همان مرحلهی گروهی حذف شدند. پیش از پایانِ رقابتها، بعد از حذف برزیل در یک چهارم نهایی در ضربات پنالتی مقابل فرانسه، در شرق آسیا یک مرد تایلندی خودش از بامِ ساختمانی ۲۸ طبقه به پایین پرت کرد!

سالهای تجربه

در جامجهانی ۱۹۹۰ ایتالیا، کرهی جنوبی برای دومین بار در جامجهانی حاضرشد و اولین تیمِ آسیایی شد که دوبار به این رقابتها راه پیدا کردندو آنها اینبار با بلژیک و اروگوئه و اسپانیا همگروه شدند و در اولین دیدار ۲-۰ به بلژیک باختند و با نمایشی ضعیف با سه باخت به خانه برگشتند. و تنها یک گل به اسپانیا زدند.
امارات دیگر تیم آسیایی حاضر در این رقابت ها بود که با نتایجی ضعیف و دریافت ۱۱ گل در سه بازی و ۲گل زده و سه باخت از دور رقابتها کنار رفتند. کلمبیا۲بار، آلمان ۵بار و یوگوسلاوی ۴بار دروازهی امارات را بازکردند تا تیم های آسیایی در تجربهای ضعیف و بدون کسب حتا یک امتیاز خیلی زود با جام جهانی خداحافظی کنند.

برای سومین بار پیاپی آسیا دو نماینده داشت. یکی از شرق و یکی از خاورمیانه. کرهی جنوبی برای سومین بار به جام جهانی آمده بود و با تجربهترین تیم قارهی کهن محسوب میشد. آنها در جامجهانی آمریکا که با قهرمانیِ برزیل همراه شد با آلمان و اسپانیا و بولیویی همگروه شدند. آنها دوباره به اسپانیا رسیده بودند ومیخواستند نمایش ضعیف چهارسال قبل را جبران کنند و موفق هم شدند و ۲-۲ اسپانیا را متوفق کردند. اسپانیا در یک چهارم به ایتالیای نایب قهرمان باخت. در بازیهای بعدی هم با بولیوی به تساوی رسیدند و به آلمان ۳-۲ باختند. اینبار هم کرهایها نتوانستند از گروه خود بالا بیایند.
اما در گروه F شرایط به گونهای دیگر برای آسیاییها رقم خورد. عربستان در اولین حضور خود، با وجود باخت به هلند، در بازیهای بعدی توانستند مراکش و بلژیک راشکست دهند و با ۶ امتیاز به دور بعد صعود کنند. بعد از ۲۸ سال یک تیم آسیایی موفق شده بود از گروه خود به دور بعدی برسند. عربستان در یک هشتم نهایی به سوئد خورد و با باخت ۳-۱ از دور خارج شد اما حضوری خوب را به عنوان اولین حضور تجربه کرده بودند. آسیاییها دراین جام ۹ گل زدند و ۱۱گل خوردند. گل سامی جابر بعد ها به عنوان یکی از زیباترین گلهای جام جهانی انتخاب شد.

سال خاطراتِ شیرین

برای اولین بار فیفا جامجهانی ۱۹۹۸ فرانسه را با ۳۲ تیم برگذار کرد. این جام برای ما ایرانیان تبدیل به یکی از خاطره انگیزترین حوادث و جشنهای ورزشی شد. ایران سرخوش از شش تایی کردن کره و غمگین از عدم راهیابی به فینال جام ملتهای آسیا، رقابت های مقدماتی را آغاز کرد. ایران با چین و عربستان و کویت و قطر همگروه شده بود. چین را ۴-۲ در پکن شکست دادیم. با عربستان در تهران و با کویت در خاک خودش مساوی کردیم. بازی بعدی با قطر در تهران بود. مهر۷۶. با دوگل دایی و تکگل باقری قطر را مقتدرانه شکست دادیم. در دور برگشت چین را دوباره با ۴گل شکست دادیم اما روزهای بد مانده بود.در روزی تلخ در ریاض به عربستان باختیم تا آنها را در یک امتیازیِ خودمان ببینیم. اما بدتر از این نتیجه تساوی ۰-۰ با کویت در تهران بود. نه. از این بدتر باخت ۲-۰ به قطر در دوحه بود که تمام رشتههامان را پنبه کرد. سه شکست پیاپی از همسایه های عرب. چه باید میکردیم. در ۵ بازی اول ۱۱ امتیاز و سه بازی بعدی صفر امتیاز... .
عربستان و کره دوباره به جامجهانی رسیدند. و ایران به پلی آف رسید. بازی با ژاپن در کوالالامپور یک هیچ عقب افتادیم و بعد دو یک جلو افتادیم اما دوباره بازی مساوی شد و در دقیقهی ۱۱۸ گل طلایی را خوردیم و ژاپن را برای اولین بار به جام جهانی فرستادیم. بعد ایران باید با استرالیا روبهرو میشد و در خاطرهانگیزترین بازی خودش غیرممکن را ممکن کرد تا خاطرات صعود ۱۹۷۸ را برای نسل نو با آب و تاب بیشتری تکرار کند. به فاصلهی شش ماه ایران دوباره غرق در شادی و امید شد. چیزی شبیه به خرداد ۹۲ و صعود به برزیل.
آسیا برای اولین بار با ۴نماینده در جامجهانی حاضر شد و عربستان با فرانسه و دانمارک و آفریقای جنوبی همگروه شد. به دانمارک باختند و از فرانسه ۴ گل خورد و با آفریقا مساوی کرد. در گروه E کرهیجنوبی شروعی فوق ضعیف داشت. باخت ۳-۰ به مکزیک و ۵-۰ به هلند. اما کره ای ها خودرا برای روزهای بهتری آماده میکردند. بازی آخر با بلژیک را نباختند و در سالهای بعد همه چیز را جبران کردند. ایران هم در گروهی قرار گرفت که یوگوسلاوی و آلمان و آمریکا در آن بودند. رویارویی ایران با آمریکا لقب پرطمطراق «مسابقهیقرن» را به خود اختصاص داد. همه چیز این جام برای ایران در این مسابقه خلاصه میشد. اگر ابن بازی نبود آنها با هلیکوپتر نظامی وسط آزادی نمینشستند. ایران در آخرین ساعات خرداد۷۷ دوباره غرق در شادی شد و در روز بازی جوانمردانه به پیروزی رسید. ۲۰سال از انقلاب اسلامی میگذشت و آمریکا همچنان جدی ترین دشمن ایران محسوب میشد. اما فوتبال روی دیگر همه چیز است. طرفِ دیگر کینه است.فوتبال مبارزهست. دوستی است. صلح است.
بازیِ آخر برای ایران دیگر اهمیتی نداشت. خیلیها بر این باورند که میتوانستیم برابر آلمانِ پیر نتیجهی بهتری بگیریم. اما ما کارمان را انجام داده بودیم. خوشحالیِ مردم ما چیزی از خوشحالیِ مردم فرانسه کم نداشت. ما در کشورِ رویاها قهرمان جهان خود شده بودیم.
در گروه آخر ژاپن هم مثل عربستان و کره در گروهش آخر شد تا ما بهترین تیم آسیا شویم. آنها با سه باخت اولین حضورشان را تجربه کردند. تجربهای که قدر آن را دانستند و در سالهای بعد یکی از بهترینهای آسیا شدند و همراه با کرهجنوبی خود را از آسیا کندند و دیگر برای صعود به جامجهانی اندازهی ما خوشحال نشدند. ما هم دیگر با یک تک بازی شاد نمیشویم و همچمنان صعود برایمان اوج شادی است. در جامجهانی انتظاری عجیب ازخود داریم و حتا اگر فقط در بازی فینال ببازیم باز هم ناکامیم. اما ژاپنیها با وجود باخت به آرژانتین و کرواسی و جاماییکا ناکام نبودند.


سال خاطراتِ تلخ

۲۰۰۲ سالی متفاوت برای آسیا بود. برای اولین بار میزبانی از انحصار اروپا و آمریکا خارج شده بود و کره و ژاپن مشترکا میزبانی را به عهده داشتند. جامی که در نهایت در ردهی جامهای متوسط دسته بندی شد. جامی که ناداوری اسپانیا و ایتالیا را حذف کرد و کره را به نیمه نهایی رساند. ژاپن هم با دو برد ویک تساوی از گروه خود صعود کرد و در یکهشتم مقابل ترکیه تن به شکست داد. چین و عربستان هم تمام بازیهای خودشان را باختند.
با توحه به میزبانی آسیا و حضور مستقیم دوتیم قدرتمند آسیایی در این رقابتها. فرصتی مناسی برای ایران به دست آمد تا برای دومین باز پیاپی صعود کند. فرصتی که از کف رفت و به عربستان و چین رسید. همانطوری که حماسهی ملبورن از ذهن هیچ فوتبالدوست ایرانی پاک نمیشود، فاجعهي منامه هم از ذهنها پاک نشدنیست. تمام آرزوهایمان یک شبه بر باد رفت. دیگر رمق سابق را نداشتیم. در بحرین اتفاقاتی افتاد که هنوز از ردهی محرمانه خارج نشده است. بلاژویچ سرمربی وقت ایران قول داده آنها را کتاب کند. درایران هم کسی دوست ندارد از آن خاطرات یاد کند. همه میخواهیم فراموش کنیم اما نمیتوانیم.
در آخر هم زورمان به ایرلند نرسید و علیکریمی تابلوهای تبلیغاتی را هم دریبل زد اما توپی گل نشد. و نیکبخت تکبهتک خراب کرد تا راه به جایی نبریم. همه ناامید بودیم و در بازی برگشت یکی از تلخترین بردهایمان را کسب کردیم. چیزی شبیه مقدماتی ۱۹۷۴. و دوباره در همان تهران ماندیم تا چهار سال بعد.

سال پوست کندنِ پرتغال

چهارسال بعد اما اوضاع برای ما به کلی متفاوت بود. این بار اشتباهات قبلی را تکرار نکردیم و راحت به آلمان رسیدیم. هیچگاه تا این اندازه صعودی راحت را تجربه نکردهایم. در دور دوم مقدماتی دوباره به بحرین خورده بودیم و در اولین بازی باآنها مساوی کردیم. بعد ژاپن و کرهی شمالی را شکست دادیم. در دور برگشت کرهیشمالی را مثل همیشه بردیم و در بازی مقابل بحرین (در حالی که بازی با ژاپن هنوز مانده بود) جشن صعود گرفتیم و همراه با ژاپن اولین تیم های صعود کننده به جامجهانی ۲۰۰۶ آلمان شدیم. آنجا اما شرایط به این خوبی نبود. انتظارات از تیمملی خیلی زیاد شده بود و اعمال نفوذ و دخالت سازمانتربیتبدنی در فدراسیون تاثیرش را در تیم گذاشته بود. همه انتظار برد داشتند و حتا حاضر نبودیم قبول کنیم احتمالا به پرتغالِ فیگو و دکو و رونالدو خواهیم باخت. بازی اول را که به مکزیک باختیم همه چیز را برای خودمان تمام کردیم. شیرینیِ صعود تبدیل به زهری شده بود که گلویمان را میسوزاند و پایین میرفت. در روزِ نیمکت نشینی علیدایی به پرتغال هم باختیم و ۱-۱ با آنگولا هم ارزشی نداشت. انگار باید قهرمان جهان میشدیم.
در گروههای دیگر ژاپن به استرالیا و برزیل باخت با کرواسی مساوی کرد و مثل ما با یک امتیاز چهارم شدند اما اندازهی ما غمگین نشدند. در گروه G کرهی جنوبی با وجود پیروزی برابر توگو و تساوی برابر فرانسه، به سوییس باخت و از صعود به یکهشتم باز ماند. عربستان هم روزهای خوبی را سپری نکرد و در بازیای نزدیک با تونس ۲-۲ کردند و سپس با نتیجهای سنگین به اوکراین باختند و در بازی آخر هم زورشان به اسپانیا نرسید و پروندهی تیمهای آسیایی در همان مرحلهی گروهی بسته شد.

خوابِ تلخ

امید بسیاری داشتیم تا برای دومین بار پیاپی و بی دردسر به جام جهانی برسیم. اما انتخابهای غلط مانع از این کار شد و دوباره کارمان به روز آخر کشیده شد و آنجا پارکجیسونگ بود که همانند بازی رفت گل مساوی را به زد. مثل آبِ سردی بر پیکرهي ما. چند ساعت بعد هم کرهیشمالی و عربستان در بازیِ سرد و بی اتفاق ۰-۰ کردند تا کرهی شمالی پس از ۴۴ سال سال به جام جهانی برسد و عربستان به پلی آف برود و در آنجا مغلوب بحرین شود.
کرهی جنوبی در بازیِ اول خود ۲-۰ یونان را شکست داد اما در گام بعدی۴-۱ به آرژانتین باخت. با این وجود به لطف تساوی برابر نیجریه به دور بعد صعود کرد و آنجا مغلوب اروگوئه شد. دیگر تیم آسیا یعنی ژاپن با دو برد برابر کامرون و دانمارک و باخت به هلند به یک هشتم رسید و آنجا در ضربات پنالتی به پاراگوئه باخت. کرهی شمالی اما در گروهی سخت با برزیل و پرتغال و ساحلعاج همگروه شده بود. طوفان زرد سالهای دور نمایشی فوق العاده برابر برزیل داشت و برزیلی ها به سختی توانستند دروازهی کره ایها رابازکنند و در نهایت ۲-۱ پیروز شوند. اما در بازی بعد کرهایها جانِ سابق را نداشتند و انگار تمام توان خود را برای بازی قبل گذاشته بودند. آنها ۷ گل از پرتغال دریافت کردند و ۳گل از ساحلعاج. استرالیا هم که از این دوره به جمع تیمهای آسیایی اضافه شده بود و از سهمیهی آسیا به جام جهانی رسیده بود، در بازی اول ۴-۰ مغلوب آلمان شد و با وجود تساوی برابر غنا و برد برابر صربستان، به خاطر تفاضل گل کمتر از صعود به دور بعد بازماند.

حالا در جامجهانیِ ۲۰۱۴ باید منتظر ماند و دید تیمهای ایران، کرهی جنوبی، ژاپن و استرالیا به عنوان نمایندههای قارهی کهن چه نتایجی دربرابر حریفان خود خواهند گرفت. آیا ایران میتواند برای اولین بار از گروهاش صعود کند؟ آیا ژاپن میتواند از یکهشتم جلوتر برود؟ آیا کره خاطرات ۲۰۰۲ را زنده میکند؟ استرالیا چه حرفی برای گفتن دارد؟




«در نگارش این یادداشت از کتاب‌ها و مجله‌های زیر بهره برده ام:
روزی روزگاری فوتبال/ حمیدرضا صدر، نشرچشمه۱۳۸۹
پسری روی سکوها/ حمیدرضا صدر، نشرزاوش۱۳۹۲
FIFA Magazine (August 2006/ No.8)
روزنامه‌ي ورزشی ۹۰/ ویژه‌نامه‌ی جام‌جهانی ۲۰۰۶، اردیبهشت۸۵»

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

چیزی در دلم تکان می‌خورد که نمی‌دانستم چیست!

بازى آلمان هم تمام شد و حالا نوبت ماست. از يك هفته پيش استرس عجيبى براي جام جهاني گرفتم. از پنجشنبه شب بي قراري ام تشديد شد و حالا به اوج خودش رسيده. حس ترس دارم و مردد بين بيم و اميد داشتن مانده ام. از همه كارها افتادم. نه درس ميخوانم، نه كار مفيدي انجام ميدهم. فردا دو امتحان دارم و همه چيز را به بعد از اين بازى موكول كردم. نميفهمك چه مى گويم. قفل شده ام. فقط ميدانم قرار است يك اتفاقي بيافتد و ميترسم به كسي بگويم.
يك سال پيش بود. همين روزها. اميدوار بودن را ياد گرفتم و در همه ى صحبت هايم كلمه ي "اميد" بود. الان هم درست همين حس را دارم. فكرم مدام به يك سال پيش برمي گردد كه با مهراد و پيمان بازي با كره را مي ديديم. به شادي و خوشحالىِ از ته دلى كه داشتيم. دوباره همان حس را مى خواهم.
به شكل عجيبي ترديد دارم راجع به بازي امشب. الان نيجريه هايي را ميبينم كه دارند توي اتوبوس دست ميزنند و شادي مي كنند. به دو ساعت ديگر اميدوارم. مثل سال گذشته كه هرچه به ٢٤ خرداد نزديك ميشديم اميدوار تر ميشدم، الان هم هرچه به ساعت ١١:٣٠ نزديك ميشويم چيزي در دلم تكان ميخورد كه نميدانم چيست. احتمالا وقتي اين را ميخوانيد نتيجه ي اين اميدواري ها مشخص ميشود. نتيجه ي اميدوار بودن به كيروش و تيم ملى بى ستاره!

پ‌.ن: این یادداشت دقایقی قبل از اولین بازی ایران در جام جهانی ۲۰۱۴ نوشته شده است.

۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

«کاندر همه جا مدام خوانند آن را» یا «نیشابور مدیون سیحون است»

چند وقتی میشد میخواستم دربارهی تاثیر هوشنگ سیحون بر شهر نیشابور بنویسیم. شاید بیشتر از یک سال. هر چه جلوتر میرفتم بیشتر متوجه این تاثیر میشدم. شاید هنوز هم زود باشد برای بررسی ابعاد این اثر. اما حالا که چند روزی میشود هوشنگ سیحون از این دنیا رخت بربسته است، فرصتیست که کوتاه درباره رابطهی نیشابور با او بنویسم.

جدا از تاثیر سیحون بر معماری نوین ایرانی و تربیت شاگردان و جریانی که بعدا ادامه نیافت، نقش سیحون در معرفی و زیبایی نیشابور چیزی نیست که بتوان از کنارش ساده گذشت.
حدود ۴ سال است نصفه و نیمه و هفته ای ۳،۴ روز به واسطهی دانشگاهام در نیشابور زندهگی میکنم. اساسا نوعِ زندهگی ای که ما دانشجویانی که آنجا شهر دوممان است آنجا داریم، به گونهایست که کمتر پیش میآید به مرکز شهر برویم. بیشتر در همان محدودهی خانههامان که نزدیک به ایستگاه سرویس های دانشگاه است چیزهای مورد نیازمان را تهیه میکنیم. و چون در زمانِ نیشابور بودن بیشتر زمان در دانشگاه و سر کلاس می گذرد، کمتر وقتی برای تفریحی که در خودِ شهر یا آثار باستانیاش بگذرد میماند. مثلا هنوز خیلیها هستند که بعد از چند سال درس خواندن در نیشابور، آرامگاه خیام و عطار و کمالالملک و یا بخشهای نیشابور کهن را ندیدهاند. خودِ من بعد از دوسال برای اولین بار از زمانِ دانشجو شدن، یک شب بعد از یک کلاس خسته کننده بی آنکه بخواهم آنقدر چرخیدم و آخر سری به خیام زدم و لحظههایی در آن باغ گذشت که هیچوقت از یاد نخواهم برد.

در تمامِ مدتی که در نیشابور بودهام همه جا آرامگاه خیام را دیدهام. جدا از اهمیت خودِ خیام، طرحِ هوشنگ سیحون این اهمیت را بالاتر برده است. هر جا که میرویم این نقش را میبینیم. در بیشتر لوگوهای سازمانها و نهادها و شرکتها، یا به طور مستقیم این آرامگاه را میبینیم، یا تاثیرش به وضوح مشخص است. حتا در پاکت نامههای دانشگاه - با اینکه دانشگاه آزاد است و لوگوی خوبی هم دارد - در کنار آرم دانشگاه نماد خیام را میبینیم.
همین که به نیشابور نزدیک میشویم نمادِ خیام به روی تابلوها و بیلبوردهای تبلیغاتی میآید و از این طرح برای تبلیغ یک شرکت پخش تیرآهن استفاده میشود! یا مثلا در بیلبورد خوشآمد ورود به نیشابور، نوشته شده است «به شهر خیام و عطار خوش آمدید» اما بزرگترین تصویر نمادِ خیام است. یا در سردر فروشگاه یک کارخانهی محصولات لبنیاتی (که دوغهای محلی خوشمزهای هم دارد!) بزرگتر از آرم کارخانه، نماد خیام را میبینیم!
یک بار هم در یک مسابقهی معماری برای طراحیِ نماد و دروازهی ورودی به نشابور، طرحهای برگزیده (و البته بیشتر طرحها که من دیدم) با الهام از طرحِ سیحون طراحی شده بود. اساسا کارکرد این طرح شبیه به یک مادهی اولیهای است که هر خوراکی را خوشطعم میکند و هیچ کس هم حاضر نمیشود از کنارش ساده بگذرد.
تفاوت نیشابور با دیگر شهرهای اطراف با همین طرح به سادهگی آشکار میشود. سبزوار در ۱۲۰ کیلومتری غرب نیشابور است و هیچوقت آنرا با یک نماد به خاطر نداریم. البته درست است که نیشابور شهر مهمتری نسبت به نشابور بوده است و قدمت بیشتری دارد و تقریبا از ۶۰۰ میلادی شهر بوده است. آن طرف هم مشهد ه
ست که خب به خاطر وجود حرم رضوی شهر شده و بیشتر با تصویر یک گنبد طلایی به یاد آورده میشود. (هرچند برای من و بیشتر ساکنان مشهد، تصاویر ثبت شده از این شهر چیزی جز حرم است).
مثلا همان قدر که برج آزادی میتواند نماد یا معرف تهران باشد و آرامگاه ابوعلیسینا برای همدان (که آن هم اثری از سیحون است) نیشابور هم با این طرح به خاطر سپرده میشود.

چیزی که من میخواهم بگویم این است که نیشابور و مردم نیشابور به هوشنگ سیحون مدیون هستند. اگر این طرح نبود نیشابور چیزهای زیادی کم داشت. چیزی نداشت که در ذهن بشود با تداعیاش نیشابور در خاطر آورد. جدا از خودِ آرامگاه، سیحون در طراحی فضای باغ هم تلاش زیبایی کرده و هندسهای منحصر به فرد و متناسب با خیامِ ریاضیدان طراحی کرده است که این مورد را جز با تنهایی قدم در آن فضا نمیشود توضیح داد.
نکتهی مهمی که با آن فکر میکنم این است که سیحون در اوایل دههی ۴۰ هنگام طراحی این اثر، خیام نیشابوری را شناخته بود. و شاید همین یکی از دلایل مهم ماندگاری این اثر است. می گویم اثر چون تنها یک آرامگاه زیبا نیست. این یک اثرِ هنری تجسمی است که هوشنگ سیحون آن را به هویت خیام گره زده است و چیزی به شهر نیشابور اضاقه کرده است.

۱۳۹۳ خرداد ۹, جمعه

یک موقعیت کمیک در دستشویی رستوران

با مهراد شوخی کردم و از دماغش خون آمد. بماند که این چه شوخی‌ست که خون‌دار شد. مهراد به سمت دستشویی رستوران رفت و من هم بعد از چند دقیقه به سمت دستشویی رفتم تا ببینم حالش خوب است و چیزی لازم دارد یا نه. برایش دستمال آوردم و کمکش کردم. کاسه‌ی دستشویی پُر از لکه های خون شده بود و ناگهان متوجه شدیم کسی داخل دستشویی است. دستشویی به این صورت بود که وقتی وارد می‌شدی اول قسمت روشویی بود و بعد در دیگری بود که آن طرفش توالت بود. مهراد در اول را رد کرده بود و متوجه نشده بود آن‌ور در کسِ دیگری مشغول کار است. ما مانده بودیم و یک دستشویی پُر خون و مردی که قرار بود بیرون بیاید و این‌که چه کنیم. سراسیمه آمدیم بیرون و مهراد هنوز خونِ دماغش بند نیامده بود و فورا خودمان را به دستشویی خانم‌ها کشاندیم. رفتیم داخل و در را قفل کردیم. آنجا دیگر کسی نبود. به واکنش آن مرد بعد از مواجهه با آن صحنه فکر می‌کردیم. مگر رستوران پدرتان است که هرکار می‌خواهید می‌کنید؟ حقیقتا این‌طور بود که وقتی کسی پشت در دستشویی خانم‌ها بود و می‌خواست بیاید داخل، ما بیرون نیامدیم و ماندیم و ایشان هم از صدا و خنده‌ی ما حتما فهمیده بود دو مرد داخلِ آن دستشویی هستند. چند دقیقه می خندیدیم و نمی‌دانستیم چه کنیم. یک نفر دیگر هم به پشتِ در مانده‌ها اضافه شد و در می‌زدند. دستمال‌ها را برداشتیم و سعی کردیم دستشویی را طوری تمیز کنیم که لکه‌ای خون نماند. مهراد حتا قطره خونی که روی زمین ریخته بود را پاک و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. گفنم «هیچ‌وقت فکر نمی کردم روزی در این دستشویی با تو باشم و خون پاک کنیم». گیر کرده بودیم. ممکن بود اوضاع خنده‌دار تر شود و همزمان این امکان وجود داشت که اتفاق نه چندان جالبی بیفتد. دوباره در زده شد و گفتم صبر کنید لطفا. مثلا عصبانی شده بودم. با مهراد خودمان را آماده کردیم و سرش را بالا گرفت و دستمال را روی بینی‌اش گرفت. قفل در را آرام باز کردم و بیرون آمدیم. دختربچه ای پشت در بود. خیلی سریع گفتیم خون‌دماغ و این اتفاقات و بیرون آمدیم. مهراد جلو تر می‌رفت و طبقه‌ی پایین را بالا آمدیم و از رستوران زدیم بیرون. هم‌دیگر را گرفتیم و خندیدیم. خندیدیم و به این فکر می‌کردیم این چه وضعیت مسخره‌ای بود. می خندیدیم...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

درباره‌ی دوست داشتن

آدم های زیادی در زنده‌گی ام هستند که برای‌ام ارزش زیادی دارند. دوست‌شان دارم. بعضی‌هایشان را خیلی زیاد و از تهِ دل. اما نمی‌توانم هرروز و هر ساعت از حالشان با خبر شوم و مُدام در ارتباط باشم و ببینم در این لحظه چه می‌کنند و کجای جهان هستند.

همین موضوع می‌تواند باعث اختلافات زیادی شود. به خصوص در این روزها که کمتر حوصله‌ی ارتباط و تلفن و تماس و کلا آدم ها را دارم. اما این‌ ها که از دوست داشتن کم نمی‌کند. این روزها را می‌گویم، چون بیشتر از گذشته دوست دارم در روزهای مشهد بودنم در خانه بمانم و سعی می‌کنم جز برای کارهای ضروری جایی نروم و بیشتر از خلوت و سکوتی که هیچ‌وقت ایجاد نمی‌شود استفاده کنم و از این راه فرصتی برای برون‌رفت از چاله‌ی کارهایم پیدا کنم و شاید کمی آرام‌تر شوم. آن وقت شاید وقتی کارهایم تمام شد، وقتِ بیشتری برای دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم داشته باشم. هی وقت وقت وقت. تا شاید کمتر از دستم عصبانی شوند. این‌گونه مهربانی‌مان دوطرفه می شود. فقط من باید کار‌هایم را هرچه زودتر انجام دهم و البته خیالم راحت باشد که دوست‌داشتی‌هایم فکر نمی‌کنند در یادم نیستند و فراموش‌شان کرده‌ام یا جای‌شان را کس یا کسانِ دیگری پُر کرده‌اند.

دوست دارم بعد از چند ساعت کار از اتاق بیرون بیایم و چای بگذارم و بعد روی مبل خودم را ول کنم و کنترل را بردارم کانال‌های مسخره‌ی تلویزیون را بالا و پایین کنم و آخر هم به نتیجه‌ای نرسم و بعد پرت‌اش کنم آن‌ور و بروم چای بریزم و یک به یک به دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم که زیاد هم نیستند فکر کنم. بعد دوباره روی مبل ول شوم و چشم‌هایم را ببندم و لیوانِ چای دست‌هایم را بسوزاند و توی ذهن‌ام با آن‌ها حال و احوال کنم. اما کمتر پیش می‌آید این خیال عاقبت خوشی داشته باشد. باید واتس‌اپ یا وایبر را چک کنی و ببینی اگر هستند یک «چطوری؟» خشک و خالی بفرستی و شاید حتا دو روز بعد تازه جواب برسد. یا جوری جواب دهد که پشیمان شوی از هر‌چه سلام و علیک است و آنقدر آینه‌ی دق شود و هی تهِ جملاتِ تک کلمه‌ای نقطه بگذارد و حرص‌ات را در بیاورد که بخواهی با مشت بکوبی توی صورت‌اش. حالا تو باید بفهمانی... چه را به که بفهمانی؟

خیلی‌هایی که می‌شناسم با ندیدنِ آدم‌ها آن‌ها را فراموش می‌کنند -یا این‌طور وانمود می‌کنند- اما برای من عکس این قضیه صادق است. ندیدنِ آدم‌ها نه تنها کم‌رنگ‌شان نمی کند، بلکه خیلی‌هایشان را پُررنگ‌تر از گذشته می‌کند. اساسا وقتی کسی برایم به درجه‌ی بالایی از دوست‌داشتن می‌رسد دیگر نمی‌شود او را پاک کرد. او همیشه می‌ماند. نه فقط یک جا گوشه‌ی ذهن. یک تکه از قلب را برای همیشه می‌گیرد و هر از گاهی تو را پُر از خودش می‌کند و به تو می‌فهماند روزهایی چه وقایعی در گوشه و کنارِ این جهان افتاده.

حالا که دارم این ها را می‌نویسم همه‌ی شمایی که دوست‌تان دارم مقابل من نشسته‌اید و دارید به صحبت‌های من گوش می‌دهید. نزدیک تر از هرچه که فکر کنید. اما دوست‌داشتنِ من مثل بابا‌گوریو نیست که همه چیزش را وقف کند و هر چه دارد در راهِ آناستازی و دلفین و حتا اوژن و در و دیوارهای آن پانسیون از دست بدهد و همه را وقفِ آن‌ها کند. من هم روبه‌روی شما نشسته‌ام و فقط سرم را تکان می‌دهم و می‌خواهم بگویم چقدر دوست‌داشتنی هستید. اما نمی‌گویم. انگشتم به صفحه‌ی موبایلم نمی‌رسد و نمی‌توانم تلفن‌ها را جواب بدهم. مسیج ها را می‌بینم و می‌گویم جواب می‌دهم، اما سه هفته می‌گذرد و تازه یادم می‌آید. لیستِ وایبر را چک می‌کنم و روی اسم و عکس ها مکس می کنم؛ مکس. و رد می‌شوم تا روزهایی که کارهایم را انجام داده باشم و بتوانم خود را به برنامه‌ام برسانم و عقب نمانم و در برنامه‌ی هر روز زمانی را برای همین دوست‌داشتنی‌ها بگنجانم. و کمتر هم خسته شوم.

دوستِ داشتنِ کسی تنها وابسته به لمسِ جسم و جانِ او نیست. به دیدنِ هر روزه‌ی او نیست. به این نیست که اگر یک هفته، یک ماه، یک سال، یک قرن دوست هایت را ندیدی، دیگر برای‌ات دوست‌داشتنی نباشند. دوست ها باید در خلوتِ ذهنِ تو حضور داشته باشند. یعنی همین حالا که من تنها نشسته‌ام و دارم این ها را می‌نویسم و انعکاس صورتتان را روی صفحه‌ی لپتاپ می‌بینم و منتظرم زودتر تمام شود و برگردم و با هم درباره‌ی شماره‌ی جدید حرفه: هنرمند گپ بزنیم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

من و اسنوب های اطراف‌ام

اساسا مشکلی که با بعضی از شخصیت ها دارم بنیادی تر از آن است که فکر کنند با یک یا چند نفر خُرده حساب شخصی دارم. بخش مهمی از این مشکل بر می گردد به تیپ بودن آدم های پیرامون‌ام. و این‌که هیچ مشخصه ی به خصوص و قابل بیانی در آن‌ها وجود ندارد. شبیه شخصیت های یک داستانِ ضعیف هستند که خوب پردازش نشده اند و هیچ فکری پشت آن‌ها نبوده است.
آدم هایی با این مختصات، فراوان در اطرافم یافت می‌شود. و البته مجبورم آن‌ها را تحمل کنم و با خیلی‌هایشان ارتباط کاری و فکری و درسی هم داشته باشم. اغلب هم وقتی با این‌ها به مشکل برمی‌خورم، این ذهنیت به وجود می‌آید که با فلان آدم مشکل یا حتا خصومت شخصی دارم.
حقیقت این است که بیشتر به جای مشکل با افراد، با مبانی‌ای مشکل دارم که آن‌ها پیرو و مروج‌اش هست و اسنوب گونه فکر می‌کنند فقط کارِ خودشان و حرفِ خودشان درست است و دیگران باخته‌اند و در جهل به سر می برند! این ها به بعضی چیزها می‌نازند که به عقیده‌ی من اهمیت چندانی ندارد. مثلا این‌که زاده‌ی چه شهری هستی، کجای‌اش می‌تواند فخر آور باشد؟ یا این‌که مدام دوست دارد در ردیف خواص باشند و کسی که فکر می‌کند از خودش بالاتر است را الگو قرار می‌دهد و تقلید می کند و به شکل رقت انگیزی از آن‌ها تعریف می‌کند.
این ها اصولا تمِ ثابتی ندارند و بسته به شرایطی که در پیرامون‌شان است، رفتار و حرکات‌شان هم تغییر می کند. و من با این شبه‌ِ اسنوب ها مشکلی اساسی دارم. و به طور کلی با هر آدمی با چنین مشخصاتی فارغ از جغرافیای مکانی و بعدِ زمانی و این‌که نام‌شان می‌خواهد چه باشد.
سعی می‌کنم این آدم های و چیز هایی که فکر می‌کنند را بفهمم اما هرگز نمی‌توانم با چراییِ چیزی که در سرشان می‌گذرد، ارتباط برقرار کنم. انسان هایی که اگر چیزهای ظاهریِ محدودی را از آن‌ها جدا کنیم. دیگر چیزی از وجودشان باقی نمی‌ماند. کسانی که ماهیت‌شان بیشتر وابسته به یک سر لوازمِ تزیینی و سوژه‌های سطحی‌ است و البته تاسف بار که چیز دیگری ندارند و حیف که با همین وضع دوست دارند همه را شبیه به خودشان کنند. شاید خودشان را نماد و سمبولی می‌بینند که در ذهن خودشان از خود ساخته اند. چیزی شبیه به دیگرانی که از آن‌ها برای خودشان غول ساخته‌اند!
برتریِ این ها (اگر بتوان گفت برتری، خودشان که این‌گونه فکر می کنند!) فقط به چند میلیمتر و چند عمل جراحی و چند کتابِ نخوانده و حرف‌‌های ساده‌ی پیچیده شده محدود می شود. که این‌ها هم مال خودشان نبوده وگرنه چه برتری و زیبایی است که خیلی ساده جدا می‌شوند و اگر نباشد این‌ها هم نیستند؟!
در واقع هیچ‌وقت با شخص مشکلی نداشتم و هر آدمی، هر جایی که می خواهد باشد، با این مختصات ذهنی را نمی‌توانم به عنوان دوست یا هر چیزِ صمیمیِ دیگر بپذیرم. و البته مهم این است که مشکل داشتن به این معنی نیست که شمشیر را از رو ببندم یا حریف را به مبارزه بطلبم و بکوشم تا حذفش کنم. نه هیچ‌وقت میل به حذف کسی نداشتم و نخواهم  داشت. بلکه سعی می کنم کمتر با آن‌ها وارد جدل و بحث و مراوده شودم و تا زمانی که جبر مجبورم نکند سعی می‌کنم کارهایم جدا از این‌ها باشد و همین طوری که هست، از دور با هم خوب باشیم و بمانیم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

به خاطر چند گرم اسنیکرز

صبحانه نخورده بودیم. مستقیم به دانشگاه آمده بودیم. زود تر از همه به کلاس رسیده بودم و داشتم لیست پروازها را چک می کردم که کم کم کلاس شروع شد. پنج شش دقیقه بیشتر نگذشته بود که علی شکلات تعارف کرد. دستش را توی جیبش کرده بود و اسنیکرز نصفه‌ای زا برداشته بود و خواستیم با هم قسمت کنیم. نصف را نصف کردیم و تا در دهان گذاشتیم جیغ زد. گفت بروید بیرون. رفتیم.

این مسخره‌ترین اخراجِ تاریخ بود. دست کم در تاریخ همین حوالی که این سطر ها نگاشته می‌شود. برای در دهان گذاشتنِ یک تکه شکلات، بدون اینکه حتا سرمان را برگردانیم و نگاهش کنیم و کلمه‌ای حرف بزنیم، از کلاسش بیرون رفتیم و نود دقیقه پشت در ماندیم تا حرف‌مان را بزنیم.

استاد عزیزم! ربطی ندارد که بعد از این موضوع با هم حرف زدیم و موضوع حل شد. ربطی ندارد که بیشتر شبیه به لج‌بازی و حتا لوس بازی بود، تا عصبانیت و زیر پا گذاشتنِ قوانین. ربطی ندارد منتظر بودی تا سر و ته قضیه هم بیاید و با این وجود در غیاب‌مان پشت سرمان حرف زدی. ربطی ندارد که هستند کسانی که همین یادداشت را به گوش‌ات برسانند (و ای کاش کامل این کار را انجام دهند اگر قصد بر جاسوسی دارند). این در حال حاضر با هم خوب هستیم دلیلی نمی شود تا چشم‌مان را بر حقایق ببیندیم.

استاد عزیزم! حقیقت این است که خواسته یا نا خواسته چشم‌تان را بر روی اتفاقات جاری می بندید و فقط نصف اسنیکرز را می بینید. حقیقت این است که من و دوستم نمی‌خواهیم با خودشیرینی و پاچه خواری خودمان را عزیز کنیم. ما آدم هایی نیستیم که برای ماندن‌مان خواهش کنیم. می‌رویم. حقیقت این است که چشم می بندید در برابر گلِ رُزِ قرمزی که برای‌تان می آورند و فقط شکلات ما را می‌بینید. حقیقت این است که خیلی حرف ها زده می‌شود که اگر کمی گوش هایتان را تیز کنید احتمالا از دانشکده باید بیرون بروند. شما می‌شنوید اما صدای اسنیکرز حتما آزار دهنده تر از شوخی ها جنسی و رکیک با یک خانم جوان است.

حالا که همه چیز بین مان خوب است خواستم بگویم این بی جواب ترین اخراجی ست که در این حوالی اتفاق افتاده و سوالات همچنان پا برجاست. که چرا در برابر خیلی مسایل پر رنگ تر سکوت می‌شود و در برابر ما... . احتمالا اگر درخواست می کردیم که بمانیم اعصابتان خرد نمی‌شد. اما این اتفاق نمی‌افتد. ما یاد نگرفته ایم به مانند دیگران زبان خود را از دهن بیرون بیاوریم و بچرخانیم و سود کسب کنیم. ترجیح می‌دهیم زبان به دهان گیریم و همان شکلاتمان را بخوریم.

۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

سرنوشت دور

دارم به اين فكر مي كنم كه چرا از بچه ها فاصله گرفتم. اصلا فاصله گرفتم؟ شبيه اين حس را دارم. خودم را دور احساس مي كنم. انگار هيچوقت نيستم. خيلي وقت است در عكس هايشان نيستم. در قرار ها نيستم. وقتي براي صبحانه ي فردا برنامه ريزي مي كنند من نيستم. فقط حرف هايشان را مي بينم و حسرت ميخورم از دوري.

ديگر عادت كرده ام كه هي در حركت باشم. راست گفتند. دو ماه است كه نيستم. فقط ده روز مشهد بودم. از آن ده روز ٧ روزش را در خانه بودم. زنده گي براي ديگران جريان دارد و زمين برايشان مي چرخد. براي من اما انگار تند تر مي چرخد. مجبورم همه ي كار ها را در هم گره بزنم تا بتوانم جلو بروم. انگار چاره ي ديگري نيست. بايد از همه فرصت ها و زمان ها و مكان ها استفاده كنم. اما لحظه اي به جايي مي رسي كه هيچ چيز جلو نمي رود و مي بُرى و خواب را بر همه چيز ترجيح مي دهي. نه اين كه تو بخواهي. بدنت مي خواهد. بدنت ميخواهد خودش را رها كند از اين جبري كه برايش ساختي. و موهايت سفيد مي شوند.

نه فقط دو ماه بلكه مدت هاست كه نيستي. مدام مي روي و مي آيي. نمي دانم. خسته ام از اين همه آمد و شد. اما چاره ي ديگري هم ندارم. بايد كم و بيش همين وضع را ادامه دهم. هر چه هم كه دلم سكون بخواهد. سخت است و خيلي جاها ضرر هم مي كني و خيلي چيزها را از دست مي دهي. اما بايد حواست را به خيلي چيز ها جمع كني. اين ها مثل قمار است. همه اش ريسك نيست. حساب و كتابي دارد كه بايد راه و چاهش را بيابي. هم برد دارد هم باخت. اما تو بِبَر.

من دورم و بايد با اين وضع كنار بيايم. دو روز ديگر مي آيم اما سه روز بعدش مي آيم و باز اين چرخه ادامه دارد. جنس اين دوري جوري ست كه بيشتر از نبودن حال ات گرفته مي شود. وقتي كلا نباشي و بداني در جاي ديگري ساكني، سعي مي كني نبودنت را يه خودت بقبولاني. اما وقتي باشي و بروي و بيايي و كلي كار داشته باشي و درگير هم بشوي، نبودنت آزارت مي دهد. نبودني كه هستي اما نمي تواني باشي. سختي اين است كه ساكن هيچ شهري نيستي و بايد همين وضع را ادامه دهي. حتا وقتي در خلوت فكر مي كني مي بيني اگر كمي اين وضع عوض شود شايد نتواني راحت با آن كنار بيايي. و همين كار سخت مي كند.

من نيستم. اما اين آب براي ديگران جاري ست. يكي يكي هم رزمانم را از دست مي دهم و كاري نمي توانم بكنم. يكي هم مي خواهد رها باشد و مانده اس اين را كجاي دلت بگذاري. كه اي رفيق! تو ديگر چرا؟ من ديگر چرا؟ ها!؟ چه شد؟ چه ميشود؟ بيشتر از هر زماني به آرام بودن احتياج دارم. و آرامش من در حضور ديگراني چون شماست. 

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سالِ بی‌قراریِ آنا

بیست و یک سال و شش ماه است که روی مرز ناممکن راه می روم. سال را همان طوری به پایان می رسانم که آغاز کرده بودم. یعنی درست کاری را دارم می‌کنم که نوروز۹۲ انجام  می دادم. هنوز هر روز سیاوش دارد از خواب بیدار می شود. هنوز شبِ گذشته اتفاقاتِ مبهمی افتاده. دوست ندارم این را اتفاق بدی تلقی کنم. کارهای زیادی انجام دادم. چند روز پیش وقتی با دوستم کارنامه‌ی ۹۲ را بررسی می‌کردیم هردو شش ماهه ی اول را بهتر می دانستیم. اول سال که می شود آدم امید بیشتری دارد. برنامه می ریزد که تا آخر سال کارهایش را انجام دهد. تا جایی خوب پیش می رود. از جایی به بعد گیر می کند. اسیر اتفاقات ناممکنی می شود که دست آدم نیست. اما اگر همان اتفاقات در بهار باشد از پس‌اش بر می‌آیی. زمستان را که نمی شود کاری کرد. باید ساخت. ساخت و مبهوت به تماشایش بنشینی.

بهار که آغاز شد دلهره ی عجیبی داشتم. لبه ی تیغی بودم که یک طرفش امید و طرف دیگرش نا امیدی بود. در یادداشت روزانه ی اول فروردین هم این نگرانی بود و «امید» کلید واژه ی اصلی. بهار خوب آغاز شد. یا اینگونه فکر می کردم. کارها و تولیدات مهمی داشتم. هرچند در پایان سال تصمیم گرفتم کنار بگذارمشان و از نو در این نوروز آغازشان کنم. بعدش خوب نبود. خودم را درگیر کارهای دانشگاه کردم. تا خرخره. روزی چندساعت کارهای کلاس را انجام می‌دادم که حتا باعث اعتراض هم‌کلاسی ها هم می‌شد. به انتخابات نزدیک می‌شدیم. تقریبا از همان اول می دانستم می خواهم رای بدهم. رای دادم. روزها و لحظه هایی را تجربه کردم که عین کلمه ی «عجیب» عجیب بود. ترس و دلهره هم‌چنان بود. بهار تمام شد.

تابستان را قهری آغاز کردم. از حرف هایی که زده می‌شد خسته شده بودم. خیلی زود تصمیمی را عملی کردم دوسال چند ماه مانده به تابستان به آن فکر می کردم و هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. خیلی سخت بود مجوز چیزی که می‌خواهم را به دست آورم. اما شد. تابستان خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. با آدم‌های خوبی آشنا شدم. تجربه جدیدی کسب کردم. تابستان خوبی بود. تابستانِ صداها. تابستان تمام شد.

پاییز را دیر آغاز کردم. دلهره نداشتم. با دلتنگی شروع شد. سخت بود. تحمل نداشتم. سال جدیدی بود. باید سرمی‌کردم. سالِ جابه‌جایی بود. در سه روز، در سه شهر بودم که هر کدام در دورانی پایتخت ایران بوده‌اند. اما سرآخر داشتم با شرایط کنار می آمدم. اما تا وقتی که پاییز، پاییزِ آنا نشده بود. سخت تر شد. آنا تمامِ ذهنم را احاطه کرده بود انگار. که بودم؟ کنت ورونسکی؟ استپان آرکادیچ؟ من بُهتِ شوهر آنا بودم. پاییز اینگونه گذشت و کاری که می خواستم را نکردم. از پاییز چیزی نمانده. پاییز تمام نشد.

زمستان کِی آغاز شد؟ تمامِ ساعاتی که پاییز می رفت و زمستان می‌آمد را بیدار بودم. تمام نمی‌شد. سرد بود. کاری پیش نمی‌رفت. همه چیز آرام شده بود. به امید نبودن زمستان را زود ورق می زدم. آرام تر شده بودم. دوباره انگار خودم را پیدا می‌کردم. اما خیالم غلط بود. نمی دانستم چه می کنم. چه گذشته. چه می شود. تمام زمستان را. این سال را... . یکی اینجا حواسش نبود. فصلِ جشنواره. تئاتر. یادداشت. فیلم. صندلی. سکوت. من تمامِ شب های زمستان مسافر بودم. در هفت شهر مسافر بودم. زمستانِ تجربه. زمستانِ بی قراری. زمستانِ «زمستان». به زمستان نرسیدم.

این سالی بود که بر من گذشت. ابتدای این آخرین یادداشت سال قرار بود جور دیگری باشد. اما مسیرش را گم کرد و به جای دیگری رسید. باید در یادداشت دیگری از مرزهای ناممکن بنویسم. نمی دانم حال خوب است یا نه. اما می دانم سال خوب است. همین که امید در دل و لبخند بر لب رسید، اتقاق مهمی است. کاری کنیم بماند. نود و سه می تواند سالِ آرام تری باشد. نام‌اش خوف‌ناک نباشد. بهارش دلهره و ترس نداشته باشیم. تابستان اش ادامه راه باشد. دلتنگیِ پاییزش درد کمتری داشته باشد و تمام شود. زمستانش از راه برسد و بی‌قرار نباشیم. «هفت روزِ آخر» سال نفس راحتی بکشیم.
و در این چند ساعتی که به تحویلِ سال مانده، آرزو می کنم ۳۶۵ روزی که روبه روست سالِ‌ به سرانجام رسیدنِ همه ی کارهای نا تمام باشد. تا کمی حال‌مان خوب بماند. سالِ ادامه‌ی امیدواری.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

حقیقتِ یک تصورِ ذهنی

چند روز پیش به یک نمایشگاهِ گروهی تصویرسازی در گالری آرتین مشهد رفتم و کارهایشان را دیدم. از موضوع اطلاعی نداشتم و بدون هیچ پیش‌داوری شروع کردم به دیدنِ کارها. موضوع اندرونی ناصرالدین شاه بود.
چیزی که باعث شد احساس بدی بعد از دیدنِ این کارها داشته باشم، فقرِ ایده و تکرار بود. تکنیک های به کار گرفته شده قابل قبول و خوب بود اما بازی با موضوع و ایده ی کار خیلی خیلی ضعیف. بیشتر کارها با الهام از سبیل ناصرالدین شاه و با پیچ و تاب دادنِ آن و اضافه کردنِ چند بانوی عجیب غریب (یکی به شکل زنانِ نقاشی های دوران کلاسیک و یکی به شکل داف‌های ساپورت پوش امروزی و دیگر شبیه جوانی های ملکه الیزابت!) و ترکیبِ نقوشی که هرکدام متعلق به دوره ای خاص بوده، شکل گرفته بود.

ترکیب چنین معجونی، به خصوص زمانی که تصویرگرش تنها خواسته باشد کاری را انجام دهد و هیچ دغدغه و درگیریِ ذهنی‌ای نسبت به موضوع و کاری که دارد انجام می‌دهد نداشته باشد، اصلا چیز دلچسبی از آب در نمی‌آید. بیشتر این کارها متعلق به هنرجویانِ تازه کاری بود که تازه پا به این عرصه گذاشته اند و شاید این اولین حضور رسمی‌شان بود تا خود را به خانواده و دوستان‌شان نشان دهند. حضوری که بی شک با تحسین و آفرین های غلو شده‌ای همراه است و هیچ کسی سوالی از ایده ی آن‌ها نمی کند. و این بد است برای کسی که اول راه است. بد است نداند ایرادش کجاست و برای بهتر شدن چه باید بکند.

در یکی از این کارها شاهِ شهید در کنار ملکه‌ای به تصویر کشیده شده بود. وقتی از یکی از تصویرگران سوال کردم این دیگر چیست و حتما می دانی ما در آن زمان اوضاع‌مان چطور بوده، گفت: «این سوگلیِ پادشاه است!» این تنها یک نمونه ی کوچک است. در تمامِ تصاویر چنین حالاتِ عجیبی که هیچ همخوانی‌ای با فضای کلی آثار نداشت، به چشم می‌خورد. کسی که هیچ تصوری نسبت به ایرانِ ویرانِ عهدِ ناصری و شخص ناصرالدین شاه ندارد، چگونه می تواند تصویری را بسازد که موضوع‌اش حرم ناصری باشد؟ به شوخی به دوستم گفتم اگر بپرسی ناصرالدین شاه چند سال و در چه سالی بر ایران حکم راند، شاید جوابی نداشته باشند. چندی پیش در کاخِ گلستان خانواده ای را دیدم که روبه‌روی سنگِ قبر ناصرالدین شاه (تنها سنگ قبر) ایستاده بودند و فاتحه می‌خواندند و استدلال های عجیب غریب می کردند.

تصویرِ ذهنِ تصویرگران بیشتر با سریال های ترکی شکل گرفته بود تا تاریخ ایران. شاید اگر آن‌ها بعد از پایانِ نمایشگاه‌شان به کاخ گلستان بروند عکس‌العملی مشابه آن خانواده داشته باشند. به آن‌ها فقط مهارتِ انجامِ کاری آموخته شده بود، نه ایده پردازی و فکر کردن به اثری که قرار است خلق شود.

نداشتنِ ایده یکی از معضلاتی‌ست که این روزها در برخورد با آثار هنری (از فیلم و داستان تا آثار تجسمی و معماری) با آن مواجه می‌شویم. همین فقدان، جایگاهِ هنرمند و خالقِ اثر را تا حد تکنسین پایین می‌آورد. همین می‌شود که مدام کارهای تکراری می‌بینیم. کارهایی را می‌بینیم که قبلا امتحان شده و موفق بوده. و ما باز آن را در آینه‌ی دیگری می بینیم. کمتر پبش می‌آید کسی دست به ریسک و تجربه ی جدیدی بزند که اغوا کننده باشد و دل ببرد. خیلی ها صرفا می‌خواهند کاری را انجام بدهند و وقتی تمام شد نفس راحتی بکشند و صفتی روی خودشان بگذراند. وقتی می شود چنین کاری را انجام داد، ایده می خواهد چه کار؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

آسمان من در کیف تو جا ماند



اینکه آسمان روزنامه شد به خودیِ خود اتفاق خوشایندی برای رسانه های مکتوب ایران است. اما به همان اندازه کم شدن یک هفته نامه ی خبری ـ تحلیلی از پیشخوان مطبوعات ایران می تواند غم انگیز باشد.

از این جهت ناراحت کننده که هیچ مجله ی هفته‌گی ای نیست که به طور منظم چاپ شود و یادداشت ها و پرونده هایی در حوضه های مختلف داشته باشد و البته قابل قبول هم باشد.
آسمان رفت و هیچ مجله ای نیست که جایگزین شود. هرچند روزنامه شد و مطالب یا به روزنامه انتقال داده می شود یا در مهرنامه و آسمان چاپ می شود. اما به هر ترتیب لذت یک عادت هفته‌گی از بین رفت. اینکه اولِ هفته آسمان بخری و شروع کنی به ورق زدن و بعد انتخاب مطالبی که حتما باید بخوانی، یا مطالبی که در ذهن می سپاری تا در آینده اگر لازم شده مجله را از آرشیو بیرون بکشی و بخوانی. دیگر این ها نیست.
اساسا من با یک مجله و هفته نامه بیشتر خو می گیرم تا یک روزنامه. روزنامه را هرروز نمی توان گرفت. یا برای من دشوار است تا هرروز بگیرم یا بخواهم همه ی آنها را نگه دارم. و از آنجایی که قوچانی و تیماش اعتقاد چندانی به فضای مجازی و انتشار به موقع کارها به روی اینترنت ندارند، نمی توان امیدوار بود هر روز پی‌دی‌اف روزنامه را روی موبایل یا تبلت داشته باشی و بخوانی. هر چند در ماههای اخیر با راه اندازیِ صفحه ی شبکه‌ی هم‌میهن Hammihan Network در فیسبوک رابطه ی این گروه با فضای مجازی و مخاطبینشان خیلی بهتر از پیش شده، اما آیا می توان به سروقت خواندنِ روزنامه ی آسمان در اینترنت امیدوار بود؟

آسمان را از همان شماره های اولِ دوره ی دوم‌اش بود که خواندم و خوشم و آمد (مهر۹۰) و در دوره ای شش ماهه هم مشترک‌اش شدم. با وجود اینکه فراز و فرود هایی داشته و همیشه عالی وخوب نبوده، بودنش بهتر از نبودنش است. جای خالی آسمان در حد فاصل آغاز سال ۹۲ تا انتخاب حسن روحانی به عنوان رییس جمهور بسیار احساس می شد. تقریبا ۴ ماه هیچ مجله ای از آن گروه تا مشخص شدنِ دولتِ جدید زیر چاپ نرفت. حالا هم دوباره باید به نبودِ یک هفته نامه عادت کنیم.

هنوز روزنامه ی آسمان را نخوانده‌ام. بدون شک انگیزه های بسیار زیادی دارند و روزنامه ی با کیفتی را خواهیم خواند. با کیفیت تر از هفته‌نامه که در شماره ی آخرش کیفیت همیشه‌اش را نداشت. اما برای من جای هفته نامه خالی می ماند.