‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت کوتاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت کوتاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

فرار به جلو

تنبلی و شلوغی این روزها باعث شده نتوانم آن‌طور که می‌خواهم یادداشت‌هایم را این‌جا بگذارم. راستش این دو سه ماه از هر زمانی در نوشتن پُرکارتر بوده‌ام و تا حدی از خودم راضی هستم. و البته این چند ماه معماری هم زیاد کرده‌ام. هرچند همه پروژه‌های درسی و آکادمیک بوده اما برای محک و سنجیدن توانایی و از همه مهم‌تر یادگیری، بسیار برای‌ام مفید بوده. و هم‌چنین فکرهای که در موقعیت‌های این‌چنینی برای آینده می‌کنیم.
همین شلوغی باعث شد نتوانم بیایم این‌جا و به رسم هر ساله درباره‌ی تولدم (دوم شهریور) چیزی بنویسم. اما خلوت بودن این‌جا به معنیِ خلوت بودن روزهای من نبوده. هم نقد زیاد نوشته‌ام (که بعضی‌هایش چاپ شد) و هم داستان کوتاه و شروع یک کار بلند و سعی بر منسجم پیش بردن‌اش. بماند کلی مشق و تمرین و اتود که لابه‌لایش بود و بین‌اش یک ورک‌شاپ خیلی خوب طراحی را هم پشت سر گذاشتم و با وجود تیم‌های خیلی حرفه‌ای‌تر و قوی‌تر از ما، دوم شدیم و رضایتی که از کار داشتیم یک خوش‌حالی لذت‌بخش برای کل گروه به جا گذاشت.
حالا آمدم بگویم بین این همه شلوغی و کار، می‌خواهم کمی به این‌جا هم برسم و با چند یادداشت کمی وبلاگ را به‌روز کنم. این را باید مدیون «وقت نوشتن» باشم که بین‌اش هزار و یک کار می‌کنی تا کار اصلی را برای چند دقیقه هم که شده  به تعویق بیاندازی.
مرسی از هیچ‌کسی که این‌ها را می‌خواند و نمی‌خواند.

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

سفر کوتاه

اصلا اهمیتی ندارد دندان‌درد دارد تو را به یک شهر توریستی می‌فرستد. اصلا اهمیتی ندارد از طرحِ معماری‌ات راضی نیستی و به هر گوشه‌ که نگاه می‌کنی سر پایین می‌اندازی. اصلا اهمیتی ندارد از طرح رمان‌ات کمی تا قسمتی رضایت داری و فکر می‌کنی می‌شود در آن دَمید.
اصلا مهم نیست احساس عبور و خلاصی. مهم زمانی‌ست که وقتی سن‌ات را می‌پرسند می‌گویی بیست و سه و لحظات تو در توی زمان را می‌شکافی و به فکر فرو می‌‌روی. دیگر بچه نیستی و داری پیر می‌شوی.
و حالا می‌فهمی جهان آن‌قدر ها هم جای پیچیده‌ای نبوده. این ذهن آدمی است که به همه‌ی این‌ها دامن می‌زند و تو هم یکی از همین‌هایی و همچون پیری خرقه‌پوش پشت نقابِ شرم پنهان شده‌ای و زیر لب می‌گویی هیچ مگو.
اما راستش این است؛ دیوانه شده‌ای. این است تنِ لخت ماجرای تو. و چیزهایی که اگر بگویی می‌شود پُل زد به تداعی‌های توی سرت. تازه بعد می‌فهمی گلویت می‌سوزد.
دختری عینک بزرگ به چشم دارد و کمانچه‌ می‌زند و تو می‌توانی با یک لبخند همه چیز را فراموش کنی و یادت برود چند دقیقه قبل چگونه آهنگ را رد می‌کردی. دیگر مهم نیست کج و راست راه می‌روی نمی‌دانی چه خورده ای. فقط وقت نوشتن این‌ها صدای سه‌تار و تنبک توی سرت می‌چرخد.

۱۳۹۳ مرداد ۱۸, شنبه

تو اول چشم بودی

بيا با كلمات وداع كنيم
و ديگر حرف نزنيم
بخنديم به كار جهان
و به هم خيره شويم

خیره شدن بهترین فعل ممکن است
آن هم برای خاموشانی چون من. چون تو. چون گل
اصلا مگر تو اول چشم نبودی؟
-چشم‌های مضطرب-
بعد مو شدی
-طره‌های منحنی-
بعد موهایت پیچید و افتاد توی صورتت
آن وقت من مردم
زبانم لال شد و دیگر حرفی نزدم
خواستم به چای در یک بعدازظهر گرم دعوتت کنم
که زبان بند آمد
خواستم از مسايل مهم روز برایت بگویم،
کلمات گم شدند

اما چشم ها هنوز کار می‌کردند
تو را نگاه می‌کردند
گشتند و گشتند و زمین را زیر و رو کردند تا ردی پیدا کنند
پیدا کردند و اما دست ها...
به دست ها نرسیده بودم که دست‌ها لرزید
دل‌ها لرزید
همه جا لرزید و حالا فقط دو چیز باقی مانده
یک نگاه
یک لبخند
که از یاد نمی روند

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

از پسِ هم

می گذریم. می گذرم. خیلی ساده. تحمل می کنم تا این روزها هم تمام شود. هرچند می دانم وقتی این ترم هم تمام شود دیگر برایم ارزشی ندارد که چه گذشته و چه بر ما رفته. من با تمامِ وجود پای حرف هایم می‌ایستم. تو می‌مانی گل های رزِ  سرخابی‌ات. به ما که ربطی ندارد. تو هم که دوست داری. فکر می‌کردم اوضاع بهتر شده و هم‌کلاسی هایم بزرگ. -تو استادی؟ - اما درست لحظه ای که فکر می‌کنی همه چیز درست شده یکی از راه می‌رسد و گند می‌زند. به همه چیز. اعصابت. می‌سوزیم ما. می‌گذریم ما. می‌میریم ما و فردایی نداریم. تنها چیزی که داریم همان است که از قبل داشتیم. تو که به ما چیزی اضافه نکردی.
برای تو که فرقی ندارد. فقط کم مانده شوخی دستی کنی. نه انقدر هم بد نیستی. ته دل برایت احترام قایلم. اصلا نمی دانم این چه مرضی است که این روز با هر که به مشکل می خورم ته دل دوستش دارم و دلم برایش می سوزد. می سوزد. این فرصت های کوتاه هم می‌گذرد. زود باش. حواست باشد. روزی می رسد و آنقدر می‌دویم و نمی‌رسیم. فعلا پشتِ همان تریبون بنشین و استادی‌ات را بکن. ما را چه به نقدِ تو. صفحه ها از پسِ هم رد می‌شود و هیچ کدام را نخوانده‌ای. نمی ایستم. چند ساعت اعصاب را خرد کردی و آخر هم نفهمیدم ناراحتی یا نه. فقط حواست به پفیوزهای اطرافت باشد. گذشتن. گذشتن. خیلی وقت‌ها کمک بوده. رد می‌کنم. رد نمی کنی. ول کل جانِ مادرت با آن اسم عجیب‌ات! ول کن تا این کلمات گنگ هم تمام شود و اردیبهشت ماهِ خوبی بماند.

... راستی مگر اردیبهشت ماهِ خوبی بود؟

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سالِ بی‌قراریِ آنا

بیست و یک سال و شش ماه است که روی مرز ناممکن راه می روم. سال را همان طوری به پایان می رسانم که آغاز کرده بودم. یعنی درست کاری را دارم می‌کنم که نوروز۹۲ انجام  می دادم. هنوز هر روز سیاوش دارد از خواب بیدار می شود. هنوز شبِ گذشته اتفاقاتِ مبهمی افتاده. دوست ندارم این را اتفاق بدی تلقی کنم. کارهای زیادی انجام دادم. چند روز پیش وقتی با دوستم کارنامه‌ی ۹۲ را بررسی می‌کردیم هردو شش ماهه ی اول را بهتر می دانستیم. اول سال که می شود آدم امید بیشتری دارد. برنامه می ریزد که تا آخر سال کارهایش را انجام دهد. تا جایی خوب پیش می رود. از جایی به بعد گیر می کند. اسیر اتفاقات ناممکنی می شود که دست آدم نیست. اما اگر همان اتفاقات در بهار باشد از پس‌اش بر می‌آیی. زمستان را که نمی شود کاری کرد. باید ساخت. ساخت و مبهوت به تماشایش بنشینی.

بهار که آغاز شد دلهره ی عجیبی داشتم. لبه ی تیغی بودم که یک طرفش امید و طرف دیگرش نا امیدی بود. در یادداشت روزانه ی اول فروردین هم این نگرانی بود و «امید» کلید واژه ی اصلی. بهار خوب آغاز شد. یا اینگونه فکر می کردم. کارها و تولیدات مهمی داشتم. هرچند در پایان سال تصمیم گرفتم کنار بگذارمشان و از نو در این نوروز آغازشان کنم. بعدش خوب نبود. خودم را درگیر کارهای دانشگاه کردم. تا خرخره. روزی چندساعت کارهای کلاس را انجام می‌دادم که حتا باعث اعتراض هم‌کلاسی ها هم می‌شد. به انتخابات نزدیک می‌شدیم. تقریبا از همان اول می دانستم می خواهم رای بدهم. رای دادم. روزها و لحظه هایی را تجربه کردم که عین کلمه ی «عجیب» عجیب بود. ترس و دلهره هم‌چنان بود. بهار تمام شد.

تابستان را قهری آغاز کردم. از حرف هایی که زده می‌شد خسته شده بودم. خیلی زود تصمیمی را عملی کردم دوسال چند ماه مانده به تابستان به آن فکر می کردم و هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. خیلی سخت بود مجوز چیزی که می‌خواهم را به دست آورم. اما شد. تابستان خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. با آدم‌های خوبی آشنا شدم. تجربه جدیدی کسب کردم. تابستان خوبی بود. تابستانِ صداها. تابستان تمام شد.

پاییز را دیر آغاز کردم. دلهره نداشتم. با دلتنگی شروع شد. سخت بود. تحمل نداشتم. سال جدیدی بود. باید سرمی‌کردم. سالِ جابه‌جایی بود. در سه روز، در سه شهر بودم که هر کدام در دورانی پایتخت ایران بوده‌اند. اما سرآخر داشتم با شرایط کنار می آمدم. اما تا وقتی که پاییز، پاییزِ آنا نشده بود. سخت تر شد. آنا تمامِ ذهنم را احاطه کرده بود انگار. که بودم؟ کنت ورونسکی؟ استپان آرکادیچ؟ من بُهتِ شوهر آنا بودم. پاییز اینگونه گذشت و کاری که می خواستم را نکردم. از پاییز چیزی نمانده. پاییز تمام نشد.

زمستان کِی آغاز شد؟ تمامِ ساعاتی که پاییز می رفت و زمستان می‌آمد را بیدار بودم. تمام نمی‌شد. سرد بود. کاری پیش نمی‌رفت. همه چیز آرام شده بود. به امید نبودن زمستان را زود ورق می زدم. آرام تر شده بودم. دوباره انگار خودم را پیدا می‌کردم. اما خیالم غلط بود. نمی دانستم چه می کنم. چه گذشته. چه می شود. تمام زمستان را. این سال را... . یکی اینجا حواسش نبود. فصلِ جشنواره. تئاتر. یادداشت. فیلم. صندلی. سکوت. من تمامِ شب های زمستان مسافر بودم. در هفت شهر مسافر بودم. زمستانِ تجربه. زمستانِ بی قراری. زمستانِ «زمستان». به زمستان نرسیدم.

این سالی بود که بر من گذشت. ابتدای این آخرین یادداشت سال قرار بود جور دیگری باشد. اما مسیرش را گم کرد و به جای دیگری رسید. باید در یادداشت دیگری از مرزهای ناممکن بنویسم. نمی دانم حال خوب است یا نه. اما می دانم سال خوب است. همین که امید در دل و لبخند بر لب رسید، اتقاق مهمی است. کاری کنیم بماند. نود و سه می تواند سالِ آرام تری باشد. نام‌اش خوف‌ناک نباشد. بهارش دلهره و ترس نداشته باشیم. تابستان اش ادامه راه باشد. دلتنگیِ پاییزش درد کمتری داشته باشد و تمام شود. زمستانش از راه برسد و بی‌قرار نباشیم. «هفت روزِ آخر» سال نفس راحتی بکشیم.
و در این چند ساعتی که به تحویلِ سال مانده، آرزو می کنم ۳۶۵ روزی که روبه روست سالِ‌ به سرانجام رسیدنِ همه ی کارهای نا تمام باشد. تا کمی حال‌مان خوب بماند. سالِ ادامه‌ی امیدواری.

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

فقط برای اینکه چیزی گفته باشم

هی می خواهم بیایم اینجا و چیزی بنویسم، اما در گیری های روز مره این اجازه را نمی دهد. هی می خواهم درباره ی روزهایی که می گذرد، حرفی بزنم. اما اتفاقاتِ عجیب و غریبی که می افتد، این اجازه را به من نمی دهد. هی دوست دارم بیام راجع به این روزهای تجربی و شب های گرمِ تابستانی که مسافریم بنویسم، اما انگار حوصله اش را ندارم.
از تجربیاتِ جدید و چیز های جدیدی که آشنا شده ام بگویم. اما گویی حالا فرصت اش نیست. باید در فرصتی مناسب از وقت ها گفت. از هرچیزی که این روزهای از آن ها چیزی نگفته ام. از کسی که رفت و یکی از مهم ترین دوره های ما را به گند کشید. و بعد رفت. خیلی ساکت.
قطعا بهتر بود این روزها اینجا را انقدر سوت و کور نمی گذاشتم و می آمدم و حرف هایی را می زدم و دست کم از دل تنگی ها می گفتم! اما باز هم فرصت مهیا نبود و این روز ها به واسطه ی میهمانان -که خیلی خوب آمدند- نتوانستم با سرعتی که می خواهم کار هایم را انجام دهم. اما حالا سعی خواهم کرد به همه چیز هایی که این مدت نرسیدم، رسیده گی کنم و حتما پیگیری کنم و دست کم خبری داشته باشم.
پر واضح است این هایی که نوشتم هیچِ هیچ است و به هیچ دردی نمی خورَد. پس باید زودتر شبی از این روزهایی که باید را بنویسم و حس های مشترک و همذات پنداری ها را دریابیم و تجربه های نو را رنگ زنیم.

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

شهرِ خاموشِ من...

اساسا شهر یکی از مهم ترین مفاهیمی ست که می شود به آن پرداخت. می شود پیرامون اش ساعت ها صحبت کرد. درباره اش گفت و خندید. درباره اش گفت و گریه کرد. شهر چیزی است که ما از آن می آییم. انسانِ مدرن از آن می آید. انسانِ مدرنی که قرار نیست وابسته گی داشته باشد. و شاید بتواند در هر شهری زنده گی کند. اما این که هر کدام از ما شهرِ خود را دوست داریم و آن جا احساسِ راحتی بیشتری می کنیم، بحثِ دیگری ست.

همین که می خواهیم شهر بهتر شود و به اش فکر می کنیم، نشان می دهد شهر را دوست داریم. حتا اگر از شهر بیزار باشیم و بخواهیم همه چیز اش را تغییر دهیم -دیوار هایش، خیابان هایش، ساختمان هایش و حتا آدم هایش- باز هم نشان می دهد ما شهر را دوست داریم. چون می خواهیم اصلاح اش کنیم. می خواهیم شبیه به شهری بشود که در آن بیشتر احساسِ راحتی می کنیم. می خواهیم شهری شود که برای ما ست. اگر واقعا از شهر بدمان می آید، چرا همه کار می کنیم تا شهر را تغییر دهیم. به هر شکلی که می شود.

شهر؛ مفهومی ست که می شود به آن معتقد بود. می شود آن را لمس کرد. به هر جای اش که بخواهی، می توانی سری بزنی. می توانی آدم هایش را ببینی. با آن ها حرف بزنی. دوست شان داشته باشی. یا حتا بدت بیاید از آن ها. شهر اولین اجتماعی ست که یک انسانِ شهر نشین با آن مواجه می شود. برشی از یک جامعه. اولین جایی که یک کودک -بیرون از محیطِ داخلیِ زندگی اش- می تواند آن را ببیند. مکانِ اولین چالشی که یک نوجوان با آن رو به رو می شود. و بعد هم میعادگاهِ دایمیِ درگیری های شبانه روزی. محلِ پیدایشِ روزمره گی. روزمره گیِ یک انسانِ شهری. همراه با پیچیده گی هایش.

شهر هر جایی که باشد، برای هر کسی که باشد -با همه ی تفاوت ها- یک معنای مشترک می تواند داشته باشد. پایگاه. پایگاهی که آن را بیشتر از جاهای دیگر می شناسی و در آن جا راحت تری از دیگر شهر ها. حتا اگر آرامش نداشته باشی. حتا اگر شهر آشفته ات کند. سخت است جدا شوی. اگر شهر را از خودت بدانی. ما فاصله های زیادی داریم با مدرن شدن. ما بر خاسته از جامعه ای سنتی هستیم. بافتِ کلیِ جامعه ی ما سنتی ست. تازه ۱۵۰ سال است که زمزمه های آزادی در این خاک به گوش می رسد. تازه داریم به جایی نزدیک می شویم. نمی توان به همین راحتی ها از شهر دل برید. شاید سال های دیگر، فرزندانِ عجیب الخلقه ی ما این دلبستگی ها را نداشته باشند. دلبستگی به شهر. که دل ات تنگ شود. اگر آن ها خیلی سالِ دیگر برای شهرشان دل تنگ نشوند، شاید زیاد جای تعجب نداشته باشد. اما اگر امروزه بخواهیم تماما مدرن شویم و در هر شهری منزل گزینیم، شاید کمی زود باشد.

صحبت های خیلی زیادی می شودِ در باره ی موضوعِ شهر انجام داد. از تجربه ها گفت. تجربه های هر روزه در شهر. در هر شهری. ساعت ها در جمعی نشست و راجع به اش بحث کرد. اما نمی خواهم این یادداشت زیادی طولانی شود. حتما باید در فرصت های بعدی، چیزهای دیگری که پیرامونِ شهر در ذهن دارم و مدام به شان فکر می کنم را بنویسم. مسئله ی شهر یکی از دغدغه های مهمِ من است. و بعید می دانم به این راحتی ها از من جدا شود. هر کسی چیزی از شهر می خواهد. که باشد.

۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه

تارهاىِ چسبان

به خانه فكر مي كنى
ويران
يادت مي آيد
سُست و سردرگم به زمين چسبيده اى
مثلِ عنكبوتي
كه لانه اش را گم كرده است

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

روزهای اول

روز ها از آخرین چیزی که در اینجا نوشتم می گذرد. اما این به معنیِ کم کاری و سکوتِ من نیست. برعکس شاید این روزها پر کار هم باشم. اما معضلات و مشکلاتی این میان هست که این وبلاگ نویسی را کمی سخت می کند. ولی هم چنان ادامه دارم و ادامه می دهم.
در یک ماهِ اخیر دسترسی به اینترنت به شکلی عجیب دشوار شده بود حالا هم ادامه دارد. اما خوش بختانه راههایی وجود دارد هنوز. دو هفته ای می شود که می توانم به وبلاگ و فیس بوک سری بزنم. اما حقیقتا حوصله ی فضای مجازی را ندارم. چند روزِ دیگر می شود یک ماه که به فیس بوک نرفته ام. و راحتم از اینکه می شود کار دیگری را انجام داد و کمی امید داشت به روزهای خوبی که می آید. و باید لبخند زد.
در این میان نود و یک گذشت و نود و دو رسید. که سالِ نو همیشه برای ما شروعی نو بوده. به معنای امید. و من سعی خواهم کرد به چیزی که دوست دارم و می خواهم بتوانم برسم. که هیچ کس نباید مانعی شود. و در آینده هم این چارچوب و سر سامان و جانی دوباره خواهد گرفت و مرتب خواهد شد. تا میزبانِ چیزهای بهتری باشد.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

به آب...هم...


میانِ آتش سوزانده می شدم
با چشمانِ بسته فردا را می دیدم
حیف...حیف...
تمامِ‌ وجودم داشت می سوخت و روی من آب ریختند،
به آب شک باید کرد
من ققنوس بودم...
حالا چه کنم؟

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

که دل ام را...

از فرطِ زشتیِ يك لُمپَن
به آغوشِ شواليه ای دروغين پناه می بری
اين را كجایِ دلم بگذارم؟
«كه خودت را به مُردن زده ای»

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

هوای من


اين جا هوا منهاي چهار است
ابري
با احساسِ منهاي هشت

اما در اين شهر
هستند كساني كه دماي شان ٤٠ درجه است
آفتابي، ولي با احساسِ بي حسي
يا كساني ديگر
كه در سرماي منهاي بيست يخ مي زنند
و برف بر روياي شان مي نشيند
با احساسِ در هم ريختگي

اما در اين شهر
يك نفر هست كه هواي اش اعداد را نمي شناسد
كمي سرد اش است
ولي گرما را مي تواند القا كند
آسمان اش احساسي دارد،
همچون پيروزي در نبردي حساس

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

آهنگِ افشا شدن

دل ام پُر از رازهاي مخفيانه است
كه در تِشنگيِ گفته شدن، هلاك مي شوند

دوست دارم آدم ها روي صندلي بنشينند
پا روي پا بياندازند، 
با چاي خود را در اين سرما گرم كنند
رازها را يكي يكي بشمارند
و من؛ من و رازها همه چيز را تمام كنيم

راز هاي سر به مهرِ من، نيك آهنگي مي خواهد؛
كه افشايش كند!
و تمام اش كند.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

جبرِ انتخابی

هميشه، همه چيز
در اختيارِ ما نيست و نمي توانيم حد را بسنجيم
اينكه اختيار هم لزوما در دست هاي تو نيست؛
شوخيِ جبريِ زمانه است.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ادامه دهیم...


امید، مساله ی مهمی است
باید امید را در اعماق خود زنده نگاه داشت
تا بتوانیم بمانیم
بتوانیم زندگی کنیم و این دهر لعنتی را بچرخانیم...

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

بی محابا دیدن


سفر؛ آغازِ یک راه است.
راهی که می تواند
شروعِ مسیرِ تجربه های نو باشد
فرصتی برای گسترده شدنِ آنچه می بینیم، آنچه می شنویم، آنچه می خوانیم، و نتیجتا آنچه می نویسیم
سفر همیشه مولد یک راز است...

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

مصادره


در كُنهِ تمام خوشحالي هايمان چيزهايي هست كه غمگين مان كند، و نگذارد آن چنان كه بايد، شاد زندگي كنيم…
كه فرياد هايمان هم بغض هاي گُم شده در گلو ست…نه چيزي بيش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

هنوز...و هنوز

هی…ما هنوز نفس می كشيم
هنوز مي بينيم و می فهميم
هنوز احساس، هنوز شوق و شور و اشتياق
آری؛ افسوس كه ما هنوز نمرديم…