‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تهران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

رونده باش...

عباس کیارستمی را یک‌بار دیده‌ام. آن‌هم در آخرین روز بیست‌ساله‌گی. سال‌ها برای‌ام موجودی عجیب و دست‌نیافتنی بود و هرچه بیشتر فیلم‌های‌اش را می‌دیدم و مصاحبه‌های‌اش را میخواندم، فرد مهم‌تری می‌شد. می‌خواستم بدانم چگونه کیارستمی شده. او هم می‌توانست مثل خیلی‌های دیگر شود. پس چطور وقتی پسرش ناامید از حرف‌های کسانی که کلوزآپ را دیده بودند، از خروجی سالن سینما به پاترول پدر برگشت و فحش‌های مردم را گفت، ناامید نشد و نهراسید؟ مگر کیارستمی مثل ما نیست؟
آن روز از ذوق زیاد نفهمیدم آن چند ساعت چطور گذشت و اصلا جواب سوال‌هایی که پرسیدم را یادم نیست. شاید هم باشد و مثل بقیه حرف‌هایی که زد گوشه‌ای ته‌نشین شده باشد. چند ساعت مانده بود بیست‌یک‌ساله شوم و فهمیدم او چیزی نیست جز تلاش و پشت‌کار. نه شانس و هیچ‌چیز دیگر. شانس با کسی‌ست که بیشتر تلاش می‌کند. عباس برای کیارستمی شدن سال‌ها زحمت کشید و یکی‌دوساله بزرگ نشد. پس باید چند دهه تلاش کرد و از هیاهو دور ماند.
چندسال از آن دیدار گذشته و من سعی کرده‌ام بیشتر و بیشتر و بیشتر تلاش کنم. حالا مرد هفتادوپنج‌ساله روی تخت بیمارستان است و احتمالا هنوز هم در ذهن‌اش دارد کار می‌کند. الان وقت خوبی برای رفتن نیست. او باید ادامه داشته باشد و حاضر بماند. آرزو میکنم خیلی زود به خانه برگردید آقای کیارستمی! به سلامتی‌تان احتیاج داریم و باد ما را نخواهد برد.
کیارستمی مثل ماست فقط تلاش بیشتری کرد و آرام ماند تا بهتر ببیند. او باید ادامه داشته باشد…
پ.ن: عکس را یکم شهریور نود و دو در تهران گرفته‌ام.

۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

وقتی از حال بد حرف می‌زنیم دقیقا از چه حالی حرف می‌زنیم؟

وقتی حال‌مان بد است باید چه کنیم؟
باید بنویسیم؟ آن هم این‌قدر بد خط که من هستم هنوز؟ توی سرمان بزنیم یا نه، یک گوشه بنشینیم و دیوار را نگاه کنیم.
یا شاید بشود یک جای زیبا پیدا کرد -چقدر وراجی کردن بد است- و بعد مثل خُل‌ها از زیبایی و آرامش‌اش لذت بُرد.
اما مگر می‌شود؟ یا من احمق هستم. این‌طور وقت‌ها آرامش یعنی چه؟ توی سرت صدای سوتِ کشتی و ناقوس کلیسا در هم آمیخته شده و صدای ذهن خودت را هم نمی‌شنوی. پس آرامش چه کوفتی است این وسط. مگر می‌شود؟

می‌شود وقتی قهر می‌کنی و می‌روی و حوصله‌ی رفتن هم نداری به دیوار یک پاساژ تکیه دهی و بلوار شلوغ را نگاه کنی. همین است. باید بگردی و در بزنگاهی از عرض بروی و دقیقا این‌جا است که عرضِ هستی را جر داده‌ای. چه کار باحالی می‌شود. اما اگر شباهتی پیدا کردی باید بی‌خیال شوی. ای خاک بر سر این زنده‌گی که در نیم ثانیه‌ایِ بزنگاه هم پایان داستان‌ات می‌پَرَد وسط کله‌ات و حالا تو کجایی؟

واقعا وقتی حال‌مان بد است باید چه کنیم؟ باید موسیقیِ مورد علاقه گوش داد؟ نفرت انگیزترین‌شان پیشنهادِ جذاب‌تری می‌تواند باشد. وقتی حالت بد است مگر به چیزی هم علاقه داری؟ به درک که جوهر این خودنویسِ لعنتی به سرفه افتاده. جان می‌کَنَد.

وقتی از حال بد حرف می‌زنیم دقیقا از چه حالی حرف می‌زنیم؟ حقیقت این است می‌شود نبود. در کافه‌ای نشست و نبود. تند و تند مجله‌ای را که چند دقیقه پیش خریده‌ای را ورق بزنی و چند کلمه‌ای بخوانی و رد کنی. پایان یعنی چه؟ بعد کتابی که در آن گیر کرده‌ای و نگران زمان، ادامه می‌دهی. بعد به ساعت‌ها نگاه می‌کنی. بعد باید یادت بیاید تازه‌گی از یک قهوه‌یی خوشت آمده و شاید بشود با آن کمی رقصید. بعد نشئه شوی و به همه‌ی نشئه‌گی‌های جهانِ مسخره فکر کنی.  بعد هی کلاریسا را ورق بزنی و ببینی پدرسگ چقدر خوب دارد پیش می‌رود. چه می‌گذرد در سرت؟ در جهان؟ کدام جهان؟ ساعت ها. در کدام جهان حال‌مان خوب نیست؟ بد است؟ اصلا چه معنی می‌دهد؟ چقدر مزخرف است زمان.
چقدر مزخرف است رسیدن.
چقدر مزخرف است بودن.
یک تکه شکلات. گوشی را باید برداری یا نه. باید بیدار باشی یا چه؟ چرا مجبوری باشی؟ و چه خوب که کارهای ناتمامی داری هنوز.


پ.ن: این یادداشت یک ساعت مانده به کلاس «تاریخ هنر معاصر» در کافه‌ی موسسه‌ی ماه‌مهر در دفتر سبز نوشته شده است. با حالی بد.

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

سفر کوتاه

اصلا اهمیتی ندارد دندان‌درد دارد تو را به یک شهر توریستی می‌فرستد. اصلا اهمیتی ندارد از طرحِ معماری‌ات راضی نیستی و به هر گوشه‌ که نگاه می‌کنی سر پایین می‌اندازی. اصلا اهمیتی ندارد از طرح رمان‌ات کمی تا قسمتی رضایت داری و فکر می‌کنی می‌شود در آن دَمید.
اصلا مهم نیست احساس عبور و خلاصی. مهم زمانی‌ست که وقتی سن‌ات را می‌پرسند می‌گویی بیست و سه و لحظات تو در توی زمان را می‌شکافی و به فکر فرو می‌‌روی. دیگر بچه نیستی و داری پیر می‌شوی.
و حالا می‌فهمی جهان آن‌قدر ها هم جای پیچیده‌ای نبوده. این ذهن آدمی است که به همه‌ی این‌ها دامن می‌زند و تو هم یکی از همین‌هایی و همچون پیری خرقه‌پوش پشت نقابِ شرم پنهان شده‌ای و زیر لب می‌گویی هیچ مگو.
اما راستش این است؛ دیوانه شده‌ای. این است تنِ لخت ماجرای تو. و چیزهایی که اگر بگویی می‌شود پُل زد به تداعی‌های توی سرت. تازه بعد می‌فهمی گلویت می‌سوزد.
دختری عینک بزرگ به چشم دارد و کمانچه‌ می‌زند و تو می‌توانی با یک لبخند همه چیز را فراموش کنی و یادت برود چند دقیقه قبل چگونه آهنگ را رد می‌کردی. دیگر مهم نیست کج و راست راه می‌روی نمی‌دانی چه خورده ای. فقط وقت نوشتن این‌ها صدای سه‌تار و تنبک توی سرت می‌چرخد.

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

درباره‌ی رفتن

این دیگر نامش رفتن نیست. یک تکه از جان‌ات را می‌گذاری و می‌گذری.
«رفتن» در این خلاصه شده است که یک روز بلند می‌شوی و لبه‌ی تخت می‌نشینی و پلک‌هایت را روی هم می‌گذاری و تصمیم می‌گیری. تصمیم رفتن. بعد چمدان‌ات را بر‌می داری و هرچه که لازم است را آن تو می‌ریزی و می‌خواهی به هیچ چیز فکر نکنی. اما مگر می‌شود به چیزی فکر نکرد و آرام بود.
مشکل همین‌جاست. در واقع مشکل از همین جا آغاز می‌شود. چمدان پر می‌شود و چمدانی دیگر اضافه می‌کنی. آخر همه چیز را بیرون می‌ریزی و هر چه کم ارزش‌تر است را پرت می‌کنی آن‌ور تا دیگر نبینی‌شان. اما بعضی چیزها -حتا اگر صدهزار چمدان داشته باشی- هرگز داخل چمدان نمی‌روند.
بر‌می‌گردی لب تخت. دوباره چشم‌هایت را می‌بندی. همه چیز را از اول مرور می‌کنی. دستی لای موهایت می‌کشی و دوباره می‌ایستی. روی چمدان می‌نشینی و به هر جان‌کندنی زیپ‌های چمدان را می‌بندی. اما هنوز خیلی چیزها بیرون افتاده و کاری نمی‌توانی بکنی.
رفتن همین است. رفتن دل کندن است. لباس‌هایت را می‌پوشی و چمدان را دنبال خودت می‌کشانی و در را محکم می‌بندی. تو از آن‌جا رفته‌ای اما برای همیشه آن‌جا می‌مانی. یک تکه از جان‌ات لای همان خرت و پرت ها جا مانده. بین چند قطره اشک خشک شده.
تو دورتر و دورتر می‌شوی. دل‌ات پراکنده‌تر می‌شود. دیوانه می‌شود و تو نمی‌دانی دلیل‌اش چیست. هی‌ می‌خواهی سر به دیوار بکوبی. هی دل‌ات آشوب است. هر تکه از دل‌ات یک جا پرت شده است. در خانه یکی.

رفتن یعنی از هرچه داری دل بکنی. رفتن یعنی قمار بر سر داشته‌هایت به نفع خواسته‌هایت. رفتن یعنی ظلم به دیگران. جدا کردن یک تکه‌ از داشته‌هایشان از سرِ خود‌خواهی‌ات. یعنی کمرنگ شدن. یعنی دیگر جلوی چشم‌شان نیستی و فراموش‌ات می‌کنند.
بار اول که انقلاب می‌کنی و دم از رفتن می‌زنی، همه دل‌شان برایت می‌سوزد. مدام به ذهن‌ات سرک می‌کشند تا تو را نگه دارند. همه جا برایت می‌نویسند «بمان». اما رفتن سوی دیگر ماندن است. آنقدر از همه جا می‌روی تا گوشه‌ای بی‌نفس بیفتی و به جان‌های از دست رفته ات فکر کنی. وقتی رفتن‌هایت زیاد می‌شود و نبودت پررنگ‌تر از بودت می‌شود، دیگر برای کسی فرقی نمی‌کند می‌خواهی بروی یا بمانی. اصلا می‌خواهی کجا بمانی؟ رفتن و بودن‌ات یکی می‌شود.
همه چیز را از خودت دریغ می‌کنی. هر چه را که داشتی، هر چه را که خواستی. هر که را که داشتی، هر که را نداشتی... . می‌بُری و دل‌سنگ می‌شوی. خودت را از دیگران، دیگران را از خودت. و پشت نبودنت پنهان می‌شوی.

بعد می‌فهمی که همیشه باید به رفتن فکر کنی. تا به یک جا عادت می‌کنی و سختی‌هایش را از سر می‌گذرانی، می‌بینی دوباره باید لب تخت بنشینی و به رفتن فکر کنی. مجبور می‌شوی. این بار هم یک تکه دیگر کنار می‌اندازی و چمدان‌ات را می‌بندی.
روزی بر‌آشفته می‌شوی و دنبال خودت می‌گردی. می‌خواهی ببینی چرا وقتش که می‌رسد دست‌هایت می‌لزرد. چرا نمی‌توانی؟ چرا می‌ترسی؟ دل‌ات کجاست؟ بعدها می‌فهمی هر تکه‌ از دل‌ات در یک شهر جا مانده. چشم‌ها و موها و انگشت‌ها را هم جمع می‌کنی و داخل کوله می‌اندازی.
آخر روزی بر‌می‌گردی تا تکه‌ها را از لای خرت و پرت ها پیدا کنی و خاک را با فوت از رویش کنار زنی و بگذرای سرجایش. اما نیست. هر چه می‌گردی پیدا نمی‌شود. پیدا هم شود باز یک تکه می‌ماند که در شهری دیگر گم شده است. اگر به جست‌وجو بروی همین را هم از دست می‌دهی. اگر بمانی، حسرت می‌خوری. دوباره قمار می‌کنی. این بار بر سر نداشته‌هایت. هر چه داری را می‌گذاری وسط. رفتن همین است.