‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دانشگاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه

ظهرِ نیشابور

شش سال عمر آدمی‌ست. برای منی که روح‌ام جان کند و زیستن در سه شهر را هم‌زمان تجربه کرد. این‌جا تکه‌ای بزرگ است. اینجا به‌درستی «فشرده‌ای‌ست از ایرانِ بزرگ». بو می‌کشم و رد پای تاریخ را پیدا می کنم. این‌جا تکه‌ای جامانده از باطنِ خاطرِ من است. که نمی‌دانم چه را کجا گذاشته‌ام تا چنین چنان‌ام کند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

این انفعال از کجا آمده؟

توقیف «‫زنان‌امروز‬» و سکوت روزنامه‌های مهم کشور برای من یادآور تجربه‌ای شخصی در عرصه‌ی دانشگاهی کشور بود. اتفاق یا اتفاقاتی که زنگ خطری است برای فنا شدن ما در دنیای پیرامون.
بعد از حدود شش سال یک مجله‌ی درست و حسابی درباره‌ی زنان در ایران شروع به انتشار کرد و هنوز به سال نرسیده به دلیل پیگری مباحثی همچون ورود زنان به استادیوم‌ها و مطرح کردن «ازدواج سفید» رنگ توقیف به خود دید و از چرخه‌ی مطبوعات کشور خارج شد. اما نکته‌ی مهم بعد از حادثه است. جایی که انتظار می‌رود روزنامه‌های مهم کشور (که قابل اعتماد هم هستند) در یک تیتر کم شدن یک مجله‌ را به گوش مخاطبین خود برسانند. این کمترین خواسته می‌تواند باشد اما بسیار مهم است ما در برابر مسائل مهم سکوت نکنیم و نشان بدهیم هستیم و هر بلایی که شد نمی‌شود سر ما بیاید. اما همیشه می‌ترسیم نکند تیتر کردن این موضوع باعث شود سر خودمان هم بیاید!
در دانشگاه هم برای من چنین موضوعی بود. در یک درس که استاد بسیار بدی داشتیم و «هیچ» درس نمی‌داد اکثریت ساکت بودند جز چند نفر معترض که تازه بعضی‌هایشان در رودربایستی بودند. سر جلسه‌ی امتحانی عجیب که سوالات برای افتادن طرح شده بود یک نفر بلند شد و به استاد اعتراض کرد. همه ساکت بودند. آن یک نفر برگه را پاره کرد و رفت، اما «همه» ساکت نشستند تا با سکوت نمره بگیرند. همه از ترس این که نکند دانشگاه... نشستند. بماند که یک ماه بعد اوضاع چرخید.
این دو تنها تصویر خیلی کوچکی است از چیزهایی که در امروز ایران می‌گذرد. ما هرروز پشت هم را خالی می‌کنیم تا به مقصود خود برسیم. ما می‌ترسیم و سکوت می‌کنیم در مقابل چیزهایی که مهم اند. ما تکه تکه فنا می‌شویم در این راه ترس و سکوت. حالا دیگر ما حاضر به دادن هیچ هزینه‌ای نیستیم. این‌ها زنگ خطری است برای سال‌های آینده. که هرکس دنبال این است خودش توقیف نشود. خودش نمره بگیرد، حالا که دیگ برای او می‌جوشد دیگران را چه!

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

از پسِ هم

می گذریم. می گذرم. خیلی ساده. تحمل می کنم تا این روزها هم تمام شود. هرچند می دانم وقتی این ترم هم تمام شود دیگر برایم ارزشی ندارد که چه گذشته و چه بر ما رفته. من با تمامِ وجود پای حرف هایم می‌ایستم. تو می‌مانی گل های رزِ  سرخابی‌ات. به ما که ربطی ندارد. تو هم که دوست داری. فکر می‌کردم اوضاع بهتر شده و هم‌کلاسی هایم بزرگ. -تو استادی؟ - اما درست لحظه ای که فکر می‌کنی همه چیز درست شده یکی از راه می‌رسد و گند می‌زند. به همه چیز. اعصابت. می‌سوزیم ما. می‌گذریم ما. می‌میریم ما و فردایی نداریم. تنها چیزی که داریم همان است که از قبل داشتیم. تو که به ما چیزی اضافه نکردی.
برای تو که فرقی ندارد. فقط کم مانده شوخی دستی کنی. نه انقدر هم بد نیستی. ته دل برایت احترام قایلم. اصلا نمی دانم این چه مرضی است که این روز با هر که به مشکل می خورم ته دل دوستش دارم و دلم برایش می سوزد. می سوزد. این فرصت های کوتاه هم می‌گذرد. زود باش. حواست باشد. روزی می رسد و آنقدر می‌دویم و نمی‌رسیم. فعلا پشتِ همان تریبون بنشین و استادی‌ات را بکن. ما را چه به نقدِ تو. صفحه ها از پسِ هم رد می‌شود و هیچ کدام را نخوانده‌ای. نمی ایستم. چند ساعت اعصاب را خرد کردی و آخر هم نفهمیدم ناراحتی یا نه. فقط حواست به پفیوزهای اطرافت باشد. گذشتن. گذشتن. خیلی وقت‌ها کمک بوده. رد می‌کنم. رد نمی کنی. ول کل جانِ مادرت با آن اسم عجیب‌ات! ول کن تا این کلمات گنگ هم تمام شود و اردیبهشت ماهِ خوبی بماند.

... راستی مگر اردیبهشت ماهِ خوبی بود؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

به خاطر چند گرم اسنیکرز

صبحانه نخورده بودیم. مستقیم به دانشگاه آمده بودیم. زود تر از همه به کلاس رسیده بودم و داشتم لیست پروازها را چک می کردم که کم کم کلاس شروع شد. پنج شش دقیقه بیشتر نگذشته بود که علی شکلات تعارف کرد. دستش را توی جیبش کرده بود و اسنیکرز نصفه‌ای زا برداشته بود و خواستیم با هم قسمت کنیم. نصف را نصف کردیم و تا در دهان گذاشتیم جیغ زد. گفت بروید بیرون. رفتیم.

این مسخره‌ترین اخراجِ تاریخ بود. دست کم در تاریخ همین حوالی که این سطر ها نگاشته می‌شود. برای در دهان گذاشتنِ یک تکه شکلات، بدون اینکه حتا سرمان را برگردانیم و نگاهش کنیم و کلمه‌ای حرف بزنیم، از کلاسش بیرون رفتیم و نود دقیقه پشت در ماندیم تا حرف‌مان را بزنیم.

استاد عزیزم! ربطی ندارد که بعد از این موضوع با هم حرف زدیم و موضوع حل شد. ربطی ندارد که بیشتر شبیه به لج‌بازی و حتا لوس بازی بود، تا عصبانیت و زیر پا گذاشتنِ قوانین. ربطی ندارد منتظر بودی تا سر و ته قضیه هم بیاید و با این وجود در غیاب‌مان پشت سرمان حرف زدی. ربطی ندارد که هستند کسانی که همین یادداشت را به گوش‌ات برسانند (و ای کاش کامل این کار را انجام دهند اگر قصد بر جاسوسی دارند). این در حال حاضر با هم خوب هستیم دلیلی نمی شود تا چشم‌مان را بر حقایق ببیندیم.

استاد عزیزم! حقیقت این است که خواسته یا نا خواسته چشم‌تان را بر روی اتفاقات جاری می بندید و فقط نصف اسنیکرز را می بینید. حقیقت این است که من و دوستم نمی‌خواهیم با خودشیرینی و پاچه خواری خودمان را عزیز کنیم. ما آدم هایی نیستیم که برای ماندن‌مان خواهش کنیم. می‌رویم. حقیقت این است که چشم می بندید در برابر گلِ رُزِ قرمزی که برای‌تان می آورند و فقط شکلات ما را می‌بینید. حقیقت این است که خیلی حرف ها زده می‌شود که اگر کمی گوش هایتان را تیز کنید احتمالا از دانشکده باید بیرون بروند. شما می‌شنوید اما صدای اسنیکرز حتما آزار دهنده تر از شوخی ها جنسی و رکیک با یک خانم جوان است.

حالا که همه چیز بین مان خوب است خواستم بگویم این بی جواب ترین اخراجی ست که در این حوالی اتفاق افتاده و سوالات همچنان پا برجاست. که چرا در برابر خیلی مسایل پر رنگ تر سکوت می‌شود و در برابر ما... . احتمالا اگر درخواست می کردیم که بمانیم اعصابتان خرد نمی‌شد. اما این اتفاق نمی‌افتد. ما یاد نگرفته ایم به مانند دیگران زبان خود را از دهن بیرون بیاوریم و بچرخانیم و سود کسب کنیم. ترجیح می‌دهیم زبان به دهان گیریم و همان شکلاتمان را بخوریم.