نمایش پستها با برچسب ایران. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب ایران. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه
۱۳۹۴ اسفند ۶, پنجشنبه
۷ اسفند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
هیچکدام ما دوباره ۱۸ ساله نخواهیم شد. اما خواهر و برادر و فرزندی داریم و خواهیم داشت که روزی ۱۸ ساله میشوند. سالهای رفتهی ما برنمیگردد، درست! اما آیندهای داریم و میتوانیم برای آیندهی خود و خواهران و برادران و فرزندانمان تلاش کنیم.
پس ژست مخالفت با حاکمیت را کنار بگذاریم که هیچ سودی برای آینده ندارد. تمامیت ارضی و امنیت ایران برای من مهم است. زندهگی و تایید کشورم صدها بار مهمتر است از رویای پوچی که اتفاقا ژست کریهی هم دارد. خطر افراطیگری پررنگتر از هر زمانیست. فرصت را از دست ندهیم. رای ندادن و مخالف بودن روشنفکری نیست که لوسبازیهایمان را رفتار سیاسی بدانیم.
قطعا شرایط فعلی، بهترینی که میخواهم نیست. اوضاع فرهنگی ایران سالهای اخیر تعریف چندانی ندارد. اما این ما هستیم که باید بهفکر کشورمان باشیم و انتخابات همین فرصت است. نمیشود یکسویه و شخصی نگاه کرد. اما میشود امید داشت مسئلهی اقتصاد و سیاست به ثبات برسد و روزی خواستهی اصلی فرهنگ باشد.
تکرار میکنم تا یادم نرود؛ حق شهروندیام را به جا میآورم و هیچ انتظار زیادی از کسی ندارم. شهروند بهتری باشیم تا در ایران بهتری نفس بکشیم.
#انتخابات۹۴ #انتخابات #ایران #iranelections2016
هیچکدام ما دوباره ۱۸ ساله نخواهیم شد. اما خواهر و برادر و فرزندی داریم و خواهیم داشت که روزی ۱۸ ساله میشوند. سالهای رفتهی ما برنمیگردد، درست! اما آیندهای داریم و میتوانیم برای آیندهی خود و خواهران و برادران و فرزندانمان تلاش کنیم.
پس ژست مخالفت با حاکمیت را کنار بگذاریم که هیچ سودی برای آینده ندارد. تمامیت ارضی و امنیت ایران برای من مهم است. زندهگی و تایید کشورم صدها بار مهمتر است از رویای پوچی که اتفاقا ژست کریهی هم دارد. خطر افراطیگری پررنگتر از هر زمانیست. فرصت را از دست ندهیم. رای ندادن و مخالف بودن روشنفکری نیست که لوسبازیهایمان را رفتار سیاسی بدانیم.
قطعا شرایط فعلی، بهترینی که میخواهم نیست. اوضاع فرهنگی ایران سالهای اخیر تعریف چندانی ندارد. اما این ما هستیم که باید بهفکر کشورمان باشیم و انتخابات همین فرصت است. نمیشود یکسویه و شخصی نگاه کرد. اما میشود امید داشت مسئلهی اقتصاد و سیاست به ثبات برسد و روزی خواستهی اصلی فرهنگ باشد.
تکرار میکنم تا یادم نرود؛ حق شهروندیام را به جا میآورم و هیچ انتظار زیادی از کسی ندارم. شهروند بهتری باشیم تا در ایران بهتری نفس بکشیم.
#انتخابات۹۴ #انتخابات #ایران #iranelections2016
۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه
چند نکتهی خام دربارهی نسبت زندهگی و فوتبال و ما ایرانیها
همهی حرفهایی که دربارهی فوتبال و تیمملی میخواستم بزنم را گذاشته بودم برای بعد از قطعی شدن حضور در نیمهنهایی. تا اینجا همه چیز شبیه دو دورهی پیش بود، منتها بدون کره. اما دوباره گیر کردیم و همه چیز زمینی شد. درست مثل زندهگی مان. اصلن همین است که عاشق فوتبال شدهام. درست رونوشت زندهگی پر از حسرت و انجامهای ناتمام ماست. به هر شکلی خودمان را میرسانیم و نمیشود و دچار سندروم یکچهارم میشویم.
هیچکدام از شوخیهایی که با خواهر و مادر داور استرالیایی - یا پیشتر داور صربستانی - میشود را نمیفهمم. مگر همه چیز زندهگی عادلانه است؟ این طبیعیترین اشتباه هستی است. درست مثل خود ما که با یک اشتباه ممکن است زندهگی و سرنوشت خیلیها را خراب کنیم. این خود واقعیت است که یک لحظه همه چیز زیر و زبر میشود و تمام چیزهایی که داشتی فرو میپاشد. اما تو چارهای جز برخواستن و ادامه دادن نداری.
همین خودِ زندهگیست که یک نفر (که حسابش نمیکردی) در دوهفته به تو چیپ میزند و بی اعتنا از خراب کردن بار اول، با ضربهی دوم تو را به فروپاشی میرساند. فوتبال ما حاصلجمع تمام حسرتهای زندهگی ماست. در یک لحظه تمام فرصتهایی که از دست دادیم و انتخابهایی که داشتیم توی سرمان جمع میشود به زمین و زمان گیر میدهیم. آنقدر سریع گیر میدهیم که ناگهان از آنور به بام شوخی میفتیم. اما باید در بام شکست ماند و یاد گرفت زندهگی را. این که چقدر زمخت و بیرحم است. باید بفهمیم دنبال مقصر بودن دردی را دوا نمیکند و باید با واقعیت روبهرو شد تا بلکه بتوان از این چرخهی تکرار بیرون آمد.
فوتبال ما درست زندهگی ماست. همه چیز خوب است. اما وای به حال زمانی که بد شروع کنیم. یا زمانی که یک اشتباه کوچک خللی در کارمان وارد کند. مثل زمانی که گل میخوریم و از درون روحمان را میجویم و از درونتر خودمان را میبازیم. مثل زمانی که یک امتحان را بد میدهیم و فاتحهی کل ترم را میخوانیم. نمیفهمیم برای چه داریم میجنگیم. اصلن آخر همهی این تلاشها را فراموش میکنیم. بعد زمان میگذرد و حسرت چیزهای به دست نیاورده را میخوریم. درست خلقیات ما در زمین بازی میکند و مدام تکرار میشود.
فوتبال ما شبیه دانشجوی خنگی شده که بهترین استاد میخواهد به او درس بدهد. استاد نمیتواند در دانشجو دانش اثرگذاری بگذارد و احتمالا فقط میتواند از میانبُر هایی او را عبور دهد. ما در زندهگی فقط میخواهیم بگذریم و از این بیماری که گریبانمان را گرفته رهایی یابیم. ما در زمین به دنبال التیام زخم و فراموشیِ درد بودیم.
احتمالا ما مردم ایران بهترین آدمهای جهان هستیم، اما زمانی که توپ دستمان نباشد. حقیقت دارد. یک لحظه فکر کنید. خیلی قشنگ حرف میزنیم و نظر میدهیم و بحث میکنیم. اما خودمان در کجای زندهگی هستیم و در لحظاتی که توپ زیر پایمان بوده چه کردهایم؟ از این جهت حداقل تیمملی در لحظاتی که توپ دستش نبود تماشاییتر و جنگندهتر از ما ظاهر شد و تلاش کرد. کاری که ما نمیکنیم.
۱۳۹۳ تیر ۵, پنجشنبه
یک یادداشت بعد از آخرین بازی
نوشته بودم «میشود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد» اما ما استاد لذت نبردن از رویدادها هستیم. فقط دوست داریم مسخره کنیم. همه چیز را و خودمان را.
عصبانی شدم وقتی چند دقیقه بعد از سوت پایان سیل شوخیهای مسخره از باخت ایران سرازیر شد. عصبانی شدم وقتی دیدم داریم به خودمان میخندیم. دردناک بود وقتی از شکست خودمان خود را مسخره کردیم. ترسناک بود وقتی به بازیکنانی فحش میدادیم که تا دیروز نماد «غیرت و تعصب» بودند.
عصبانی هستم چون نمیفهمیم چه میخواهیم. چون یک شبه با یک اتفاق ساده نظرمان عوض میشود. عصبانی هستم چون داریم به خودمان فحش میدهیم. چون نمیتوانیم لذت ببریم. درست زمانی که باید خوشحال باشیم و به واقع بینانه به جدول نگاه کنیم، درگیر شوخیهای لوس با «یوزپلنگ» هستیم.
حقیقت این است که این ایرانی ترین نتیجه ای بود که میشد به دست آورد. باید روحیه جاه طلبی و تلاش برای رسیدن در خود ما تغییر کند تا شاید روزی در یک هشتم در برابر فرانسه قرار گیریم. «تیمملی» آینهای از خود ماست. نتایجی که هر روز داریم میگیریم. شکستهایی که هر روز میخوریم. این نوع شکست دقیقا ایرانی است. درست جایی که فکر میکنی همه چیز درست شده و داریم به روزهای زیبا میرسیم، میبازیم اما خودمان خودمان را شکست میدهیم. و یادمان میرود قبل از این امیدواری ها کجا بودیم. یادمان میرود ما برای رسیدن چقدر تلاش کردیم.
حقیقت این است ما استحقاق دست یافتن به این نتایج را داشتیم و برایمان اصلا شکست محسوب نمیشود. ما دوباره شروع کردیم و حتما باید در روسیه ۲۰۱۸ باشیم. ما یادمان میرود پیش از شروع جام ضعیف ترین تیم روی کاغذ بودیم (با توجه به سطح کیفی و لیگ بازیکنانی که داریم و برداشت بیشتر رسانههای جهان، نه رنکینگ فیفا) اما در عمل اوضاع را طور دیگری رقم زدیم.
عصبانی میمانم چون برایمان فرقی نمیکند سوژه چه باشد. ما فقط میخواهیم بخندیم و مسخره کنیم. شکست خوب است. باید قدرش را دانست. اما ما نمیتوانیم لحظهای آرام بمانیم و به شکست فکر کنیم. به اینکه باید بعدش ایستاد. به اینکه مردانی آن وسط تا لحظهی آخر زیر باران سالوادور حرص خوردند و جنگیدند و گریه کردند. اما ما خندیدیم. ما با سرعتی بالا به خودمان توهین کردیم. ما واقع بین نبودیم که ببینیم چه کردیم در این سالها و چه میتوانیم بخواهیم. ما توانایی های خود را نمیشناختیم. ما «تیمملی» را ندیده بودیم. ما همچنان تحمل عقب افتادن نداریم.
پ.ن: با تمام عصبانیت از همهی کسانی که به این شوخیها دامن زدند، در تمام نمونهها نوشتم «ما». چون نمیتوانم مثل خیلیها بگویم «این ایرانیا...». چون خودم هم ایرانی هستم و تمام این اتفاقات بد به خودم هم بر میگردد. و فکر میکنم تمامِ این عادات بد ریشه در خیلی از ما دارد و نمیتوانیم با کنار گذاشتن خودمان به آنها نگاه کنیم.
عصبانی شدم وقتی چند دقیقه بعد از سوت پایان سیل شوخیهای مسخره از باخت ایران سرازیر شد. عصبانی شدم وقتی دیدم داریم به خودمان میخندیم. دردناک بود وقتی از شکست خودمان خود را مسخره کردیم. ترسناک بود وقتی به بازیکنانی فحش میدادیم که تا دیروز نماد «غیرت و تعصب» بودند.
عصبانی هستم چون نمیفهمیم چه میخواهیم. چون یک شبه با یک اتفاق ساده نظرمان عوض میشود. عصبانی هستم چون داریم به خودمان فحش میدهیم. چون نمیتوانیم لذت ببریم. درست زمانی که باید خوشحال باشیم و به واقع بینانه به جدول نگاه کنیم، درگیر شوخیهای لوس با «یوزپلنگ» هستیم.
حقیقت این است که این ایرانی ترین نتیجه ای بود که میشد به دست آورد. باید روحیه جاه طلبی و تلاش برای رسیدن در خود ما تغییر کند تا شاید روزی در یک هشتم در برابر فرانسه قرار گیریم. «تیمملی» آینهای از خود ماست. نتایجی که هر روز داریم میگیریم. شکستهایی که هر روز میخوریم. این نوع شکست دقیقا ایرانی است. درست جایی که فکر میکنی همه چیز درست شده و داریم به روزهای زیبا میرسیم، میبازیم اما خودمان خودمان را شکست میدهیم. و یادمان میرود قبل از این امیدواری ها کجا بودیم. یادمان میرود ما برای رسیدن چقدر تلاش کردیم.
حقیقت این است ما استحقاق دست یافتن به این نتایج را داشتیم و برایمان اصلا شکست محسوب نمیشود. ما دوباره شروع کردیم و حتما باید در روسیه ۲۰۱۸ باشیم. ما یادمان میرود پیش از شروع جام ضعیف ترین تیم روی کاغذ بودیم (با توجه به سطح کیفی و لیگ بازیکنانی که داریم و برداشت بیشتر رسانههای جهان، نه رنکینگ فیفا) اما در عمل اوضاع را طور دیگری رقم زدیم.
عصبانی میمانم چون برایمان فرقی نمیکند سوژه چه باشد. ما فقط میخواهیم بخندیم و مسخره کنیم. شکست خوب است. باید قدرش را دانست. اما ما نمیتوانیم لحظهای آرام بمانیم و به شکست فکر کنیم. به اینکه باید بعدش ایستاد. به اینکه مردانی آن وسط تا لحظهی آخر زیر باران سالوادور حرص خوردند و جنگیدند و گریه کردند. اما ما خندیدیم. ما با سرعتی بالا به خودمان توهین کردیم. ما واقع بین نبودیم که ببینیم چه کردیم در این سالها و چه میتوانیم بخواهیم. ما توانایی های خود را نمیشناختیم. ما «تیمملی» را ندیده بودیم. ما همچنان تحمل عقب افتادن نداریم.
پ.ن: با تمام عصبانیت از همهی کسانی که به این شوخیها دامن زدند، در تمام نمونهها نوشتم «ما». چون نمیتوانم مثل خیلیها بگویم «این ایرانیا...». چون خودم هم ایرانی هستم و تمام این اتفاقات بد به خودم هم بر میگردد. و فکر میکنم تمامِ این عادات بد ریشه در خیلی از ما دارد و نمیتوانیم با کنار گذاشتن خودمان به آنها نگاه کنیم.
۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه
سرزمین خون و عسل
هیچوقت فکر نمیکردم روزی بازی با بوسنی تا این حد حساس باشد که از آن به عنوان مهمترین بازی تاریخ فوتبال ایران یاد شود. همیشه از روبهرو شدن با بوسنی بدم میآمد و حرص میخوردم. در روزهایی «تیمملی» بهتری بودیم و رویاهای زیادی هم داشتیم، دمدستی و آماده ترین حریف ما بوسنی و هرزگوین بود. همیشه دوست داشتیم روزی برسد ایتالیا و فرانسه و برزیل و دیگر تیمهای بزرگ دنیا به تهران بیایند و عیارمان در برابر آنها سنجیده شود. اما هیچوقت این اتفاق نیفتاد و بوسنیاییها انگار منتظر بودند تا بلیتهای سارایوو - تهران شان را اوکی کنند و خیلی سریع میآمدند.
حتا زمانی که با «تیم ملی» افشین قطبی برابرشان قرار گرفتیم و ۲ هیچ عقب افتادیم و ۳-۲ بردیم هم جدی گرفته نشدند. ما ناراضی بودیم که چرا نیمه اول «بد» بازی کردیم. حقیقت این بود که آنها «خوب» شده بودند و ما آنها را نمیدیدیم.
دیگر بازی با بوسنی نمیتواند کسل کننده باشد. آن هم این بازی. بازی که شش ماه روایتهای متفاوتی را از آن ذهن میپرورانی. روایتهایی که اگر گفته میشود احتمالا حدس میزدند دیوانه ای. روایت هایی نه تنها از بوسنی، که از همهی جام جهانی. اما گاهی پیش خودت فکر میکردی زیادی امید داری!
حالا چند ساعت مانده و تو دوست داری نتیجهای رقم بخورد که از بیخوابی نجات پیدا کنی. حقیقت این است به جای شادی بعد از بازی با آرژانتین، با خیالی راحت اما همراه با حسرت و غرور، سرم را روی بالش گذاشتم و در خوابی لذت بخش و عمیق فرو رفتم.
امشب هم منتظر چنین اتفاقی هستم. حالا که امتحانات تمام شده و با خیالی راحت میشود به دو شنبهی فرانسوی فکر کرد.
همچنان امیدوارم. به بیست و سه بازیکن. به یک مربی. و سعی میکنم کمتر نگران نیمکتمان در استرالیای ۶ ماه بعد باشم. تمدید حتما در تهران اتفاق میافتد و فعلا باید به سالوادور فکر کرد. شهری که میخواهیم از بلوهوریزنته خاطره انگیزتر شود. بلوهوریزنته شبیه لیون است برای ما. اتفاقی «بزرگ» افتاد. اما دوست دارم سالوادور شبیه ملبورن شود. اتفاقی «مهم» بیفتد. اتفاقی که برای ما یک جهش محسوب میشود.
سعی میکنم از فکر این همه شهر بیرون بیایم و سرم را گرم کنم و این چند ساعت را بگذرانم. دوباره دارد یک اتفاق از زندهگی ام با فوتبال گره میخورد. نمی دانم یادداشت بعدی دربارهی حسرت و شادی ست یا رفتن. نمیدانم اما این را میدانم که میشود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد. راستی دوشنبه...
حتا زمانی که با «تیم ملی» افشین قطبی برابرشان قرار گرفتیم و ۲ هیچ عقب افتادیم و ۳-۲ بردیم هم جدی گرفته نشدند. ما ناراضی بودیم که چرا نیمه اول «بد» بازی کردیم. حقیقت این بود که آنها «خوب» شده بودند و ما آنها را نمیدیدیم.
دیگر بازی با بوسنی نمیتواند کسل کننده باشد. آن هم این بازی. بازی که شش ماه روایتهای متفاوتی را از آن ذهن میپرورانی. روایتهایی که اگر گفته میشود احتمالا حدس میزدند دیوانه ای. روایت هایی نه تنها از بوسنی، که از همهی جام جهانی. اما گاهی پیش خودت فکر میکردی زیادی امید داری!
حالا چند ساعت مانده و تو دوست داری نتیجهای رقم بخورد که از بیخوابی نجات پیدا کنی. حقیقت این است به جای شادی بعد از بازی با آرژانتین، با خیالی راحت اما همراه با حسرت و غرور، سرم را روی بالش گذاشتم و در خوابی لذت بخش و عمیق فرو رفتم.
امشب هم منتظر چنین اتفاقی هستم. حالا که امتحانات تمام شده و با خیالی راحت میشود به دو شنبهی فرانسوی فکر کرد.
همچنان امیدوارم. به بیست و سه بازیکن. به یک مربی. و سعی میکنم کمتر نگران نیمکتمان در استرالیای ۶ ماه بعد باشم. تمدید حتما در تهران اتفاق میافتد و فعلا باید به سالوادور فکر کرد. شهری که میخواهیم از بلوهوریزنته خاطره انگیزتر شود. بلوهوریزنته شبیه لیون است برای ما. اتفاقی «بزرگ» افتاد. اما دوست دارم سالوادور شبیه ملبورن شود. اتفاقی «مهم» بیفتد. اتفاقی که برای ما یک جهش محسوب میشود.
سعی میکنم از فکر این همه شهر بیرون بیایم و سرم را گرم کنم و این چند ساعت را بگذرانم. دوباره دارد یک اتفاق از زندهگی ام با فوتبال گره میخورد. نمی دانم یادداشت بعدی دربارهی حسرت و شادی ست یا رفتن. نمیدانم اما این را میدانم که میشود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد. راستی دوشنبه...
اشتراک در:
پستها (Atom)
