‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جامعه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

چگونه می‌شود از چربی‌ات صابون درست کرد؟

این هفته‌های اخیر کمی با تاریخ عجیب و سیاه قرن بیستم بیشتر آشنا شدم و بیشتر خواندم. با این تاریخ کثیف که هرکس هر جایی که بوده «راه»ِ خودش را درست و برتر می‌دانسته. جالب است هم‌زمان در نقاط مختلف این زمین مدعی بوده‌اند این بهترین راه است و وقت آن رسیده همه‌ی جهان شبیه ما شوند. و جالب‌تر این‌که خیلی‌هایشان شیوه‌های یکسان یا مشابهی را در پیش گرفته بودند و فقط خودشان را بر حق می‌دانستند. (البته این لااقل در حوزه‌ی دین چیز جدیدی نیست و قرن‌ها همین بوده. تولستوی این را به کم ‌سوادی مردم نسبت داده بود که بدون فکر بر حق بودن خودشان را می‌پذیرند).
شیوه‌ی رسیدن به «راه»ِ مورد نظر هم فرقی نداشت چه باشد. «برای رسیدن به راه و شیوه‌ی سعادت ما، هر وسیله‌ای مُجاز است.» بیچاره ماکیاوللی که فحشِ تاریخ شده است. از دست این مخالفان!

این‌ها چیزهای تازه‌ای نیست. تمامی هم ندارد. هرچه جلوتر برویم شدید‌تر خواهد شد. اما دردناک قسمتی است که هنوز با گذر سال‌ها از جنایات بشتر علیه بشر، باز هم عده‌ای معتقدند «این دیگر بهترین راه است». و می‌خواهند هر طور که شده - با هر زوری- خودشان را ثابت کنند. کشته‌ها و بی‌خانمان‌ها و شکنجه‌شده ها هم که اهمیتی ندارد. چون راهِ ما تنها راه سعادتِ بشری است، و ما حاضریم انسان را دیوانه می‌کنیم تا آینده‌ای زیبا داشته باشد.

من می‌ترسم یا خجالت می‌کشم از قرن آینده که صد سال دیگر آدم تازه‌کاری مثل من از این همه حماقت به تنگ آید و با تردید به اطراف نگاه کند. فقط امیدوارم او خیالش راحت باشد که در قرن بهتری زنده‌گی می‌کند و دیگر به تاریخِ دورانِ او نمی‌خندند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

این انفعال از کجا آمده؟

توقیف «‫زنان‌امروز‬» و سکوت روزنامه‌های مهم کشور برای من یادآور تجربه‌ای شخصی در عرصه‌ی دانشگاهی کشور بود. اتفاق یا اتفاقاتی که زنگ خطری است برای فنا شدن ما در دنیای پیرامون.
بعد از حدود شش سال یک مجله‌ی درست و حسابی درباره‌ی زنان در ایران شروع به انتشار کرد و هنوز به سال نرسیده به دلیل پیگری مباحثی همچون ورود زنان به استادیوم‌ها و مطرح کردن «ازدواج سفید» رنگ توقیف به خود دید و از چرخه‌ی مطبوعات کشور خارج شد. اما نکته‌ی مهم بعد از حادثه است. جایی که انتظار می‌رود روزنامه‌های مهم کشور (که قابل اعتماد هم هستند) در یک تیتر کم شدن یک مجله‌ را به گوش مخاطبین خود برسانند. این کمترین خواسته می‌تواند باشد اما بسیار مهم است ما در برابر مسائل مهم سکوت نکنیم و نشان بدهیم هستیم و هر بلایی که شد نمی‌شود سر ما بیاید. اما همیشه می‌ترسیم نکند تیتر کردن این موضوع باعث شود سر خودمان هم بیاید!
در دانشگاه هم برای من چنین موضوعی بود. در یک درس که استاد بسیار بدی داشتیم و «هیچ» درس نمی‌داد اکثریت ساکت بودند جز چند نفر معترض که تازه بعضی‌هایشان در رودربایستی بودند. سر جلسه‌ی امتحانی عجیب که سوالات برای افتادن طرح شده بود یک نفر بلند شد و به استاد اعتراض کرد. همه ساکت بودند. آن یک نفر برگه را پاره کرد و رفت، اما «همه» ساکت نشستند تا با سکوت نمره بگیرند. همه از ترس این که نکند دانشگاه... نشستند. بماند که یک ماه بعد اوضاع چرخید.
این دو تنها تصویر خیلی کوچکی است از چیزهایی که در امروز ایران می‌گذرد. ما هرروز پشت هم را خالی می‌کنیم تا به مقصود خود برسیم. ما می‌ترسیم و سکوت می‌کنیم در مقابل چیزهایی که مهم اند. ما تکه تکه فنا می‌شویم در این راه ترس و سکوت. حالا دیگر ما حاضر به دادن هیچ هزینه‌ای نیستیم. این‌ها زنگ خطری است برای سال‌های آینده. که هرکس دنبال این است خودش توقیف نشود. خودش نمره بگیرد، حالا که دیگ برای او می‌جوشد دیگران را چه!

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

اگر ندیدم‌تان؛ شب به‌خیر

خانه نشینی لذت عجیبی برای من دارد. ده روزی می‌شود که بیشتر زمان‌ام را در خانه سپری می‌کنم. خانه می‌مانم و جز در موارد بسیار ضروری - آن هم احتمالا شب - بیرون نمی‌روم. کارهایی که دوست دارم و عقب مانده را انجام می‌دهم و از فرجه‌های امتحانی بهترین استفاده را جز برای آن‌چه که باید می‌کنم.
هشت یا نه سالم بود که به اتفاقی شبیه به «ترومن شو» فکر می‌کردم. آن سال‌ها درباره‌ی چنین فیلم و موضوعی هیچ نمی‌دانستم، اما تمام فکرم این بود که زنده‌گی ام فیلم است و همه در جبهه‌ی مقابل من قرار دارند. همه راز مگویی را می‌دانند و از من پنهان می‌کنند و تمام خلوتم تحت نظر است. یا شاید همه‌اش یک خواب باشد. اما باید خلوتم را امن نگه می‌داشتم.
بعدها به خلوتی که می‌خواستم بازگشتم. بازگشت که نه. خودم برای خودم ساختم و همین شد که حالا خلوت، مقدس ترین داشته‌ی من است. داشته‌ای که با آن به هر چه بخواهم در آن می‌توانم برسم. در گوشه‌ی خودم فکر می‌کنم. کلمات را کنار هم می‌چینم و فکر می‌کنم. می‌خوانم. می‌بینم. می‌شنوم. راه می‌روم. عرق می‌ریزم. از خودم نا امید می‌شوم. به خودم برمی‌گردم و برای‌ام فرقی ندارد دیگران چه می‌خواهند فکر کنند. اصلا خلوتم مثل ترومن بربنک روی آنتن یک شبکه‌ی بیست‌وچهار ساعته باشد. نه! این یکی کمی زیادی ترسناک است! اما اصلا مهم نیست نباشی. مهم‌تر بودن‌ات در گوشه‌ی دنج خودت است که دور از هیاهوی بیرون تو را می‌سازد و بزرگ می‌کند.

۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

یک اشتباه ساده

یکی از مشکلاتی که به گسترش سکسیسم دامن می‌زند، بی توجهی و حواس پرتی یک جنس نسبت به خودش است. این روزها موارد بسیار زیادی پیش آمده و دیده‌ام دخترهایی که می‌شناسم حرف‌هایی که علیه زنان جا افتاده را تکرار می‌کنند. یا جک‌هایی که بدون هیچ ربطی صرفا دختر بودن را مسخره می‌کنند، خیلی راحت در گروه‌های وایبری می‌فرستند و بعد هم می‌خندند.
دوست من شبیه نماینده‌های زن مجلس نیست که بگوییم مسیری که در پیش گرفته‌ مشخص است و گویی از اساس با زن بودن مشکل دارد. بلکه کاملا متضاد آن‌ها هستند و به تعبیر عام حداقل ظاهرشان امروزی است. اما مدام جک‌های ضد دختر را پخش می‌کنند.
در غالب این جک‌ها اگر کلمه‌ی «دختر» را به «پسر» تغییر دهیم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و چیزی عوض نمی‌شود. اما متاسفانه قرار بر خنده است و دارد جا می‌افتد نخوانده لایک کنیم و مرامی برای هم بفرستیم و به هیچ چیز فکر نکنیم.
راستش وقتی با این جک‌ها مواجه می‌شوم تنها کاری که نمی‌توانم بکنم خنده است. در ذهن دوستانم نیستم تا بفهمم در هنگام این مواجهه چه در سر آنان می‌گذرد که به گسترش این جنسیت زده‌گی دامن می‌زنند. اما هر چه هست بد نیست گاهی به هر چیزی نخندیم و به باز تولید افکار پوچ کمک نکنیم. بهتر است هر کسی برای جنسیتی که دارد ارزش قائل شود و نه تنها آن را ضعیف نشمارد، بلکه حواسش را بیشتر جمع کند و آن را بیشتر بشناسد.

۱۳۹۳ تیر ۳۱, سه‌شنبه

طبعات کج‌سلیقه‌گی

راستش من هم وقتی آخرین بازی ایران در لیگ‌جهانی را دیدم مثل خیلی‌های دیگر از سانسور مدام تلویزیون حرص خوردم. هنوز احتمال می‌دهم شبی وقتی جایی چهره‌ی آن مرد با لثه‌های قشنگش را در ذهن ببینم. راستش تصاویری از لیگ جهانی در ذهنم ضبط شده که هیچ ربطی به والیبال ندارد.

بگذریم. در بازی آخر تلویزیون برای رد کردن تصاویری که پسندیده نبود ما ببینیم، از یک تصویر آهسته‌ی «کواچ» استفاده می‌کرد. احتمال زیاد آن تصویر مربوط به ابتدای بازی و یا حتا سرود ملی ایران بود. طبیعی‌ست آن آدم در آن لحظه‌ کنار زمین خیلی آرام و منطقی ایستاده باشد. اما مشکل این‌جا بود که این تصویر درست در حساس ترین لحظات بازی ایران پخش می‌شد. جایی که بازی‌کنان به آب و آتش می‌زدند و می‌خواستند هر‌طور شده از ایتالیا امتیاز بگیرند.

همان لحظه به کج‌سلیقه‌گی ناظرین پخش سیما فکر کردم و گفتم اگر کسی نداند و تلویزیون را روشن کند و ببیند مربی این‌قدر بی حس کنار زمین ایستاده و کاری نمی‌کند، چه قدر حرص می‌خورد و فحش می‌دهد؟ البته تصاویر آهسته‌ی تلویزیون آن‌قدر مشخص است که تقریبا کسی نیست که نفهمد این تصاویرِ بریده بریده ربطی به پخش بازی ندارد. اما نکته‌ی جالب این‌جاست که یادداشتی خواندم که نویسنده‌اش با ذکر این نکته که او هیچ کاری کنار زمین نمی‌کرد، چهره و حالت بی‌حس «کواچ» را یکی از دلایل مهم باخت می‌دانست!! همین.

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

برای مهراد،‌ که مسی را بیشتر از من دوست دارد

جام‌جهانی ۲۰۱۴ برای من حس و حال متفاوتی نسبت دوره‌های پیشتر داشت. این حس و حال کمی بر می‌گردد به کیفیت و جذابیت بالای بازی ها. شاید هم کمی به اینکه دیگر خبری از درس و کنکور نبود. اما نه! به جایش امتحانات و تحویل‌هایی آمده که عجیب با تقویم فیفا و جام‌جهانی گره خورده بود.

اما فکر می‌کنم بیشتر این حس بر‌می‌گردد به حضور مهراد و دیدن بازی‌ها با همراهی او. برعکس خیلی‌ها هیچ‌وقت به فکر جمعی دیدن بازی‌ها در کافه و رستوران‌ها نیفتادیم چون بیشترین لذت را از کنار هم دیدن بازی‌ها می‌بردیم. جای‌مان مشخص بود که چه کسی کجا باید بنشیند. حتا کارهایی که باید انجام می‌شد هم مشخص بود. مهراد تمام اخبار زیر و درشت جام جهانی را از صبح تا نزدیکیِ بازی انتخاب می‌کرد و برای من می‌خواند و چیزی نبود که نگفته باقی بگذارد. حدود دوازده شب هم با هزار خواهش راضی می‌شد برود چای بریزد و با هم بخوریم. من هم عکس‌های جام را بالا و پایین می‌کردم و هر چیز که دیدنی بود و ندیده بودیم را آماده می‌کردم. یا مثلا از جام‌های گذشته می‌گفتم. - فکر می کنم مهم‌ترین کارم همین بود! -

هروقت من عینک‌ام را در می‌آوردم معنی‌اش این بود تا دقایقی دیگر خوابم می‌برد. هفته‌ی اول جام همه چیز را در کنار هم دیدیم. با هم خندیدیم. با هم تعجب کردیم. با هم مبهوت شدیم و انگشت به دهان ماندیم. و از همه مهم‌تر سر به سر هم گذاشتیم. از هفته دوم به جبر امتحانات ۸ صبح مجبور بودم کمی زودتر عینکم را روی میز بگذارم و چند بازی را در نشابور ببینم.

هفته‌ی سوم دوباره با هم این‌بار در تهران ادامه دادیم. شور و هیجان و لذت هم‌چنان ادامه داشت و خوش‌حال بودیم از این‌که فوتبال هست. کری می‌خواندیم و جلو می‌رفتیم. هفته‌ی چهارم اما مهراد برگشت مشهد. بخشی از لذت فوتبال را هم برد انگار. ما هر دو فوتبال را در جمع‌های کوچک بیشتر می‌پسندیم. و احتمالا بهترین‌اش همین جمع دو نفره‌ی دو برادر دیوانه‌ی فوتبال بود. و حالا این جمع یک نفره شده بود. ای کاش وقتی برزیل گل چهارم را خورد به جای تلفن کنار هم بودیم. احتمالا آن شب خاطره انگیز‌تر می‌شد اگر کنار هم مبهوت می‌شدیم!

حالا امشب این عیشِ یک ماهه تمام می‌شود و خیلی زود به تاریخ گره می‌خورد و ما می‌مانیم و انتظار بازی‌‌های آینده. اما دوست دارم در لحظه‌ای که همه چیز تمام می‌شود «مسی» در بازیِ زنده‌گی‌اش جام را بالای سر ببرد.
بی شک آلمان شایسته‌ترین تیم برای کسب ستاره‌ی چهارم است و در این مهم هیچ تردیدی نیست. آن‌ها فوتبالی بازی می‌کنند که خیلی راحت می‌شود از آن لذت برد. اما امشب دوست دارم آرژانتین قهرمان شود. چون مهراد دوست دارد مسی جام‌جهانی را بالای سر ببرد تا شاید در تاریخ بالاتر از مارادونا قرار بگیرد. امشب باید چشم‌ام را روی آلمان زیبا ببندم و امیدوار باشم مسی تاریخ‌ساز شود و مهراد احتمالا با لباس آرژانتین خوش‌حالی کند. خوشحالی‌ای که برای منی که هیچ‌وقت آرژانتین را دوست نداشتم هم جذاب است و می‌توانم با آن بخندم و شاد شوم.
خلاصه این‌که جای‌ات خیلی خالی است. امیدوارم امشب خوش‌حال بخوابی و باز هم در آینه مسی را ببینی آقای برادر!

۱۳۹۳ تیر ۵, پنجشنبه

یک یادداشت بعد از آخرین بازی

نوشته بودم «می‌شود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد» اما ما استاد لذت نبردن از رویدادها هستیم. فقط دوست داریم مسخره کنیم. همه چیز را و خودمان را.

عصبانی شدم وقتی چند دقیقه بعد از سوت پایان سیل شوخی‌های مسخره از باخت ایران سرازیر شد. عصبانی شدم وقتی دیدم داریم به خودمان می‌خندیم. دردناک بود وقتی از شکست خودمان خود را مسخره کردیم. ترسناک بود وقتی به بازیکنانی فحش می‌دادیم که تا دیروز نماد «غیرت و تعصب» بودند.

عصبانی هستم چون نمی‌فهمیم چه می‌خواهیم. چون یک شبه با یک اتفاق ساده نظرمان عوض می‌شود. عصبانی هستم چون داریم به خودمان فحش می‌دهیم. چون نمی‌توانیم لذت ببریم. درست زمانی که باید خوشحال باشیم و به واقع بینانه به جدول نگاه کنیم، درگیر شوخی‌های لوس با «یوزپلنگ» هستیم.
حقیقت این است که این ایرانی ترین نتیجه ای بود که می‌شد به دست آورد. باید روحیه جاه طلبی و تلاش برای رسیدن در خود ما تغییر کند تا شاید روزی در یک هشتم در برابر فرانسه قرار گیریم. «تیم‌ملی» آینه‌ای از خود ماست. نتایجی که هر روز داریم می‌گیریم. شکست‌هایی که هر روز می‌خوریم. این نوع شکست دقیقا ایرانی است. درست جایی که فکر می‌کنی همه چیز درست شده و داریم به روزهای زیبا می‌رسیم، می‌بازیم اما خودمان خودمان را شکست می‌دهیم. و یادمان می‌رود قبل از این امیدواری ها کجا بودیم. یادمان می‌رود ما برای رسیدن چقدر تلاش کردیم.
حقیقت این است ما استحقاق دست یافتن به این نتایج را داشتیم و برای‌مان اصلا شکست محسوب نمی‌شود. ما دوباره شروع کردیم و حتما باید در روسیه ۲۰۱۸ باشیم. ما یادمان می‌رود پیش از شروع جام ضعیف ترین تیم روی کاغذ بودیم (با توجه به سطح کیفی و لیگ بازیکنانی که داریم و برداشت بیشتر رسانه‌های جهان، نه رنکینگ فیفا) اما در عمل اوضاع را طور دیگری رقم زدیم.

عصبانی می‌مانم چون برایمان فرقی نمی‌کند سوژه چه باشد. ما فقط می‌خواهیم بخندیم و مسخره کنیم. شکست خوب است. باید قدرش را دانست. اما ما نمی‌توانیم لحظه‌ای آرام بمانیم و به شکست فکر کنیم. به اینکه باید بعدش ایستاد. به اینکه مردانی آن وسط تا لحظه‌ی آخر زیر باران سالوادور حرص خوردند و جنگیدند و گریه کردند. اما ما خندیدیم. ما با سرعتی بالا به خودمان توهین کردیم. ما واقع بین نبودیم که ببینیم چه کردیم در این سال‌ها و چه می‌توانیم بخواهیم. ما توانایی های خود را نمی‌شناختیم. ما «تیم‌ملی» را ندیده بودیم. ما همچنان تحمل عقب افتادن نداریم.

پ.ن: با تمام عصبانیت از همه‌ی کسانی که به این شوخی‌ها دامن زدند، در تمام نمونه‌ها نوشتم «ما». چون نمی‌توانم مثل خیلی‌ها بگویم «این ایرانیا...». چون خودم هم ایرانی هستم و تمام این اتفاقات بد به خودم هم بر می‌گردد. و فکر می‌کنم تمامِ این عادات بد ریشه در خیلی از ما دارد و نمی‌توانیم با کنار گذاشتن خودمان به آن‌ها نگاه کنیم.

۱۳۹۳ تیر ۴, چهارشنبه

سرزمین خون و عسل

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی بازی با بوسنی تا این حد حساس باشد که از آن به عنوان مهم‌ترین بازی تاریخ فوتبال ایران یاد شود. همیشه از روبه‌رو شدن با بوسنی بدم می‌آمد و حرص می‌خوردم. در روزهایی «تیم‌ملی» بهتری بودیم و رویاهای زیادی هم داشتیم،‌ دم‌دستی و آماده ترین حریف ما بوسنی و هرزگوین بود. همیشه دوست داشتیم روزی برسد ایتالیا و فرانسه و برزیل و دیگر تیم‌های بزرگ دنیا به تهران بیایند و عیارمان در برابر آن‌ها سنجیده شود. اما هیچ‌وقت این اتفاق نیفتاد و بوسنیایی‌ها انگار منتظر بودند تا بلیت‌های سارایوو - تهران شان را اوکی کنند و خیلی سریع می‌آمدند.

حتا زمانی که با «تیم ملی» افشین قطبی برابرشان قرار گرفتیم و ۲ هیچ عقب افتادیم و ۳-۲ بردیم هم جدی گرفته نشدند. ما ناراضی بودیم که چرا نیمه اول «بد» بازی کردیم. حقیقت این بود که آن‌ها «خوب» شده بودند و ما آن‌ها را نمی‌دیدیم.

دیگر بازی با بوسنی نمی‌تواند کسل کننده باشد. آن هم این بازی. بازی که شش ماه روایت‌های متفاوتی را از آن ذهن می‌پرورانی. روایت‌هایی که اگر گفته می‌شود احتمالا حدس می‌زدند دیوانه ای. روایت هایی نه تنها از بوسنی، که از همه‌ی جام جهانی. اما گاهی پیش خودت فکر می‌کردی زیادی امید داری!

حالا چند ساعت مانده و تو دوست داری نتیجه‌ای رقم بخورد که از بی‌خوابی نجات پیدا کنی. حقیقت این است به جای شادی بعد از بازی با آرژانتین، با خیالی راحت اما همراه با حسرت و غرور، سرم را روی بالش گذاشتم و در خوابی لذت بخش و عمیق فرو رفتم.
امشب هم منتظر چنین اتفاقی هستم. حالا که امتحانات تمام شده و با خیالی راحت می‌شود به دو شنبه‌ی فرانسوی فکر کرد.

همچنان امیدوارم. به بیست و سه بازیکن. به یک مربی. و سعی می‌کنم کمتر نگران نیمکت‌مان در استرالیای ۶ ماه بعد باشم. تمدید حتما در تهران اتفاق می‌افتد و فعلا باید به سالوادور فکر کرد. شهری که می‌خواهیم از بلوهوریزنته خاطره انگیزتر شود. بلوهوریزنته شبیه لیون است برای ما. اتفاقی «بزرگ» افتاد. اما دوست دارم سالوادور شبیه ملبورن شود. اتفاقی «مهم» بیفتد. اتفاقی که برای ما یک جهش محسوب می‌شود.

سعی می‌کنم از فکر این همه شهر بیرون بیایم و سرم را گرم کنم و این چند ساعت را بگذرانم. دوباره دارد یک اتفاق از زند‌ه‌گی ام با فوتبال گره می‌خورد. نمی دانم یادداشت بعدی درباره‌ی حسرت و شادی ست یا رفتن. نمی‌دانم اما این را می‌دانم که می‌شود از اتفاقات به تعریفی رسید که از آن لذت برد. راستی دوشنبه...

۱۳۹۳ خرداد ۳۱, شنبه

لطفا چند روز خوشحال باشیم

سوال من این است که چرا نباید خوشحال باشیم؟ می پرسید مساوی با نیجریه انقدر غرور آفرین است؟ پاسخ‌اش روشن است. وقتی برای اولین بار جام را بدون باختن شروع کردید، نه تنها تساوی در برابر قهرمان آفریقا، بلکه در مقابل هر تیم دیگری غرور آفرین بود. شما حتما به این عادت ندارید و دوست دارید یک شبه همه چیز جور شود و راحت همه‌ی تیم‌ها را شکست دهیم و قهرمان شویم. نه اینطور نیست. ما برای موفقیت در جام‌جهانی اول باید حضورمان را تثبیت کنیم و منظم و بدون اما و اگر صعودمان را حتمی کنیم.

خیلی ها در شبکه‌های اجتماعی راه افتاده‌اند و خرده می‌گرند و می‌گویند تساوی حتا در برابر آرژانتین هم تحقیر آمیز است. این نشان می‌دهد هیچ شناختی از تیم‌ملی ندارند. چند بازیکن این تیم را می‌شناسید؟ چندبار بازی‌هایشان را دیده‌اید؟ خیلی ها هستند که کارشان چیز دیگری‌ست و برای عقب نیفتادن از دیگران می‌خواهند راجع به فوتبال هم اظهار نظر کنند. این‌ها قطعا بازی های مقدماتی را ندیده‌اند و نمی‌داند و به چه زحمتی به اینجا رسیدیم. راستی شما وقتی نتوانستیم قطر را در تهران ببریم و به ازبکستان در آزادی باختیم کجا بودید؟

مساوی در برابر هر تیمی در جام‌جهانی برای من می‌تواند غرور آفرین باشد. آن هم با تیم فعلی که تنها چیزی که دارد کی‌روش است. حقیقت این است وقتی کارلوس ورای اکوادوری سوت پایان را زد از خوشحالی از جایم بلند شدم. حتما شما ناراحت بودید در آن لحظه که چرا شش تا نزدیم. اما من خوشحال شدم چون اشک‌ها و گوشه گیری هایم بعد از بازی با مکزیک را هنوز به یاد دارم. خوشحالیم چون هنوز جام برای ما تمام نشده است. چون توانایی تیم و بازیکنان‌مان را می‌دانیم. چون برای اولین بار توانستیم نیمه دوم را نگه داریم و دروازه‌مان بسته بماند.

خیلی‌ها را می‌بینیم از بازی احتمالی ایران با فرانسه حرف می‌زنند. همین بهترین خبر است که هنوز امید داریم. هنوز تا لحظه‌ی آخر شانس داریم. حتا اگر صعود نکنیم (که حالتی طبیعی است) ما دوهفته بیشتر خوشحال ماندیم. همیشه سوت پایان اولین بازی ما در جام‌جهانی تمام احتمالات را نقش بر آب می کرد و ما تنها تیمی می‌شدیم که از جام لذت نمی‌بردیم. هرچند این بار هم خیلی ها دوست ندارند امیدوار باشند و می‌خواستند تیم ملی توتال فوتبال بازی کند، اما باید واقع بین بود به چیزهایی که داریم فکر کنیم.
حقیقت این است جام‌جهانی ۲۰۱۴ برای ما از معدود دفعاتی است که متکی به بازیکن نیستیم. در واقع پیش از این تنها امیدمان نام های درون زمین بودند. اما حالا یک نام کنار زمین از همه مهم تر است و باید به او اعتماد کرد. و البته سعی کنیم با همین تیم و همین شیوه فعلی رویا پردازی کنیم و خوشحال باشیم. خوشحال باشیم چون اگر می‌باختیم دنیا به آخر نمی‌رسید، اما ما جنبه‌ی شکست نداریم و دنیا را به آخر می‌رساندیم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

بی تو خندیدن سخت است

این یادداشت برای مجله‌ اینترنتی +۹۸ نوشته شده است و در ویژه‌نامه‌ی جام‌جهانی این مجله منتشر شده است.
mosbate98.com


درباره ی پنجمین حضور بوفون در جامجهانی و احتمالا آخرین آنها

ایتالیا قهرمان نخواهد شد. آنها چهار سال دیگر تا پای فینال هم خواهند آمد اما قهرمان نخواهند شد. حتا اگر جان لوئیجی بوفون در ۴۰ سالگی هم درون دروازهی ایتالیا بایستد بختی برای بردن جام نخواهد داشت. او اولین بار در سن ۲۰ سالگی از دروازهی ایتالیا در جامجهانی ۱۹۹۸ فرانسه محافظت کرد. ایتالیا در آن مسابقات تا یک چهارم نهایی بالا آمد و در نهایت در ضربات پنالتی مغلوب فرانسهی قهرمان شد. دو سال بعد اما به علت شکستگیِ انگشت نتوانست تیمش را در یورو ۲۰۰۰ همراهی کند. اما دوباره در جامجهانی فرصت بازی به او رسید و در مقابل اکوادور دروازهاش را بسته نگه داشت و نمایش خوبی مقابل مکزیک و کرواسی از خود نشان داد. اما بد شانسیِ ایتالیا در آن جام برخورد به کرهی میزبان بود و همچون چهارسال قبل توسط میزبان حذف شدند.
جامجهانی ۲۰۰۶ آلمان بهترین فرصت برای بوفون بود. او در اوجِ پختگی به سر میبرد و در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ عنوان بهترین دروازهبان جهان را از آن خود کرده بود. او در بازیهای گروهی و تا قبل از فینال تنها یک گل دریافت کرد و در ۵ بازی دروازهاش را بسته نگاه داشت. در فینال هم زیدان بود که توانست از روی نقطهی پنالتی با ضربهی چیپ خود دروازهی بوفون را باز کند. در ضربات پنالتی اما بوفون نتوانست پنالتیای بگیرد و این ترزگه بود که توپ را به تیرِ کوباند و فرصت قهرمانی ایتالیا را فراهم کرد. بوفون در پایانِ آن رقابتها بالاتر از ینس لمن و ریکاردو به عنوان بهترین دروازهبان جامجهانی برگزیده شد و در پایان همان سال برای سومین بار بهترین دروازهبان جهان شد و سال ۲۰۰۷ هم از عنوانش دفاع کرد.
جام جهانی ۲۰۱۰ فرصتِ دیگری برای بوفون بود تا برای چهارمین جامجهانی را تجربه کند و به افتخارات دیگری برسد. اما مصدومیت کاناوارو چند روز پیش از مسابقات به ضرر ایتالیا تمام شد و مدافع عنوان قهرمانی نتواست از عنوانش دفاع کند. ایتالیا و بوفون در بازی اول رودر روی پاراگوئه قرار گرفتند اما نتوانستند این تیم را شکست دهند و ۱-۱ متوقف شدند. در بازی دوم در عین ناباوری نتوانستند نیوزلند را شکست دهند و باز هم بازی ۱-۱ شد. بازی آخر بسیار حساس و نزدیک بود و چندبار نتیجه تغییر کرد و در آخر ۳-۲ به نفع اسلوواکی تمام شد ایتالیا در کمال حیرت در گروه اش چهارم شد. پایین تر از نیوزلند که برای اولین بار جام جهانی را تجربه می کرد.

حالا تا چند روز دیگر بوفون پنجمین جامجهانی اش را تجربه میکند و دیگر او را در این رقابت ها نخواهیم دید. او همچنان آماده است و پس از کسب ۱۰۳ امتیاز با یوونتوس این آمادگی را دارد تا در جامجهانی باز هم بدرخشد. هرچند انگلستان و اروگوئه و کاستاریکا حریفان آسانی نیستند، اما بوفون که چند نسل با واکنش و فریادهای او خاطره دارند می تواند برای کسانی که این اولین جامجهانی شان است هم نقش قهرمان را ایفا کند. بی شک ایتالیای بی بوفون چیزی کم دارد و به این زودیها جای خالیاش پُر نخواهد شد. پس با دقت به حرکاتش خیره میشویم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

درباره‌ی دوست داشتن

آدم های زیادی در زنده‌گی ام هستند که برای‌ام ارزش زیادی دارند. دوست‌شان دارم. بعضی‌هایشان را خیلی زیاد و از تهِ دل. اما نمی‌توانم هرروز و هر ساعت از حالشان با خبر شوم و مُدام در ارتباط باشم و ببینم در این لحظه چه می‌کنند و کجای جهان هستند.

همین موضوع می‌تواند باعث اختلافات زیادی شود. به خصوص در این روزها که کمتر حوصله‌ی ارتباط و تلفن و تماس و کلا آدم ها را دارم. اما این‌ ها که از دوست داشتن کم نمی‌کند. این روزها را می‌گویم، چون بیشتر از گذشته دوست دارم در روزهای مشهد بودنم در خانه بمانم و سعی می‌کنم جز برای کارهای ضروری جایی نروم و بیشتر از خلوت و سکوتی که هیچ‌وقت ایجاد نمی‌شود استفاده کنم و از این راه فرصتی برای برون‌رفت از چاله‌ی کارهایم پیدا کنم و شاید کمی آرام‌تر شوم. آن وقت شاید وقتی کارهایم تمام شد، وقتِ بیشتری برای دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم داشته باشم. هی وقت وقت وقت. تا شاید کمتر از دستم عصبانی شوند. این‌گونه مهربانی‌مان دوطرفه می شود. فقط من باید کار‌هایم را هرچه زودتر انجام دهم و البته خیالم راحت باشد که دوست‌داشتی‌هایم فکر نمی‌کنند در یادم نیستند و فراموش‌شان کرده‌ام یا جای‌شان را کس یا کسانِ دیگری پُر کرده‌اند.

دوست دارم بعد از چند ساعت کار از اتاق بیرون بیایم و چای بگذارم و بعد روی مبل خودم را ول کنم و کنترل را بردارم کانال‌های مسخره‌ی تلویزیون را بالا و پایین کنم و آخر هم به نتیجه‌ای نرسم و بعد پرت‌اش کنم آن‌ور و بروم چای بریزم و یک به یک به دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم که زیاد هم نیستند فکر کنم. بعد دوباره روی مبل ول شوم و چشم‌هایم را ببندم و لیوانِ چای دست‌هایم را بسوزاند و توی ذهن‌ام با آن‌ها حال و احوال کنم. اما کمتر پیش می‌آید این خیال عاقبت خوشی داشته باشد. باید واتس‌اپ یا وایبر را چک کنی و ببینی اگر هستند یک «چطوری؟» خشک و خالی بفرستی و شاید حتا دو روز بعد تازه جواب برسد. یا جوری جواب دهد که پشیمان شوی از هر‌چه سلام و علیک است و آنقدر آینه‌ی دق شود و هی تهِ جملاتِ تک کلمه‌ای نقطه بگذارد و حرص‌ات را در بیاورد که بخواهی با مشت بکوبی توی صورت‌اش. حالا تو باید بفهمانی... چه را به که بفهمانی؟

خیلی‌هایی که می‌شناسم با ندیدنِ آدم‌ها آن‌ها را فراموش می‌کنند -یا این‌طور وانمود می‌کنند- اما برای من عکس این قضیه صادق است. ندیدنِ آدم‌ها نه تنها کم‌رنگ‌شان نمی کند، بلکه خیلی‌هایشان را پُررنگ‌تر از گذشته می‌کند. اساسا وقتی کسی برایم به درجه‌ی بالایی از دوست‌داشتن می‌رسد دیگر نمی‌شود او را پاک کرد. او همیشه می‌ماند. نه فقط یک جا گوشه‌ی ذهن. یک تکه از قلب را برای همیشه می‌گیرد و هر از گاهی تو را پُر از خودش می‌کند و به تو می‌فهماند روزهایی چه وقایعی در گوشه و کنارِ این جهان افتاده.

حالا که دارم این ها را می‌نویسم همه‌ی شمایی که دوست‌تان دارم مقابل من نشسته‌اید و دارید به صحبت‌های من گوش می‌دهید. نزدیک تر از هرچه که فکر کنید. اما دوست‌داشتنِ من مثل بابا‌گوریو نیست که همه چیزش را وقف کند و هر چه دارد در راهِ آناستازی و دلفین و حتا اوژن و در و دیوارهای آن پانسیون از دست بدهد و همه را وقفِ آن‌ها کند. من هم روبه‌روی شما نشسته‌ام و فقط سرم را تکان می‌دهم و می‌خواهم بگویم چقدر دوست‌داشتنی هستید. اما نمی‌گویم. انگشتم به صفحه‌ی موبایلم نمی‌رسد و نمی‌توانم تلفن‌ها را جواب بدهم. مسیج ها را می‌بینم و می‌گویم جواب می‌دهم، اما سه هفته می‌گذرد و تازه یادم می‌آید. لیستِ وایبر را چک می‌کنم و روی اسم و عکس ها مکس می کنم؛ مکس. و رد می‌شوم تا روزهایی که کارهایم را انجام داده باشم و بتوانم خود را به برنامه‌ام برسانم و عقب نمانم و در برنامه‌ی هر روز زمانی را برای همین دوست‌داشتنی‌ها بگنجانم. و کمتر هم خسته شوم.

دوستِ داشتنِ کسی تنها وابسته به لمسِ جسم و جانِ او نیست. به دیدنِ هر روزه‌ی او نیست. به این نیست که اگر یک هفته، یک ماه، یک سال، یک قرن دوست هایت را ندیدی، دیگر برای‌ات دوست‌داشتنی نباشند. دوست ها باید در خلوتِ ذهنِ تو حضور داشته باشند. یعنی همین حالا که من تنها نشسته‌ام و دارم این ها را می‌نویسم و انعکاس صورتتان را روی صفحه‌ی لپتاپ می‌بینم و منتظرم زودتر تمام شود و برگردم و با هم درباره‌ی شماره‌ی جدید حرفه: هنرمند گپ بزنیم.

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سالِ بی‌قراریِ آنا

بیست و یک سال و شش ماه است که روی مرز ناممکن راه می روم. سال را همان طوری به پایان می رسانم که آغاز کرده بودم. یعنی درست کاری را دارم می‌کنم که نوروز۹۲ انجام  می دادم. هنوز هر روز سیاوش دارد از خواب بیدار می شود. هنوز شبِ گذشته اتفاقاتِ مبهمی افتاده. دوست ندارم این را اتفاق بدی تلقی کنم. کارهای زیادی انجام دادم. چند روز پیش وقتی با دوستم کارنامه‌ی ۹۲ را بررسی می‌کردیم هردو شش ماهه ی اول را بهتر می دانستیم. اول سال که می شود آدم امید بیشتری دارد. برنامه می ریزد که تا آخر سال کارهایش را انجام دهد. تا جایی خوب پیش می رود. از جایی به بعد گیر می کند. اسیر اتفاقات ناممکنی می شود که دست آدم نیست. اما اگر همان اتفاقات در بهار باشد از پس‌اش بر می‌آیی. زمستان را که نمی شود کاری کرد. باید ساخت. ساخت و مبهوت به تماشایش بنشینی.

بهار که آغاز شد دلهره ی عجیبی داشتم. لبه ی تیغی بودم که یک طرفش امید و طرف دیگرش نا امیدی بود. در یادداشت روزانه ی اول فروردین هم این نگرانی بود و «امید» کلید واژه ی اصلی. بهار خوب آغاز شد. یا اینگونه فکر می کردم. کارها و تولیدات مهمی داشتم. هرچند در پایان سال تصمیم گرفتم کنار بگذارمشان و از نو در این نوروز آغازشان کنم. بعدش خوب نبود. خودم را درگیر کارهای دانشگاه کردم. تا خرخره. روزی چندساعت کارهای کلاس را انجام می‌دادم که حتا باعث اعتراض هم‌کلاسی ها هم می‌شد. به انتخابات نزدیک می‌شدیم. تقریبا از همان اول می دانستم می خواهم رای بدهم. رای دادم. روزها و لحظه هایی را تجربه کردم که عین کلمه ی «عجیب» عجیب بود. ترس و دلهره هم‌چنان بود. بهار تمام شد.

تابستان را قهری آغاز کردم. از حرف هایی که زده می‌شد خسته شده بودم. خیلی زود تصمیمی را عملی کردم دوسال چند ماه مانده به تابستان به آن فکر می کردم و هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. خیلی سخت بود مجوز چیزی که می‌خواهم را به دست آورم. اما شد. تابستان خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. با آدم‌های خوبی آشنا شدم. تجربه جدیدی کسب کردم. تابستان خوبی بود. تابستانِ صداها. تابستان تمام شد.

پاییز را دیر آغاز کردم. دلهره نداشتم. با دلتنگی شروع شد. سخت بود. تحمل نداشتم. سال جدیدی بود. باید سرمی‌کردم. سالِ جابه‌جایی بود. در سه روز، در سه شهر بودم که هر کدام در دورانی پایتخت ایران بوده‌اند. اما سرآخر داشتم با شرایط کنار می آمدم. اما تا وقتی که پاییز، پاییزِ آنا نشده بود. سخت تر شد. آنا تمامِ ذهنم را احاطه کرده بود انگار. که بودم؟ کنت ورونسکی؟ استپان آرکادیچ؟ من بُهتِ شوهر آنا بودم. پاییز اینگونه گذشت و کاری که می خواستم را نکردم. از پاییز چیزی نمانده. پاییز تمام نشد.

زمستان کِی آغاز شد؟ تمامِ ساعاتی که پاییز می رفت و زمستان می‌آمد را بیدار بودم. تمام نمی‌شد. سرد بود. کاری پیش نمی‌رفت. همه چیز آرام شده بود. به امید نبودن زمستان را زود ورق می زدم. آرام تر شده بودم. دوباره انگار خودم را پیدا می‌کردم. اما خیالم غلط بود. نمی دانستم چه می کنم. چه گذشته. چه می شود. تمام زمستان را. این سال را... . یکی اینجا حواسش نبود. فصلِ جشنواره. تئاتر. یادداشت. فیلم. صندلی. سکوت. من تمامِ شب های زمستان مسافر بودم. در هفت شهر مسافر بودم. زمستانِ تجربه. زمستانِ بی قراری. زمستانِ «زمستان». به زمستان نرسیدم.

این سالی بود که بر من گذشت. ابتدای این آخرین یادداشت سال قرار بود جور دیگری باشد. اما مسیرش را گم کرد و به جای دیگری رسید. باید در یادداشت دیگری از مرزهای ناممکن بنویسم. نمی دانم حال خوب است یا نه. اما می دانم سال خوب است. همین که امید در دل و لبخند بر لب رسید، اتقاق مهمی است. کاری کنیم بماند. نود و سه می تواند سالِ آرام تری باشد. نام‌اش خوف‌ناک نباشد. بهارش دلهره و ترس نداشته باشیم. تابستان اش ادامه راه باشد. دلتنگیِ پاییزش درد کمتری داشته باشد و تمام شود. زمستانش از راه برسد و بی‌قرار نباشیم. «هفت روزِ آخر» سال نفس راحتی بکشیم.
و در این چند ساعتی که به تحویلِ سال مانده، آرزو می کنم ۳۶۵ روزی که روبه روست سالِ‌ به سرانجام رسیدنِ همه ی کارهای نا تمام باشد. تا کمی حال‌مان خوب بماند. سالِ ادامه‌ی امیدواری.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

حقیقتِ یک تصورِ ذهنی

چند روز پیش به یک نمایشگاهِ گروهی تصویرسازی در گالری آرتین مشهد رفتم و کارهایشان را دیدم. از موضوع اطلاعی نداشتم و بدون هیچ پیش‌داوری شروع کردم به دیدنِ کارها. موضوع اندرونی ناصرالدین شاه بود.
چیزی که باعث شد احساس بدی بعد از دیدنِ این کارها داشته باشم، فقرِ ایده و تکرار بود. تکنیک های به کار گرفته شده قابل قبول و خوب بود اما بازی با موضوع و ایده ی کار خیلی خیلی ضعیف. بیشتر کارها با الهام از سبیل ناصرالدین شاه و با پیچ و تاب دادنِ آن و اضافه کردنِ چند بانوی عجیب غریب (یکی به شکل زنانِ نقاشی های دوران کلاسیک و یکی به شکل داف‌های ساپورت پوش امروزی و دیگر شبیه جوانی های ملکه الیزابت!) و ترکیبِ نقوشی که هرکدام متعلق به دوره ای خاص بوده، شکل گرفته بود.

ترکیب چنین معجونی، به خصوص زمانی که تصویرگرش تنها خواسته باشد کاری را انجام دهد و هیچ دغدغه و درگیریِ ذهنی‌ای نسبت به موضوع و کاری که دارد انجام می‌دهد نداشته باشد، اصلا چیز دلچسبی از آب در نمی‌آید. بیشتر این کارها متعلق به هنرجویانِ تازه کاری بود که تازه پا به این عرصه گذاشته اند و شاید این اولین حضور رسمی‌شان بود تا خود را به خانواده و دوستان‌شان نشان دهند. حضوری که بی شک با تحسین و آفرین های غلو شده‌ای همراه است و هیچ کسی سوالی از ایده ی آن‌ها نمی کند. و این بد است برای کسی که اول راه است. بد است نداند ایرادش کجاست و برای بهتر شدن چه باید بکند.

در یکی از این کارها شاهِ شهید در کنار ملکه‌ای به تصویر کشیده شده بود. وقتی از یکی از تصویرگران سوال کردم این دیگر چیست و حتما می دانی ما در آن زمان اوضاع‌مان چطور بوده، گفت: «این سوگلیِ پادشاه است!» این تنها یک نمونه ی کوچک است. در تمامِ تصاویر چنین حالاتِ عجیبی که هیچ همخوانی‌ای با فضای کلی آثار نداشت، به چشم می‌خورد. کسی که هیچ تصوری نسبت به ایرانِ ویرانِ عهدِ ناصری و شخص ناصرالدین شاه ندارد، چگونه می تواند تصویری را بسازد که موضوع‌اش حرم ناصری باشد؟ به شوخی به دوستم گفتم اگر بپرسی ناصرالدین شاه چند سال و در چه سالی بر ایران حکم راند، شاید جوابی نداشته باشند. چندی پیش در کاخِ گلستان خانواده ای را دیدم که روبه‌روی سنگِ قبر ناصرالدین شاه (تنها سنگ قبر) ایستاده بودند و فاتحه می‌خواندند و استدلال های عجیب غریب می کردند.

تصویرِ ذهنِ تصویرگران بیشتر با سریال های ترکی شکل گرفته بود تا تاریخ ایران. شاید اگر آن‌ها بعد از پایانِ نمایشگاه‌شان به کاخ گلستان بروند عکس‌العملی مشابه آن خانواده داشته باشند. به آن‌ها فقط مهارتِ انجامِ کاری آموخته شده بود، نه ایده پردازی و فکر کردن به اثری که قرار است خلق شود.

نداشتنِ ایده یکی از معضلاتی‌ست که این روزها در برخورد با آثار هنری (از فیلم و داستان تا آثار تجسمی و معماری) با آن مواجه می‌شویم. همین فقدان، جایگاهِ هنرمند و خالقِ اثر را تا حد تکنسین پایین می‌آورد. همین می‌شود که مدام کارهای تکراری می‌بینیم. کارهایی را می‌بینیم که قبلا امتحان شده و موفق بوده. و ما باز آن را در آینه‌ی دیگری می بینیم. کمتر پبش می‌آید کسی دست به ریسک و تجربه ی جدیدی بزند که اغوا کننده باشد و دل ببرد. خیلی ها صرفا می‌خواهند کاری را انجام بدهند و وقتی تمام شد نفس راحتی بکشند و صفتی روی خودشان بگذراند. وقتی می شود چنین کاری را انجام داد، ایده می خواهد چه کار؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

جهان سر به سر پادشاهی تراست!*

در جوامع سنتی یا قبیله ای، نظام‌های اجتماعی عموما اصلاح ناپذیرند و بشر موظف که در آن زنده‌گی را سر کند. «فرهنگ قبیله‌ای تقدیر را جبر می داند و اختیار را نیز نمی بیند» (جامعه شناسی خودکامگی/ علی رضاقلی). اینگونه جامعه‌ی سنتی تغییر ناپذیر رشد می کند و بالا می آید و فرد در آن هیچ تلاشی برای تغییر و بهبودِ وضعِ جامعه انجام نمی‌دهد.

در این شرایط جامعه تنبل می شود. نظام اصلاح امور اجتماع با بهشت و مسائل دینی خلط می شود و «نحوه ی نگرش به دین نیز با محدویت کار عقل در نظام قبیله ای توأم می‌گردد» (همان). فکر فرد در آن جامعه محدود می‌شود [همان محدودیت کار عقل] و ذهن از مسئولیت و مصائب و زحمت و تصمیم رها می شود.

اینگونه و برپایه ی همین اعتقادات و تنبلی، چنگیزخان هم فرمان های خود را خواست خداوند جا زد و در جامعه گسترش داد. چرخه ای که بارها و بارها در تاریخ ایران تکرار شد و بی آنکه اعتراضی رخ دهد پادشاهی سرنگون می‌شود و پادشاه و سلسله ای دیگر جای‌اش را می گیرد و جامعه شرایط جدید را می پذیرد و با آن کنار می‌آید. شاید به این خاطر که اساسا «اراده‌ي ملت» نقشی در سیستم پادشاهی نداشته و شاهان مشروعیت‌شان را نه مانند پادشاهی در غرب از کلیسا و طبقه اشراف و ... بلکه با توانایی شخصی و جنگ و سپاه می گرفتند.

از دستِ مردم خارج بودنِ قدرت و استناد شاه به فر شاهی اش، زمینه ی ماورایی بودن قدرت و غیرقابل تغییر بودنش را فراهم می کند تا مردم‌اش از تعقل دوری کنند و مسئولیت پذیر نباشند. فرقی نمی‌کند بشرِ آن جامعه بت پرست باشد یا خداپرست. در قبیله ی بت پرست، بت ها وظیفه ی راندنِ امور جاری را بر عهده دارند و در قبیله ی خداپرست این امر به نیروی لایزال واگذار ی شود.

*شاهنامه‌ی فردوسی