‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هنر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ خرداد ۲۴, دوشنبه

ایتالیا ایتالیا

ایتالیا شبیه اشتیاقِ بوسیدن دختری‌ست که نود و نه شب زیر پنجره‌ی اتاق‌اش انتظار می‌کشی و شبِ آخر بی‌هیچ‌دلیلی جا می‌زنی. دقیقا بی‌هیچ‌دلیلِ روشنی جا می‌زند. این درست مترادف شکست در فینال‌هاست. باجو و دیگری ندارد سربازِ افسانه. حتا بردنِ دشمن سنتی هم کاری ندارد و آلمان هرچقدر هم قَدَر باشد تا پیش از شبِ نود و نهم ایتالیا از آن‌ها رد می‌شود. سینه به سینه این موردِ عجیبِ بی ته منتقل می‌شود و زنجیر ارتباط را حفظ می‌کند.
حقیقت این است که ایتالیایی‌ها با سنگ‌ها و بناها و خلقیاتِ پشت‌اش با هم ارتباط دارند و نه خون. این اجسام است که داستان ایتالیا را تعریف می‌کند و بوفون هم در این راه دقیقا یک شی است که زخم‌های شکوهِ ناتمامِ ایتالیایی‌ها را بر بدنِ سخت‌واستوارش دارد. او نشانِ مدرنیته‌ی ناتمام ایتالیاست که سدی برای رسیدن مقابل‌اش ایستاده. ایتالیا برای بردن تردید دارد و شبِ نود و نهم می‌گذرد و می‌رود و لذت شکست را با اشتیاقِ بوسیدن تاخت می‌زند.
ایتالیا برداشتِ شخصیِ مالدینی، بوفون، پیرلو، دل‌پیرو، نستا، کالوینو، گینزبورگ، مورانته، سیلونه، تابوکی، پازولینی، تورناتوره و آنتونیونی از افسانه و شبِ نود و نهم و البته شکست در عین نباختن است.
#ایتالیا #Euro2016 #Italy

۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه

در دنیای پاییزی فیلم‌ها


اکران فیلم‌های گروه اول «هنر و تجربه» از اوایل مهرماه فرصت خوبی را فراهم کرد تا تاریخی غیر از ماهِ بهمن را برای سینما رفتن‌های پی در پی اختصاص دهیم و برای دیدن فیلم خوب از قاب‌های کوچک جدا شویم و به پرده‌ی نقره‌ای برگردیم. این بار در فضایی آرام‌تر و دور از هیاهوهای جشنواره‌ای و چند فیلم در یک روز و سرمای زمستان.

با تمام گرفتاری‌ها و از این شهر به آن شهر شدن‌هایم سعی کردم فیلم‌هایی که می‌خواهم را ببینم و تا حدودی موفق شدم. نتیجه‌اش با خوب و بدی‌ها تجربه‌ای نو و متفاوت بود و باید خوش‌حال باشم در نصفه‌ونیمه در شهری زنده‌گی می‌کنم که این امکان در آن هست. از این به بعد سالن ۵ سینما هویزه‌ی مشهد می‌تواند به مکانی دوست داشتنی تبدیل شود و امیدوار باشیم روزی فیلم‌هایی که دوست داریم را در پرده‌ی بزرگ سالن شماره یک ببینیم.
در ادامه نگاهی کوتاه می‌اندازم به چند فیلمی که در این گروه دیدم.

۱ شش قرن و شش سال: این اولین فیلمی بود که در این گروه دیدم. در ماه‌های گذشته دنبال فرصتی بودم که بتوانم این مستند مجتبی میرطهماسب را ببینم که در این برنامه محقق شد. فیلم جذاب از کار در آمده بود و با وجود این‌که اتفاقات تقریبا قابل پیش بینی بود، اما کشش لازم را داشت و مخاطب با دقت کار را دنبال می‌کرد. فیلم روایت روزهای تولید آلبوم شوق‌نامه به سرپرستی محمدرضا درویشی و آواز همایون شجریان است و به سختی‌ها و تمرین‌های طول تحقیق و ضبط آلبوم می‌پردازد. شوق‌نامه بازسازیِ آثار منسوب به عبدالقادر مراغی است. در اولین نمایش این فیلم در مشهد، سالن کاملا پر بود.




۲ از تهران تا بهشت: وقتی فیلم ابولفضل صفاری را دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اگر این فیلم داستان‌ 
کوتاه بود و آن را می‌خواندیم احتمالا بیشتر خوشمان می‌آمد و می‌گفتم چه داستان خوبی! اما چون به این فرم تصویری عادت نداریم و همه‌ی اطراف‌مان را رئال می‌بینیم (که به نظرم چندان هم رئال نیست!) شاید دیدن چنین فیلمی باب میل‌مان نباشد. اما برخلاف نظر دوستانی که فیلم را خیلی بد تلقی کردند من از فیلم خوشم آمد و به نظرم ارزش دیدن دارد.


۳ بیداری برای سه روز: ایده‌ای بسیار خوب و جذاب که می‌توانست مخاطب را همراه خود به هرکجا که می‌خواهد ببرد، با پرداختی ضعیف از بین رفته و شاید فقط حس خواب آلودگی را به تماشاگر بدهد و آن‌ها را به یک خواب خوب بعد از فیلم دعوت کند. مسعود امینی تیرانی به عنوان کارگردان یا باید داستانی با جزییات کامل و دقیق را اجرا می‌کرد، یا اختیار را تمام و کمال به بازیگران می‌داد و می‌گذاشت ما با آن‌ها همراه شویم. اما چیزی که دیدیم بین این دو بود. یعنی یک طرح خوب اما ناقص که نقاط خالی‌اش را باید بازیگر پر می‌کرد، اما دوباره باید برمی‌گشت سر جایی که کارگردان می‌خواهد. همین باعث شد پرویز پرستویی و سهیلا گلستانی، نه خودِ خودشان باشند و نه کاملا بازی کنند.



۴ ماهی و گربه: درباره‌ی این یکی بعدا باید مفصل بنویسم. اما همین را بگویم که بسیار لذت بردم و بعد از فیلم هم در سه دایره‌ی ترسیم شده می‌چرخیدم و مثل پازل همه چیز را می‌چیدم. فوق العاده، قوی، سیال. این‌ها اولین کلماتی بود که بعد از پایان فیلم به ذهنم رسید. 

از این که می‌‌دیدم همه‌ی بلیت‌های سالن برای این فیلم در همه‌ی روز‌ها خیلی زود تمام می‌شود بسیار خوشحال شدم. و پیشنهاد می‌کنم حالا که فرصت دیدن چنین فیلم خوبی در سینمای ایران فراهم شده، دیدنش را از دست ندهید. شهرام مکری چیزی تازه به سلیقه‌ی مخاطب پیشنهاد داد.


۵ یک اتفاق ساده: زنده‌گی پسرک همین است. زنده‌گی خیلی‌هایمان همین است. زنده‌گی همین است. تکرار و تکرار و تکرار و ریتمی کسل کننده که مرگ مادر در آن یک اتفاق ساده است. سهراب شهید ثالث فیلم را چهل سال پیش ساخت و ما این فرصت را داریم تا آن را روی پرده ببینیم. با آن‌که خیلی راحت می‌شود آن را در اینترنت پیدا کرد، اما دیدنش در فضای سینما لذت دیگری دارد. شاید طبیعت بی‌جان و خیلی فیلم‌های قدیمی دیگر را هم روی پرده ببینیم.


در بین فیلم‌های گروه اول چند فیلم دیگر هم بود که نتوانستم ببینم. مهم‌ترین آن‌ها «تابور» وحید وکیلی‌فر بود. خوشبختانه اکرانش ادامه دارد می‌توانم در روزهای آینده ببینم. در بین فیلم‌های گروه ۲ نام «پرویز» مجید برزگر هم دیده می‌شود که دیدنش را به شدت پیشنهاد می‌کنم. در مجموع اکران چنین فیلم‌هایی حرکتی بسیار خوب است و جا دارد ماه به ماه بهتر شود و شرایط اکران در همه‌ی شهرها به وجود بیاید تا سینما رفتن از سرگرمی و وقت گذراندن صرف خارج شود و به دنبال کشف چیزهای تازه باشیم. 

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

حقیقتِ یک تصورِ ذهنی

چند روز پیش به یک نمایشگاهِ گروهی تصویرسازی در گالری آرتین مشهد رفتم و کارهایشان را دیدم. از موضوع اطلاعی نداشتم و بدون هیچ پیش‌داوری شروع کردم به دیدنِ کارها. موضوع اندرونی ناصرالدین شاه بود.
چیزی که باعث شد احساس بدی بعد از دیدنِ این کارها داشته باشم، فقرِ ایده و تکرار بود. تکنیک های به کار گرفته شده قابل قبول و خوب بود اما بازی با موضوع و ایده ی کار خیلی خیلی ضعیف. بیشتر کارها با الهام از سبیل ناصرالدین شاه و با پیچ و تاب دادنِ آن و اضافه کردنِ چند بانوی عجیب غریب (یکی به شکل زنانِ نقاشی های دوران کلاسیک و یکی به شکل داف‌های ساپورت پوش امروزی و دیگر شبیه جوانی های ملکه الیزابت!) و ترکیبِ نقوشی که هرکدام متعلق به دوره ای خاص بوده، شکل گرفته بود.

ترکیب چنین معجونی، به خصوص زمانی که تصویرگرش تنها خواسته باشد کاری را انجام دهد و هیچ دغدغه و درگیریِ ذهنی‌ای نسبت به موضوع و کاری که دارد انجام می‌دهد نداشته باشد، اصلا چیز دلچسبی از آب در نمی‌آید. بیشتر این کارها متعلق به هنرجویانِ تازه کاری بود که تازه پا به این عرصه گذاشته اند و شاید این اولین حضور رسمی‌شان بود تا خود را به خانواده و دوستان‌شان نشان دهند. حضوری که بی شک با تحسین و آفرین های غلو شده‌ای همراه است و هیچ کسی سوالی از ایده ی آن‌ها نمی کند. و این بد است برای کسی که اول راه است. بد است نداند ایرادش کجاست و برای بهتر شدن چه باید بکند.

در یکی از این کارها شاهِ شهید در کنار ملکه‌ای به تصویر کشیده شده بود. وقتی از یکی از تصویرگران سوال کردم این دیگر چیست و حتما می دانی ما در آن زمان اوضاع‌مان چطور بوده، گفت: «این سوگلیِ پادشاه است!» این تنها یک نمونه ی کوچک است. در تمامِ تصاویر چنین حالاتِ عجیبی که هیچ همخوانی‌ای با فضای کلی آثار نداشت، به چشم می‌خورد. کسی که هیچ تصوری نسبت به ایرانِ ویرانِ عهدِ ناصری و شخص ناصرالدین شاه ندارد، چگونه می تواند تصویری را بسازد که موضوع‌اش حرم ناصری باشد؟ به شوخی به دوستم گفتم اگر بپرسی ناصرالدین شاه چند سال و در چه سالی بر ایران حکم راند، شاید جوابی نداشته باشند. چندی پیش در کاخِ گلستان خانواده ای را دیدم که روبه‌روی سنگِ قبر ناصرالدین شاه (تنها سنگ قبر) ایستاده بودند و فاتحه می‌خواندند و استدلال های عجیب غریب می کردند.

تصویرِ ذهنِ تصویرگران بیشتر با سریال های ترکی شکل گرفته بود تا تاریخ ایران. شاید اگر آن‌ها بعد از پایانِ نمایشگاه‌شان به کاخ گلستان بروند عکس‌العملی مشابه آن خانواده داشته باشند. به آن‌ها فقط مهارتِ انجامِ کاری آموخته شده بود، نه ایده پردازی و فکر کردن به اثری که قرار است خلق شود.

نداشتنِ ایده یکی از معضلاتی‌ست که این روزها در برخورد با آثار هنری (از فیلم و داستان تا آثار تجسمی و معماری) با آن مواجه می‌شویم. همین فقدان، جایگاهِ هنرمند و خالقِ اثر را تا حد تکنسین پایین می‌آورد. همین می‌شود که مدام کارهای تکراری می‌بینیم. کارهایی را می‌بینیم که قبلا امتحان شده و موفق بوده. و ما باز آن را در آینه‌ی دیگری می بینیم. کمتر پبش می‌آید کسی دست به ریسک و تجربه ی جدیدی بزند که اغوا کننده باشد و دل ببرد. خیلی ها صرفا می‌خواهند کاری را انجام بدهند و وقتی تمام شد نفس راحتی بکشند و صفتی روی خودشان بگذراند. وقتی می شود چنین کاری را انجام داد، ایده می خواهد چه کار؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

داستان از چه قرار بود؟

به این فکر می کتم که چرا امیدِ زیادی به جشنواره ی امسال داشتم و چرا از میانه ی راه دچارِ یأس شدم. سعی کردم فیلم های زیادی را ببینم اما از بینِ همه شان تنها دو فیلمِ «خانه ی پدری» و «سایه روشن» را می توانم بگویم دوست داشتم. و چند فیلمِ دیگر («سیزده» «قصه ها» «بیگانه» «چندمتر مکعب عشق» و «ردکارپت») برایم قابل قبول بودند و دیدنشان هم تا هم حدی واجب.
فیلم هایی مثلِ «ملبورن» و «همه چیز برای فروش» هم فیلم های آزار دهنده ای نبودند و ارزش دیدن داشت. برای هر کدام از این ها، خاصه دو فیلمی که دوست داشتم باید در آینده مفصل درباره شان نوشت و بگویم چرا تنها همان دو را دوست داشتم.

اما از میانِ فیلم ها دیگر، ملبورن اگر سعی می کرد از اصغر فرهادی جدا شود و مستقل باشد، تواناییِ تبدل شدن به فیلم قابل قبول را داشت. در همه جای فیلم حضورِ فرهادی احساس می‌شد. داستان، پنهان کاری، نگفتن، قاب‌بندی و از همه بدتر پیمان معادی که به جای امیرعلی دقیقا «نادر» بود. نیما جاویدی با این کار شاید خواسته از الگوی موفقی استفاده کند و دست به ریسک کمتری بزند تا موفقیت فیلم‌اش تضمین شود. درست که ملبورن کپیِ خوبی است، اما تا وقتی اصلِ ایرانی اش همچنان فعال است چرا باید بدل‌اش را بسازیم؟

همه چیز برای فروش هم می توانست فیلم خوبی شود اگر داستان می داشت. امیر ثقفی تجربه ی خوبی داشته. فیلم‌بردای و رنگ و لعاب تصاویر فضای فیلم های وسترن را برای ما می‌سازد و موسیقی فیلم بسیار خوب است. اما کار داستان ندارد و همین همه چیز را خراب کرده است.
داستان نداشتن و عدم تواناییِ به پایان رساندنِ کاری که آغاز شده از مهم‌ترین ضعف های این روزهای سینمای ما و به طور مشخص این جشنواره است.

در میانِ این بی داستانی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» جایزه ی بهترین فیلم‌نامه را می گیرد. فیلمی که بیشتر شبیه یک فاجعه بود تا اتفاق خوب و اقتباس از رمان. شاید در زمانِ دیگری از آزاردهنده بودنِ فیلم بگویم.

«چ» اما حکایت دیگری دارد و بر اساس حادثه ای تاریخی جلو می‌رود و ارزش دیدن دارد. جلوه های ویژه ی چ فراز و فرودی را با خود دارد و گاه خیلی خوب می شود و گاه بسیار تصنعی. اما همین که از جلوه های ویژه ی بصری در این کار استفاده شد و خبری از انفجار خمپاره برای طبیعی در آمدن نبود، باید خوشحال باشیم!

اما در این بین فیلم هایی بود که دیدنشان به مثابه ی عذاب بود. تحملِ «آرایش غلیط» و «پنجاه قدم آخر» (هرچند اصرار بر ادامه دادن داستان فیلم را کمدی ناخواسته کرده بود و انتهای فیلم واقعا خندیدیم و شاید شاد از سالن بیرون رفتیم) و «زندگی جای دیگری‌ست» به هیچ وجه کار آسانی نبود. «طبقه ی حساس» هم با کمی ارفاق در این لیست نیست. هرچند شوخی های تکراریِ و دست چندم پیمان قاسم‌خانی که پیشتر در سریال هایش دیده بودیم،‌ امکان اضافه شدن این فیلم به لیست غیرقابل تحمل ها را به ما می داد.
«برف» و «تمشک» و چند فیلم دیگر از فیلم هایی بودند که می شد نکاتِ ضعف و قوتی از آن‌ها را نوشت و راجع به‌شان بحث کرد.
متاسفانه «عصبانی نیستم» «شیار ۱۴۳» و «رستاخیز» را نتوانستم ببینم. هرچند درباره ی اولی حرف‌های ضد و نقیضی شنیده‌ام و عده ای عالی و عده ای دیگر بسیار اغراق آمیر می خوانندش!

با همه ی این روایات جشنواره ی سی و دو چنگی به دل نمی زد و اگر همان چند فیلم اول هم نبودند نیازی به هیچ بحث و حرفی به میان نمی آمد. داستان نداشتن و پایان های عجیب و باز و زیادی باز و تنگ و یا به قولِ دوستی وِل، از نکات منفیِ فیلم‌های امسال بود. و از همه بدتر صعفی که در داستان ها وجود داشت می‌تواند زنگ خطری برای سینمای این روزهای ما باشد. سینمایی که نمی داند قرار است داستانی باشد یا چیزی ورای داستان، و یا حتا کمتر.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

از سگ کمتر*


نگاهی روان‌کاوانه به فیلم «پرویز» ساخته‌ی مجید برزگر

مردی پنجاه ساله، با جثه ای عظیم. بی زن و بچه و کار، همراه با پدرش در شهرکی زنده گی می کند. خرده کاری های اهالیِ شهرک را انجام می دهد و آرام است. ناگهان با ازدواجِ پدرش رو به رو می شود و مجبور می شود خانه را ترک کند. این اتفاق آغازی برای خالی کردن عقده های پرویز است. او با افرادی که در این مدت نادیده اش گرفتند به شکلِ عجیبی برخورد می کند و از سر راه کنار می زند شان. تا در نهایت نوبت به پدرش ـ که شاید مسبب اصلیِ حالِ پرویز باشد ـ و همسرِ پدرش می رسد.

این خلاصه ای از فیلمِ «پرویز» ساخته ی مجید برزگر است. فیلمی که به واکنش های فرد در مقابلِ رفتاری که جامعه با او دارد و تغییراتِ او نسیت به گذشته اش می پردازد. آیا پرویز به جنون رسیده است؟ یا واکنش اش نسبت به  آن چه بر او گذشته طبیعی ست؟ در بخشِ اولِ فیلم که به نوعی مقدمه محسوب می شود، با زنده گیِ روزمره پرویز آشنا می شویم. کارهای جانبی بیشترِ اهالیِ شهرکِ آتی ساز را انجام می دهد. برای پدرش غذا می پزد و خانه را مرتب می کند. شارژهای ساختمان را جمع می کند و اهالی به او اعتماد دارند. بچه ها را به مدرسه می رساند و در خشک شویی کمک می کند. هر کس کار خرده کاری دارد به او می سپارد. او همه ی این کار ها را انجام می دهد اما حضور اش چندان مهم نیست که رفتن اش باعثِ  پیش نرفتنِ کارهای همسایه ها شوَد. پدرش از غذا ایراد می گیرد. کودکی که پرویز راننده سرویسِ اوست، به او احترام نمی گذارد. پرویز به چشم نمی آید.  در صحنه ای پرویز را در بین نوجوانانِ شهرک در انتظارِ فرارسیدنِ نوبتِ پینگ پونگ می بینیم که همین، ارزش، شان و حتا سطحِ تعیین شده پرویز از زنده گی برای خود را نشان می دهد. که انگار بعد از همه ی این سال ها هنوز کودک است. پس از این مقدمه به قسمتی می رسیم که مشکلاتِ پرویز از آنجا به بعد ظاهر می شود. پرویز به خانه می رود و برق ها رفته. ناگهان زنی را در خانه می بیند که زیرِ نورِ زیبای غروب نشسته است و میزی چیده شده از میوه روبه روی اش است. پرویز با زن آشنا می شود و صحبت می کند، اما هنوز نمی داند او کیست. آرام و با کمی دستپاچه گی از زیباییِ نور و حال و هوای اش در این ساعتِ روز می گویند. پرویز می گوید پدرش است که چراغ ها را روشن می کند، وگرنه او این نور را دوست دارد. توافقی نهفته میانِ آن ها شکل می گیرد. همیشه پدر است که او را منع کرده. که خلافِ آنچه می خواسته، به او تحمیل کرده. بحث می تواند خوب تر شود که برق ها روشن شده و پدر وارد می شود. ناگهان آذر خانم را به عنوانِ کسی که تا چند روزِ دیگر با او ازدواج خواهد کرد معرفی می کند. بعد پرویز را می بینیم که از اتاق بیرون می رود و با فشار دست هایش را می شوید. گویی می خواهد خود را پاک کند از تصوری که داشت در او شکل می گرفت. هنوز معصوم است. این جا پرویز برای دومین بارادیپ را تجربه می کند. اگر فرض را بر این بگذاریم که در دورانِ کودکی یک بار با این موضوع در تقابل با پدرش مواجه شده است، این بار باز هم پدرش را رقیبِ خود می بیند که نمی تواند از پس اش بر بیاید. این بار باز هم خودش را سرکوب می کند و عقده ای دیگر در ناخودآگاهش شکل می گیرد. موضوع به همین جا ختم نمی شود، او باید از خانه و شهرکی که سال ها در آن زیسته به محله و خانه ای دیگر که پدر برای اش اجاره کرده نقلِ مکان کند. و این کینه اش را پدر تشدید می کند. بعد از رفتن اش از شهرک تازه مشکلات اش شروع می شود. کارهایی که پرویز انجام می داده و با آن ها وقت اش را پُر می کرده و یکی یکی از دست می رود و او هیچ کاری از پس اش بر نمی آید. مهم ترین کاری که او می کرده گرفتنِ تن خواه و جمع آوریِ شارژهای ساختمان بوده که دیگر نمی تواند انجام اش دهد. پس از اعتراض نسبت به این موضوع مدیرِ ساختمان صورت جلسه ای را نشان می دهد که امضای پدرِ پرویز هم پای آن هست. در آن جلسه «ابتدا» نیم ساعت در مورد حضور یا عدمِ حضورِ سگ بحث شده بود و پدرِ پرویز در این مورد حرف زده بود. موضوعِ بعدیِ جلسه  حضور یا عدمِ حضور پرویز بود که پدر اش ساکت بوده و همه خیلی زود به این نتیجه رسیدند که چون پرویز رفته دیگر نباید کارهای ساختمان را به او سپرد! این جا ضربه ی مهلکِ دیگری به پرویز وارد می شود. وقتی از سگ نا چیز تر شمرده می شود، چه واکنشی باید داشته باشد؟ پدر باز هم ضربه ای دیگر به پسرش می زند. این بار با سکوت اش زمانی که پسر نیاز به حامی داشت.

پرویز از هر طرف که رفت، جز وحشت اش نیفزود. هر کاری که می کرد مانعی بزرگ سرِ راهش قرار می گرفت. ملتمسانه می خواست راننده ی بچه ها بماند، اما نگذاشتند. در خانه ی جدیدش هم نتوانست شخصیتِ دیگری باشد و همچنان کوچک بود. با آن ابعادِ غول آسا. این را در برخودهای پسرِ همسایه ی محله ی جدیدِ پرویز می شد فهمید. پسرِ همسایه برای اش سن و سالِ پرویز مهم نبود. خودِ پرویز طوری رفتار می کرد که به مردی پنجاه ساله نمی مانست. پسر بی اعتنا به حضورِ او در خانه اش سیگار می کشید و سگ اش را می آورد و کارهایی که می خواست می کرد. پرویز انگار از سگ ها کینه به دل گرفته بود و آن ها را رقیبِ خود می دید. حسادتی که به آن ها پیدا کرده بود برایش قابلِ رسیدن نبود، پس حریف اش را حذف کرد. او شبانه به شهرک بازگشت و گوشت های آغشته به زهر را در باغچه ها پراکند و رفت. صبحِ روزِ بعد نیمی از حریف هایش از بین رفته بودند و نیمی دیگر جراتِ خود نمایی نداشتند. همه به دنبالِ قاتلِ سگ ها بودند. کسی به پرویز مشکوک نبود. نه این که به او اعتماد داشته اند. که این هم بود، اما بیشتر از آن حساب نکردن و ندیدنِ پرویز بود. او این راز را فقط به پدرش گفت و انجامِ این کار را قدمی برای راحتیِ پدرش (که مخالفِ حضورِ سگ ها در محوطه بود) جلوه داد. او همواره در پی جلبِ رضایتِ پدر بود، چه وقتی برایش غذا درست می کرد و چه وقتی می خواست کارهای عروسی اش را بکند. اما دیده نشد. این بار علاوه بر جلبِ رضایتِ او می خواست انگشتِ اتهامِ ساکنین به سوی پدر باشد.

کشتنِ سگ ها اولین واکنشِ پرویزِ روان رنجوری بود که ارتباط اش با «فراخود» و «خود» از بین رفته بود و تنها بر اساسِ «نهاد» اش رفتار می کرد. بعد از آن به اصرار و پیشنهادِ مردِ صاحبِ خشکشویی که همیشه به بیکاری و نوعِ زنده گیِ پرویز ایراد می گرفت در مرکزِ خریدِ بزرگی به عنوانِ نگه بانِ شب مشغول به کار می شود. ظاهرا نباید با همکاران اش مشکلی داشته باشد، اما پس از چند شب حادثه ای را به وجود می آورد. اکبر آقا که سرپرستِ نگه بان های پاساژ است به عده ای کارتن خواب در یکی از مغازه های خالی پناه داده است و از آن ها اجاره ای می گیرد، اما حاضر نیست پرویز را سهیم کند. و به همکارِ پرویز هم بابتِ خواب آلوده گی اش ایراد می گیرد. پرویز اما دیگر آن پسر گوش به فرمان و سر به زیرِ سابق نیست. سرکوفت ها و سرکوب ها خود را عیان کرده، پرویز چشم هایش را بسته است و شهوتِ قدرت و بازپس گرفتنِ حقی که فکر می کند از او سلب شده، طغیان می کند. یک شب شیشه ی مغازه ای را می شکند و دکور و لباس های داخل مغازه را به هم می ریزد. لباسی که زنانه گیِ بیشتری دارد را از بدنِ مانکن جدا می کند. این صحنه ی هولناک، میلِ جنسیِ سرکوب شده او را به شکلی دردناک عیان می کند.

گامِ بعدیِ پرویز این است: آذر خانم (همسرِ پدرش) را دنبال می کند و در کوچه ای با او حرف می زند. برخورد اش نشان می دهد از آذر دلگیری ای ندارد و حتا به او علاقه مند است و در خودآگاه از ازواجِ او با پدرش ناراضی نبوده و او را مقصر نمی داند. به او می گوید پدرش ورشکست شده است و اوضاعِ مالیِ خوبی ندارد. حتا خانه هم باید تخلیه شود. آنها با هم سیگار می کشند. مدتی بعد پدرش به خانه ی پرویز می رود اما جلوی در می مانَد و می پرسد چرا به آذر آن دروغ ها را گفته است. و باز ضربه ای دیگر را متحمل می شود. پدرش پنجاه ساله گی و بیهوده گیِ پرویز در این سن و سال را به او یادآور می شود. زخمی در درونِ پرویز سر باز می کُنَد. طغیان می کند. اما او هیچ گاه داد نمی زند. او هیچ گاه در این سال ها تخلیه ی هیجانی عاطفی و جنسی نشده است. و هر چه بوده درونِ خود ریخته است و سرکوب کرده است. همه ی برخورد هایی که در طولِ این سالیان با او شده بود، به عقده های بزرگی تبدیل شده بود که داشت بیرون می زد. نیاز به برون ریزی داشت. شاید پرویز هنگامِ همخوابه گی با مادرِ اشکان (پسرِ همسایه) سعی می کرد خودش را خالی کند. سعی می کرد تنها انتقام بگیرد. از که و از چه اهمیتی نداشت. قسمتِ زیادی از احساس اش زیرِ سطحِ هوشیاری بود و دیگر منطقی در کار نبود وقتی دست به انجامِ کاری می زد. پرویز با گذشته اش تفاوتی نکرده بود. فقط واکنش هایش دیگر مثلِ گذشته نبود. نیرو هایی که به خواست و مصلحتِ جامعه مجاز قلمداد نمی شد را سرکوب کرده بود و امیالِ جنسی اش هم شامل آن می شد.

تعرضاتِ پرویز به حریمِ اشکان با همین مورد تمام نمی شود. سگ اش را هم در زباله دان می اندازد و رابطه ی او با دوست دخترش را به واسطه ی تلفنی که به او می شود خدشه دار می کند. پیرمردِ صاحب خانه اش را هم که می خواهد خانه را از او پس بگیرد در انباریِ خانه محبوس می کند و با همه ی داد و فریاد های اش تا زمانی نا معلوم آن جا نگه می دارد. پرویز ترمز بریده بود و تناقض های زنده گی ای که تجربه کرده روی هم جمع می شد، بی آن که از هم جدا شوند یا هم را خنثی کنند. این ها جایی در زنده گیِ پرویز بیرون زد. وقتی «نهاد» اش مهار نشد و به نابودیِ دیگران رسید. اصل لذت چیزی بود که پرویز را پیش می برد و خبری از اصلِ اخلاق و ارتباطِ این دو نبود. اختلالی میان اخلاق و لذت ایجاد شده بود که اعمالِ پرویز را رام نشدنی کرده بود. همین ها بود که باعث شد نوزادی را از شهرک بدزدد وابتدا می خواست خفه اش کند و در نهایت گوشه ی اتوبان رهایش کرد.

پرویز با همه در تقابل بود و انگار می خواست حضور اش را به دیگران بفهماند. حضوری که کسی متوجه اش نبود. پرویز دیده نمی شد. پرویز با جثه ای بزرگ و چاق، دیده نمی شد. هیچ کس او را نمی دید و آدم حساب اش نمی کرد. شهوتِ قدرتی که هیچ گاه نداشت و در پنجاه ساله گی افسار گسیخته پی اش می طلبید او را به نا کجا می برد. پرویز جنایت می کرد. اما جانی نبود.

او حتا یک کت و شلوار نداشت. بودن و نبودن اش فرقی به حالِ کسی نداشت. پادوی دیگران بود. مردِ صاحبِ خشکشویی همه ی این ها را به پرویز یادآور می شد. پیرمرد، پدرِ مهربانی بود که پرویز نداشت. مرتب بیدارش می کرد و سعی داشت تغییری در زنده گیِ او ایجاد کند. پرویز دیگر منفعل نبود، او حالا عمل می کرد. بنابر این پیر مرد را هم از سر راه برداشت. پرویز همه را حذف می کرد. در سکانس پایانی، پرویز با کت و شلواری که از خشک شویی برداشته به خانه ی پدرش می رود و شام را می خواهد با آن ها می خورد. تغییرِ جای نشستن آن ها مسئله ی مهمی است. برای نخستین بار، پرویز جایی که پیش تر پدرش می نشیند. ظاهرا آرام است. اما ذهنِ به هم ریخته ای دارد. در مقابل چشمان پدر سیگار می کشد در حالی که قبل از آن برای همان جلب رضایت، زیر سیگاری اش را زیر تخت پنهان می کرد. به راحتی با بطری آب می خورد، در حالی که پیشتر بار ها دیدیم این کار را پنهانی انجام می داد. دیگر محدودیتی نیست. به آذر سیگار تعارف می کند و به پدر می فهماند که آذر هم از ترس او است که در خانه سیگار نمی کشد. اوضاعِ خانه مشوش است. می گوید آمده تا حرف بزند. پدر از رفتار های پسرش به تنگ آمده و کلافه است. آذر ترسیده، اما انگار پرویز آرام است. همه چیز آماده است. حالا نوبتِ آن ها ست.

*این یادداشت در مجله ی اینترنتیِ صداها (شهریور ۹۲) به چاپ رسید.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

تا به یاد آورم. تا به یاد آوری*

بیش از ۱۰۰ سال از زمانی که انسان «نا خود آگاه» را  فهمید و روانکاوی به وجود آمد می گذرد. سال ها پیش، فروید و برویر با کارکردِ دوگانه ی ذهنِ انسان روبه رو شدند. گویی دو ذهن در یک انسان قرار دارد، با پیام هایی کاملا متفاوت از هم. بشر با یکی از آن ذهن ها کاملا آشنا بود. سپس خودآگاه نام گرفت. با ساختار و زبانی که زبانِ روزمره ی ماست. بخشِ دیگرِ آن ذهنی بود که فرد آن را نمی شناخت. انباری پنهان از یاد هایی که به یاد نمی آمدند. با زبانِ تصویر و نماد. زبانِ ذهنِ دوم به آنقدر ساده نبود و با زبانِ روزِ ما فاصله های زیادی داشت. پس باید کشف می شد. ذهنِ انسان، دو زبانه شده بود، یعنی برای درکِ معانی به دو خوانش نیاز داشت. یکی برای درکِ ظاهری در خودآگاه و دیگری برای دریافتِ معانیِ پنهانِ ناخودآگاه. رمز گشایی و پردازشِ فعالیت از قسمتِ ناخودآگاهِ ذهن را روانکاوی می گویند.

از آن جایی که هر نوشتار، گفتار یا تصویری در حوزه ی هنر را نیز باید دوگانه خواند، نیاز است تا حدی با نگاهِ روانشناختی به هنر نگاه کنیم و با آن آشنا باشیم. مثلا برای متنی ـ مانندِ متونِ ادبی و داستانی ـ متن روانکاوی می شود و در آن به تحلیلِ زبانِ تصویرها پرداخته می شود. این آشنایی بخشی از کاری است که ما قرار است همراه با کاربردِ روانکاوی در ادبیات و سینما و عکس و نقاشی،  در این پرونده انجام دهیم. ضمن اینکه نمی توان از عناوینی مانندِ روانکاوی و ساخت شکنی، که تاثیرهای زیادی بر نقدِ ادبی داشته و تفسیرهای گوناگونی هم در این زمینه انجام شده است، به ساده گی گذر کرد. از همین رو سعی کردیم در ادامه به بخش هایی از روانکاوی و نقدِ روانکاوانه که مورد نیاز است بپردازیم.


۱ـ نیچه نهانکاری را که در ناخودآگاه انجام می شود خود فریبیِ انسان می داند. یعنی همانطور که فرد به دیگران دروغ می گوید، با خودش هم این کار را می کند. خاصه زمانی که گفتار و کردارِ فرد تظاهرگونه می شود، باید نقابِ این اعمام را برداشت. شیوه ای که در آثارِ داستایفسکی هم تا حدی دیده می شود. راسکلنیکف و دیگر شخصیت های جنایت و مکافات می توانند نمونه هایی از پنهان کردنِ بخش هایی از زنده گی باشند. بسیاری از شخصیت های داستان های داستایفسکی، انسان های زجر کشیده یا مبتلا به بیماری های روحی هستند. و تلاشِ آن ها برای تطبیقِ خود با جامعه بی نتیجه می مانَد.
نیچه ـ با شک مداریِ خود ـ  تفاوتِ زیادی میانِ نیتِ واقعیِ مردم وآنچه به زبان می آورند قائل است. بعد از آن هم فروید از نیت های پنهان می گوید. به نوعی نیتِ واقعی هر چه که باشد، ظاهری جامعه پسند و مُجاز به خود می گیرد و متفاوت است با چیزی که در نهان بدان می اندیشد و عمل می کند. مثلِ خود سانسوری که مدت هاست در جامعه ی  خودمان با آن رو به رو هستیم. به سازگاری ای می رسیم که اکثریتِ جامعه با آن همرنگی می کند. نیچه «خرد پذیری» و «اخلاق» را نقاب هایی مجاز و جامعه پذیر برای پنهان کردنِ غریزه های پرخاشگرانه ی حیوانی می دانست. و به همین ترتیب برای او ناخودآگاه، بخشِ اساسیِ هر فرد به شمار می آمد. زیرا مجمعِ همه ی این پنهان شده ها، در ناخودآگاه بود.

فروید بیشترِ الگو های خود را از ذهن های معمولی یا ذهن های بیمارانِ خود بر می گزید. (البته بارها به تحلیلِ آثار و ذهنِ اندیشمندانِ سرشناسِ جهان هم پرداخته بود). در این بین بیمارانِ هیستریکِ او خاطراتی از گذشته داشتند که آن ها را به یاد نمی آوردند. تنها ردی از آن خاطرات در رویایشان باقی مانده بود. پرسشِ بسیار مهمی که به ذهن می رسید این بود که این خاطرات که در خودآگاه نیست کجا قرار گرفته اند؟ دروغی در کار نیست. او می بیند این خاطرات جایی در ذهنِ او هستند، اما نمی داند کجا است و در کدام ناکجای ذهن جا مانده است. دستوراتی که در ناخودآگاه و هیپنوتیسم پنهان شده بود، آغازی بود بر جنبشِ روانکاری و کشفِ پدیده های دیگر توسطِ فروید. نوآوری و شکستنِ بت های سنتی به وسیله ی فروید، باعث شد با وجودِ رقابت های حسادت بار تاثیرِ به سزایی در میراثِ روانکاوی داشته باشد. گرچه بسیاری دیگر مقدم بر او بودند. اما زمانی که چیزی نو با خود داری، آن را به جای خواهی گذاشت!


۲ـ دریدا حسادت و رقابت را «بخشی از ذهنیتِ انسان که در رفتار های بین فردی و نیز روانشناسی انگیزه های انسان نقش مهمی دارد» می داند. حسادت و رقابتی که در بخشِ ناخودآگاه قرار دارد. مثال های بسیاری از حسادتِ میانِ هابیل و قابیل تا رقابت ها و حسادت هایی که در تاریخِ معاصر یافت می شود. «رقابت تا جایی می تواند سازنده بماند که رقیب امکانِ رسیدن به دیگری را در خود می بیند، بنابر این حرکت می کند. ولی اگر نبیند یا از مسابقه دست می کشد و یا عزم می کند تا رقیب را حذف کند.»(۱) اساسا حسادتی که در ناخودآگاه طرح می شود و معمولا انسان از انگیزه های آن بی خبر است، می تواند کمک زیادی به انسان بکند و جاه طلبی و پیشرفت خواهیِ او را بالا ببرد اگر تواناییِ رسیدن را در خود ببیند. نمونه های بسیاری از این مورد در ورزش یافت می شود که با انگیزه و جاه طلبیِ ناشی از همین مورد، به خواستِ خود رسیده اند. در ادبیات و سینما هم می تواند چنین باشد.

۳ـ فروید با مطالعه بر روی بیمارانِ هیستریک اش متوجه شد بعضی از بیماران دوست دارند بخشی از خاطرات شان را فراموش کنند. آن ها هوشیارانه خاطرات را از خودآگاه واپس زده و سرکوب می کنند. این به نوعی  یکی از مکانیسم های دفاعی تلقی می شد تا زیرِ فشارِ ـ گاهی ـ غیرقابل تحملِ خاطرات نباشد. پس می شود نتیجه گرفت که فرد توانایی از خود گریختن را دارد. و سرکوبی آگاهانه را انجام می دهد در حالی که عاملِ واپس زننده و ناخودآگاه است و خاطرات به ناخودآگاهِ فرد منتقل می شود.
فروید در روانکاوی نا گفته هایی را که نیاز به تحلیل و تفسیر داشت روشن سازی می کرد. او بدینگونه به زبانی نو در رویای انسان رسید و به سانِ اشیا به کلمات نگاه می کرد. از دید او هر کدام از آن ها معنایی خاص را با خود دارند. و این همان برخود دوگانه ای است که انسان می تواند داشته باشد. ناگهان به فرد یا چیزی به شدت توجه می کند و دقایقی بعد دلسردی تمامِ وجودِ او را فرا می گیرد. به همین ترتیب نمادها در رویا اهمیت پیدا می کنند.
در نظر گرفتنِ معانیِ متعدد و نمادها در روانکاوی شباهتِ زیادی به ایهام و استعاره در ادبیات دارد. طوری که سعی می شود ظاهرِ کلمات را کنار زد و از درونِ واژه گان، کُنهِ مطلب را دریافت. این مطلب تاثیرِ زیادی بر نظریه های ادبیِ شکل گرفته  بعد از روانکاوی داشته است( که البته مخالفینِ خودش را هم دارد) به همین دلیل است که فروید معتقد است کاشفِ اصلی نا خود آگاه، شاعران و هنرمندان هستند.


۴ـ  فروید تقسیم بندیِ جدیدی را از ذهن ارایه کرد که به «تقسیم بندیِ ساختاری» معروف شد.  به طوری که ذهن از سه حوزه ی «نهاد» و «فراخود» و «خود» تشکیل می شود. «نهاد» اصلِ لذت را در خود دارد که به هیچ قانونی پایبند نیست. «فراخود» اصلِ اخلاق را در خود جای داده است که وجدان را با خود دارد و محلِ سانسورِ ذهن است. و اصلِ واقعیت در «خود» است که میانِ نهاد و فراخود توازن برقرار می کند. «نهادی که فروید تعریف می کند از جهاتِ بسیار شبیه به شیطانی ست که حکیمانِ الهی. بنا بر این، این حقیقت که از قدیم بچه های بازیگوش را (که هنوز خود و فراخودشان کاملا بر نهادشان مسلط نشده) بچه های شیطان می نامیده اند، چندان از لحاظِ روانشناسی بی ربط نبوده است.»(۲) 
در گذشته ناآگاهی هم ردیفِ نادانی و بی خردی تلقی می شد و هیچ انسانِ بالغ و متمدنی نمی توانست رفتار های ناآگاه داشته باشد. همین مسئله مقاومتِ فلاسفه ی دورانِ فروید را در برابر پذیرشِ ناخودآگاه سبب می شد و هر آنچه که عینی نبود را به کل انکار می کردند. اما دست آخر کسانی با فروید همراه شدند. «به جز حلقه ی وین، مکتب فرانکفورت متشکل از فیلسوفانی مانند مارکوزه و ... بودند که برای یافته های روانکاری آنقدر ارزش قایل بودند که آن را همراه با مارکسیسم دو پایه اصلیِ نظام اندیشه ی خود قرار دهند».(۳)
روانکاوی بدونِ نامِ فروید به رشد و تحوالاتِ خود ادامه می دهد. اما تاثیراتِ او را همیشه با خود دارد. او انسان را لذت جو دانست و بعدها از «روانشناسیِ من» به رابطه ی نوزاد و مادر و تعیینِ رفتار های آینده ی فرد رسید. اندیشه های فروید بیشتر سرکوب کننده بود و اعتقادی به ارضای کاملِ غرایز نداشت. او حتا معتقد تنها بود بخشِ کوچکی از انرژی جنسی از طریق عمل جنسی تخلیه می شود و بخشِ عمده ی آن باید از راهِ خلاقیت به والایش برسد. او همین سرکوب و تجربه های دردناک را بانیِ روان رنجور شدنِ انسان و قطعِ ارتباط با واقعیت می دانست.

۵ـ  در پایان نگاهی می اندازیم به رابطه ی نقد ادبی و روانکاوی: نقد روانکاوی شکلی از نقد ادبی است که برخی از مفاهیم و شیوه های روانکاوی را در متونِ ادبی اعمال می کند و تفسیر هایی از این متون به دست می دهد.(۴) علاوه بر این هم در رویا و هم در ادبیات، از مستقیم گویی پرهیز می شود و درون مایه ی اثر نیاز به کشف و بررسی دارد.
روانکاوی در نقد ادبی ابتدا به منظور به دست آوردنِ شناختی روانی از نویسنده به کار رفت.(۵) البته در این روش متنِ ادبی کمتر دیده می شد. هر چند ممکن است بعد ها برداشت های متفاوتی از آن شود که خالقِ آن هیچ از وجودش خبر دار نباشد.
اما در رویکردِ دوم، تحولاتی را در این روش شاهد بودیم و شخصیت های ادبیِ متن، نمونه های تحلیلِ روانکاوانه بودند. به نوعی منتقدان، شخصیت های داستانی را نمودِ خصوصیتِ انسان های واقعی می دانند و به همین دلیل مجاز به روانکاویِ آن ها هستند.(۶)
اما در آخرین رویکرد از نقدِ روانکاوانه از الگوی تقسیم بندیِ ساختاریِ فروید استفاده شد: نهاد، خود و فراخود. در این شیوه توجه از متن به خواننده معطوف می شود وابطه ای که با متن ایجاد می شود را بررسی می کنند. و به این ترتیب از هر متنِ ادبی و داستانی می شود تحلیل های مختلفی را ارایه داد و به فکرِ خواننده نزدیک شد و معنای اثر را بر اساسِ ذهن و برداشتِ او دگرگون کرد. این روش شاید وجوهِ ادبیِ کم رنگ تری داشته باشد، اما نحوه ی تاثیر گذاریِ ادبیات و هنر بر ناخودآگاهِ نویسنده را مشخص می کند و اهمیتِ روانکاری در هنر را نشان می دهد. 


* این یادداشت در مجله ی اینترنتیِ صداها (شهریور ۹۲) به چاپ رسید.

۱ـ تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات/ دکتر محمد صنعتی/ نشر مرکز/ چاپ ششم ۹۲
۲ـ مبانی نقد ادبی/ ترجمه ی فرزانه طاهری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ پنجم ۹۱
۳ـ تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات/ دکتر محمد صنعتی/ نشر مرکز/ چاپ ششم ۹۲ 
۴ـ گفتمانِ نقد/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۹۰
۵ـ نقد ادبی و دموکراسی/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۸۸
۶ـ گفتمانِ نقد/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۹۰ 

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

یادداشتی درباره ی نمایشِ «پرواز به تاریکی»

گالری عکس
[هیچ چیز جلو‌ دار ات نبود
نه لحظه‌ های خوش. نه آرامش. نه دریای مواج.

" خیالِ این نمایش، بینِ فروردینِ ۱۳۳۷ و آبانِ ۳۸ می گذرد؛ در فاصله ی بینِ جداییِ شاه از ملکه ثریا و پیش از ازدواج با فرح..."
در همان فاصله، پادشاهِ‌ وقتِ ایران دل به زنی می بندد. که تا حدودی پیشینه ای علیه او دارد. در آن سال ها سازمان امنیت تازه شکل گرفته بود، و ماموری امنیتی(افشین هاشمی) محافظت از بانو پریزاد (شبنم مقدمی) را به عهده گرفته بود. جوانِ شاعری (میلاد رحیمی) هم که ضد حکومت است با معشوقه ی شاه آشنا می شود. و ادامه ی ماجرا که افشین هاشمی آن را نوشته و کارگردانی کرده است.

این تنها بخشی کوچک از نمایشی ست که افشین هاشمی به روی صحنه برده است و تا چند روزِ دیگر هم ادامه دارد. در خانه ی نمایشِ آو. در گوشه ای از سردابی که چندان بزرگ نیست. در گذشته از گرمای زیاد به سرداب پناه می برده اند و حالا برای دیدنِ «پرواز به تاریکی» به سردابه ای پناه برده ایم. با بوی رطوبت و بوی نا، با سکویی که از ایستایی اش اطمینانِ زیادی نداری و با دیوار هایی نم زده. همه ی اینها حال و هوای جالبی به نمایش داده است. انگار در گوشه ای از همان خانه ی قدیمی که قرار است تماشاخانه شود، لای یکی از همان پردهایی که باد با خود می برد، نشسته ای و داری زندگیِ دیگران را نظاره می کنی.

نویسنده و کارگردانِ نمایش در باره ی محل اجرا گفته است: مکان اجرای نمایش یک سردابه قدیمی است که می‌ تواند برای نمایش‌ هایی با جنس تجربی و میزانسن‌ های متغیر مناسب باشد. البته ما می‌خواستیم در تالار مولوی و یا تئاتر شهر کارمان را اجرا کنیم که امکان آن به وجود نیامد و چون تصمیم داشتیم که در هر صورت نمایش مان را اجرا کنیم، این محل را برای اجرا انتخاب کردیم حتی اگر تماشاگر کمتری داشته باشیم.

این نمایش بر اساسِ «عقابی با دوسر» ژان کوکتو و با استفاده از اشعار شاعران معاصر جهان برگردان محمدرضا فرزاد در «تو مشغول مردنت بودی» اجرا می‌شود. «تو مشغول مردنت بودی» نامِ کتابی ست از مجموعه عکس ها و شعر های جهان که نشر حرفه هنرمند چاپ کرده بود. افشین هاشمی درباره ی نمایش‌ اش گفته بود: این نمایش حتی یک کلمه‌اش هم از واقعیت تاریخی نیست و ما تنها یک برهه تاریخی یعنی از اسفند ۳۶ تا آبان ۳۸ را در نظر گرفتیم. ما تخیلی داشتیم و فرض کردیم که در این فاصله شاه از یک زنی خوشش آمده است که در این نمایش آن زن بانو پریزاد است. 

در کل فضایی که این نمایش ایجاد کرده بود باعث شد در ۷۰ دقیقه که به دیدن نشسته بودیم، تجربه ای جالب را به دست آوریم. دکلمه های شبنم مقدمی و گزینش شعرِ خوب، یکی از مواردِ خوب درآمدنِ این تجربه شده بود. و احساس می کنم ارزشِ دیدن دارد. اما آیا واقعا مرزی میانِ خیال و واقعیت است؟ تلفیقِ آن محیط و داستانی که حسی را به وجود می آورد حتما به دیده شدن اش می ارزد. با این شعری که در آخر می شنویم:

و هیچ چیز جلو دار ات نبود.
نه نفس کشیدن‌ ات. نه زندگی‌ ات.
نه زندگی‌ ای که می‌خواستی.
نه زندگی‌ ای که داشتی.
هیچ چیز جلو دار ات نبود.
تو مشغولِ مردن ات بودی...]*

*شعر ازمارک استرند.