‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

تودرتوی یک مرگ

درباره‌ی رمانِ بازیِ بی‌گناهان، نوشته‌ی رائول ارخمی، ترجمه‌ی جیران مقدم

بازیِ بی‌گناهان رمانی‌ست تلخ که به مسئله‌ی یک مرگِ مشکوک می‌پردازد و هرچه لایه‌ها را کنار می‌زند و به عمق می‌رود، بوی فساد بیشتر می‌شود. با روایتِ یک قاضی و حضورِ زنی که چهارسال پیش مرده و هنوز رهای‌اش نکرده آغاز می‌شود و نگاهِ پرسش‌برانگیزِ زن. اسنادِ زیادی گم‌وگور شده‌اند و خوان مانوئل‌گالون با پایی شَل و شمایلی که به‌درستی طراحی شده هم‌چنان پیگیر ماجراست.
داستان به مانندِ فیلمی سینمایی تدوینی بی‌نقص دارد و پُر است از جامپ‌کات و اینسرت‌هایی که مطابق با سیرِ روایی اطلاعات می‌دهد و زمان را متوقف می‌کند. صحنه‌ای را نشان می‌دهد، آدم‌ها معرفی می‌شوند، چند دقیقه را حذف می‌کند و بعد را نشان می‌دهد و همه‌ی چیزی که مهم بوده در همان چند دقیقه اتفاق افتاده. حالا قاضی باید واردِ ماز شود و کشف کند در صحنه‌هایی که حذف‌شده چه گذشته! در این میان روایتی کناری همانند دستیار کاراگاه‌های رمان‌های جناییِ کلاسیک در نقشِ اطلاعات دادن وارد می‌شود تا مسئله‌ی اصلی قابلِ حل شود، اما حواشیِ آن پیچیده‌تر می‌شود. روایت حتا عجیب‌تر هم می‌شود و از بُعدِ واقع‌گرایانه‌ی خود خارج و هم‌چون صحنه‌ی تئاتر صدا و آدم‌هایی مبهم می‌آیند و هم‌سُرایی می‌کنند.
در هنگامِ برگزاریِ بزرگ‌ترین مسابقه‌ی باشگاهیِ آرژانتین -که خودش بارها فراتر از یک بازیِ فوتبال است- گروهی که به زیبایی بی‌گناهان نامیده شده‌اند،‌ حادثه‌ای را رقم می‌زنند، اما براساسِ شواهد همه‌شان بی‌گناه هستند. نویسنده ما را واردِ‌ تودرتویی می‌کند تا مشخص شودِ به‌وقتِ بازیِ ریور-بوکا چه حجم از فسادِ سازمان‌یافته مشغولِ شکل‌گیری بوده. فوتبال حتا بیشتر از این هم حضور دارد. بعد از جام‌جهانی ۱۹۷۸ پشتِ پرده‌ای از درگیری‌ها با شیلی رو می‌شود که ریشه در دیکتاتوریِ وقتِ‌ حاکم در آمریکای‌جنوبی دارد و جنگ‌هایی عملا نمایشی.
رائول اَرخمی دست به روایتی پُرپیچ‌وخم با زوایایی متعدد زده که از طرفی بسیار خوش‌خوان و روان است و خواننده را سردرگم نمی‌کند و از سویی جذاب هم می‌ماند. در طولِ روایت خواننده بیشتر از شخصیت‌های داستان اطلاعات دارد،‌ اما هم‌اوست که در دامِ قصه می‌افتد و تکه‌تکه قاضی و دوست‌اش را دنبال می‌کند و از آرشیو‌های مسروقه مدارکی جدید می‌خواند.

شاید نزدیک‌ترین نمونه به بازیِ‌ بی‌گناهان، آوریل‌ِسرخ سانتیاگو رونکاگلیولو باشد که اتفاقا آن‌هم از سوی جیران‌مقدم از اسپانیولی به فارسی برگردانده‌شده. از نظرِ نوعِ وضعیتی یک مرد درش گیر می‌کند تا نسبت به همه‌ی دستگاهی که در آن بوده ظنین شود و مردد بماند. یا حتا فصلِ دوم سریال دودمان که چند نفر از یک خانواده دستِ به پنهان‌کردنِ یک قتل می‌زنند و رگه‌هایی از فساد پشتِ ماجراست. اما بازیِ‌ بی‌گناهان از نظر فرم و تعددِ نوعِ روایت چیزِ دیگری محسوب می‌شود و دستِ آخر واقعیت رو می‌شود، اما هنوز تردید است واقعیت کدام است.

۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

ترکیه همین است

این یادداشت در شهریور ۹۵ در هفته‌نامه‌ی صدا چاپ شده‌است.
درباره‌ی شوری در سر، ارهان پاموک


پاموک در آخرین کتاب‌اش که در سالِ ۲۰۱۵ چاپ شد، جهانی نسبتا متفاوت با رمان‌های پیشین‌اش تصویرکرده و با به‌کارگیریِ تجربه‌های قبلی، گونه‌ای ترکیبی از چیزی او را با آن می‌شناختیم برساخته است. در صفحاتِ «شوری در سر» هم ردِ پایی از «آقای جودت...» می‌بینیم و هم اثری از شکلِ رواییِ «نامِ من سرخ». اگر در آقای جودت چیزی قریب به یک‌سده از یک خاندان را دیدیم که از کسب‌وکاری جز کارش را آغاز کرد و زمینه‌سازِ موفقیتی مالی در خانواده‌ی جودت و پسران و نوه‌ها شده و داستانِ آن‌ها را رقم زده، و یا در نامِ من سرخ راویانِ متعدد، هرجا و هرچندبار و بسته به نیازی که نویسنده تشخیص می‌داد، واردِ داستان می‌شدند و گاهی (اگر لازم بود) شی هم ردای راوی برتن می‌کرد، این‌جا با نوعی ترکیبِ این دو مواجه‌ایم. و البته ردی از «کتابِ سیاه». جلال‌سالک، روزنامه‌نگار مشهوری که در عینِ غیاب، همه‌چیز درباره‌ی او بود، این‌جا با یادداشت‌های‌اش در روزنامه‌ی ملیت حضور دارد که بدنه‌ی تاریخِ رسمی را روایت می‌کند و حسِ ناامنیِ آن‌جا را کمی تکثیر می‌کند و زمان را مالِ خود کرده.
شوری در سر روایتِ خانواده‌ای روستایی‌ست که با امیدوآرزو به پایتختِ‌جهان (تعبیر راوی و نگاهِ خانواده) اما هر کدام راهی جدا در پیش می‌گیرند و مسیری متفاوت درانتظارشان است. شروعِ رمان از میان‌سالیِ مولود است و سپس به چند دهه قبل برمی‌‌گردیم و دوباره از میانه‌های رمان به سر فصلِ اول برمی‌گردیم و مسیری پُروپیمان و جذاب برای خواننده از سوی پاموک درنظر گرفته شده و لبریز از روایت‌های ریز و درشت است.
روایتِ خانواده‌ای روستایی که در نقطه‌ای به استانبول کوچ می‌کنند و استانبول بهشتِ ناشناخته‌ای‌است که می‌خواهند کشف‌اش کنند و امید دارند روزی در آن دیگر غریبه نباشند. آیا امکان پذیر است استانبول روزی مالِ آن‌ها شود؟ دوران و زمان نشان می‌دهد حسِ غربیه‌گی رهاشان نخواهد کرد.
استانبول مدینه‌ی فاضله‌ای‌ست که گویی انگیزه‌ی زیست شده و پاموک صحنه‌ی ورودِ مولود و پدر با قطار به آن‌را -همراه با آرزوها- طوری به تصویر کشیده که شکلِ آن‌زمانِ شهر در ذهنِ خواننده ثبت شود. شکلی‌که در فصل‌های آتی دگرگون می‌شود، اما باز هم شهر، استابول می‌ماند و تغییرات روح‌اش را نابود نمی‌کند. حاشیه‌ی استانبول رنگی دیگر به خود می‌گیرد و ساخت‌وسازها از بُن حومه را عوض می‌کند و دیگرِ محله‌ی نوجوانیِ مولود نیست.
پاموک بدونِ ترس با مخاطب‌اش حرف می‌زند و هرجا لازم می‌بیند به او اطلاعات می‌دهد. چیزی که شبیه به آن را در کتابِ سیاه هم انجام داده بود و اساسا با عطشِ ماجراجویی که پاموک به دنبال‌اش است هم‌خوانی دارد. او برای مخاطبِ غیرِترک هم توضیحِ تکمیلی می‌دهد که اصلا بُزا چیست تا جایگاه‌اش را ببینیم و درک کنیم. همین نوشیدنیِ قدیمی و محلی تبدیل به موتیفی زنده در سراسرِ داستان می‌شود و حضورش اهمیتی ویژه پیدا می‌کند. خواننده طعم و بوی آن‌را حس می‌کند و به کشف و امتحان‌اش تمایل پیدا می‌کند. انتخابِ بزا انتخابی بسیار هوشمندانه بود. سیرِ تهیه و فروشِ این نوشیدنیِ تاریخی همراه با استانبول تاثیری شگرف بر روحِ آدمیانِ در جست‌وجوی دنیای تازه می‌گذارد و از این دریچه است که به سوی مدرن شدن قدم بر‌می‌دارند. موردی تکرار شونده که بازگشتِ مولود به سوی اوست. مثلِ بازگشتِ دیگران به استانبول.
پاموک بلد است چگونه چیزهای به ظاهر کوچک را تبدیل به داستانی مهم و عمیق کند. چه در بابِ تاریخ و نگاه به شرق، چه در بابِ زنده‌گیِ روزمره و شهر.