‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ اسفند ۶, یکشنبه

از من بترسید لطفن!


 این گزارش در شماره‌ی ۱۱ روزنامه‌ی سازندگی (۶ اسفند ۹۶) چاپ شده است

اولین رمان رامبد خانلری با نامِ سورمه سرا، تجربه‌ای‌ست در ژانر وحشت

در زمستان نه چندان سرد امسال اولین رمان رامبد خانلری در ژانر وحشت منتشر شد. پیش از این خانلری با دو مجموعه داستان «سرطان جن» و «آقای هاویشام» که هردو شامل داستان‌هایی کم‌وبیش وحشت‌انگیز بودند, خودش را به مخاطبان داستان معرفی کرده بود. اما شناختِ خواننده‌گان از خانلری به همین‌جا محدود نمی‌شود. او دبیر داستان کوتاه هفته‌نامه‌ی کرگدن است و داستان‌های ارسالی برای چاپ در مجله را بررسی می‌کند. علاوه بر این‌ها او پای ثابت رونمایی‌ها و دورهمی‌هایی‌ست که به مناسب چاپ مجموعه‌های نویسنده‌های جوان برگزار می‌شود. حمایت او از جوانان علاقه‌مند به داستان قبل‌تر هم دیده می‌شد. او چند نویسنده را جمع می‌کرد و در کافه‌ای جمع می‌شدند و علاقه‌مندان به داستان کوتاه کارهای‌شان را می‌خواندند و خانلری و دوستان موشکافانه داستان را بررسی و نقد می‌کردند و سعی می‌کردند با راه‌نمایی‌های خود مسیر را به جوانِ تازه‌وارد به داستان نشان دهند. این اقدامات البته باعث ایجاد انگیزه در علاقه‌مندان می‌شد, که نویسنده‌ای آمده و به قصه‌شان گوش می‌دهد.

راهِ تازه‌ی رامبد
رامبد خانلری اما در ابتدای راه است و احتمالا حالا که رمان‌دار هم شده می‌تواند حضوری پررنگ‌تر در مراسم‌های احتمالا ادبی و داستانی داشته باشد. «سورمه سرا» رمانی کوتاه است درباره‌ی مردی که چندسال از مرگِ زن‌اش می‌گذرد و ناگهان نامه‌ای از او می‌رسد. این نامه در کلیپ کوتاه و جذابی که برای رمان ساخته شده هم خوانده می‌شود و گویی بسیاری از جملات با نگاه به چنین کارکردی نوشته شده‌اند. نویسنده سعی کرده نگاهی هم به افسانه‌ها و روایت‌ها کهن در متن داشته باشد.
«سورمه‌سرا» پروسه‌ی جالبی را هم از سرگذراند. ابتدا به قصد رمان نوشته شد. بعد تبدیل به پاورقی شد تا در مجله‌ی کرگدن چاپ شود و دوباره به رمان بدل شد و این رفت‌وبرگشت ادامه داشت. کاری که بین یک‌ونیم تا دوسال زمان برد و حالا که چاپ شده خیلی زود به چاپ دوم رسید.

پس از کمیک, پیش از داستان
خانلری پیش از داستان با کمیک استریپ مشغول بود و هنوز هم ایده‌های‌اش یا از آن‌جا می‌آید و یا به آن‌جا می‌رود. او درباره‌ی نسبت داستان با کمیک‌استریپ در کارهای‌اش می‌گوید «اصلا با کمیک استریپ کتاب‌خوان شدم و الان هم علاقه‌ام بیشتر به کمیک‌استریپ است تا کتاب. اما در ایران کمیک‌استریپ هزینه‌بر است و کمی بیشتر از یک سریال هزینه دارد. تیم کامل و پیش تولید و تولید می‌خواهد و در ایران جواب نمی‌دهد. سال گذشته «جمشید طلوع» چاپ شد و بازگشتی نداشت. برای همین من هم ایده‌های‌ام را تبدیل به داستان کردم. «سرطان جن» را می‌خواستم اول به صورت گرافیک ناول آماده کنم. «سورمه‌سرا» را هم همین‌طور. اگر روزی شرایط فراهم باشد دنبال گرافیک ناول می‌رود و داستان نمی‌نویسم.» به‌زودی کمیک‌استریپی با نامِ «دمار» از او منتشر می‌شود.

خانلری در اولین رمان چه کرده است
بزرگ‌ترین ایراد «سورمه سرا» ناکام ماندنِ نویسنده در فضاسازی است و متن مدام فریاد می‌زند «وای ببینید من چه‌قدر ترسناکم!» به جای درآوردنِ اتمسفر از جایی به نامِ سورمه‌سرا, ما مدام می‌شنویم آن‌جا جای عجیب و ترسناکی‌ست و القا می‌شود با یک‌جور مثلث برمودا روبه‌روایم. اما حتا شکل هم ترسیم نمی‌شود و چه رسد به جزییات. برای حلِ این مشکل باید خودِ سورمه‌سرا تبدیل به کاراکتر می‌شد و خواننده آن‌را می‌شناخت.
اگر این اتفاق رخ می‌داد بخش زیادی از مسئله‌ی ترس حل می‌شد. چه‌طور می‌شود خواننده را از چیزی ترساند و به او هشدار داد که هنوز شکل نگرفته و تبدیل به فضا نشده و اصلا حضور ندارد که ما از آن بترسیم. همین فقدان است که باعث شده این نقص با «من چه ترسناکم و این‌جا چه خوف‌ناک است» پوشش داده شود. هرچند خانلری این‌ها را قبول ندارد و رمان‌اش را بیشتر معمایی می‌داند «ترس به تعداد آدم‌ها معنی دارد. ادعای اثر ترساندن نبوده. مسئله‌ی کار ناشناخته‌گی است.»
دیالوگ‌های داستان خوب درآمده و لحنِ شخصیت‌ها خوب شکل گرفته. اما ایرادی ریز این وسط هست که به جملاتِ بعدِ دیالوگ‌ها برمی‌گردد. چند جا جملاتِ پس از دیالوگ بسیار شبیه دیالوگ در آمده و به این توجه نشده که دیالوگ را پیرمردی در داستان گفته و راویِ متن مرد جوانی است.
رمان اما دیر شروع می‌شود. ماجرا و کشمکش از جایی شروع می‌شود که نامه‌ی زن رو می‌شود و ماجراها از آن به بعد منسجم می‌شود و خواننده می‌فهمد با چه چیزی روبه‌روست. پیش از این صفحات صرفِ معرفی موقعیت شده. نویسنده درباره تکینک شروع کار می‌گوید «کار سینمایی شکل گرفت در ذهن من. در فیلم‌های ژانر معمایی شبه راستی‌آزمایی وجود دارد و به تنه‌ی اصلی مربوط است و برای فهمیدن مخاطب گذاشته شده تا تکلیف مخاطب با اثر مشخص شود که در این جهان هرچیزی امکان‌پذیر است. مثلا در زامبی‌ها و خرده‌روایت‌ها در اولِ ماجرا می‌آیند و بعد در دقیقه‌ی بیست‌وپنج اتفاق رخ می‌دهد. برای همین فصل شروع را فصل صفر گذاشتم.»

داستان کوتاهی در دلِ رمان
فصلِ مربوط به قصه‌ی حسن بی‌زن داستان کوتاهی جذاب و درست است در دلِ رمان. داستانی قوی و روایتی صحیح. تکه‌ای کامل روایی و ماندنی در ذهنِ خواننده و یکی از اوج‌های رمان است. اما این که در پیش‌بردن داستان به کار می‌آید یا نه تردید است بر سرش. خانلری درباره‌ی حضور چنین فصلی در رمان می‌گوید «در سریال لاست و بریکینگ بد دو اپیزود وجود داشت که قصه پیشرفتی نمی‌کرد و فقط روایت می‌شد. قصه قطع می‌شد و خرده‌روایت بود فقط. وقت نوشتن به این فکر کردم تا استراحتی بشود ولی در بطن ماجرا اتفاق پیش رود و کارکرد چنین فصلی همین استراحت و قصه بود.»

فصل به مثابه‌ی اپیزود
نکته‌ی خوبِ تکنیکی نویسنده, فصل‌بندی و رعایت خطِ روایی رمان در هر فصل است و فرمی تقریبا یک‌سان را اجرا می‌کند که برای دنبال کردن خواننده هم کار را راحت‌تر می‌کند و رمان را یک کل منظم بدل می‌کند. ذهنیت پیوندخورده‌ با کمیک‌استریپ خانلری این‌جا هم به کارش آمده «چون با کمیک استریپ شروع کرده‌ام پروسه‌ی اثر برای‌ام تصویری است و سورمه سرا را سریالی می‌بینم. برای همین سریالی دیدن به ایده‌ی پاورقی رسیدم. بیشتر از وحشتی که پشت کتاب مطرح می‌شود, سورمه سرا یک کار معمایی است.»

معضل جملات قصار
نویسنده‌ی برای ترسناک‌شدنِ فضا, جهان را عجیب می‌کند و ماه را دو تا و همه جا سورمه‌سرا می‌شود. دیالوگ‌ها و روایتِ راوی از ماجراهای یافتنِ حقیقت درباره‌ی زن‌اش گاه این‌طور جلوه می‌کند که انگاری فقط برای ساختنِ جملاتی قصار نوشته شده و ربطی به جنسِ روایت ندارد. رامبد خانلری اما چنین جملاتی را در ارتباط با جهان قصه می‌داند و اساسا به دنبال فضایی تئاترگونه بوده. «اصلا نمی‌خواستم فضا خارجی شود. بیشتر کارهای این ژانر فضایی خارجی داشته و من دنبال کاری داخلی بودم و آدم‌های داستان برای‌ام شبیه تئاتر بود و فضا انگاری صحنه‌ی تئاتر. سورمه‌سرا خیلی تئاتری بود و چون بستر اکنونی ایرانی وجود نداشت, صحنه‌ای مه‌آلود دیدم و خواستم آدم‌ها ادبیاتی دیگر داشته باشند و روابط آدم‌ها هم خواستم مثل تئاتری درام باشد.»
اما این جملات گاه حتا معنی درستی هم ندارند و فقط هستند و قشنگ‌اند. چند جا جملات اضافی‌اند و توضیح و مثالِ راوی کارکردی ندارد, نمونه‌اش صفحه‌ی 86 جمله‌ی «شبیه فضای تئاترهای روشن‌فکر است.» دلیل روشنی از راوی و چیزهای مربوط به او وجود ندارد تا این جمله کارکرد پیدا کند و برای خواننده روشن باشد چرا در ذهن‌اش فقط یک‌بار چنین مثالی می‌زند و اساسا چرا می‌زند. هرچند خانلری این مسئله که راوی را زیاد نشناسیم را بخشی از هدف کارش می‌داند. او می‌گوید «ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم اسم شخصیت اصلی چیست. مثل بازی رزیدنت اویل هفت که راوی را نمی‌بینیم تا ما بتوانیم خودمان را به جای او تصور کنیم. در رمان هم دنبال همین تصور از سوی آدم‌ها بودم تا کسی که موقعیتی مشابه راوی دارد بتواند خودش را جای او بگذارد. درواقع دنبال هم‌ذات‌پنداری مخاطب بودم و برای همین راوی را نشناساندم برای خواننده و تعمدا درباره‌ی ظاهرش صحبتی نشد. در حالی که درباره‌ی ظاهر بقیه‌ی آدم حرف زده می‌شد.»
خانلری در سراسر رمان تعلیق ایجاد می‌کند و اجرای این تعلیق کاملا درست اتفاق افتاده. اما تعلیق زمانی معنی دارد که بعدش چیز مهمی باشد. نه تعلیق برای هیچ. او بی‌پاسخ گذاشتنِ سوالاتِ رمان را این‌طور پاسخ می‌دهد «خیلی دوست داشتم رمان فرود نداشته باشد و برنگردیم. ولی برای خط قرمزها مجبور به فرود بودم. وقتی تعلیق خیلی بزرگ شود هر جوابی بدهیم مخاطب راضی نمی‌شود. من هرکاری می‌کردم مخاطب قانع نمی‌شد بابت علامت سوال‌های زیادی که جلوش بود و پاسخ نمی‌گرفت. در سریال لاست هم همین وضعیت وجود داشت و اساسا وقتی علامت سوال زیاد شود مخاطب قانع نمی‌شود. حتا اگر ارشاد هم وجود نداشت با این حجم از تعلیق باز هم نمی‌شد.»
سورمه‌سرا ناکجاآبادی است که در زنده‌گی همه وجود دارد و هم‌چون منجی موعود, آدمِ اصلی قصه پی‌اش می‌گردد تا شاید پیدای‌اش کند. و مرگ مدام تکرار و یادآوری می‌شود در ایده‌ی کلی رمان, اما در اجرا حسِ مرگ و ترس فقط در سطح و در حد یک شعار می‌ماند.
  
فونت, گرافیک, مهمانی و چند چیز دیگر
طراحی گرافیک و صفحه‌آرایی کتاب محصول استودیو ملی به سرپرستی امید نعم‌الحبیب است که در درسته‌ی استایلیست‌ها جا می‌گیرند و با فرمی یک‌نواخت سعی بر احیای فونت‌های قدیمی دارند و نمونه‌های مهم و جالب توجهی در کارهای‌شان دارند. استودیو ملی برای مجموعه‌ی سمرِ نشرِ بان پروپوزالی کامل طراحی کرده است, اما با این سر و شکلِ تازه‌ی کتاب مخالفان زیادی هم دارد.
هیچ‌جای کتاب مشخص نیست با رمان مواجهیم یا مجموعه داستان. نه در جلد و نه حتا در فهرست. جالب این‌جاست در شناسه‌ی کتاب در عنوان «رمان» خورده است و در موضوع نوشته شده «داستان کوتاه»!
فونتِ افشاری و طراحیِ استودیو ملی اصلا برای خواندنِ یک رمان مناسب نیست. شاید طراحی جلد آن را بشود قبول کرد و گذشت. اما یکی از چیزهایی که خواننده را هنگامِ خواندنِ رمان آزار می‌دهد همین فونت بد است که گاه حتا فشرده‌گیِ کلمات در همه‌ی صفحه‌ها یک‌سان نیست آشنا نبودن چشم با فونت سختی خواندن را مضاعف می‌کند. همچنین متن نیاز به ویرایش هم دارد و در جاهایی حتا ایراد تایپی و ویرایشی به چشم می‌خورد. نمونه‌اش در صفحه‌ی 30 که کسره‌ای اضافه زیر «قراره» گذاشته شده. یا صفحه‌ی 71 که «برسوندم» , «برسونتم» نوشته شده و توجیه‌اش با محاوره‌نویسی چندان قابل قبول نیست.
نظر رامبد خانلری به عنوان دبیر مجموعه‌ی سمر که قرار است با این سروشکل منتشر شود اما چیز دیگری است و معتقد است قضاوت درباره‌ی گرافیک کار هنوز زود است «تمام قد از امید نعم‌الحبیب و استودیو ملی دفاع می‌کنم. از خیلی‌ها شنیدم که با فونت مشکل داشتند و هنگام خواندن اذیت شده‌اند. و از طرفی هم خیلی دوست داریم کارمان خوب بفروشد و تابوشکنی لازمی است در زمینه‌ی نشر و کمی هم زمان نیاز است تا ایده‌های امید نعم‌الحبیب در مجموعه‌ی سمر به ثمر بنشیند. باید منتظر باشیم و با تعداد کتاب بیشتری ببنیم ایده‌ها جواب می‌دهد یا نه.» 
او درباره‌ی حضورش در مراسم‌ها معتقد است بسیاری از نویسنده‌گان مسن‌تر ارتباط چندانی با فضای مجازی ندارند و با برگزاری مراسم‌هایی می‌شود آثار آن‌ها را معرفی کرد به نسل جوانی که کتاب می‌خواند و آن آدم‌ها را نمی‌شناسد.
رامبد خانلری وضعیت داستان‌نویسی ایران را مساعد می‌بیند و معتقد است در یکی از بهترین دوران داستان هستیم «همه می‌گویند داستان ایرانی حال‌اش بد است. اما من فکر می‌کنم داستان ایرانی در چندسال اخیر بهترین حال را داشته‌است و خیلی‌ها کمک کردند. به لطف نشر چشمه که یکی از بهترین ناشران ماست و مهدی یزدانی‌خرم کار اولی‌های زیادی چاپ می‌شود و خیلی‌ها از جمله مهدی یزدانی‌خرم روی صفحه‌شان در اینستاگرام بدون مصلحت کتاب معرفی می‌کنند. همین پیشنهادها باعث کتاب‌خواندن می‌شود. مثلا رمان «دستگاه گوارش» رمان خیلی خوب بود و دوست داشتم کار بیشتر خوانده شود و در این فضا هم مطرح شد.
قدیم می‌گفتند کتاب خوب پا دارد و خودش را پیدا می‌کند. اما الان اوضاع حرفه‌ای شده و باید دست‌اش را گرفت و سوارش کرد. برای کتاب خودم هم لطف دوستان بسیار کمکم کرده.» 


۱۳۹۶ بهمن ۲۷, جمعه

نامه‌های سرگشاده به مخاطب‌های ناشناس


 این گزارش در شماره‌ی ۴ روزنامه‌ی سازندگی (۲۶بهمن۹۶) چاپ شده است.

تازه‌ترین رمان مصطفی مستور با نامِ «عشق و چیزهای دیگر» منتشر شد

در میان صف‌های طولانی جشنواره‌ی فجر، صف‌ِ دیگری برای خرید جدیدترین رمان دو نویسنده‌ی سرشناس، یکی در خیابان انقلاب و یکی در مرکز خرید کورش تشکیل شد و تعجب برانگیز بود. واقعا دلیل این استقبال و ایستادن در صف‌های طولانی چیست؟ جهانِ داستانی مصطفی مستور چه چیزی دارد که با انتشار هر کتابی خیلی سریع نسخه‌ها فروخته می‌شود و به چاپ‌های بعدی می‌رسد. دو سال پیش که مستور با «رساله درباره‌ی نادر فارابی» پس از چهارسال غیبت بازگشت، استقبال زیاد به پای دوری او از فضای ادبیات گذاشته شد و گفته شد میل خواننده‌گان به خواندنِ مستور برگرفته از همین موضوع است. اما سال بعد مستور مجموعه داستان «بهترین شکل ممکن» را بیرون داد و استقبال خواننده‌ها نشان داد مخاطب جهانِ داستانی او را پذیرفته و دست کم برای طیف زیادی از مخاطبان قابل قبول است.

جهان ذهنی و داستانی نویسنده
اما جهانِ داستانی او چه دارد که نگاه مخاطب را جذب کرده و زیاد خوانده می‌شود. او در این باره می‌گوید «از این‌که کارهای‌ام تا حدی زیاد خوانده می‌شوند، هم شگفت‌زده و هم نگرانم چون آثار من سرشار از اندوه و غم و ناکامی‌اند و اقبال به چنین دریافت‌های تلخی از زندگی، و از آن مهم‌تر، همدلی کردن با شخصیت‌هایی که مدام شکست می‌خورند و ناکام می مانند و رنج می کشند، به لحاظ روان‌شناسی اجتماعی بیش‌تر نگران کننده است تا امیدبخش. حتا عشق‌های داستان‌های من پر از تلخی و شکست هستند. به هر حال من نسبت به زندگی بدبین هستم و این که نویسنده‌ای نسبت به زندگی بدبین باشد خیلی عجیب نیست اما استقبال از آثار چنین نویسنده‌ای، آن هم از طرف مخاطبانی که اغلب در محدوده‌ی سنی پانزده تا سی سال هستند، حتی اگر عجیب نباشد، به شدت نگران کننده است. چون معنای این استقبال احتمالا همذات‌پنداری خواننده با چنین آثاری است.»
مستور از کجا شروع کرد و به کجا رسید
مصطفی مستور نخستین مجموعه داستان‌اش با نام «عشق روی پیاده‌رو» را در سال 1377 چاپ کرد و پس از آن با رمان «روی ماه خداوند را ببوس» مطرح شد و به فاصله‌ی چند سال با چاپ مجموعه داستان چند روایت معتبر و رمان «استخوان خوک و دست‌های جذامی» تبدیل به نویسنده‌ای تثبیت‌شده شد که خواننده کارهای‌اش را با اشتیاق دنبال می‌کرد. جالب این‌جاست وقتِ نوشتن، نویسنده اصلا تصور چنین استقبالی از این دو کتاب را نداشته است «درباره‌ی «استخوان خوک در دست‌های جذامی» و «روی ماه خداوند را ببوس» اصلا فکر نمی‌کردم چنین استقبالی بشود. در دهه‌ی هفتاد که «روی ماه...» را می‌نوشتم فکر می‌کردم هزار نسخه هم بفروشد و هنوز هم تعجب می‌کنم و خیلی فاصله گرفته‌ام. «استخوان خوک...» را هم با تردید شروع کردم و فکر نمی‌کردم اساسا چنین ساختاری با سی شخصیت به رمان تبدیل شود.» روی ماه خداوند به چاپ هفتادودوم رسیده و طبق آخرین خبر، به زودی چاپ سی‌ویکم استخوان خوک هم روانه‌ی بازار می‌شود.
 نکته‌ی دیگر درباره‌ی روی ماه خداوند برخورد صفر و صدی مخاطبان است. یا آن را بسیار دوست داشتند و یا از آن هیچ خوش‌شان نیامد. در این میان کتاب «مبانی داستان کوتاه» را هم منتشر کرد. کتابی کوچک شامل اصول کلی و اصلی داستان‌نویسی و عناصری که نویسنده‌ی تازه‌کار باید بشناسدشان. اوایل دهه‌ی هشتاد مستور که در آستانه‌ی چهل‌ساله‌گی بود بسیار پرکار بود و دو مجموعه داستان از ریموند کارور را ترجمه کرد. ترجمه‌هایی که نشان می‌داد مستور نگاهی نزدیک به جهان مینیمالِ کارور دارد. شباهت‌ها به حدی رسید که عده‌ای او را کارورِ ایران خواندند و عده‌ای هم درمانده‌گی پرسوناژهای او را سطحی و تنها ادایی از آدم‌های کارور خواندند. دو مجموعه داستان بعدیِ او «من دانای کل هستم» و «حکایتِ عشقی بی‌قاف, بی‌شین, بی‌نقطه» ادامه‌ی منتطقی مسیر نوشتن او را نشان می‌داد. حکایت مردی که عاشق دو زن می‌شود یکی از داستان‌هایی بود هم مستور از پس‌اش برآمده بود هم در ذهن مخاطب می‌ماند.

گزارش‌های معتبر عاشقانه
او در داستان‌هایی که پای عشق و مسئله‌ی دوست داشتن در میان بود توانایی شکل دادن جهان را داشت و بهتر عمل کرده. او درباره معتقد است «در نوشتن داستان‌های عاشقانه، همیشه احساس راحت‌تری داشته‌ام. شاید به دلیل این که به نوع خاصی از عشق باور دارم یا زن ها را با نگاه متفاوتی می‌بینم یا مردها را خوب می شناسم یا همه این ها با هم.  با این حال نوشتن داستانی مثل «رساله درباره نادر فارابی» نسبت به داستانی عاشقانه دشوارتر است. به تجربه دریافته ام که در نوشتن داستان هر جا نویسنده بیشتر رنج می کشد خواننده بیشتر لذت می برد و برعکس. منظورم رنج هنگام نوشتن نیست، منظورم رنجی است که نویسنده را به نوشتن چنین بخش هایی سوق می دهد.»
یکی از دلایل احساس قرابت مخاطب هم‌ذات پنداری با آدم‌های داستان‌هایی بود که همه نوع بودند. گاهی آدمی ساده و معمولی و گاهی آدمی تحصیل کرده با جایگاه اجتماعی بالا. گاهی آدمی موفق در زنده‌گی بیرونی و ناکام در درونِ خودش. مستور اساسا علاقه‌ی زیادی به چنین تیپ شخصیت‌هایی دارد و در داستان‌ها و رمان‌های‌اش بارها و بارها چنین شخصیت‌هایی ساخته و یا حتا آن‌ها را در داستانی دیگر احضار کرده است.

نیمه‌ی دوم ماه
مصطفی مستور در ده‌سال اول چاپ کارهای‌اش بسیار پرکار بود. هرچند حجم داستان‌ها و رمان‌های او چندان زیاد نبود, اما به هرحال داستان‌های خیلی زیادی از ذهنِ او برآمده بود. از سال 1377 تا 1387 او چهار مجموعه داستان, سه رمان, سه ترجمه, یک نمایش‌نامه, یک اثر پژوهشی, یک عکس‌نگاری و یک مجموعه شعر چاپ کرد. در دهه‌ی بعدی فعالیت‌اش تا به امروز در حوزه‌ی رمان پرکارتر بود. در این سال دوره او چهار رمان و سه مجموعه داستان و دو مجموعه شعر چاپ کرد و خواننده‌گان منتظر تکرار خاطرات خوب روی ماه خداوند و استخوان خوک بودند. او در سه گزارش درباره‌ی نوید و نگار شخصیت‌های پیشین رمان‌اش را احضار کرده بود و با ارجاعات فراوان و طولانی در هر صفحه هم سعی بر یادآوری و هم سعی بر درآوردن فرمی خاص از رمان شد که باز هم با استقبال مخاطبان مواجه شد, اما مخالفان بسیاری هم داشت و این رمان را عقب‌گردی در کارهای مستور می‌دانستند.
پس از آن مستور دوباره کم‌کار شد و چهارسال اثری چاپ نکرد. همین غیب باعث شد وقتی در اواخر پاییز 1394 خبر رسید مصطفی مستور به‌زودی کار جدیدی منتشر می‌کند, بسیاری منتظر اثر تازه باشند تا ببینند حاصل فکر و جهان قصه‌های او چیست. آیا باید منتظر کارهایی چون روی ماه بود یا حاصل کاری‌ست ملال‌آور. پاسخ اما خیلی زود گرفته شد و نشرچشمه کار را با سروشکلی جدید نسبت به کارهای قبلی او چاپ کرد. «رساله‌ای درباره‌ی نادر فارابی» رمانی بود با بستر معمایی. متنی که تمام تلاش‌اش را می‌کرد تا وجهه‌ای مستند پیدا کند و شروع‌اش یادآور کارهای ولادمیر ناباکوف بود در دنیایی کوچک‌تر. خاصه «زندگی واقعی سباستین نایت» که رمان درخشان و عالی درباره‌ی مردی که درباره‌ی برادر نویسنده‌اش می‌نویسند و در پی کشف جهان اوست و بازی ناباکوف در مستندنمایی و واقعی جلوه‌دادنِ شخصیت‌ها و محیط پیرامونی‌ست. در رمان مستور برای این مستندنمایی و پرونده به جای متن داستان شکل گرفته. سوژه‌ی ناپدیدشدن هم در باطن خود جذابیت و کارکردهای زیادی دارد. اما حاصل کاری سریع و بدون شکل درستی از پایان شده و به جای یافتن و جمع کردن بستر داستانی, پایانی مبهم با توجیهات معنایی از جهان داستان شکل گرفته. یعنی درست جایی که داستان‌نویس باید مهارت‌اش را نشان می‌داد و جهان را تکمیل می‌کرد, کار با پایانی ضعیف سرهم‌بندی شده بود.

دوباره مستور
سال بعد مستور دوباره با یک مجموعه داستان برگشت. حالا تعداد مجموعه‌های داستان از رمان‌های‌اش یکی بیشتر شده بود. «بهترین شکل ممکن» قرار بود بهترین مستورِ ممکن در داستان کوتاه را نشان بدهد. داستان‌های با شهرهای مختلف پیکره‌ی داستان‌ها را شکل می‌داد و جنگ به صورت زیرمتنی که آدم‌ها از آن تاثیر پذیرفته بودند حضور داشت. مجموعه خوب و امیدوارکننده شروع شد، اما بازهم بهترین شکل ممکن نشد. با این حال در طرح پاییزه‌ی کتاب سالِ 1395 این کتاب در فهرست پرفروش‌ها حضور داشت.
به هرشکل مستور بازگشته بود و حضوری انکارناپذیر در ادبیات داستانی ما دارد و اتفاق مهمی‌ست که او توانسته چنین مخاطبی را جذب کند و مهم‌تر از همه آن‌ها را نگه دارد و با انتقادهایی که به فرم و منطق داستانی او می‌شود, او توانسته مخاطب خودش را راضی کند و پس از هر اثر سراغِ کار بعدی او بروند. او درباره‌ی طیف مخاطبان معتقد است «بخشی از این نگاه و اختلاف به نگاه ایدئولوژیک خواننده برمی‌گردد. در تحلیلِ یک داستان باید دید آیا نویسنده در گفتنِ چیزی که می‌خواسته بگوید موفق بوده یا نه. نه این‌که ایده نویسنده را با باورهای خودمان ارزیابی کنیم. اگر نویسنده سعی کند برای خوشایند مخاطب بنویسد، نوشته اش جعلی و قلابی خواهد بود.» حتا کسانی که چندان با دنیای او ارتباطی ندارند هم هرازگاهی امید دارند در دنیای او چیز نویی پیدا کنند و شاید غافل‌گیر شود.

مستور در کار جدید چه کرده‌است؟
تازه‌ترین کار مستور انگار امیدی‌ست از همین دریچه. رمان صدوبیست‌وچهار صفحه‌ایِ «عشق و چیزهای دیگر» روایت پسری‌ست از مسئله‌ی عشق‌اش و چگونه‌گی حل‌کردن این مشکل با زیرمتنی پررنگ از جنگ تحمیلی. ذهنِ پسر گویی روزشماری‌ست سیار و حاضر از جنگ ایران و عراق و تمامی تاریخ‌های مهم و حتا فرعی زنده‌گی‌اش را با اتفاقات جنگ به یاد می‌آورد. حتا عشق‌اش به پرستو که مهم‌ترین اتفاق و دستاورد زنده‌گی‌اش است هم از این مهم جدا نیست. او درست نوزده‌سال و ده‌ماه و دوازده‌روز بعد از پذیرش قطعنامه‌ی 598 پرستو را می‌بیند و عاشق‌اش می‌شود. مهم نیست این تاریخ رند نیست. مهم این است جنگ در رگ و پی او نفوذ کرده و از آن رهایی ندارد. او نوزاد بود که انفجار و ترکشی در نزدیکی‌اش تغییر کوچکی در مایع گوش‌اش به وجود آورد که هنوز صدا و صوت و سردرد ناشی از آن آزارش می‌دهد. در رمان تازه‌ی مستور جنگ به عنوان موتیفی جدی حضور دارد و اهمیت‌اش در این است که به شخصیت و منطق داستان چفت و بست شده. او درباره‌ی این موتیف می‌گوید «هیچ داستان جنگی مستقیم نداشتم و اگر بوده در پس‌زمینه بوده. بارها گفته ام اگر بمبی کنارم منفجر شود صدای آن را نمی‌شنوم اما اگر کسی در فاصله‌ی دوری گریه کند حتما صدایش را می‌شنوم. می‌خواهم بگویم حس انسانی برایم مهم‌تر از هر حادثه دیگر است. در مجموعه داستان «بهترین شکل ممکن» هم اشاراتی به جنگ دارم. جنگ خشن‌ترین رفتار بشر است. در جنگ‌ها، آدم‌ها تمام دانش و هوش و امکانات و توانایی‌شان را جمع می‌کنند تا یک‌دیگر را بکشند. این بزرگترین فاجعه بشری است.»
چهره‌ی جوان عاشق در رمان خوب ترسیم شده، اما چطور آدمی که پس از پرستو هم انگار دل‌اش می‌لرزد وقتی دختری را می‌بیند، چرا در دانشگاه و دورانِ قبلِ رمان عاشق نشده؟ با وجود این‌که برای دیدن دخترهای خوشگل تهران مانده و به خوزستان برنگشته. مستور در این‌باره می‌گوید «شکل‌گیری عشق‌ها دلیل روشنی ندارند. اما پایانِ آنها حتما دلیل روشنی دارد. نمی‌توانیم بگوییم چرا عاشق می‌شویم اما می‌توانیم بگوییم چرا یک‌دیگر را ترک کردیم. دلیل عشق هانی به پرستو را هرگز نخواهیم دانست اما می توانیم حدس بزنیم چرا آن عشق پرشور به روزمرگی پایانی منتهی می شود.»

عشق و پایانِ چیزهای دیگر
ایراد اما در پایان‌بندی محافظه‌کارانه‌ی اثر است. جایی که دوباره به جنس پایان‌بندی نادر فارابی نزدیک می‌شود، اما نه آن‌قدری که ضربه‌ی اساسی به کار بزند. پایانِ کار جوری تنظیم شده که مخاطب گسترده‌ی مستور راضی باشد و بعد از خواندن‌اش خشنود باشد از سرنوشت آدم‌های داستان و چه خوب که در بزنگاه ترسید و طبق برنامه پیش نرفت. درصورتی‌که مهم‌تر از این گزاره, چرایی مسئله است و چه‌چیز باعث چنین تصمیمی شد. او پایان رمان‌اش را ناشی غیرقابل پیش‌بینی بودم آدم‌ها می‌داند «کیشلوفسکی می گوید «ما هیچ‌وقت از دلیل کشتنِ کسی آگاه نمی‌شویم.» و من هم با او هم عقیده هستم. ما می‌شنویم خیلی‌ها از شکستِ عشقی و فقر خودکشی می‌کنند اما فقر و ناکامی در عشق هرگز دلیل حقیقی خودکشی نیست چون بسیاری از کسانی که شکست عشقی را تجربه کرده اند یا در فقز مطلق هستند خودکشی نمی کنند.  ما هرگز نمی توانیم انگیزه‌ی عمیقِ انسان‌ها را در تصمیمهایشان درک کنیم چون انسانها بسیار پیچیده هستند.  به همین دلیل ما هرگز علت انصراف هانی از کشتن اسکندر را درنخواهیم یافت.  هانی یکی از آدمهایی است که نمی‌تواند آدم بکشد گرچه شاید هرگز نتوانیم توضیح دهیم که چرا او قادر به کشتن آدمها نیست.»

آیا چاپ رمان تازه، بازگشت مستور است؟
آیا «عشق و چیزهای دیگر» بازگشت مستور است به رمان‌ها و مجموعه داستان‌های اوایل کارش؟ او اما چنین نظری ندارد و دلبسته‌گی‌ای چندانی نسبت به آن آثار ندارد و آثار متاخر را ترجیح می‌دهد. «از «روی ماه خداوند را ببوس» خیلی فاصله گرفته‌آم و الان تحملِ خواندن‌اش را ندارم. کتابِ عشق و چیزهای دیگر هم مثلِ یک فرزند ناخواسته است که وسط کارهای مهمترم آن را می‌نوشتم. در بین کارهای خودم «رساله‌ای درباره‌ی نادر فارابی» و «سه گزارش درباره‌ی نوید و نگار» تکنیکی‌تر می‌بینم. هر چند بعد از انتشار کارهایم بدون استثنا هرگز آن‌ها را نمی خوانم.»

مستور نویسنده‌ای‌ست که در دو دهه فعالیت حرفه‌ای توانسته خود را به عنوان نویسنده‌ای حرفه‌ای برای خواننده‌گان‌اش جلب کند و مخاطبانی پیدا کند که چنان با جهان داستانی او عجین شده‌اند که طرفدار او هستند و هرچه چاپ کند با اشتیاق و رغبت در هر صفی می‌ایستند تا زود داستان تازه را بخوانند و لختی عیش ببرند.
شاید دلیل این اتفاق نگاه مستور به مقوله‌ی داستان است. او بارها در صحبت‌های‌اش اشاره کرده داستان را برآیند و برآمده از فرهنگ جامعه می‌داند و نه عکس آن. قصه‌های مستور پیچیده‌گی‌های ذهن و درون انسان را به رسمیت می‌شناسد, اما سعی می‌کند پرسوناژهای‌اش راه‌حلی ساده پیدا کنند و متحول شوند. گاهی بهانه‌ی این تحول کامل و جدی‌ست و گاهی هم در سطح می‌ماند. هرچند او نمی‌خواهد آدم‌ها را با خواندن داستان‌های‌اش متحول کند و اصلا کارکرد داستان را چنین نمی‌داند، اما خواسته یا ناخواسته طیف زیادی از مستوردوستان قصه‌های او را به خاطر همین تاثیرپذیری می‌پسندند.

سانسور نه مفید است و نه ممکن
پیش از چاپ «عشق و چیزهای دیگر» خبر رسید صحنه‌ای از رمان با مشکل مواجه شده. صحنه‌ی مهمانی‌ای که آخرش شعری به زبانِ انگلیسی خوانده می‌شود. هرچند کتاب بدونِ هیچ حذفی منتشر شد، اما این نویسنده‌ی سرشناس از ممیزی ناراضی‌ست و می‌گوید «سانسور عملا نه ممکن و نه مفید است. اگر تکه‌ای از یک رمان یا داستان حذف شود، در یک اثرِ وحدت‌یافته صدا خفه نمی‌شود. با قطع‌کردن یک قطعه ساختار فرو نمی‌ریزد. سانسور اما مفید هم نیست چون با حذف یک صفحه یا یک کتاب یا فیلم جامعه به مسیر مطلوب سانسورکننده تغییر جهت نمی دهد. اصولا حرکت کلی جامعه متاثر از هنر نیست که با کنترل هنر بخواهیم حرکت آن‌ را هدایت کنیم. ادبیات اثر چندانی در تحول آدمها  ندارد. این چیزی نیست که من کشفش کرده باشم. نویسندگان بزرگی مثل یوسا و کارور هم کم و بیش چنین عقیده‌ای دارند. اگر ادبیات و هنر می توانست آدم‌ها را متحول کند جهان این همه آکنده از خشونت و قساوت نبود. دو جنگِ جهانی که مسئول میلیون‌ها کشته است زمانی رخ داد که بهترین آثار هنری خلق شدند.»
او هچنین صف‌های طولانی برای کتاب را هم چندان اتفاق مثبتی نمی‌داند و می‌گوید «جمعیتِ داخلِ صف‌های کتاب زیاد نیستند و نباید گول خورد و فرض کرد همه می‌خوانند و اتفاقی مهم افتاده است و خوشبین باشیم. چون فاصله‌مان با استاندارد جهانی زیاد است و به دلیل همین اختلاف با شاخص‌های مطالعه‌ی عمومی و فرهنگی در جهان و کشور خودمان نباید خوش‌حال باشیم و بگوییم حالا که صف بسته‌شده مردم کتاب می‌خوانند.»
مستور برنامه‌ی خاصی برای نوشتن داستان کوتاه یا رمان نداشته و برای‌اش ایده مهم‌تر از هرچیزی است «در نوشتن داستان کوتاه یا رمان یا شعر هیچ برنامه‌ی ذهنی و مهندسی از پیش طراحی شده‌ای ندارم. به طورکلی برای من نوشتن رمان آسان‌تر است از داستان کوتاه است. در نوشتن رمان محدودیت ایده و شخصیت‌پردازی و  استفاده از کلمات نداریم و این موضوع فراغت بیشتری به نویسنده می‌دهد. با این حال فکرمی‌کنم عامل مهمی که باعث می‌شود ایده‌ای به داستان کوتاه یا رمان یا شعر تبدیل شود، پتانسیل نهفته در آن است. بسته به این که تجربه‌های زندگی چه ایده‌ای را به من الهام کند، من وادار به نوشتن رمان یا داستان کوتاه یا شعر می شوم. مسئله‌ی اصلی ایده است.»
مستور درباره‌ی فرم و شکلِ نوشتن‌اش معتقد است «به طور کلی در آن چه می خوام بگویم به مخاطب فکر نمی‌کنم ولی در چگونه نوشتن به خواننده فکر می‌کنم. نوشتن داستانی که خواننده آن را درک نکند اخلاقی نمی‌دانم. از طرفی فکر می کنم نوشتن داستان پیچیده‌ای که خواننده آن را درک نکند از نوشتن داستان ساده اما عمیق، به مراتب راحت تر است چون نویسنده در آزادی مطلق می نویسد نه با نیم نگاهی به خواننده.»
او در پاسخ به این‌که با فرم رمان کوتاه راحت‌تر است یا حوصله‌ی مخاطب را درنظر می‌گیرد که به این سمت رفته است می‌گوید «نه به مخاطب فکر می‌کنم و نه از قبل تخمین می‌زنم که داستان چند صفحه می‌شود. پتانسیل خود داستان مهم است. هر داستان مثل سنگی رها شده در شیب است. مسافتی که این سنگ می‌پیماید  تا متوقف شود، طول داستان را تعیین می‌کند. طول داستان به ارتفاع و زاویه‌ی آن شیب بستگی دارد. سنگ داستان های من از ارتفاع کم و در شیب ملایمی‌ رها می شوند چون من آدم بزرگی نیستم. به همین دلیل بعد از مسافت کوتاهی متوقف می شوند. با پایانِ یک داستان یا رمان انرژی روانی و حسی و روحی من کاملا تحلیل می‌رود.