نمایش پستها با برچسب تاریخ. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب تاریخ. نمایش همه پستها
۱۳۹۵ مهر ۱۱, یکشنبه
۱۳۹۵ مرداد ۱۳, چهارشنبه
کلمات که همیشه بیانکنندهی حس نیستند
هر آدمی به جایی از تاریخ تعلق دارد و هرروز در سرش میبیند و اگر فراخودش اجازه دهد لمساش میکند. مثلا من گاهی خودم را در عزای چالدران میبینم و ردای سیاه پوشیدهام و به خاندانام پس از آن حکم میشود در سوگِ این ماتم دستارِ سیاه بر سر ببندد. و من هم گوشهای اشکهایشان را میبینم. اما وقتهایی هیچچیز به اندازهی صدای دوتار و لهجهی خطهای که روحام در آن بزرگ شده، کِیف را کوک نمیکند. از مجلسِ عزا و ستایشِ رنگِ سیاه، دوهزار کیلومتر و چهار قرن به عقب برمیگردم. در خراسان خودیام. عجیب احساس قرابت میکنم وقتی در سرم میچرخد «قمری بنالد یَک طرف، بلبل بنالد یَک طرف» و بعد با جنون میگویم «شوقِ وصال از یَک طرف» و بعد آدمها هقهق میکنند «اللهمدد ای اللهمدد، یا احمدجامی مدد».
اصلا لذت از کجا میآید؟ از خوابهایی که میبینیم؟ از صداهایی که میشنویم یا حقیقتی که در آن میبینیم؟ خواب اثرِ عجیبی دارد. میتواند روزت را ببندد. تماماش کند و حالات گرفته باشد. اما میتواند بخشی از بیداریِزیبای تو باشد و بخواهی هنوز ادامهاش دهی و صحبت کنی. یادت نیست و مهم هم نیست. تو فقط اثرش را میخواهی که هنوز ببینیاش. به خودت میآیی و میبینی آبِ دریا کم شده و دلتنگ شدهای. و رفتهای...و شاید منتظرِ چیزی. اما هنوز اثرش باقیست و حالِ خوبی دارد.
اینها را میگویم که یادم نرودت. که دلبرانه بر حالِ سرگردانِ من نظاره کنی. تا فردا. که شاید تمام میشودم.
اصلا لذت از کجا میآید؟ از خوابهایی که میبینیم؟ از صداهایی که میشنویم یا حقیقتی که در آن میبینیم؟ خواب اثرِ عجیبی دارد. میتواند روزت را ببندد. تماماش کند و حالات گرفته باشد. اما میتواند بخشی از بیداریِزیبای تو باشد و بخواهی هنوز ادامهاش دهی و صحبت کنی. یادت نیست و مهم هم نیست. تو فقط اثرش را میخواهی که هنوز ببینیاش. به خودت میآیی و میبینی آبِ دریا کم شده و دلتنگ شدهای. و رفتهای...و شاید منتظرِ چیزی. اما هنوز اثرش باقیست و حالِ خوبی دارد.
اینها را میگویم که یادم نرودت. که دلبرانه بر حالِ سرگردانِ من نظاره کنی. تا فردا. که شاید تمام میشودم.
۱۳۹۵ مرداد ۵, سهشنبه
پوست انداختن
این یادداشت در شمارهی ۹۰ هفتهنامهی صدا چاپ شدهاست.
دربارهی گود، نوشتهی مهدی افشارنیک
خواندنِ گود، تجربهی نزدیکی با جهانِ معاصر و زیستن با
وقایعِ تاریخیِ ایرانِ پنجاه سالِ اخیر است. افشارنیک روایتی منجسم را به خوبی
اجرا کرده و همزمان چند کشمکش را پیش میبرد و اهمیتاش در زنده بودنِ آن است. چند
روز قبل از قیامِ پانزدهخرداد با تصویر و فضاسازیِ قوی شروع میشود و آرام
خواننده را به درونِ داستان میکشد و بیوقفه آدم و فضا و اصطلاح وارد میکند تا
در گودیِ موقعیتِ ساختهشده غرق شود. دیالوگها و اصطلاحاتْ کارشده و مناسب نوشتهشده
است و هیجانانگیز رمان را جلو میبرد. فضاسازیها عالیست و راحت قصه میگوید و
هر تکه ماجرا دارد. گاهی پرسرعت در دو زمان روایت را با تضادی که بینِ پیشینه
ایجاد میکند پیش میبرد و به این شیوه برای داستان، دنیا میسازد.
چند روایتِ مرتبط و هماهنگ را موازی جلو میبرد و خلق میکند
و همپای تاریخی معاصر حرکت میکند. به گونهای که بازتاب و تاثیرِ وقایعِ
اجتماعی-سیاسی را در زندهگی و روحیاتِ شخصیتها میبینیم. این تاثیر بهگونهایست
که اگر تاریخِ آخر هر فصل کمی پسوپیش یا اساسا اتفاقِ سیاسی-اجتماعی در ابعادی
دیگر یا بهگونهای دیگر رُخ میداد، حتما سرنوشت و آیندهی ماجرا و آدمهایاش
طورِ دیگری رقم میخورد.
در ابتدای داستان هنوز فضا و جریانِ داستان را نمیشناسیم و
آدمها و واقعهای که رخ میدهد و نسبتِ آن با اتفاقهای سیاسیِ آینده را نمیدانیم.
هنوز نفهمیدهایم مستانهای که میبینیم جنگ زندهگیاش را در مسیرِ دیگری برده و
از سهیل حرف میزند، چه گذشتهای داشته و در چه گروه و جریاناتی پیش از انقلاب عضو
بوده و نمودارِ ترتیبیِ روابط چه موقعیتی را به وجود آورده و آدمها چه مسیری را
پیمودهاند. یا نمیدانیم پسرِ جوانی که ماجراهایی کوچک از سالهای متاخر به او
اختصاص دارد، با کدام هسته از داستان ربط دارد و مستانه ۹ماه بعد از آخرین واقعهی
اثرگذار بر ایران خانوادهّهایاش، در کجای جهان بوده و چه شخصیتِ تازهای پیدا
کرده است. در ابتدای داستان هنوز هیچچیزی از این کوهِ اطلاعاتِ جذاب نمیدانیم،
اما نویسنده در تکموقعیتها با کشمکشی که ایجاد میکند، جذابیت بهراه انداخته و
بدونِ از نفس افتادن متن را پیش میبرد.
درمیانه آدمها حقیقیتر میشوند. چهرهی چریکِ شخصیتها و
افکار و گفتوگوهاشان خواندنی و واقعی از
کار درآمده و حضوری کاملا در خدمتِ داستان دارند. بعد پای ساواک و پرویز ثابتی و
آدمهای امنیتی و حقیقی و حضورِ نیروهای ایرانی در عمان و واردکردنِ تلویزیونهای
سونیِ ۳هزارتومانی و فروشِ ۷هزارتومانیاش در بازار و فاحشههایی که هماهنگ برای اهدافی
مشخص کار میکردند و بعد تغییرِ آنها و همچنین زندهگی و جلورفتنِ جهان و زمان
برای آنها و بعد پیوندهای عمیقِ عاطفی و انسانی و ... را میبینیم. گویی انقلابِ
پنجاهوهفت و یا اساسا هر اتفاقِ مهم دیگری (از ۱۵خردادِ ۴۲ گرفته تا وقایع و
تغییر مشی سالِ ۵۴ سازمان مجاهدین و سالهای منتهی به انقلاب و ۱۷ شهریور و خودِ
روزِ ۲۲بهمن و سالِ ۶۱ و دورانِ جنگ و روزهای مهمِ دهه۷۰ و حتا ماههای مانده به
انتخاباتِ ۸۴ و صبحِ روزِ بعدش تا وقایعِ ۸۸ و ماههای بعدش) همهوهمه زندهگیِ
هرکسی را از این رو به آن رو کرده و انقلابی درونی و شخصی را با حفظِ نسبتاش به
تاریخ ایجاد کرده.
اجرای کم نقصِ این موارد در کنارِ هم و ساختِ مجموعهای
کامل و منسجم، آنهم در نزدیک به ۵۰۰صفحه، کارِ سادهای به شمار نمیرود و در
نگاهِ کلی شبیه به ریسکی میمانند که هر آن ممکن است در ورطهی شعار و انگ و ادا و
تکراری بودن و... بیفتد و هزار برچسب بخورد. مدیریت و از عهدهی این مهم برآمدن کاری
سخت بود که به هرترتیب مهدیِ افشارنیک از پساش خوب و صحیح برآمده و با دانشی کافی
بیوقفه کار را به سرانجام رسانده. به راستی حفظِ جذابیت و کاملکردنِ ماجراها و
روایتِ چنین داستانی کاری سخت بود.
نکتهی خوبِ دیگرِ داستان دیالوگهای آن است که دلیلی قانعکننده
برای شکسته نوشتهشدناش وجود دارد. لهجهی جنوبشهر تهران و همچنین لهجهی
خوزستانی همراه با جزییات و نحو کلمات و هماهنگ با فرد طراحی شده و شاید کار را برای خوانندهای که با این لهجهها ناآشناست
سخت باشد، اما تجربهای لذت بخش است. نقطهی مقابلِ این نوع نوشتن، زبانِ کلیِ
داستان است که دلیلی منطقی برای نیمهشکستهبودناش پیدا نمیشود. حتا تغییرِ
نظرگاه (که گاهی چندان هم به چشم نمیآمد) نتوانست برای لحنی که میشد با زبانی
مرتب و آشناتر برای چشم نوشتهشود. اینگونه بعضی کلمات تبدیل به ترکیبی غریب نمیشد
و رمان راحتتر خوانده میشد.
نویسنده تلاشِ زیادی برای پل زدن و ارتباط بینِ تداعیها و
بخشهای زمانیِ داستان کرده تا خرده روایتها و اصولا تاثیرِ حوادث، خود ماجرای محورییی
را بسازد. در همین راستا حالی یکسان را از ابتدای داستان و تصاویرِ افتتاحیه آغاز
کرده و با همان هوا به پایان نزدیک میکند و هم در واقعیت و هم در معنایی کلی، سقف
فرو میریزد و پیدا شدنِ جنازه در گود هم چیز عجیبی نیست. چهلوشش سال طول میکشد
تا سقف بریزد. همانقدر که جاندادن در یک تصادفِ احمقانه (که خوب هم تصویرپردازی
شده) چیز عجیبی نیست.
در جایجای داستان، تهران و محلههای قدیمیتر حضوری پررنگ
دارد و این حضور برپایهی روابط ساختهشده و
سعی شده جدا از نامبردنِ صرف، فضا نشان دادهشود که نویسنده در این کار، آنهم
برای خوانندهای که با آن خیابانها و فضاهای قدیم پیشتر فقط در حدِ نام آشنا
باشد.
همهی این قوت و ضعفها، رمانِ گود را تبدیل به اثری
خواندنی کرده که تواناییِ مهم شدن را دارد. مهم شدنی که از احساسِ نیازِ معاصر
بودن در داستانِ ایرانی سرچشمه میگیرد. هم خواننده و هم نویسنده به این معاصر
بودن نیازمند است.
برچسبها:
انقلاب,
تاریخ,
رمان,
صدا,
گود,
مهدی افشارنیک,
میلاد حسینی,
نشرچشمه,
نقد ادبی
۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه
گردش در خیابانهای خونیِ تهران
دربارهی «سرخِ سفید»
این یادداشت در پروندهی رمانِ سرخ سفید، در سایت انجمن رمانِ ۵۱ منتشر شدهاست.
داستاننویس هم گاهی ارواحِ
خبیثهمان را احضار میکند، تجسد میبخشد و میگوید «حالا دیگر خود دانید، این شما
و این اجنهتان.»
هوشنگ گلشیری، آینههای دردار
سومین رمانِ مهدی یزدانیخرم با جملههایی طولانی و فضایی
بخارگرفته شروع میشود و نشانی از پیچدرپیچ بودنِ روایتِ رمان با خود دارد. راوی
از نظرگاهی حسابشده قطره چکانی اطلاعات میدهد و گاهی فقط به عنوانها بسنده میکند.
مردِ نهچندان موفقِ سیوسهسالهای که نام ندارد و تنها با دادههای داستانی میشناسیماش،
مبارزهای را شروع کرده تا شاید راهِ موفقیت در زندهگیاش آغاز شود. لابهلای جملههای
محکم و بلند گاهی سروکلهی ارواحی که پیشتر در «من منچستر...» هم بهشان ارادت
داشتیم پیدا میشود و متن را شاداب میکند! مبارزهی نخست در زمانی مناسب، نه دیر
و نه زود، آغاز میشود تا خواننده در موقعیتی مناسب در جهانِ داستان قرار گیرد.
جوشی میترکد و چرکی زمان را به سالِ ۵۸ میبرد اما از حیطهی
داستان خارج نمیشویم و به جا به زمانِ حالِ داستان برمیگردیم. همین رفتن و آمدنها
چیزها و شخصیتهای جدیدی را معرفی میکند و شمایی از کل را میدهد و خواننده به
رفتن در دلِ مبارزات بعدی ترغیب میشود.
جغرافیا فصلِ مشترکِ روایتهایی است که شکلی شبیهِ داستان
کوتاه (منتها کاملا در خدمت رمان) را دارد و زمانِ سالِ ۹۱ و ۵۸ را بههم ربط میدهد
و با نشاندنِ روحی دیگر داستان را ادامه میدهد و یک «کل»ِ منسجم را میسازد. سپس
داستان ریتمی منظم پیدا میکند و خواننده با فُرمِ آن آشنا میشود. میفهمد کجای
مبارزه قرار است به عقب و دیماهِ پنجاهوهشت برگردیم و چه چیز ما را به سالِ نودویک
و باشگاهِ نمناکاش باز میگرداند. جذابیت آنجا زیاد میشود که ربطی روشن بینِ
تداعی و تصویرِ گذشته با اتمسفرِ باشگاهِ ورزشی و اشخاص و ارواحِ حاضر در داستان
برقرار میشود و این میان خردهروایتها هستند که جانِ متن را قوی میکند و هربار
چیزی بدیع و تقریبا غافلگیرکننده با خود دارد. کسی از سرنوشتِ قبرِ خالی و
استخوانهای رضاخان خبر ندارد. پس بعید نیست در مردهسوزخانهای در دوبلین با نامِ
مسترفایو(!) خاکستر شده باشد! یا ماجرای شوکآورِ راهبهای یونانی در تهرانِ گیرِ
کرده در انقلاب. راهبه مسلمان میشود و با فردی ازدواج میکند که تازه بعد از مرگ
میفهمد هیچچیز از او نمیدانسته و مردِ ایرانی حتا مسلمان هم نبوده و زن فریب
خورده! از همه مهمتر بهتِ کشیش در برابر این حجم از اتفاق است که نمیتواند هضم
کندشان و سطرهایی زیبا را رفتم میزند. اینها نمونههایی کاملا جدا از هماند که
در گذرِ سالیان در جغرافیایی نزدیک میچرخد و خواننده را درگیر میکند. در بینِ
تداعیها، فصلهای استراحتی هم هست که وضع یا شخصی را بهطورِ خاص تعریف میکند.
درِ بیشترِ روایتهای سرخِ سفید - به خصوص سال ۵۸ - نویسنده
مستقیم ماجرایی را تعریف میکند و گاهی پیاپی اطلاعات میدهد. ولی در روایتِ۹۱
شاهدِ صحنهسازیهای بیشتری هستیم و مبارزاتِ کیوکوشین با ضربههای مهلک و
اصطلاحاتاش دقیق و طبیعی درآمده.
اما شاید بتوان بر یکنواختیِ شکلِکلیِ روایت ایرادی گرفت
که با وجودِ چرخش و هیجاناش، از جایی به بعد کمی عادی میشود و حتا نتایجِ مسابقه
را هم میشود حدس زد. نویسنده این عادی شدن را با آسهایی که داستانهای قدیم و
جدید و ربطشان با هم میسازد جبران میکند و بلایی سرِ مومیاییِ استالین میآورد
یا سلطانحسینِ دوم را جایی وارد میکند که خواننده محوِ روایت شود.
اما فارغ از اینها سرخِ سفیدِ مهدی یزدانیخرم رمانیست
دربارهی زمان و اثرش بر تاریخ و بعد تاثیرپذیرفتنِ انسان از آن. ابایی از جعل
ندارد و تاریخ برایاش همین است. از دلِ روایتهای ظاهرا بیربط به یکدیگر،
ارتباط و سازمانی را میسازد که در یک کل معنا مییابد و تبدیل به روایتی دقیق میشود
که به خواننده اطلاعات میدهد. یزدانیخرم مدام ارواح را جان میدهد و در روحِ
تهران و خیابانِ۱۶آذر تکثیر میکند و جغرافیا را مالِ خود میکند. این ایدهای
ناب است که در بسترِ مبارزه (آنهم با صحنههایی بینظیر) دست به چنین کاری با
تاریخ زد و چنین وضعیتی را تبدیل به قصه کرد.
تجربهی فرم و ایدهای نو در فضای امروزِ ادبیات داستانیِ
ایران که مدام در محیطهای کوچک و غالبا بیمکان یا نهایتا مکانهای آشنا و شناختهشده
میگذرد و مدام شخصیتِ محوریِ خستهای را میبینیم که به در و دیوار میخورد و همه
توی سرش میزنند و سرآخر هم موفق نمیشود. اما اینبار مبارزه و تلاشِ بهمیان میآید.
با حضورِ دقیق جغرافیا و هجوِ تاریخ و بازی گرفتن از آن. رفتوبرگشتهایی که بر
پیکر کار نشسته بیانکنندهی تلاش برای در هم شکستنِ سیاهی و انفعالِ جهاناش است.
پایانِ کار هم نویسنده بخشی از راوی را در متن احضار میکند
و روایت رنگی دیگر به خود میگیرد تا پایانی مناسب را برای لحظاتی که ساخته بود
فراهم آورد. نتیجهی تلاشِ سهچهارسالهی مهدی یزدانیخرم رُمانی خواندنی و جذاب درآمده
که میتوان با قدرت پیشنهادِ خواندناش را حتا به کسانی که پیگیرِ ادبیاتِ ایران
نیستند داد. رُمانی که جزییاتی فکرشده و بینظیر دارد. مگر تفاوت در همین جزییات
نیست که رمانِ خوب و بد را میسازد؟
۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه
چگونه میشود از چربیات صابون درست کرد؟
این هفتههای اخیر کمی با تاریخ عجیب و سیاه قرن بیستم بیشتر آشنا شدم و بیشتر خواندم. با این تاریخ کثیف که هرکس هر جایی که بوده «راه»ِ خودش را درست و برتر میدانسته. جالب است همزمان در نقاط مختلف این زمین مدعی بودهاند این بهترین راه است و وقت آن رسیده همهی جهان شبیه ما شوند. و جالبتر اینکه خیلیهایشان شیوههای یکسان یا مشابهی را در پیش گرفته بودند و فقط خودشان را بر حق میدانستند. (البته این لااقل در حوزهی دین چیز جدیدی نیست و قرنها همین بوده. تولستوی این را به کم سوادی مردم نسبت داده بود که بدون فکر بر حق بودن خودشان را میپذیرند).
شیوهی رسیدن به «راه»ِ مورد نظر هم فرقی نداشت چه باشد. «برای رسیدن به راه و شیوهی سعادت ما، هر وسیلهای مُجاز است.» بیچاره ماکیاوللی که فحشِ تاریخ شده است. از دست این مخالفان!
اینها چیزهای تازهای نیست. تمامی هم ندارد. هرچه جلوتر برویم شدیدتر خواهد شد. اما دردناک قسمتی است که هنوز با گذر سالها از جنایات بشتر علیه بشر، باز هم عدهای معتقدند «این دیگر بهترین راه است». و میخواهند هر طور که شده - با هر زوری- خودشان را ثابت کنند. کشتهها و بیخانمانها و شکنجهشده ها هم که اهمیتی ندارد. چون راهِ ما تنها راه سعادتِ بشری است، و ما حاضریم انسان را دیوانه میکنیم تا آیندهای زیبا داشته باشد.
من میترسم یا خجالت میکشم از قرن آینده که صد سال دیگر آدم تازهکاری مثل من از این همه حماقت به تنگ آید و با تردید به اطراف نگاه کند. فقط امیدوارم او خیالش راحت باشد که در قرن بهتری زندهگی میکند و دیگر به تاریخِ دورانِ او نمیخندند.
شیوهی رسیدن به «راه»ِ مورد نظر هم فرقی نداشت چه باشد. «برای رسیدن به راه و شیوهی سعادت ما، هر وسیلهای مُجاز است.» بیچاره ماکیاوللی که فحشِ تاریخ شده است. از دست این مخالفان!
اینها چیزهای تازهای نیست. تمامی هم ندارد. هرچه جلوتر برویم شدیدتر خواهد شد. اما دردناک قسمتی است که هنوز با گذر سالها از جنایات بشتر علیه بشر، باز هم عدهای معتقدند «این دیگر بهترین راه است». و میخواهند هر طور که شده - با هر زوری- خودشان را ثابت کنند. کشتهها و بیخانمانها و شکنجهشده ها هم که اهمیتی ندارد. چون راهِ ما تنها راه سعادتِ بشری است، و ما حاضریم انسان را دیوانه میکنیم تا آیندهای زیبا داشته باشد.
من میترسم یا خجالت میکشم از قرن آینده که صد سال دیگر آدم تازهکاری مثل من از این همه حماقت به تنگ آید و با تردید به اطراف نگاه کند. فقط امیدوارم او خیالش راحت باشد که در قرن بهتری زندهگی میکند و دیگر به تاریخِ دورانِ او نمیخندند.
۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه
آشویتس خصوصی سلطان محمود و دیگر شاهانِ ایران
کلماتی درخشان و محصور کننده در همان صفحههای اول تو را به میهمانی شقه شقه کردن بدن یک قربانیِ تاریخ دعوت میکند و مدام میشنوی «اره را بیار بالا».
روزگار دوزخی آقای ایاز از دل تاریخ، پس و پیش خودش را روایت میکند. حکایتِ ناچاریِ تعظیم در برابر قدرت و میلِ خدا بودن یک پادشاه. محمود خوب میداند مردم پادشاه نمیخواهد، خدا میخواهند. باید بزرگ و دست نیافتی باشد، اما باز هم ابایی از همخوابگی با غلامش در ملاعام ندارد. شهوت سیری ناپذیر زور. اما جذابتر: میلِ بیپایان به بندهگی و حقارت و ترسی که همه جا موج میزند. داستان مایی که همیشه در تاریخ مفعول بودیم و لذت میبریم.
کتاب با خشونتی عجیب شروع میشود. همه جا خون میپاشد. خون حال همه را عوض میکند اما حال ایرانِ داستان را به جایی غریب میکشاند و دستها جایی دیگر میرود. همان اول کار تو را در طشت روغن داغ میاندازد و چارهای جز با ولع خواندن داستان نداری و تن به این خفت تاریخی میدهی.
کتاب با خشونتی عجیب شروع میشود. همه جا خون میپاشد. خون حال همه را عوض میکند اما حال ایرانِ داستان را به جایی غریب میکشاند و دستها جایی دیگر میرود. همان اول کار تو را در طشت روغن داغ میاندازد و چارهای جز با ولع خواندن داستان نداری و تن به این خفت تاریخی میدهی.
کتاب تکههای درخشان کم ندارد و خیلیهاشان را دوست داری چندباره بخوانی یا گوشهای یادداشت کنی. راستی کاتب چه بلایی به سر کتابش میآورد؟ تاریخ کجا نوشته شده؟ در چه حالی این تاریخ کتابت شده؟
از سویی غرق لذت از زیبایی کلمات میشویم و از سویی سر به پاییم میاندازیم از این رسوایی. نیمهی اول نثری فوقالعاده دارد و برای من تجربهای درست شبیه خواندن شعرهای براهنی داشت. انگار این شعرها بودندکه داستان را شکل میدادند. نویسنده زیبایی کلمات را در برابر کثافت تاریخ قرار داده است. تاریخی که یک جا بند نمیشود و هیچوقت به پایان خود نمیرسد و از امیرماضی به امیرماضیِ دیگری میرود و خواب و رویا و واقعیت را در هم میشکند.
ایاز جایگزین اخلاقِ غیرِ حقیقی است. پیشنهادی برای دروغ یا فرار از گول زدنها و کمی فکر کردن دربارهی خودمان. صحنههایی کمنظیر که حوادث را عریان جلوی چشم ترسیم میکند. براهنی در مصاحبهای گفته «حبس کردنها و نگفتنها یکدفعه تبدیل میشود به ایاز».

سه سال نوشتن آن طول کشید اما درست آخر کار همه نوشتهها را به خاطر به هم ریخته شدن ذهنش به واسطهی این نوشتن پاره کرد. حالا بیش از چهل سال از نوشتنِ آن میگذرد و ای کاش در همان سالها بعد از چاپ خمیر نشده بود تا این زشتیِ تاریخ، زودتر و گستردهتر و غیر یواشکی صفحات روحمان را ورق میزد و ما را کتاب میکرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)