‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه

تفاهم

این مکعب توی دستم می‌گوید:
صبح ده. بعد از ظهر ۲۵
- چرا همه‌ی حوادث عجیب دنیا در بیست و پنج اتفاق می‌افتد؟-
من این‌ها را باور ندارم
هوای این شهر را تو تعیین می‌کنی، با یک لبخند
آفتاب می‌آورانی به میدان
و وقتی چشمانت را می‌بندی
و وقتی سر آن‌ور می‌گیری...
رعد و برق همه چیز را دو نیم می‌کند،
جز قلب.

آه آن موهای بی‌پایان...
چرا هر چه می‌روم نمی‌رسم؟...
این موهای دیوانه کی می‌خواهد تمام شوند...؟
چرا مثل شلاق روی تنم هوار می‌شوند؟
ـ ...و شرم... ـ
وقتی چرخیدی و پشتت را نگاه کردی
موهایت در آفتاب درخشید و طوفان کوچک شد
درخشش خورشید به روی شانه ات آمد،
و هوا نورانی.

ـ من هوای بین لب‌هایت را نفس می‌کشم -
ای نشئه‌گیِ تباه کننده
ای شروع در پایانِ امیدِ انسان ها
این شهر هوای تازه می‌خواهد
دلش گرفته
عشق‌باره‌گانش باران می‌خواهند
تو باید مرحمی باشی برَ این جنون
گریه کن برای ما.

ـ تو را در تنم می‌گیرم و دست لای موهایت می‌برم -
یا نمی‌برم
در آغوش پناه بگیر و هفت هزار سال بمان
این غار جای خوبی برای گم شدن است
بدون هر مکعبی. با نور. با اجسام منحنی. با نام‌ها و نشانه‌ها
یا بدون آن‌ها. با ایما،
چند هزار سال می‌گذرد و هنوز پژواک صدا آن‌جاست:
من جان نمی‌خواهم تو را که دارم.

بهار ۹۴

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

مورچه‌ای که خانه اش را گم کرد

بخوان لعنتی
تمام کلماتی که روی کاغذ آمده و حرف می‌زنند
با تو
به شکل تو
شبیه دست های تو
دست های کشیده و لاغرت.

آخر مورچه ای کلمه را روی شانه می‌گذارد و می‌آید روی رگ‌های دستت
و تمام جهان را طی می کند
تا با تو حرف بزند.

و تو نمی‌خندی
سرت را پایین می‌اندازی و نمی‌بینی
اما من، صد و هشتاد و پنج درجه آنورتر را نگاه می‌کنم و تو را می بینم
مردمک را به منتهاالیه سمت چپ می‌کشم تا سایه ات را ببینم
لای برگ‌های درخت وسط حیاط دنبال تو می‌گردم
در انعکاس قفسه‌ی کتاب روبه‌رویی تو را پیدا می‌کنم
در شیشه‌ی روی میز
همان‌جا که لیوانت را گذاشته‌ای
تو آنجایی
انگشتانت را به سمت لیوان می‌آوری
با دست‌های کشیده و لاغرت
لیوان را بغل می‌کنی،
انگشت‌های کوچکت فراموشی‌ست.

شاید به من نگاه می‌کردی
من تو را نمی‌دیدم
من می‌ترسیدم با تو حرف بزنم
من در چشم‌هایت گم می‌شوم وقتی روبه روی من ایستاده ای و منتظری تا چیزی بگویم.

بخوان عزیز جانم
کلماتی که برای تو از خواب بیدار شده اند
بی تو دیگر به خواب نخواهند رفت
با تو به تخت فراموشی می‌رسند
تا انگشت‌های کوچکت را از یاد ببرم.


شهریور ۹۳