‏نمایش پست‌ها با برچسب نشرچشمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نشرچشمه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

همه‌چیز درباره‌ی پایان

*این یادداشت در شماره‌ی ۴۷ مجله‌ی تجربه (دی ۹۵) چاپ شده‌است.
مروری بر «جلبک» نوشته‌ی کتایون سنگستانی

«جلبک» روایتِ مقطعِ کوتاهی از دختری بیست‌وچندساله است که در دانشکده هنر درس خوانده و برای امرارِ معاش کارهایی فرعی انجام می‌دهد و مشکلاتی درونِ خانواده دارد و علاوه بر این‌ها، رابطه‌ای ذهنِ او را درگیر کرده تا دنیایی متلاطم در برابرش بایستد.
اولین رمانِ کتایونِ سنگستانی صدا دارد. نویسنده‌ راوی‌اش را از همان ابتدای داستان بدل به فردی با هویت کرده و حضورش را در کُنهِ داستان نشان می‌دهد. مرحله به مرحله خود را به مخاطب می‌شناساند و لابه‌لای روزمره‌گی گریزی به چیزهای دیگر هم می‌زند. ابتدا برای خواننده شخصیت محوری با حفره‌های پر و خالیِ وجودی‌اش ترسیم می‌شود و بعد سراغِ چیزهایی مثل دست‌وپنجه نرم کردن با مصائبِ بیرونی زنده‌گی می‌رود. رمان روایتی پله‌پله دارد و پس از نشان‌دادن بنشاد (راوی) به لایه‌های دیگر می‌پردازد و او را در حالاتِ مختلف قرار می‌دهد و خرده‌روایت می‌سازد. او در دانشگاه و خیابان و محلِ کار قرار می‌گیرد و با رابطه‌ای نیمه‌عاشقانه سنجیده می‌شود و تکه‌تکه ماجراهای کوچکی در دلِ داستان جا می‌گیرد تا وضع را روشن کند. سپس در جایی صحنه‌ای مهم و حیرت‌انگیز و هم‌خوان با شخصیت را در کُمُد می‌سازد و روایت جانِ تازه‌ای می‌گیرد. از این دست تصویرسازی‌ها کم‌وبیش در رمان گنجانده شده‌است.
راوی فردی‌ست که باز هم تقلا می‌کند، اما حداقل جنسِ متفاوتی دارد و حالتِ روشن‌تری در مواجهه با خودش دارد و بی‌جهت مشکل جلوِ پای‌اش سد نمی‌شود. در خانه یک‌جور وضع را باید تحمل کند و در بیرون هم به همین شکل. تا جایی که حتا بدش نمی‌آید حب تریاک را بالا بیاندازد. اما حال این یکی را هم ندارد و با بخارِ دهان خودش را گرم می‌کند. زبانِ کتایونِ سنگستانی تمیز و خوش‌آهنگ است و به جا از کلمه‌های کم‌آشنا استفاده کرده و متنی آراسته و از همه مهم‌تر، متناسب با شکلِ رمان درآورده و همین به خوش‌خوانیِ اثر هم کمک کرده.
چند ماجرای موازی چاشنیِ زنده‌گی بنشاد می‌شود و تقریبا همه‌شان به سرانجامی می‌رسد و جایی جان‌کندن و نفس‌بریدن‌اش را می‌بینیم، اما او مجبور است توقف نکند چون زنده‌گی مکث ندارد. نویسنده اصول و قاعده‌ای را درنظرگرفته تا در هر بخش تکه‌ای از ماجرای‌اش را پیش ببرد و در پایان شکلِ همه‌شان را به هم نزدیک کند. از این نظر کارِ او ستودنی‌ست، خاصه این‌که این هندسه‌ی کلی در تجربه‌ی اولِ نویسنده اجرا شده.
داستان پُر است از تکه‌های بامزه (و البته تلخ) که گاهی تکرار می‌شوند. مثل ویرایشِ رمانی عامه‌پسند به نام دل‌شکسته و دزدیدنِ صحنه‌های رمان‌های مشهور و حتا گم‌نامِ جهانِ ادبیات. و پس از دزدیدن، پرتاب‌اش در رمانی دیگر و تکرارِ همین فعل و انفعال. گویی نوعی از این تکرار به شکلِ «روزمره‌گی» در زنده‌گیِ بنشادِ راوی اجرا می‌شود.
در نهایت رمان به بهترین نحوِ ممکن به پایان می‌رسد و رمان را بالا می‌کشد. همه‌ی قطعه‌ها را پس از تلاطم‌ها در ساحلی امن می‌نشاند و تقریبا تکلیف را روشن می‌کند. از سویی اما زنده‌گی هم‌چنان در جریان است و از این هم گریزی نیست. سطورِ پایانی بر وزنِ رمان افزوده است و «جلبک» را در رده‌ی رمان‌های خوب و قابل قبول جای داده. نویسنده در پایان در وضعیت تغییر ایجاد می‌کند و دیگر نمی‌خواهد آنای آناکارنیا یا اِمای مادام بوواری یا سونیای جنایت و مکافات باشد. او می‌خواهد خودش باشد تا تکلیف‌اش را با خودش معلوم کند.


ساعت‌سازِ بینا

*این یادداشت در شماره‌ی ۴۷ مجله‌ی تجربه (دی ۹۵) چاپ شده‌است.
درباره‌ی هشت‌وچهل‌وچهار، رمانِ اولِ کاوه فولادی‌نسب

نویسنده سعی می‌کند از دریچه‌ای که می‌خواهد خواننده را وارد داستان کند. از تجرد می‌گوید و چیزهایی به آن ربط می‌دهد که احتمالا به نیاسان، شخصیتِ محوریِ رمان، مربوط است و بعد بلافاصله زنی را وارد داستان می‌کند و نمی‌گوید کیست. شیرینیِ خرما و گسیِ خرمالو چیزهایی کوتاه را یادِ نیاسان می‌اندازد و می‌فهمیم این‌ها اتفاق‌هایی ظاهرا مهم است و در ادامه باید جدی گرفته‌شود و چیزهای بیشتری درباره‌ی اسم‌هایی که گفته شد، بخوانیم. نیاسان صداهایی در سرش می‌شنود، مثل خیلی از آدم‌ها. و این بسیار جذاب است برای داستان.
راوی با ذهن شلوغ‌اش و یادآوری‌ها، اطلاعاتی می‌دهد و از پدر و پدربزرگ و ناتالیا و آدم‌های اطراف چیزهایی دست‌مان می‌آید. مثل بیشترِ رمان‌های سال‌های اخیر با شخصی طرف هستیم که لِه و شکست‌خورده است و راهی برای‌اش نیست. نویسنده تلاش می‌کند شهر را نشان دهد و اتفاقا به دردِ داستان می‌خورد، اما تهرانِ جدید و قدیمی که نشان می‌دهد روح ندارد و در حدِ کلمه باقی می‌ماند. نام‌بردن از چند پادشاه و خیابان و تاریخچه گفتن و تغییراتی که در هفتاد سال خیابان انقلاب داشته، روحِ شهر را به خواننده نشان نمی‌دهد. نیاسان مدام بین خودش و پدرش و پدربزرگ‌اش در رفت‌وآمد است و گذشته‌ی ساعت‌فروشی‌شان را مرور می‌کند. از این جهت شبیهِ فضا و حال‌وهوای «طلابازی»ِ شربیانی است.
داستان مدام به عقب می‌رود و برمی‌گردد، اما دلیلی جز شناختِ شخصیت برای این رفت‌وبرگشت‌ها پیدا نمی‌کنیم و با توجه به حجمِ کمِ رمان دلیلی ندارد این همه فرعیات به خواننده شناسانده شود. سوال اساسی این است چیزها را برای چه باید بشناسیم و گام بعدی چیست؟
با این همه تکه‌ای که مستقیم به روزشماریِ دهه‌ی بیست می‌پردازد بسیار منظم و روشن از کار درآمده و رفت‌وبرگشت‌های پیشین حکمِ مقدمه‌ای بر این را داشته تا با زمانِ حال پازلِ اتفاق‌ها و تصادف را کامل می‌کند.
آدم‌های فرعی بسیار تخت هستند و گلنار و اردشیر دو اسم هستند که فقط اسم‌اند و هیچ وجه دیگری ندارند. نویسنده در بیشتر صحنه‌ها حرف می‌زند و ماجرای داستان را جلو نمی‌برد. در جایی می‌گوید «این شبِ آخر سال از معدود شب‌هایی بود که تهران زندگیِ شبانه داشت.» این درست جایی‌ست که داستان‌نویس باید شخصیت‌های‌اش را در دلِ شبِ تهرانِ سالِ نو ببرد (که حتا فکر به‌اش هم ایده و داستان با خود دارد) اما نویسنده ترجیح می‌دهد بلافاصله فصل را تمام کند و فقط بگوید. حتا در فصل بعد هم که با ادامه‌ی آن آغازش می‌کند به پراکنده‌گویی و چیزهایی مبهم بسنده می‌کند.
از نیمه که رد می‌شویم نویسنده ماجراها را به هم مرتبط می‌کند و آدم‌ها را بی‌واسطه برای خواننده به نمایش می‌گذارد. در فصل‌های آخر سعی می‌کند و شخصیت‌ها را جان‌دار و از حالتِ تخت خارج کند. در مجموع نسبت به روایتی که آغاز کرده بود، خیلی خوب داستان را جمع می‌کند و مناسب و زیبا به پایان می‌رساند. هرجا کاوه‌ی فولادی‌نسب زمان برای پرداخت و صحنه‌پردازی داشته و شخصیت‌ها بیشتر شکل گرفته‌اند، داستان بیشتر دیده می‌شود و متن شکل می‌گیرد. نمونه‌اش صحنه‌ی پایانیِ رمان.


۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

تودرتوی یک مرگ

درباره‌ی رمانِ بازیِ بی‌گناهان، نوشته‌ی رائول ارخمی، ترجمه‌ی جیران مقدم

بازیِ بی‌گناهان رمانی‌ست تلخ که به مسئله‌ی یک مرگِ مشکوک می‌پردازد و هرچه لایه‌ها را کنار می‌زند و به عمق می‌رود، بوی فساد بیشتر می‌شود. با روایتِ یک قاضی و حضورِ زنی که چهارسال پیش مرده و هنوز رهای‌اش نکرده آغاز می‌شود و نگاهِ پرسش‌برانگیزِ زن. اسنادِ زیادی گم‌وگور شده‌اند و خوان مانوئل‌گالون با پایی شَل و شمایلی که به‌درستی طراحی شده هم‌چنان پیگیر ماجراست.
داستان به مانندِ فیلمی سینمایی تدوینی بی‌نقص دارد و پُر است از جامپ‌کات و اینسرت‌هایی که مطابق با سیرِ روایی اطلاعات می‌دهد و زمان را متوقف می‌کند. صحنه‌ای را نشان می‌دهد، آدم‌ها معرفی می‌شوند، چند دقیقه را حذف می‌کند و بعد را نشان می‌دهد و همه‌ی چیزی که مهم بوده در همان چند دقیقه اتفاق افتاده. حالا قاضی باید واردِ ماز شود و کشف کند در صحنه‌هایی که حذف‌شده چه گذشته! در این میان روایتی کناری همانند دستیار کاراگاه‌های رمان‌های جناییِ کلاسیک در نقشِ اطلاعات دادن وارد می‌شود تا مسئله‌ی اصلی قابلِ حل شود، اما حواشیِ آن پیچیده‌تر می‌شود. روایت حتا عجیب‌تر هم می‌شود و از بُعدِ واقع‌گرایانه‌ی خود خارج و هم‌چون صحنه‌ی تئاتر صدا و آدم‌هایی مبهم می‌آیند و هم‌سُرایی می‌کنند.
در هنگامِ برگزاریِ بزرگ‌ترین مسابقه‌ی باشگاهیِ آرژانتین -که خودش بارها فراتر از یک بازیِ فوتبال است- گروهی که به زیبایی بی‌گناهان نامیده شده‌اند،‌ حادثه‌ای را رقم می‌زنند، اما براساسِ شواهد همه‌شان بی‌گناه هستند. نویسنده ما را واردِ‌ تودرتویی می‌کند تا مشخص شودِ به‌وقتِ بازیِ ریور-بوکا چه حجم از فسادِ سازمان‌یافته مشغولِ شکل‌گیری بوده. فوتبال حتا بیشتر از این هم حضور دارد. بعد از جام‌جهانی ۱۹۷۸ پشتِ پرده‌ای از درگیری‌ها با شیلی رو می‌شود که ریشه در دیکتاتوریِ وقتِ‌ حاکم در آمریکای‌جنوبی دارد و جنگ‌هایی عملا نمایشی.
رائول اَرخمی دست به روایتی پُرپیچ‌وخم با زوایایی متعدد زده که از طرفی بسیار خوش‌خوان و روان است و خواننده را سردرگم نمی‌کند و از سویی جذاب هم می‌ماند. در طولِ روایت خواننده بیشتر از شخصیت‌های داستان اطلاعات دارد،‌ اما هم‌اوست که در دامِ قصه می‌افتد و تکه‌تکه قاضی و دوست‌اش را دنبال می‌کند و از آرشیو‌های مسروقه مدارکی جدید می‌خواند.

شاید نزدیک‌ترین نمونه به بازیِ‌ بی‌گناهان، آوریل‌ِسرخ سانتیاگو رونکاگلیولو باشد که اتفاقا آن‌هم از سوی جیران‌مقدم از اسپانیولی به فارسی برگردانده‌شده. از نظرِ نوعِ وضعیتی یک مرد درش گیر می‌کند تا نسبت به همه‌ی دستگاهی که در آن بوده ظنین شود و مردد بماند. یا حتا فصلِ دوم سریال دودمان که چند نفر از یک خانواده دستِ به پنهان‌کردنِ یک قتل می‌زنند و رگه‌هایی از فساد پشتِ ماجراست. اما بازیِ‌ بی‌گناهان از نظر فرم و تعددِ نوعِ روایت چیزِ دیگری محسوب می‌شود و دستِ آخر واقعیت رو می‌شود، اما هنوز تردید است واقعیت کدام است.