‏نمایش پست‌ها با برچسب معماري. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معماري. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

تجسم رویاها*

۱ «خانه» برای هر کس معنایی شخصی و متفاوت با دیگری دارد. این تفاوت که از برداشت‌ها و تجربه‌های متفاوت آغاز می‌شود، می‌تواند زمینه ساز خیال‌پروریهای انسان باشد. خانه جایی‌ست که جهان را برای اولین بار در آنجا می‌فهمیم و خودمان را با شرایطش میسازیم. اولین فضایی‌ست که درک میکنیم و سعی میکنیم تا قلمرو شخصی‌مان را آنجا بنا کنیم. گاستن باشلار** خانه را مجموع خیالاتی می‌داند که به انسان، دلیل یا وهم موجود در ثبات را هدیه میکند. و فرد پی‌درپی واقعیت این نکته را به تخیل در می‌آورد.

۲ خانه، جهان شخصی انسان است که باید به او اجازه‌ی فکر کردن و تخیل را بدهد. خاصه برای کسی که کارش هنر است و محیط کارش (یا دست کم خیال‌پردازی‌هایش) گوشه‌ای از همان خانه است. هنرمند چیزی را که زنده‌گی میکند نمی‌آفریند. بلکه چیزی را که می‌آفریند زنده‌گی میکند و خانه باید این نیازِ او را برآورده کند. نیاز به فضایی که ذهنش را باز بگذارد تا به هر سوی که می‌خواهد برود و در شرایط شخصی‌یی که در آن عادت به خلق دارد به کارش بپردازد. فضا باید امکان تخیل کردن را به ما بدهد.

۳ خانه، گوشه ای از دنیای ما است. اولین جهان ما که در آن تجربه‌ی زیستن را می‌آموزیم. در آن بزرگ می‌شویم و رویا پردازی میکنیم. خانه پُر است از خیال و خاطره. خیالها و خاطره‌های پراکنده و یکپارچه. خاطره‌هایی به شکل کم رنگ و موهوم که ما را به گوشهای از یکی از خانه‌هایی که در آن بودیم میبَرد. یا درست ما را به بخشی از گذشته میبرد که به واسطه‌ی خانه آن را دقیقا به خاطر می‌آوریم. شاید دیدن یا شنیدنِ وصف مکانی با مشخصاتی که ما آن را تجربه کرده‌ایم، تداعی کننده‌ی حسی باشد که ما در آن مکان در سنی خاص داشته‌ایم. مثلا زیر زمین، ایوان، یا فضای تنگ زیر یک پله پل بزند به بازی‌هایی که در کودکی در آن فضاها داشتیم و حس مرموزی که آن لحظات در وجودمان بود. اینگونه روح ما با خانه پیوند می‌خورد و با به خاطر سپردن فضاهای خانه خیالات را با خود نگاه می‌داریم. باشلار میگوید خیال و خانه در یک مسیر حرکت می‌کنند. آنها درون ما هستند، به همان اندازه که ما درون آن‌ها هستیم.

۴ خانه، پناه‌گاه رویا پردازی انسان است. به او اجازه‌ی تجسم کردن رویا و عمیق شدن را می‌دهد.گاستن باشلار معتقد است مکان‌هایی که ما در آنها رویا را تجربه کرده‌ایم، در رویایی تازه گرد هم می‌آیند و بدین خاطر خاطرات ما از ماواهای گذشته، از طریق رویا پردازی دوباره زنده میشوند و این گذشته در ما جاودانه می‌شود.
در رویا پردازی‌های ما، خانه مثل یک گهواره است. پناه‌گاه فردی و اولین تنهایی. گهواره بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و صندوقچه‌ی خاطره‌های ما می‌شود.

۵ خانه، می‌تواند گوشه‌ها و کنارهایی داشته باشد تا وقتی به خاطره‌ها فکر می‌کنیم تصویری روشن را به یاد آوریم. و هر گاه که خواستیم با رویا کردن به آن بازگردیم و از آرامش موجود در گوشه‌های انزوا لذت ببریم. همین باعث می‌شود تا با عوض شدن خانه، خاطره‌ها از بین نروند و ما گذشته‌ای مثل خانه را با خود این‌ور و آن‌ور ببریم. تمام گوشه و کنارهایی را که تجربه کرده ایم. به عقیده‌ی یونگ دوگانه‌ی زیرزمین و زیرشیروانی کمک می‌کند تا به ما امید وجود ناخودآگاه را بفهماند. در اتاق زیر شیروانی، هراس به آسانی به منطق در می‌آید، حال آنکه هراسهای زیر زمین وضوح کمتری دارد.
شاید گاهی در خلوت‌مان که به گذشته فکر می‌کنیم، خانه‌ها و فضاها پررنگتر از هر چیزی باشند. گاهی به فضایی می‌رویم که آنجا تنها بوده‌ایم، لذت برده‌ایم، آرزو کرده‌ایم، رنجیده‌ایم و خودمان را ساخته‌ایم و اگر به رویاهامان فکر کنیم، جایی زمانی به همه‌ی خانه‌هایی که زیستن را در آن تجربه کرده‌ایم بازمی‌گردیم.

*این یادداشت با نگاهی به کتابِ «بوطیقای فضا» (گاستن باشلار، ترجمه‌ی مریم کمالی و محمد شیربچه، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، تهران ۹۱) نوشته شده است.
**Gaston Bachelard

۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

«کاندر همه جا مدام خوانند آن را» یا «نیشابور مدیون سیحون است»

چند وقتی میشد میخواستم دربارهی تاثیر هوشنگ سیحون بر شهر نیشابور بنویسیم. شاید بیشتر از یک سال. هر چه جلوتر میرفتم بیشتر متوجه این تاثیر میشدم. شاید هنوز هم زود باشد برای بررسی ابعاد این اثر. اما حالا که چند روزی میشود هوشنگ سیحون از این دنیا رخت بربسته است، فرصتیست که کوتاه درباره رابطهی نیشابور با او بنویسم.

جدا از تاثیر سیحون بر معماری نوین ایرانی و تربیت شاگردان و جریانی که بعدا ادامه نیافت، نقش سیحون در معرفی و زیبایی نیشابور چیزی نیست که بتوان از کنارش ساده گذشت.
حدود ۴ سال است نصفه و نیمه و هفته ای ۳،۴ روز به واسطهی دانشگاهام در نیشابور زندهگی میکنم. اساسا نوعِ زندهگی ای که ما دانشجویانی که آنجا شهر دوممان است آنجا داریم، به گونهایست که کمتر پیش میآید به مرکز شهر برویم. بیشتر در همان محدودهی خانههامان که نزدیک به ایستگاه سرویس های دانشگاه است چیزهای مورد نیازمان را تهیه میکنیم. و چون در زمانِ نیشابور بودن بیشتر زمان در دانشگاه و سر کلاس می گذرد، کمتر وقتی برای تفریحی که در خودِ شهر یا آثار باستانیاش بگذرد میماند. مثلا هنوز خیلیها هستند که بعد از چند سال درس خواندن در نیشابور، آرامگاه خیام و عطار و کمالالملک و یا بخشهای نیشابور کهن را ندیدهاند. خودِ من بعد از دوسال برای اولین بار از زمانِ دانشجو شدن، یک شب بعد از یک کلاس خسته کننده بی آنکه بخواهم آنقدر چرخیدم و آخر سری به خیام زدم و لحظههایی در آن باغ گذشت که هیچوقت از یاد نخواهم برد.

در تمامِ مدتی که در نیشابور بودهام همه جا آرامگاه خیام را دیدهام. جدا از اهمیت خودِ خیام، طرحِ هوشنگ سیحون این اهمیت را بالاتر برده است. هر جا که میرویم این نقش را میبینیم. در بیشتر لوگوهای سازمانها و نهادها و شرکتها، یا به طور مستقیم این آرامگاه را میبینیم، یا تاثیرش به وضوح مشخص است. حتا در پاکت نامههای دانشگاه - با اینکه دانشگاه آزاد است و لوگوی خوبی هم دارد - در کنار آرم دانشگاه نماد خیام را میبینیم.
همین که به نیشابور نزدیک میشویم نمادِ خیام به روی تابلوها و بیلبوردهای تبلیغاتی میآید و از این طرح برای تبلیغ یک شرکت پخش تیرآهن استفاده میشود! یا مثلا در بیلبورد خوشآمد ورود به نیشابور، نوشته شده است «به شهر خیام و عطار خوش آمدید» اما بزرگترین تصویر نمادِ خیام است. یا در سردر فروشگاه یک کارخانهی محصولات لبنیاتی (که دوغهای محلی خوشمزهای هم دارد!) بزرگتر از آرم کارخانه، نماد خیام را میبینیم!
یک بار هم در یک مسابقهی معماری برای طراحیِ نماد و دروازهی ورودی به نشابور، طرحهای برگزیده (و البته بیشتر طرحها که من دیدم) با الهام از طرحِ سیحون طراحی شده بود. اساسا کارکرد این طرح شبیه به یک مادهی اولیهای است که هر خوراکی را خوشطعم میکند و هیچ کس هم حاضر نمیشود از کنارش ساده بگذرد.
تفاوت نیشابور با دیگر شهرهای اطراف با همین طرح به سادهگی آشکار میشود. سبزوار در ۱۲۰ کیلومتری غرب نیشابور است و هیچوقت آنرا با یک نماد به خاطر نداریم. البته درست است که نیشابور شهر مهمتری نسبت به نشابور بوده است و قدمت بیشتری دارد و تقریبا از ۶۰۰ میلادی شهر بوده است. آن طرف هم مشهد ه
ست که خب به خاطر وجود حرم رضوی شهر شده و بیشتر با تصویر یک گنبد طلایی به یاد آورده میشود. (هرچند برای من و بیشتر ساکنان مشهد، تصاویر ثبت شده از این شهر چیزی جز حرم است).
مثلا همان قدر که برج آزادی میتواند نماد یا معرف تهران باشد و آرامگاه ابوعلیسینا برای همدان (که آن هم اثری از سیحون است) نیشابور هم با این طرح به خاطر سپرده میشود.

چیزی که من میخواهم بگویم این است که نیشابور و مردم نیشابور به هوشنگ سیحون مدیون هستند. اگر این طرح نبود نیشابور چیزهای زیادی کم داشت. چیزی نداشت که در ذهن بشود با تداعیاش نیشابور در خاطر آورد. جدا از خودِ آرامگاه، سیحون در طراحی فضای باغ هم تلاش زیبایی کرده و هندسهای منحصر به فرد و متناسب با خیامِ ریاضیدان طراحی کرده است که این مورد را جز با تنهایی قدم در آن فضا نمیشود توضیح داد.
نکتهی مهمی که با آن فکر میکنم این است که سیحون در اوایل دههی ۴۰ هنگام طراحی این اثر، خیام نیشابوری را شناخته بود. و شاید همین یکی از دلایل مهم ماندگاری این اثر است. می گویم اثر چون تنها یک آرامگاه زیبا نیست. این یک اثرِ هنری تجسمی است که هوشنگ سیحون آن را به هویت خیام گره زده است و چیزی به شهر نیشابور اضاقه کرده است.

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

شهرِ خاموشِ من...

اساسا شهر یکی از مهم ترین مفاهیمی ست که می شود به آن پرداخت. می شود پیرامون اش ساعت ها صحبت کرد. درباره اش گفت و خندید. درباره اش گفت و گریه کرد. شهر چیزی است که ما از آن می آییم. انسانِ مدرن از آن می آید. انسانِ مدرنی که قرار نیست وابسته گی داشته باشد. و شاید بتواند در هر شهری زنده گی کند. اما این که هر کدام از ما شهرِ خود را دوست داریم و آن جا احساسِ راحتی بیشتری می کنیم، بحثِ دیگری ست.

همین که می خواهیم شهر بهتر شود و به اش فکر می کنیم، نشان می دهد شهر را دوست داریم. حتا اگر از شهر بیزار باشیم و بخواهیم همه چیز اش را تغییر دهیم -دیوار هایش، خیابان هایش، ساختمان هایش و حتا آدم هایش- باز هم نشان می دهد ما شهر را دوست داریم. چون می خواهیم اصلاح اش کنیم. می خواهیم شبیه به شهری بشود که در آن بیشتر احساسِ راحتی می کنیم. می خواهیم شهری شود که برای ما ست. اگر واقعا از شهر بدمان می آید، چرا همه کار می کنیم تا شهر را تغییر دهیم. به هر شکلی که می شود.

شهر؛ مفهومی ست که می شود به آن معتقد بود. می شود آن را لمس کرد. به هر جای اش که بخواهی، می توانی سری بزنی. می توانی آدم هایش را ببینی. با آن ها حرف بزنی. دوست شان داشته باشی. یا حتا بدت بیاید از آن ها. شهر اولین اجتماعی ست که یک انسانِ شهر نشین با آن مواجه می شود. برشی از یک جامعه. اولین جایی که یک کودک -بیرون از محیطِ داخلیِ زندگی اش- می تواند آن را ببیند. مکانِ اولین چالشی که یک نوجوان با آن رو به رو می شود. و بعد هم میعادگاهِ دایمیِ درگیری های شبانه روزی. محلِ پیدایشِ روزمره گی. روزمره گیِ یک انسانِ شهری. همراه با پیچیده گی هایش.

شهر هر جایی که باشد، برای هر کسی که باشد -با همه ی تفاوت ها- یک معنای مشترک می تواند داشته باشد. پایگاه. پایگاهی که آن را بیشتر از جاهای دیگر می شناسی و در آن جا راحت تری از دیگر شهر ها. حتا اگر آرامش نداشته باشی. حتا اگر شهر آشفته ات کند. سخت است جدا شوی. اگر شهر را از خودت بدانی. ما فاصله های زیادی داریم با مدرن شدن. ما بر خاسته از جامعه ای سنتی هستیم. بافتِ کلیِ جامعه ی ما سنتی ست. تازه ۱۵۰ سال است که زمزمه های آزادی در این خاک به گوش می رسد. تازه داریم به جایی نزدیک می شویم. نمی توان به همین راحتی ها از شهر دل برید. شاید سال های دیگر، فرزندانِ عجیب الخلقه ی ما این دلبستگی ها را نداشته باشند. دلبستگی به شهر. که دل ات تنگ شود. اگر آن ها خیلی سالِ دیگر برای شهرشان دل تنگ نشوند، شاید زیاد جای تعجب نداشته باشد. اما اگر امروزه بخواهیم تماما مدرن شویم و در هر شهری منزل گزینیم، شاید کمی زود باشد.

صحبت های خیلی زیادی می شودِ در باره ی موضوعِ شهر انجام داد. از تجربه ها گفت. تجربه های هر روزه در شهر. در هر شهری. ساعت ها در جمعی نشست و راجع به اش بحث کرد. اما نمی خواهم این یادداشت زیادی طولانی شود. حتما باید در فرصت های بعدی، چیزهای دیگری که پیرامونِ شهر در ذهن دارم و مدام به شان فکر می کنم را بنویسم. مسئله ی شهر یکی از دغدغه های مهمِ من است. و بعید می دانم به این راحتی ها از من جدا شود. هر کسی چیزی از شهر می خواهد. که باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

ايدئوگرامِ كافي شاپ!

میم. ایده ی اولیه ی این طراحی بود. طراحی ای که با پیچ و خم های حرفِ «م» و کلمه ی «میم» بازی می کرد. چیزی شبیهِ بازی ای که پیشتر در «هیچ» های پرویز تناولی دیده ایم. بازی با انحنا و پیچ و خم های کلمات. این بار در طراحی هایی که نمودِ بصری دارند. گاهی از صلابتِ این عناصُر، پایداری را می شود انتقال داد و گاهی هم با سُستیِ انحنا ها، ناپایداری را.

پیش از طراحیِ این کافی شاپ، از این ایده در کتابخانه ی اتاقِ خودم و تمرینِ میز کامپیوترِ همین درس استفاده کرده ام. و نکته ی جالب این است که این طرح ها، با وجودِ شباهت، تفاوت های عمده ای دارد و هر کدام رنگ و بویی منحصر به خودش را دارا می باشد. و این می رساند که یک ایده در عین یکی بودن، تا چه اندازه می تواند تنوع داشته باشد و فُرم های مختلفی را در دلِ خود جا دهد. همانطور که در این طرح -جز در گوشه هایی- شکل کار متفاوت است. و به هیچ وجه نمی شود گفت که رونوشتی از کار های پیشین است.

آنقدر با حرف و کلمه ی میم بازی شد و اجزا را جا به جا کردم، تا چیزی که در این برگه آمده است، شکل بگیرد. تمامِ تلاشم را کردم تا تکرار در طرح نباشد. جز در مواردی که «تکرار» به مقصودِ خاصی باید آورده شود. این نتیجه ی بازیِ من با کلمات است. گاهی می فشارمشان. گاهی در آینه به آن ها نگاه می کنم. گاهی می چرخانمشان. و البته البته گاهی زیرِ پایم لِه می شوند. همه ی این ها در این کافی شاپ پنهان شده است.