۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

خُنُک، حلق

گاهی با تمام وجود
دلم می خواهد
به کسانی که ذوق زدگیِ شان فوران می کند و می گویند «تو حلقم» ،
با منظور بگویم:
تو حلقت...

۱۳۹۰ آبان ۲۹, یکشنبه

امیر کبیر...در وضع ما!

ابتدا می‌خواستم ادامه ی متنی که برای رادیو میم نوشتم را از سر بگیرم و با از "امیر کبیر" نوشتن سر و سامان اش دهم. اما می دانستم حوصله ی‌ اینها در من پیدا شدنی نیست -اگر بود، وقفه‌ای یک ماهه پیش نمی‌‌آمد-
"امیر کبیر" را همین چند ساعت پیش خریدم. و بلافاصله در راه برگشت به شنیدنش وقتم را گذراندم. آنقدر دلنشین بود که نه تنها ترافیک آزار دهند نبود بلکه سعی‌ می‌کردم مسیری را انتخاب کنم تا بیشتر در راه باشم و همچنان لذت ببرم...این هم وضع ما!
با سی دیِ دوم شروع کردم، نمیخواهم وارد جزئیات شوم و مطلب را طولانی کنم، از تمامی کارها و صدای ساز‌ها و موسیقی‌‌ای که دنبالِ واژه‌ای برای بیانش می‌گردم لذت بردم.
و در انتها هم قبل از رسیدن به مقصد، کمی‌ در کوچه‌های اطراف چرخیدم، تا تصنیفِ امیر کبیر را کامل گوش کنم و بعد هرچه شد، شد! و اگر اصرارِ مِهی نبود، کمی‌ بیشتر زمان را کش می دادم تا دوباره بشنوم و دوباره "پیمانه‌ها پر خون کنیم"



امیر کبیری که خیلی‌ حرف‌ها را در خود دارد. حرفهایی‌ که حرفِ ماست...و ذهنم در جست جوی چرخه ای همیشه تکرار شونده می رود، اما آنقدر‌ها نمی‌رود که این حس خوب، بد شود!
حرفِ امروزِ ماست...در، حالِ ماست...شاید مثل "زبانِ آتش"
تلخی‌ِ ظلمی که بر این ملت روا داشته اند...یاد میرزا رضای کرمانی و آخرین حرفی‌ که سلطانِ صاحب قران شنید، می افتم...
که انگار روزگار تغییرِ چندانی نکرده...که یکی‌ از ظلم‌های همان شاه شهید، تحمل نکردن صدرات و نفس کشیدنِ میرزا تقی‌ خان فراهانی، بود...

و دوباره چرا بحث به اینجا کشید...شاید چون درد‌هایمان همواره یک چیز بوده:

عشق به آزادگی، شرف، انسان
نه خون...

فریدون مشیری زیبا نوشت و شهرام ناظری زیبا خواند و فریاد زد حرفِ ما را:

هنوز نفرین می بارد از در و دیوار
هنوز نفرت از پادشاهِ بد کردار
هنوز وحشت از جانیانِ آدمخوار
هنوز لعنت بر بانیانِ آن تزویر

و اکنون فریاد می‌کنم از درد:

مزن، مکش، چه کنی‌، های
ای پلیدِ شریر...
چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر...؟

شاید بحث کمی‌ طولانی‌ شد و به بیراهه رفت. اما از ابتدا فقط همین را می‌خواستم بگویم که: اگر موسیقی‌ را دوست دارید؛ حتما این کار را تهیه کنید که فرصت لذت بردن از چیزی که حرفی‌ به درد بخور داشته باشد در این روز‌ها هست؛ اما کم است...با اشعاری از عارف قزوینی، هوشنگ ابتهاج، مهدی اخوان ثالث، فریدون مشیری. و صدایی بدون وصف...

۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

خواب-باران-آرامش

گونه ای که باران می خواهد
بارانی که شعر می خواند
شعری که نقش می بازد
نقشی که بوم می خواهد
بومی که رنگ می پاشد
رنگی که به آسمان می ماند
آسمانی که نگاه می خواهد
نگاهی که به انتظار می نازد
انتظاری که اشتیاق می باید
اشتیاقی که نوازش، می آید
نوازشی که دستی گرم می خواهد
گرمایی که به تن می ماند
تنی که همچو آتش، نمی خوابد
آتشی که به یک فکر می بازد
فکری که کتاب می خواند
کتابی که رنج را نمی کاهد
رنجی که گنج می یابد
گنجی که خود را به یک پلک می بازد
همان پلکی که خواب می خواهد
خوابی که بی تابی می زاید

و این همه که فقط یک چیز را می خواهد
بارانی که به خواب، آرامش می یابد!

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

انتظار پوچ

مدت‌ها بود منتظرِ این لحظه و این فرصت بودم...نبودن و نرسیدنِ این لحظه و انتظارش کلی‌ بهانه برای من جور کرد...
اما حالا...چی‌؟ چرا این حال و این مدل ؟ چرا دلم لرزید از یه اتفاق...چرا با وجودِ کلی‌ انتظار، حالا که رسید، انگار تصورِ اومدنش رو هم نداشتم. شاید همیشه "نه" بودن رو فکر می‌کردم. مثل کلی‌ سختی برای رسیدن به کوچه ای که آخر می فهمی بن بست بوده...اون موقع چه حالی‌ داری...؟!

دیگه حتا نوشتن و سیاه کردن هم فایده‌ای نداره...چرا الکی‌ فکر کنی‌ و دنبالِ کلمه بگردی..؟! آخرش که همیشه یه شکله...پرواز به جایی‌ که پوچی است...
شاید طاقت نیارم، نمی‌دونم شاید چون حس می‌کنم دیگه این آخرین فرصته...فرصت که نه، اما شاید بشه گفت آخرین تقابلِ دو طرفه و منظور دار...می‌ دونم بعد از این هم ممکنه برخوردی باشه...اما این کمی‌ فرق داره...تصادفی نیست...این یکی‌ از خواستن می‌‌آید...
شاید بد قولی‌ کنم، شاید کنسل...شاید هر چیز دیگه‌ای به غیر از چیزی که باید اتفاق بیفته...اما ممکنه همه اینا حرف باشه و لحظه‌ها زود بگذره و من که هنوز تصمیم نگرفتم، با عملی‌ پایان یافته مواجه بشم...
کلافگی حتما چیزی می‌‌داند، و بی‌ جهت نیست که به سراغت می‌‌آید...آخ چه به.......
بگذرد این یکی‌ هم نیز! که این سست شدنی که نمی‌دانی چه می‌خواهد -اما مطمئنی آن چیزی که باید را نمی‌خواهد- و همین‌هایی‌ که هست...همین عادی بودن در حالی‌ که میدانستید خیلی‌ چیز‌ها را...همین، همین ها!
بگذار راستش را نگویم! می ترسم...از گم کردن این آسودگی،‌ از اتفاق نیفتاده ای که نمی دانم چیست...
ازین پایان های بدِ هر چیزی، بدم می آید...

۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

«جنگ» کمک نیست

شما که هستید که از جامعه ی جهانی‌ تقاضای حملهٔ نظامی به ایران را دارید؟

شما که هستید که از آمریکا و ناتو می‌خواهید برای آوردن دموکراسی، به این خاک، حملهٔ نظامی کنند...؟!
هیچگاه پیام حقیقی‌ِ جنگ این‌ها که شما فکر می‌کنید نبوده است. جنگ، صلح را به تاراج می برد.

چه کسی‌ به شما نمایندگی‌ِ ملتِ ایران را داده است که اینگونه با صراحت میگویید «ما» ایرانیان خواستار کمکِ نظامیِ جامعه جهانی‌ و ناتو برای مقابله با حکومتِ ایران هستیم؟
شما به چه حق این اجازه را می‌دهید عملی‌ را خواستار شوید که وقوع اش، خواب را از چشمان فرزندان این خاک و شادی را از سیمای آنان می‌‌رباید...؟!

آیا به کُنهِ مطلبی که می فرمایید پی‌ برده اید؟ می‌دانید چه اتفاقاتِ شومی ناشی‌ می‌‌شود از این خواسته ی شما..؟!
"شما"‌ ای که من می گویم همان‌هایی‌ هستند که به زبانِ فارسی برای رئیس جمهور آمریکا نامه می‌نویسند و از وی طلب حملهٔ نظامی به این خاک را می کنند. همان‌هایی‌ که فکر می کنند خود می تواند صلاحِ دیگران را تشخیص دهند. همان‌هایی‌ که در نامه هایشان آنچه را که بر این ملت گذشته است، شرح می دهند و فکر می کنند فقط آنها هستند که می‌دانند چه بر حال و روز این مردم گذشته است. نخیر! شمایی که شاید بیرون از این خاک هستید یا اگر بودید در سایه بودید و فقط ژشتِ آزادی خواهی‌ را می گرفتید، نمی فهمید رنجی‌ که مردم کشیده اند را. درک نمی کنید چون هرگز نبودید. که حضورتان تنها به شبکه‌های اجتمایی‌ منحصر می شد.

من خودم را مانند شما نماینده ی این جامعه، که افرادی با سلیقه‌های فکری و مذهبی‌ِ گوناگون آن را تشکیل می‌‌دهند، نمی دانم. تنها دلم میسوزد از افرادی که در جست و جوی کسی‌ هستند تا از توهماتِ روشن فکری اش، دیکتاتوری دیگر بسازند و همواره دنبالِ "پدر" میگشته اند، زیرا فکرِ آنها به تحکم و دیکتاتوری راغب تر است. که مسببِ این چیزی که در طولِ تاریخ بر همهٔ ما اثر گذشته است و روحیه ما به این سو میل می‌کند که «یک نفر را برایمان انتخاب کنند و همه کار را انجام دهد و همهٔ مسئولیت را به او دهیم و کمی‌ زیاد بداند و آنچنان بزرگش کنیم، گویی همه چیز ما از اوست، و دیگر نیازی به فکر کردن هم نیست، در ادامه هم اگر چرخه ای تکرار شود، ایرادی ندارد!!!»

این چیزی است که ما رنج می کشیم...و همواره در پی فرار بوده ایم به جای تغییر و از نو ساختن...همیشه فکر می کردیم کسی باید بیاید و همه چیز را به سامان کند...در همه ی  لحظات به انتظار نیرویی ماورایی یا خارجی بوده ایم را ما را از شر هیاهو نجات دهد، غافل از اینکه «خود» باید آغازگر حرکت باشیم و کسی دلش برای ما بی دلیل نسوخته است که بی جهت به ما کمک کند...
 و شما امروز چاره را در جنگ بر علیه مردم و خاکی که شما هم جزئی از آن هستید و از آن سهم دارید، می بینید. ایرادی ندارد. فقط یک خواهش که دارم این است: به جای خود و از جانب خود حرف بزنید، نه دیگران.

شما چگونه به خود اجازه می‌دهید که مردم ایران را با مردم لیبی‌ مقایسه کنید...؟! چه اشتراکی میان این دو دیده اید؟
آنها بد نسیتند که تاریخ با آنها چنین کرده است و روزی این را می فهمند...هرچه زمان بگذرد.

شاید هدف نهاییِ همه ی ما یک چیز باشد، اما بهترین و کم هزینه ترین مسیر باید انتخاب شود یا راهی پر تلاطم که چندان به پایانش خوش بین نیستیم...؟!
فکر نمی کند بیان این سخنان و این بحث ها، باعث اضطراب خاطر این مردم شود؟ و همانقدر که شادیِ مردم می تواند مفید باشد، نگرانی ایشان مضر...؟!
پس کمی اندیشه کنیم و مصلحت را خود تشخیص دهیم و بفهمیم که ما هم خود می توانیم...هر چند سخت باشد و نیاز به کمک دیگران -که کمک خواستن به خودیِ خود بد نیست- ، اما «جنگ» کمک نیست...

۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

بهانه‌ای برای دلتنگی

اینجا
چیزی برایت تنگ شده است
شاید هم بهانه
اما، هرچه
اینجا چیزی برای نگاهِ جذب کننده ی تو که فکر را می رباید، 
لحظه ها را تماشا می کند.
وانمود به بی خیالی هم از مُد افتاده است
- چینش اشتباه واژگان را نمی دانم اما! -

شاید می خواهم تا آمدنِ دوباره ات، رخوت را از این تنِ‌ خسته بیرون کِشَد 
تا فرصتی دوباره باشد برای بازیابی خودم و این ذهن شلوغ
و از نو...آغاز را تجربه کنم
اما هر چه که باشد؛ دلم برایت تنگ شده است، دفترِ خاکستری...

امروز تو در دست کسانی هستی که ارزش تو را نمی دانند
هرچه مدعی باشند
اما به تو چیزی اضافه نمی کنند
سفیدی ابتدای تو بی دلیل نیست...
تو را باید خواند
تو را باید نوشت

هر چه، آنانی که برای آنان زاده شدی،
نیم نگاهی حتی به عمق تو نه انداختند...
اما هر دو می دانیم
آرزوی ما این است
که این بار: تصورمان اشتباه از آب در آید
و فهمیده باشند

شاید زود تر از این ها باید به اینجا باز می گشتی
که این تاخیر را من مقصرم
بنا به دلایلی... - که خودش می داند -
بیا که با آمدنت تکلیفِ من هم روشن تر شود؛ 
دفترِ خاکستری...

۱۳۹۰ آبان ۱۱, چهارشنبه

برای فرار از بی اخلاقی و جوزدگی چه باید کرد؟

به شکلی‌ وحشتناک و گاه خنده دار و بیشتر افسوس آور، جوگیر هستیم و حتا تکلیفمان با خودمان هم روشن نیست.
به سادگی‌ آبرویِ چند نفر را می‌بریم و می خندیم و هرچه به زبانمان می آید به آنها نسبت می‌‌دهیم و این عملِ قبیح را نکوهش می‌کنیم. و بعد که خوب کار به سر انجام رسید و عکس‌ها ویدئو‌ها و لینک‌ها همه جا پخش شد و کلی‌ خندیدیم، تازه یادمان می‌‌آید که‌ای بابا! این چه کاریِ که "مردم" می کنند، زشته و آبرو دارن یا به قولِ کی‌روش خانواده دارن!
که‌ ای کاش همین را هم خودِ "ما" (میگم ما، تا به کسی‌ بر نخورد و بفهمیم که ما هم جزیی از مردم هستیم و کارهای یکی‌ از ما بر همه ی ما تاثیر گذر است و خطرناک است خود را جدا از سایر دانستن، هر چه هم متفاوت باشیم) به ذهنمان رسیده بود که همین را هم از چند نفری که مسائلی‌ را گوشزد کردند، تقلید کردیم و دوباره حسِ جوزدگی و ژست گرفتن‌هایمان گل کرد و به این نتیجه نرسیدیم که "کارمان درست نبود، هرچند که در مقابلِ کار زشتشان" اما همین را هم قرقره کردیم و ناشیانه به بیرون هدایتش کردیم!!!

هیچگاه خودم را در مقامِ نصیحت ندیده‌ام و اکنو هم چنین قصدی ندارم. فقط چیزی را که فکر می‌‌کنم و بدان آمد می‌کنم، چند باره بازگو می‌کنم.
بهتر نیست وقتی‌ موضوعی را می شنویم به جای احساسی‌ شدن و تقلید از دیگران و اینکه ببینیم آنها چه میگویند -همانندِ کسانی‌ که چند ساعت پس از فوت استیو جابز، نمایه ی خود را به تصویرِ وی تغییر دادند اما با دیدنِ هجمه های علیه این کار، بلافاصله از موضع خود کوتاه آمدند- خودمان مسائل را تجزیه و تحلیل کنیم و اوضاع را بسنجیم و همهٔ جوانب را در نظر بگیریم، و ضمنِ اینکه از آرای دیگران هم بهره ببریم اما نه تقلیدِ صرف. و بعد از همه اینها، ولو با چند ساعت تاخیر، به ابرازِ دیدگاهمان بپردازیم ؟
دیدگاهی‌ که  پایدار باشد و با حرفِ هر کسی‌ تغییر نکند ؟ و طوری به آن برسیم که بتوانیم از آن دفاع کنیم. هرچند در بعضی‌ موقع باید به این نتیجه رسید که حق با دیگران است و ما در اشتباه بودیم، که هدفِ تبادلِ افکار نیز همین است، نه پافشاریِ کورکورانه.

در این سرزمین گاهی ما با پخش کردن یک سی‌ دی، دختری را قربانیِ بی‌ اخلاقی‌هایمان می‌کنیم، و گاهی چند نفر اخلاق را به کشتار گاه میبرند.
آیا بهتر نیست موضعمان را در قبالِ این گونه مسائل اجتماعی روشن و سعی‌ بر انتخابی درست داشته باشیم ؟!

من فقط نظر خودم را میگویم...گل اول را از تلویزیون دیدم و از قضا شادی را. اما وقت دندان پزشکی‌ اجازه نداد دومین گل و شادی آش را -که به مراتب مفتضح تر بود- نظاره اگر باشم.
شب‌ که عادل فردوسی پور در حین گزارش اینتر‌ - یوونتوس کنایه‌ای به شادی‌های منشوری زد، متوجهِ منظورش نشدم و پیش خود خیال کردم، شاید خبر از شادی‌هایی‌ است که عده‌ای باید آن را تایید کنند، تا مجاز شود. اما خوشحالی‌ِ عصر به یادم آمد و گفتم عجب! همه فهمیدن!
پس از آن هم موضوع را در شبکه‌های اجتماعی‌ پیگیری کردم و تعجبم چند چندان شد!
در ادامه‌ هم یادداشتی در وبلاگم گذشتم که به علتِ بی‌ اطلاعی از گلِ دوم، شیث را مبرا از محکومیت دانستم. اما با دیدنِ صحنه ی شادیِ گل دوم اوضاع به کل عوض شد و موردی دیگر به ویترینِ افتخارات(!) شیث اضافه شد.

در این مدت خیلی‌‌ها پشیمان شدند و تند روی‌ها را بد دانستند و متوجهِ اشتباهتِ خود شدند. که این خوب است.
اما همانطور که گفتم خوب است اول کمی‌ بیاندیشیم و بعد به اظهار نظر بپردازیم.
من بر سر حرف‌هایی‌ که زدم هستم و معتقدم حرکت محمد نصرتی و شیث رضائی و ... زشت بود و هست و نیازمندِ برخورد اصولی، اما با اینکه به واکنشِ اجتمایی‌ نیاز است، ولی‌ تند روی‌ها جوگیری‌ها کاملا مضر بود و هیچ سودی ندارد. امیدوارم از این قضیه درس بگیریم و در مسائل بعدی تکرار نکنیم، اما این را قبول کنیم که این اتفاق برای اولین بار در جامعه رخ نمیدهد و بسیار است. در این میان هم کارِ نصرتی و شیث را از هم تمییز دهیم و این دو را جدا از هم ببینیم و یاد بگیریم در این مواقع به سابقه ی آدم‌ها -چه فنی‌، چه اخلاقی‌- رجوع کنیم.
چیزی که روشن است ، قبحِ این حرکت است، بدین دلیل که چنین چیزی‌هایی‌ در جامعه ما باز خورد خوبی ندارد و واکنش اکثریت جامعه گواهِ این مدعاست.
نکته ی دیگر هم بحث بر سر بی‌ اخلاقی‌ و خانواده‌ها است. طبیعی‌ است که اکثر افراد خانواده‌ای دارند و مجرمان و متهمان هم از این قاعده مستثنی نیستند. و این درست که به احترام خانواده و زحماتی که کشیده اند کمی‌ رایت کنیم (نه سکوت) و حرمت بعضی‌ چیز‌ها را نگاه داریم.

شاید اگر واکنشِ جامعه اینگونه نبود، می توانستیم آنرا شوخی‌ای نه چندان زیبا بدانیم. اما حال شرایط متفاوت است. این تنها نمونه‌ای از بی‌ اخلاقی‌‌ها و هنجار شکنی‌های جامعه (نه فقط فوتبال) است. که فوتبال دیواری کوتاه است که راحت به همه چیزش گیر می دهیم چون در سایرِ حوزه‌ها این آزادی وجود ندارد و تا این اندازه فراگیر نیست.

و دوباره این را تکرار می کنم : ریشه ی این حرکت در شوخی هایی است که در دوران مدرسه و کوچه ها و جمع های این چنینی انجام می دادیم و می دهند و ضعف فرهنگی مان به این جا هم کشیده شده است. حالا بیاییم و جنسیت اجتماعاتمان را «تک» کنیم و بگوییم خوابیم و نمی دانیم از کجا می شود اصلاح کرد این دیوار کج را...

۱۳۹۰ آبان ۹, دوشنبه

مَمَد شیث را !

یک مورد عجیب در فوتبال و جامعه ی ما، که آشکار شد...

این اولین اش؛ گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری!
محمود خوردبین را که نزدیک ۳۰ سال سرپرست پرسپولیس بود (به غیر از دوره ای که حاضر به همکاری با اکبر غمخوار نشد و اگر نبود به خواست خودش نبود، نه به جبر دیگران) را به علت حرکت ناشایست دو بازیکن در شادی گل - که حرکتی اتقاقی بود نه از پیش تعیین شده که اگر بود هم از عهده ی سرپرست خارج بود- اخراج شد.

دومین؛ امروزه وقتی تجاوزی اتفاق می افتد، شخص مورد تجاوز قرار گرفته هم مقصر دانسته می شود و متاسفانه در ذهن چندی از مردم گناهش بیشتر از متجاوز است. و بدتر گاهی آنرا با زنا برابر می داند. و برایشان تفاوتی ندارد که کی به چی و چی به کی است!
در چنین شرایطی عجیب نیست وقتی محمد نصرتی حرکتی را به روی شیث رضایی انجام می دهد، شیث هم مقصری کامل شناخته می شود -شاید باعث تحریک حمله کننده شده است!- و شخصی که در بحثی جداگانه به چرایی وجودش و وقاحتش باید پرداخت شیث را متهم اصلی می داند و خبر از محرومیت طویل و جریمه ای سنگین علیه وی می دهد. و عجیب ماجرا جایی است که گفته «شاید در این فصل برای ملاحظه حال باشگاه پرسپولیس فقط این بازیکن تنبیهی که کمیته انضباطی برایش در نظر می‌گیرد را متحمل شود اما فصل آینده به او اجازه قرارداد بستن با هیچ باشگاهی نمی‌دهیم و این بازیکن منشوری می‌شود»
سوالی که پیش می آید این است، جدا از شخصیت شیث که خودِ نگارنده از منتقیدن بسیاری از رفتار حاشیه ای او است، شیث رضایی در این میان چه تقصیری داشت در حالی که عملی به روی او انجام شد و هیچ نقشی در آن نداشت؟

سومین؛ حرکت محمد نصرتی چه چیز را نمایان می کند...؟!
شاید از اقبال بد اوست که همان صحنه در بهترین زاویه تلویزیونی پخش زنده شد و از این حیث با حسن اشجاری برابر است. زیرا از این اتفاقات در همه جا و فوتبال به کرات رخ می دهد و انکارش برای حفظ پرده آبرو است و بس.
اما باید به چرایی کاری که بیشتر افراد در شوخی بودن آن اتفاق نظر دارند و آن را قبیح می دانند، بیشتر فکر کرد. و با علم به خیلی چیزها باز هم پرسید: آیا این عمل را می توان به تعبیری لواط یا چیزی شبیه دانست...؟!
ریشه ی این حرکت در شوخی هایی است که در دوران مدرسه و کوچه ها و جمع های این چنینی انجام می دادیم و می دهند و ضعف فرهنگی مان به این جا هم کشیده شده است. حالا بیاییم و جنسیت اجتماعاتمان را «تک» کنیم و بگوییم خوابیم و نمی دانیم از کجا می شود اصلاح کرد این دیوار کج را...

چهارمین؛ حجت الاسلام علیرضا علیپور، دبیر کمیته رسیدگی به تخلفات حرفه‌ای فوتبال. که در پرده های بعدی به آفتش در این فوتبال رسیدگی خواهد شد.

بعد تحریر: وقتی این یادداشت را نوشتم از حرکت زننده ی شیث آگاه نبودم و توسط آرش سبحانی به کمالات جناب رضایی پی بردم! شاید مورد دوم چندان به کار نیاید، چون به نظر من این دیگر نمی تواند اتفاقی باشد و کسی ادعا کند «از فرط خوشحالي نمي‌دانستم چه كار بايد انجام بدهم!» و ادامه ی ماجرایی که بوده و هست و خواهد بود، اما عده ای تازه به آن پی برده اند و آن را عجیبی از قوم لوط می دانند...!

۱۳۹۰ آبان ۶, جمعه

تبریک نامه‌ای برای تولد یک فراتر از دوست

یا آخرین نفرم، یا یکی‌ از اونا!
۱۳ سال و ۱ ماه و ۲ روز می‌گذرد، اما هنوز بین ۴ و ۵ آبان شک دارم و همیشه به این نتیجه می رسم که ۴ درست است و جالب که این رویه هر سال ثابت می‌‌ماند و تکرار می شود و من که این ها در کارم نیست!
این روز‌ها بیشتر از هر و...ق...تی پندت به کارم می‌‌آید. و اغراق نیست اگر بگویم همین است که این روز‌ها نِگَهَم داشته است و اگر نبود، جست و جوی راه حل خود حدیثی می شد...سرت سلامت باشه...!
و چه خوب است همین سخنِ کوتاه اما تاثیر گذار، که بیانگرِ بی‌ اهمیت بودن خیلی‌ از مسائل است و باید به عمقِ معنایش پی‌ برد!
عادتم این بود که هیچ وقت نمی‌توانستم خوب به کسی‌ تولدش را تبریک بگویم و گاهی همین کلافه هم می کرد، و حالا هم به این قصد اینجا آمدم و سعی‌ می‌کنم چیزی که می نویسم شبیه تبریک نامه ای برای میلادت باشد، اگر شد!
ورودت به سومین دهه ی زندگیت خوش باشد و سعی‌ کن تجربیاتِ خوبی کسب کنی‌ تا ۹ ماه و فکر کنم ۲۹ روز دیگر در اختیار من قرار دهی‌. و این را هم بگویی که حسّش چیست وقتی‌ دهگانِ سِنَت دو می شود دوستی‌ که در بدترین و بهترین لحظه ها در کنارم بودی و با همه ی مزخرف بودنم توانستی این همه مدت نه تنها تحمل کنی‌، بلکه به بهترین حال به کار آیی و مفید به فایده واقع شوی. رسم تبریک‌های این چنینی کوتاهی اش است که من به خوبی این قاعده را نقض کردم!
امیدوارم روز‌های خوبی در انتظارِ هردویمان باشد، که این در "ما" تاثیر گذر است پکتِ بیست ساله...!
این روزها کسی دوستی و برادری و این چیزها را نمی تواند درک کند و معیار چنان تغییر کرده که با هیچ سنگ میزانی از پس محاسبه اش بر نمی آییم و نمی فهمیم که چه است که این روزها بر نسلِ میانه ی ما می گذرد... 
 پس رومی: در نیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید، والسلام!

۱۳۹۰ آبان ۳, سه‌شنبه

چه را...

چرا دلم به هیچ کاری نمی‌‌آید؟
چرا حوصله ی هیچ انجامی را ندارم و انتظاری برای هیچ سرانجامی را خوش نمی‌بینم؟
چه شده است که به تمام دوست داشتنی‌هایم پشت کرده‌ام و هیچ میلی دیگر ندارم و تمامِ کار‌هایی‌ که باعث سرگرمیِ من می شد، اکنون بی‌ استفاده است...؟
چه رخ داد که حالم این شد و باید به قابلمه‌ای بنگرم که روزی با اشتیاق آشپزی‌ام می کرد و من حتا از اینکه روغن بخرم هم طفره می‌‌روم و پی‌ بهانه می‌‌گردم؟!

چرا با آنکه مدت‌ها است تصمیم به گرفتنِ اینترنت در این شهرِ دور تر از نزدیکی که نه دور است و نه نزدیک کرده ام، اما هیچ قدمی‌ در این راه بر نداشته ام؟
- همچون آزادی خواهانی که فقط در دنیای مجازی حضوری بیش از حد پر رنگ دارند و وقتی‌ سوال می‌‌کنی‌ در عمل چرا هیچ حرکتی حتا کوچک نمی کنید و به انتظارِ چه چیز هی‌ ز‌ِرِ مفت می زنید، و در ادامه هم جز از این کوچه به آن کوچه شدن هدفِ دیگری ندارند و لزومی به شنیدنِ پاسخشان نیست -

چرا «میم.ح»  ای که روزگاری اتاقش اریکه ی پادشاهی اش بود و فرمانروای مطلق خویش بود، این گونه از مرکز گریز می‌‌کند و وا داده است و کسی‌ که کسانی‌ مشخصه اش را بیش از اندازه مغرور بودنش می‌دانستند، اکنون دانسته خود زنی‌ می‌کند...؟
- همچون بیماری که از مازوخیسم رنج می‌‌برد و به صورتش که بحث‌های پیرامونش کلافه اش کرده اند چنگ می‌‌اندازد اما کمی‌ حواسش هست و زخم‌ها را کنترل می کند تا از راه نیست نشود، اما حیف که قصد ویرانیِ این کلبه را کرده است و فکر ها هستند که حتا کودکی اش را هم زنده می کنند - 

چرا دیگر ‌نت گردیِ همیشگی‌ و بی‌ وقتت ترک شده و مخل آرامش نیستی‌ و نیستند و نیستش و نبود و نخواهد بود و کلا از ازل نبود و نیست و یاد بَر هرچه بود و دیگر نبود و نیست و این راهی‌ که ادامه دارد و اینچنین عنان از کف داده‌ای و دیگر هیچ هیچی‌ برایت هیچ نیست...؟!
- همچون کسی که وجود ندارد و هیچ هیچی حتا شبیه و نزدیکش هیچ نشده است-

چرا این ذهنِ لگد مال شده مانایی اش را از دست داده و کلمه ی حافظه را به سخره گرفته؟!
- همچون پیرانی که آلزایمر را برای فراموشیِ پاره‌ای از مسائلِ پیش آماده و نیامده دوست دارند، اما درست همان‌هایی‌ که نباید باشند، هستند و گویی میخ کوب شده است بر ذهن های لگد مال شده شان-

- و کسی‌ این‌ها را نمیخواند! -
پس برای چه است که این روز‌ها «چرا» مهم‌ترین سوالِ  زندگی‌‌ام شده و داستان هایم، همه، پر از چرا شده و این سوال لعنتی هِی‌ در همان ذهن لگد مال شده تکرار می شود و به خود می‌‌خندد و شرمش می‌‌آید بابت این اراجیف که از حرص خود را به روی این صفحه می‌‌چسبانند...؟

چرا حوصله ی نوشتنم نمی‌‌آید و هر لحظه چیزی بی‌ ربط به ذهنم می‌رسد و نمی‌‌رسد و خود را اینچنین درگیر کرده ام و نکردم...؟!
- همچون کسی که به ذهنم نمی رسد که بود و چه شد و آیا اصلا بودـ

چرا در حال فوتبال دیدن، بی بهانه خاموشش کردم و خاموش شدم و از خانه بیرون زدم و سرما در من اثری نداشت!؟
- همچون نویسندگانی که در دوران روسیه ی استالینی به سیبری تبعید می شدند و شاید سرمای هوا وقتی از حدی عبور می کرد، برایشان بی معنا بود -
چه را همه‌ام حواس پرتی و گذر از این روز‌هایی‌ که روز نیست است می‌‌گذارد...!؟

و به راستی‌ چرا ؟ چه را...؟!

۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

تعبیر خوب

امروز در کارگاه:

]پای بیسیم[
- مهندس بزن تا بیاد...
- بتن ؟
- استغفرالله...

جای توضیحی نیست، عجب تعابیر جالبی از هر حرفی می شود؛
بی دلیل نیست که خیلی از همین حرف های اشتباهی پایه گذار مشکلات می شود.

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

نوستالوژی ۱

 «چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم !»

یادِ این شعر و این تیزر و دیگر چیزهای این چنینی که سرگرمیِ تلویزیونیِ آن روزها بود در کودکی ام بخیر...
چه خاطراتی با همین چند کلمه زنده شد. یادم است این آگهی و چیزهای شبیه به آن را مامان برایم ضبط می کرد، تا در بیکاری به تماشایش بنشینم...چقدر دوست داشتم جایِ شخصیت های این تیزر ها باشم...چقدر در خلوتم خودم را «آنها» تصور می کردم و تمرین.
یادش خوش! کجاست آن نوار ویدئویی که پر بود از تکه های دوست داشتنی ام در تلویزیون...؟! حتما جالب است دوباره دیدن اش. از همین آگهی ها گرفته تا «خان دایی جان!» چرا دلم برای خُل بازی های سعید آقاخانی می سوخت و از تحکمِ نادر سلیمانی حرصم می گرفت...؟! نباید پرسید چرا دِرِک را دوست داشتم...
روزهایی بود که از چند بار دیدن این برنامه ها لذت می برم؛ اما حالا حوصله ی چند دقیقه را هم ندارم و تحملِ ادامه برایم ملال آور است.

- چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟؟
- فکر کنم اجاق را روشن کرده بودند، اما من نمی دانستم، خواستم برای خودِ‌ آنها چای ببرم تا گلویی تازه کنند، اما؛ مرا سوزاندند.

چه خاطراتی زنده می شوند - اساسا خاطره باز هستیم و جزئی از روزمره ی ما شده است - تلخ و شیرین!
چرا خاطرات تلخ در گذر زمان می توانند خنده ای هرچند حسرت وار به روی لبانمان بیاورد و ما دوباره همان روزها را بخواهیم با همه ی سختی...؟! و حسرتش را بخوریم...
ای خاطره! ای حافظه! دهنت سرویس...
به قولِ  نامجو: حافظه خود کلانترِ جان است، بر سَرَت بشکند هوار شود...مثلِ‌ زندانِ  ژان والژان است...

چنان از مرور خاطرات لذت می برم که می خواهم غرق شوم و هرکه قصدِ نجاتم کند، با خود به زیر کشم تا نباشد که جدا کند مرا از خاطراتی که چسبنده است...حتا بدترین خاطرات.
اما یک سوال؛ آقای ایمنی*!
چه شد که کار به اینجا کشید...؟!؟

*: یا هر کسِ  دیگر که خاطره رقم زد (مثل بابا برقی که پشتِ  اون نیمکتهای قرمز می نشست، با اون سیبیل -چقدر آن شهر را دوست داشتم- ) آماده باش جیمی! تا چند سال دیگر نوبت شما هم می شود آقای نُترون...ما همه شبیهِ هم هستیم.

۱۳۹۰ مهر ۲۵, دوشنبه

تنهای اول!

تنهایی یعنی وقتی که همراه اول واسه تولدت، ۱۷۰ تا اس.ام.اس رایگان هدیه بده،
اما نتونی تا آخر استفاده کنی...
و آن جمله ی معروف در ذهنت نقش بندد؛
«هیچ کس همراه نیست، تنهای اول»
ما نه تنهای اولیم، نه آخر...این چرخه ادامه دارد...

۱۳۹۰ مهر ۲۲, جمعه

آقا دخترها و فاحشه ها!

به همهٔ آدم‌هایی‌ که با حرف هایشان، دخترانِ نسل پیش را خوردند و حالا مانده اند با دخترِ خودشان:

چقدر آدما با پیشینه تاریخی‌ شون متفاوت شدن!
اصلا انگار نه انگار همونایی هستن که تا دیروز "سیبیل" رو جزیی از وجودِ یک دخترِ ازدواج نکرده میدونستن و دختری که ابرو هاش رو برداشته همردیف میدونستن با یه دختر فاحشه! چه حرفا که نمیزدن و چه آدمایی -یا حتا خانواده ها- که اذیت نمی‌کردن با همین حرف درآوردن ها. و مثل خاروندن سر به هرچیزی بقیه رو متهم میکردن و خودشون و "آقا دختراشون" رو مبرا از هر ایرادی میدیدن.

یادش بخیر! چه روضه‌هایی‌ که نمیخوندن و چقد بچه‌های مردم رو میترسوندن که از همین مویی که از روسریت اومده بیرون فردا آویزون میشی‌، و کسی‌ نبود بگه آخه حاج خانوم! تو که خودت عقده‌ همین کارا رو داری و تابحال آب ندیدی، وگرنه با بیکینی کرال سینه میرفتی و حموم آفتاب می‌گرفتی. حالا به بچه مردم چیکار داری؟ دخترِ خودت چی‌...؟ قدیسه؟!؟
نه خانوم جان! پاک بودن به این چیزا نیست. به اون غلطیِ که خودت می‌دونی داری انجام میدی و اون فکر بیمارِ پریشونت که عقده‌های نهفته در اون اجازهٔ "فکر" رو از تو گرفته. اونی که تورو میسوزوند ناخنِ لاک زده ی دخترِ همسایه نبود. خودت بهتر می‌دونی از کجا بود!

اما حالا چی‌؟ مریم مقدسِ تو چرا آخه...؟! استغفرالله! موهاشو رنگ کرده؟ وا!
چی‌ شده حالا چشمت باز شده و دم از آزادی و چیزی که خودشون دوست دارن میزنی‌...!؟ چطور قبلی‌‌ها پتیاره بودن اگه به یه پسر سلام میکردن، اما حالا دخترِ متمدنِ شما شبا با دوستاشون تو هر جمعی‌ می‌تونن باشن...؟!
یادته چه حرفایی می زدی پشت سر کسی‌ که دوست پسر داشت و آبروش رو جلو خانوادش می‌بردی و می گفتی‌ آدم بمیره بهتره تا همچین دختری داشته باشه! یادته گفتی‌ خاک تو سر دادشِ بی‌ غیرتش؟ یادته پشت لبت رو گاز می‌گرفتی که کی‌ می‌خواد اینو بگیره...؟! شما نگران نباش! همین.

غصه ی خودت و این دست گلی‌ که داری رو بخور! آفرین، کار دختر تو عیب نیست، تو مشکلی‌ که یه عمر حرفِ اضافه می زدی. حالا به همین‌هایی‌ که میگفت "خراب" نگاه کن. خجالت بکش...
نوبت گٔل پسر‌های دیروز و پسر خانوم‌های امروز هم می رسه!

بحث خاله زنکی و این چیزا نیست. آدم دلش می سوزه وقتی‌ این اتفاق‌ها رو می‌بینه و حالا می‌بینه سکوت کردن. چیزی ازشون نمی‌خواهیم دیگه، حرفاشون رو زدن؛
ولی‌ بفهمید زشته یه سری کارا و همون چیزی هم که اگه بهش اعتقاد دارین، خوب نمیدونه این کارا رو...
اما خوشحالم که گذرِ زمان جوابت رو داد؛ نه اونها فاحشه شدند، نه اینها آقا دختر ماندند!
الان چه حسی داری...؟!

۱۳۹۰ مهر ۱۸, دوشنبه

چرت و پرت های قبل از تنهایی

حسی کمی‌ عجیب دارم، نمی دانم گریه می‌خواهم یا نه؟! اصلا چرا این روز‌ها اینقدر دلم اشک می‌خواهد، اشک‌هایی‌ که سرازیر شوند و گونه‌هایم را تازه کنند. چرا حالم این گونه است...!؟ بیا، بریز، رهایم کن، تو که باید بیایی...خودت هم می‌دانی، خودم هم می‌دانم.
چرا شافلِ لعنتی باید آن آهنگ لعنتی تر از خودش را میرساند، چرا باید با شنیدنش یاد عاشقی و نه شاخص بیفتم...
مرا یاد عاشق شدن انداخت، زیبایی‌ اش، زشتی اش. و من که با این حالم بی‌ بهانه «کوفت» می شوم، مقصر هم پیدا کردم!
شخصی‌ در ذهنم نیامد، و فقط حضوری به مثابه ی اعجاز خودش را نمایان کرد.
اینکه این بهانه ی گریه بیش از گذشته ناراحت کننده شود. با این حالی‌ که دیگر برایم اپیدمی شده، وقت رفتن سراغم آید. و حالا غم‌ها روی هم تلمبار می‌‌شود.
چرا دارم حرف میزنم؟ چرا چرت مینویسم؟ کلا چرا؟!؟
به فرض هم کسی‌ این چند خط را بخواند، چه چیز عایدش میشود؟ پس برای چه؟ سکوت را انتخاب کنم...!؟
چگونه نقط پایان بگذارم؟
- مگر آغازی رَد شد که حال در پی‌ اتمامش باشم...
همین بود که هست، بی‌ سر و ته تر از همیشه...مثل خودم...
فکر کنم گرسنه ام؛

چرا حالم این گونه است...!؟

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

نسلِ خود سوز

بی‌ معنی‌ کردند خیلی‌ چیز‌ها را
ما بچه‌های همین نسل...
گفتیم و خندیدیم و مردیم
اما نفهمیدیم در انتها، «زندگی‌» را کم آوردیم
ارزشِ  کلمات را به زیر خاک بردیم
وقتی‌ به هر بی‌ لیاقتی «دوستت دارم» گفتیم
بوسه‌ها را مسخره کردیم، نمی‌‌دانستیم
وقتی‌ به روی هر دیواری «دو نقطه ستاره» نوشتیم
نالیدیم از بی‌ عشقی‌ و نفهمیدیم،
مرگ «گلِ سرخ» به دست ما بود...
نفهمیدیم اشتباه آنجاست،
که «عزیزم» ، وِرد زبان‌ها کردیم

جفت پوچ بود بازی‌ِ روزگار با ما...
اما تقدیر را «نشانه» اش کردیم
دروغ گفتیم و پرسیدیم چرا؟
روزگار، زندگی‌ ما را کرده است تباه!
به ذهن خود حتا راه ندادیم،
نکند باشد اشتباه از جانب ما

این من و این نسل و این نسیان
نالیدند، از هرچه نامش بود انسان
که به خاک سیاه نشستیم، اما
نفهمیدیم، اشتباه؛ اینجاست...

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

آنچه تویی...

نمی دانم مخاطب عاشقانه هایَت منم یا نه، محبت هایَت، دلگیری هایَت، گلایه هایَت
اما این را بدان:
تمام دل آزردگی ام و بد و بیراه گویی ام و به دیوار نگاه کردنم و تمام حال های بدی که می آید، از آنچه تویی، است / بود...
و خوشی هایم، هیچ ربطی به آنچه تویی ندارد...به خود نگیر
این؛ منم
مـــــــــــــــــــــــیم . حِ

شیدا شدم

شیدا
شیدا
شیدا
شدم
شیدا شدم 
پیدا
شدم
پیدا
پیدا
پیدای
نا پیدا
شدم
من
او بُدم
من
او شدم
با او بُدم
بی او شدم
در عشق او
چون او شدم
زین رو چنین
بی سو شدم
در عشق او چون او شدم
شیدا...
.
مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی!

۱۳۹۰ مهر ۱۱, دوشنبه

«نفهم» ِ ازلی یا «هیلتی در آرامش»

از افرادی که ادای کمک کردن رو در میارن و هیچ کاری هم نمی تونن انجام بدن متنفرم...
فقط بلدی ژستِ محبت رو بگیری در حالی که خودت مشکلی و یه لحظه خوب رو بدل به بدی و غم می کنی.
اگر بخوای کمک کنی درست کارهایی رو باید بکنی که نباید...می دونی همینا ناراحتم می کنه...
میگی «هر کاری...با کمال میل...» با فواره که صحبت نمی کنی وقتی یه ربع پیش «ریختی به هم» و به روت آوردم و گفتم و شاید لبخندِ احمقانه زدی،‌ اما... نکردی همونجا یه دستی تکون بدی...
حرفِ  من اینه «لِی لِی رو در آرامش» جان یا «هیلتی در آرامش» :
بخوای میشه...
اصن چرا دارم اینا رو به تو می گم...؟!؟ ها؟ تو اگه می فهمیدی، حال و روز این نبود...
نخون...نمی فهمی تو که... 
.
[...صدای شهرام ناظری می آید: شیدا شدم...پیدا شدم...پیدای نا پیدا...]