۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

برای آنچه نبودم...

تفاوت بیست و دو با بیست و پنج این است که در بیست و دو آدم نمی ترسد...
دست کم برای من اینگونه است

دلم می خواهد قدم بزنم
مثل پارسال، همان جا
حتا با همان آدم ها
که مرا به هر چیزی بد بین کردند
اصلا خرداد ماه عجیبی ست
به هر چیزش که نگاه می کنی، تعمدا چیزی برای تعجب و تعقل و تفکر می یابی
و بعد تأثر.

نرودا !‌ تو بگو:
«آیا خورشید همان خورشید دیروز است
یا این آتش با آن آتش فرق دارد؟»

سالگرد ها همیشه جالب بودند. گاه روشن...و گاه تیره
روزهایی هم خاکستری
من از شمایی که پارسال را برایم رنگ آمیزی کردید تشکر می کنم
من از شمایی که باعث شدید بهتر به اطرافم نگاه کنم، تشکر می کنم
من از شمایی که مرا با خود بردید و ... هیچ گلایه ای ندارم. 
شما «من» را در «من» ساختید. که این پاداش بزرگی ست. برای آنچه نکرده بودم...

فردا فردا فردا


فردا را یادم نبود
هیچ چیزی هم نمی گویم
درد هایمان به عادت سالانه بدل گشته
هر سال، همین روزها
و دریغ؛
از هر چیزی
که بدم می آید از این همه تکرار و نتواستن...
و این واژه های ضعیف

تمام حرف هایم
قبل از آنکه به روی کاغذ آید
می خواست همین را بگوید:
فردا چه روزی است که هیچ کس درست پاسخ نمی دهد...؟

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

شکایت داریم...

ما به درد های نوشابه ای عادت داریم
به شیشه ی زیبای پپسی ارادت داریم

به فریب خوردن و تزویر در این ماه عجیب؛
«ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم»

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

حرف هم را بفهمیم...لطفا.

شاید آخر یک روزی
یک جایی، یک نا کجایی

همه ی این نگفته ها و نگفتن ها
و خود سانسوری ها
از یک جایی بیرون زند و
«پرده در افتد» و فوران!

و حسرت همه ی نانوشته ها
ها ها ها ؛
که نمی دانی خنده است یا تلاش بیهوده برای گرم شدن
یا ادامه ی جمله

این واژگان است که در سرت می رقصند
با نگاهی زیر چشمی
و تکرارِ محض تکراریِ
کشتن؛
و سکوتی که این روزها عادت جلوه می کند...

شاید آخر یک روزی
یک جایی، یک نا کجایی
بهتر به هم نگاه کنیم...

۱۳۹۱ خرداد ۷, یکشنبه

یک نقطه...

تفاوت ذهن و دهن (با نوشتن به شیوه گفتار عامیانه) فقط یک نقطه است...
و جمعی در این خاک، نقطه را نا دیده انگاشته و با دهنشان فکر می کنند، 
که این باعث می شود قبل از هر چیزی، گوش و اینبار «ذهن» دیگران را آزار دهند.
همه ی اینها با صرف نظر از یک نقطه ممکن است...

بیایید با دیدن نقاط و عبور از خطوط عابر پیاده به یکدیگر کمک کنیم آریاییِ باغیرت (حالم از این کلمات به هم می خورد!)

۱۳۹۱ اردیبهشت ۳۰, شنبه

فراموشی، خیام، و چند داستان دیگر


همه ی کارهایمان را به زمانی دیگر موکول می کنیم
به وقت هیچ وقتی...
هیچگاه نمی رسد و
تنها این فرصت هاست که از دست می رود

عادت شده که هر موعدی را به مناسبت بعدی اش موکول کنیم و با گذر از هر تاریخی به رد شدن روزهای زوری مان برسیم.
نمی دانم چرا علاقه ای به زیارت اهل قبور ندارم و همان چند جایی هم که دوست دارم ببینم، صرف بعد تاریخی یا مسائل غیره است و ارزش، بر سر مرده پرستی نیست...و دلیل اینکه در تمام این نزدیک دو سال یک بار هم به خیام سر نزدم. یا پرویز مشکاتیان. یا ... (عطار را نمی گویم، چون مطالعه ی زیادی نداشتم)
تنها دوست داشتم در روز تولد مشکاتیان و روز ملی خیام -که چند روز بیشتر فاصله ندارند- به آنها سری بزنم و به خودم فکر کنم. -اصولا کارها را در جاهایی غیر از آنجایی که باید، انجام می دهیم...
پارسال بهانه ی استادان ارجمند(!) را آوردم که اجازه ترک کلاس و شرکت در مراسم را ندادند...و یادم می آید آن روز تنها ۳۸۵۰ تومان بیشتر نداشتم و می خواستم کنسرت همایون هم بروم و باید به فکر برگشت هم می بودم و بسیار هزینه ی دیگر...و به بطری آبی که خریدم انبوه چلچراغ ها، که نگرفتم تا بعد از برگشت بخرم، فکر کنم.
قرار بود در فرصت بعدی جبران شود، اما این عادت همیشگی شده. مثل روزها و مناسبت هایی که واقعا برایت مهم نیست، اما دیگران نمی توانند درک کنند. اما تو باید انجامش دهی. و همین می شود که صرفا می گذرانی...

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

باید بر باد داد

نمی دانم، فکر کنم هنوز به نود و یک نرسیده بودیم که این را در نیمه شبی نوشتم. هرچه هم فکر می کنم، دلیلی که انتشارش ندادم را نمی یابم!
هرچه هست من فکر می کنم شعر حافظ باید این گونه می بود. خود من شعر اصلی را بسیار دوست دارم. اما حس می کنم «زلف را باید بر باد داد» هر چه تاوانش باشد. هر چه دل برود...باید بر باد داد. در این روزگار بهتر است دگرگون و واژگون شد. شاید برج آزادی هم اگر وارونه بود، زیبا تر به نظر می رسید!
پس بدین گونه این اجازه را به خود دادم تا آنگونه که می خواهم شعر را بنویسم. این نوشته جسارتی بزرگ است به زلف حافظ !

زلف بر باد بِده، تا بدهی بربادم
ناز بنیاد بکن، تا بکنی بنیادم
می خور با همه کس، تا بخورم خون جگر
سر بکش، تا بکشد، سر به فلک فریادم
شهره ی شهر شو، تا بنهم سر در کوه
شور مجنون شدم، گشتی تو لیلایم

زلف بر باد بده، این دل بر آب بده
این رسم بر چاه بنه، طره را تاب بده

زلف را حلقه کن؛
اینک من در بندم...
طره بر باد شده؛
وای که بر باد رفتم...

یار بیگانه شدی، بردی مرا از خویشم
غم اغیار خوردم، کردی مرا نا شادم
شمع هر جمع شدی، سوزاندی این دل را
یاد هر کس کردی، رفتی دگر از یادم

رحم مکن بر من مسکین و صدایم نشنو
تا به هر شهر و دیار، برسد فریادم...
تا دوباره از نو، و که حافظ گوید:
«من از آن روز که در بند توام آزادم»

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه

بعد از ظهر به هم ریخته

کتاب را بستم و خواستم کمی چرت بزنم. که ناگهان صدایی وحشتناک مرا آشفته کرد. با همان حال از اتاق بیرون پریدم و دیدم هر چه غریبه هست، در حیاط ما جمع هستند. و در این میان مهمانی ناخوانده تر از سایرین، چشم را اذیت می کرد...پرایدی بود که درِ آهنی را از جا کنده و به دو طرف پرت کرده بود و خود در میانه ی حیاطِ ما روزگار می گذراند. و همگی در این فکر که چطور این اتفاق رخ داد...!
نزدیک ترین مکان به حادثه، اتاق من بود. که در کنار پنجره ی باز، در فکر بودم...
نکته ی مهم در این میان؛ قضاوت بود.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

سکوتِ خفه...؟

صدا خفه کن می خواست
پس دیگر ادامه لازم نبود...
اینگونه؛ شعر را هم کشت
و همه چیز تمام شد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۹, شنبه

پایان زودهنگام یک فصل

خداحافظ قهرمانیِ از دست رفته...
خداحافظ امیدِ قدر ندانسته...
خداحافظ افسوسِ  شیرین...
یاد روزهای زیبا...سلام!

*در سوگِ‌ حذف‌های سریالیِ تیم‌ملی امید.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

تفاوت در روابط!

كه ديپلمات شوم و حيران و سر گردان،
رقص انگشت ها:
در زير آب، يك نفس…شمارش اعداد
و جماعتي را رسواي زشتيِ خود كنم!

۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه

گفتاری در باب ایران مدرن

این نوشته شامل بخش هایی از کتاب تاریخ ایران مدرن (نوشته ی یرواند آبراهامیان) و همچنین نظرات شخصیِ میم می باشد:

ما گذشته را تنها از منظر حال می بینیم، و درکی هم که از آن به دست می آوریم از همین منظر است و بس. ای. اچ. کار

چرا ایران در اغلب خبرها حضور دارد؛ چرا تصاویر آلیس در سرزمین عجایب را به ذهن متبادر می کند؛ و از همه مهمتر چرا اکنون یک جمهوری اسلامی در آن مستقر شده است؟

The past is foreign country: They do things differently there. L.P. Hartly

سده ی تحولات
تحولات ایران از ابتدای قرن بیستم، تا پایان آن دست خوش حوادثی گوناگون بوده است. به طوری که یکی دانستن ایران ۱۹۰۰ با ایران ۲۰۰۰ نشدنی است. ایران با گاو و خیش قدم به قرن بیستم گذاشت و با کارخانه های فولاد، یکی از بالاترین نرخ های تصادف خودرو و در کمال ناباوری و حسرت بسیاری، یک برنامه ی هسته ای از آن خارج شد. 
ایران حقیقتا وارد جهان مدرن شده است. اگر یک ایرانی در سال ۱۹۰۰ به خواب رود و در سال ۲۰۰۰ از خواب بیدار شود، به سختی می تواند شرایط جدید را درک کند.
ایرانیان با وجود تغییرات زیاد در تاریخ خود همواره دلبستگی شان را نسبت به هویت ملی و ایران زمین حفظ کرده اند. به طور کل هویت ایرانیان به تاریخ پیش از اسلام (ساسانیان، هخامنشیان و پارت ها) و بعد از ورود اسلام (از بنی امیه تا صفویه و رسمی شدن اسلام شیعی) تقسیم می شود. و با وجود تضادهای میان این دو وابستگی یک سان مردم ایران را می شود از نام هایی که به روی فرزندان خود می گذارند فهمید. نام هایی برخواسته از هویت شیعی و همچنین قهرمانان شاهنامه و تاریخیِ ایران.
موضوع هویت ملی اغلب ابداعی مدرن تلقی می شود، با این همه در شاهنامه بیش از هزار بار نام ایران ذکر شده است و در کل، این اثر اسطوره‌ای و حماسی را میتوان به چشم تاریخ حماسی ملت ایران خواند. به نظر می رسد موضوع آگاهی ملی نزد ایرانیان – مانند سایر مردم خاورمیانه – پیشینه‌ای بس کهن‌تر از دوران مدرن داشته؛ هر چند طبعاً نحوه‌ی تبیین و تبیین کنندگان آن متفاوت بوده است.

قیم الرعایا، رهبر مستضعفین شد!
سده ی بیستم را شاید بتوان سده ی  مهمترین تغییرات ایران خواند؛ حتا در حوزه ی زبانی این تغییرات مشهود بود. در دورانی که کمتر از ۵۰٪ قادر به درک زبان فارسی بودند.
ناصرالدین شاه در اواخر سده ی نوزدهم با عناوینی مانند شاهنشاه، پادشاه، خاقان، و ظل الله حکومت می کرد. اما در اواخر سده ی بیستم، رهبری آیت الله روح الله خمینی ملازم با القاب نوآوانه ای چون رهبر انقلاب، رهبر مستضعفین، و بنیانگذار جمهوری اسلامی، بود. جمهوری اسلامی مدعی شد نه تنها به نمایندگی ایرانیان و شیعیان، بلکه به نیابت از «توده های انقلابی» و «مستضعفان جهان» - اصطلاحاتی که در اوایل سده غیر قابل تصور بود، سخن می گوید.
و در همین دوره بود که واژه ی جدیدِ شهروندی، جایگزین رعیت شد.
در آن سالها تماشای اعدام های موردی در میادین عمومی و مراسم قمه زنی و تعزیه و آیین های گوناگون دیگر، سرگرمی به حساب می آمد. مواری که تعدادی از آنان هنوز هم پابرجاست.

تغییرات بین سال های ۱۲۸۰ تا ۱۳۸۵
ایران در آغاز قرن بیستم سرزمین تنها ۱۲ میلیون نفر بود و این رقم در پایان قرن به ۷۰ میلیون نزدیک شد. همچنین رشد جمعیت شهری از ۲۰٪ به ۶۶٪ هم قابل توجه بود. و در طرف مقابل جمعیت ایلاتی کشور از ۳۰٪ به ۳٪ کاهش یافت.
تهران ۲۰۰ هزار نفری، ۷ میلیون را در خود جا داد و نرخ امید به زندگی از ۳۰ سال به ۷۰ سال رسید.
در ۱۹۰۰ نیمی از هر ۱۰۰۰ نوزاد ایرانی جان خود را از دست می دادند، اما این احتمال به ۳۰ نزول پیدا کرده است.
دولت توانست در آمد ۸ میلیون دلاری خود را تا ۴۰ میلیارد دلار بالا ببرد و ۴ وزارت خانه ی خود را به ۲۵ برساند و شمار استان هایش را به عدد ۳۰ تغییر دهد. و همچنین دولت بدون کارمند قجر را به ۸۵۰ هزار کارمند رسمی برساند. هرچند شاید نتوان نام دولت را در دوران قاجار اطلاق کرد.

در حالی که در ایران تا سال ۱۳۱۳ دانشگاهی یافت نمی شد، ایران ۱۳۸۰ نزدیک ۲ میلیون دانشجو داشت. و ۲ هزار دانش آموزِ محدود، به مرز ۲۰ میلیون نفر رسید.

مسیر تهران تا مشهد ۱۴ روز به طول می انجامید، و در ۳۲۵ کیلومتر راه موجود هیچ وسیله ی چرخ داری در کشور یافت نمی شد. خبری از راه آهن گسترده هم در میان نبود (تنها ۱۲ کیلومتر) و تنها خودروی موجود در کشور به شخص مظفرالدین شاه بر می گشت. خبری هم از تولید برق نبود، با اینکه ایران در پایان سده ۱۲۹ میلیارد کیلووات بر ساعت تولید می کرد.
یک توریست انگلیسی با حسرت می نویسد: «در ایران (1872میلادی) هیچ شهری در کار نیست، بنابراین زاغه نشینی هم وجود ندارد؛ هیچ صنعت مبتنی بر نیروی بخار هم به چشم نمی خورد، بنابراین هیچ یک از قیود مکانیکی که با یکنواختی خود مغز را خسته، قلب ها را تشنه و جسم و جان را فرسوده می کند، وجود ندارد. گاز و برقی هم در دسترس نیست، اما (آیا) درخشش و شعله ی چراغ‌ های نفتی یا روغنی خوش‌آیند نیست؟»
تلفن، رادیو، تلویزیون، سینما، کاربر اینترنتی، عناوین کتاب جدید هیچ وجود نداشت. و شمارگان روزنامه های موجود تنها به ۱۰۰۰۰ می رسید. و در پایان ایران با رسیدن به امکانات روزمره ی شهروندی و تبدیل ۳ کتابخانه ی عمومی به ۱۵۰۲ اوضاع را کمی بهبود یافته .

عصر پادشاهان مستبد
نیکولو ماکیاوللی در شهریار، پادشاهیِ پادشاهان را بر دو قسم می بیند. «پادشاهی که مردم همه بندگان اویند و وزیرانش در سایه ی مرحمت او در اداره ی پادشاهی شرکت دارند» یا «شهریار یا بزرگ زادگانی که جایگاه والای خویش را نه در سایه ی شهریار به دست آورده اند که از نیاکان شان به ارث برده اند» در مورد دوم بزرگ زادگان از خود ملک و رعیت دارند و  رعایای شهریار، پادشاه را خداوندگار خود می شناسند.
اما در کشور هایی که تنها یک شهریار و مجموعه ی تحت فرمانش اداره می شوند، شهریار صاحب اختیار و اقتدار بیشتری است. زیرا تمام امور در دست او است و مردم تنها او را فرمانروای خود می بینند. به طوری که به هرچه وزیر و دبیر است، بی اعتنایند.
این مدل به ایران عهد قاجار شباهت بیشتری دارد. به طوری که بیشتر مقام ها تشریفاتی بوده و فقط نامی بزرگ را در خود جای داده بود، زیرا حاکم مطلق؛ شاه والا مقام(!) بود.
ماکیاوللی این دو گونه حکومت را در روزگار خود، در پادشاهی ترک و پادشاهی فرانسه می بیند و به عقیده یرواند آبراهامیان، ایران به فرانسه شباهت بیشتری داشت.

دولت قاجار
آبراهامیان قدرت بی چون و چرای پادشاهان قاجار را به دلیل فقدان نظام دیوان سالاری دولتی و یک ارتش ثابت، امری ظاهری می دانست. با اینکه نصب مناصب پایین هم در اختیار شاه بود، اما معتقد بود این اختیارات فراتر از پایتخت نمی رود.
پس از به پایان رسیدن سلطنت طولانی ناصرالدین شاه در ۱۲۷۵، تنها اسکلتی از یک دولت مرکزی دیده می شد. به طوری که پنج وزارت خانه تنها روی کاغذ وجود داشت و چهار وزارت خانه ی دیگر که در زمره ی دستگاه های قدیمی بودند، فاقد کارمند بودند. به نوعی ماکتی از آنچه که قرار بود باشند!
سیستم وصول مالیات هم کاملا ابتدایی بود و به طور موروثی در دست مستوفیان می گشت. و این را جا انداخته بودند تنها این دسته از افراد توانایی فهم این شیوه ی کتابت و نحوه محاسبه هستند.
عبدالله مستوفی در خاطراتش با بیانی نوستالوژیک یادآور می شود که در زمینه ی مسائل حقوقی، خود جامعه بدون دخالت دولت مرکزی، امور را تمشیت می کرد.
ریاست دادگاه های شرعی بر عهده ی قضات روحانی و شیخ الاسلام های موروثی، و ریاست دادگاه های دست دوم نیز بر عهده ی نماینده ی  منصوب  دولت، حکیم، بود.


*این یادداشت چندسال در پیش‌نویس وبلاگ خاک خورد. قرار بود تکه‌تکه کامل‌اش کنم که نشد.  حالا که پس از مدت‌ها تصادفی آن را دیدم ترجیح می‌دهم همین چند پاراگراف ناقص این‌جا بماند.


۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

یک دوستانه ی شبانه

به ترجمه ی عملی واژه ی دوست؛ پ . ر

همه چیز گرد هم آمده تا از آن بهره ببریم، نوشیدن، رقصیدن، خندیدن، فهمیدن، خوابیدن، و حتا رنجیدن و جنگیدن:
اما دریغ...از هر چیزی...

اِن هزار و چهار صد قرن هم که بگذرد، نمی فهمیم، چاره خروج از این چرخه است تا هر چیز دیگری...شاید ماندن و خورده شدن...

یا شاید این بودن خوشایند عده ای نبوده...از ازل...و همه چیز یک شوخی بوده، که شوخی وار واقعی تلقی شد...
همین می شود که کیلومتر ها دور از سرزمین حقیقی مان،‌ در کنار تنهایی مان، دیوار می شود همدم...و در، هووی ایشان...

و اینکه انگار همه، همه چیزشان را فراموش کرده اند...و دیگر زبان مان واحد نیست...نمی دانم؛ شادی ما در جست و جوی همان نیمکت پیر شده است، اما...

که بی هیچ شک، این بهتر از این است که دچار روز مرگی شویم -که متاسفانه گرفتارش هستیم در شرایط کنونی- یا اسیر عادی شدن،‌ مثل دیگران...

همین می شود که در میان هزاران هزار مترسک هایی که نمایی غریب دارند...هیچ قرابتی حس نمی کنیم و همان می مانیم که بودیم...

البته همیشه هم نمی شود و شرایط هیچ گاه دلخواه ما نیست...و آشفتگی و سرگشتگی چیز چندان عجیبی نیست...و بهت تمام وجودمان را فرا می گیرد...که چگونه می توانند...؟

آنگاه متن تمامی کتب آسمانی و زمینی و زیرزمینی هم تغییر می کند...به اراده ی زورکیِ خفتگان...
و به اجبار مسیری جدید پیش رویمان قرار می گیرد...و خسته می شویم، که نمی خواهیم بگوییم سرخورده...و می گویید: بگذرد!

و باز به همان تنهایی مان بر می گردیم...همان غارهایی که خواست گاه مان بوده است...
سر آخر هم می فهمیم، وجود احمق ها و بر هم زننده هر نظمی، به نوعی نیاز بوده، تا این کشکول تکمیل شود...

نمی دانم...وقتی الگوی جمع کثیری از اطرافیان ما -بی آنکه ذره ای بیاندیشند- چیزی است که خود سنبل خیانت و چشم پوشی از برادری است، و آنگونه زیباترین عاشقانه ی ادبی را به غمگین ترین تراژدی تبدیل کرد...که این خط تنها عقیده شخصی است و به زعم خود چنین می اندیشم...

گذر زمان به ما یاد داد که هر کاری دلیل و مناسبت نمی خواهد...و به همین دلیل همین امشب بعد از چند خط گفت گو درباره ی شعر مورد علاقه ات از هادی پاکزاد، خواستم با الهام از آن شعر در بعضی خطوط، فقط چند کلمه با تو حرف زده باشم...
برای پایان هم هر چیزی که می خواهی قرار بده...

بامداد بیست و چهار فروردین ۱۳۹۱
میم . ح

۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

سکوت هم می تواند گوش خراش باشد!

باید تجربه ی سکوت کر کننده را داشته باشی تا بفهمی چقدر گوش خراش و دیوانه کننده است،
سراسیمه به دنبال کلیدِ پلیِ کیبورد می گردی، یا صدایی بسازی، تا؛
بشکند سکوتِ سردِ دور از انتظارِ‌ این فصل،
که نمی دانی از کجا آمد...و رفت!

۱۳۹۱ فروردین ۱۹, شنبه

حال خوب می شود،

وقتی باشند،
همه چیز به سامان می شود و زیبا
غم ها می رود و گویی همه چیز نو؛
اما، اگر، نباشند...

۱۳۹۱ فروردین ۱۲, شنبه

شنبه

طلوع شنبه نزدیک است
و عده ای زوزه کشان
در انتظارند
شاید تغییری حاصل شود، که نمی آید

۱۳۹۱ فروردین ۱۱, جمعه

باز بهانه، سقطی دیگر

حتی اگر کسی به افکارت ایرادی نگرفت؛
خودت فکرت را سقط کن،
تا بهانه ای نباشد...
کم نبودند حرف هایی که در این مدت بلعیده شدند

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

زن هم انسان است

نمی‌فهمم مردانی را که روزِ جهانی‌ِ زن را تبریک می‌گویند. یا مردانی که برای حقوق زنان می جنگند. خودِ این پارادوکس است، یعنی‌ زنان به حددی ناتوانند که ما باید دنباله ی حقوق از دست رفته ی ایشان را بگیریم، چون خودشان نمی‌تواند از دردِ خویشتن بگویند. شاید در بعضی‌ جوامع محیط آنقدر بسته باشد که این روش تنها چاره به نظر برسد، اما همه جا که اینطور نیست. گاهی آنقدر تاثیر فرهنگ مردانه زیاد بوده است که همین زنان به انتظار نشسته اند تا مردی بیاید و از آنها دفاع کند، با آنکه خودشان می توانند اگر بخواهند. اما سختی و هزینه را به جان نمی خرند و این طور می شود که اغلب پایان خوشی ندارد!

شاید اساسا خوب باشد که روزی به نام زنان نامگذاری شود تا کمی‌ ما را به فکر و دارد، اما پس ۳۶۴ روزِ دیگر چه؟
بحث این است که: چه خوب بود اگر فارغ از جنسیت به هم نگاه میکردیم و این همه تفاوت بینِ هم قائل نمی‌شدیم و سعی‌ نمی‌کردیم با هر چیزی خود را از دیگران جدا کنیم. البته این مهم را به مواردِ بیشماری می شود تعمیم داد، مثل زبان، نژاد، دین و مذهب و اعتقادات و هر چیزی که انسان‌ها را از هم جدا می‌کند. در حالی که همه یک چیز هستیم. انسان. گاهی از دست رفته.

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

فعلا موکا

تهِ کافه فلور با کامبیز و هژبر نشستیم. موکا سفارش داده بودم و در حال کلنجار رفتن با هم دیگه بودیم. صدای موسیقی بین هیاهوها گم بود. در مورد همه چیز بحث می کردیم و به همه چیز ایراد می گرفتیم. موکا داغ بود. هوس بیسکوئیت کرده بودم. فنجون رو برداشتم و  به سمت بار رفتم. به دور و برام نگاه می‌کردم، یه چهره ی آشنا دیدم. فنجانی روی میز داشت و روز نامه‌ای به دست. و عینک دودی. بیسکوئیت‌ها داشتند گاز زده می شدند که با عکاسی به نامه احمد آشنا شدم (دوربینِ در دستش اجازه ی این حدس را به من می داد). مشغول حرف زدن بودم و در حال نگاه کردن به این چهرهٔ آشنا. هژبر و کامبیز عمیق تر از هر وقتی‌ بحث می کردند. خوشحال بودم که نبودم چندان به چشم نیامد و می‌توانم کمی‌ تنفسِ  ذهن داشته باشم و به چیزی فکر نکنم (اما فکر نکردن باعث می شد چیز‌هایی‌ به ذهنم بیاید و دوباره اوضاع را به هم بریزد). گرم حرف زدن با احمد بودم که موکای دوم را برایم سفارش داد. بلند شد و به کنار «مرد آشنا» رفت و چند کلمه حرف زد. برگشت و موکای دوم آماده بود. این بار روی چارپایه های بلند نشستیم و من بیسکوئیت کِرِمی سفارش دادم. نفهمیدم کی‌ کیک سرِ میز بچه‌ها رفت، شاید هم از اول بود و من ندیدم.

بلند شدم و خواستم به سمت «مرد آشنا» بروم. به احمد گفتم امکان دارد با او عکس یادگاری بگیرم؟ گفت «رسم نیست که در اینجا مزاحم کسی‌ بشی‌ و درخواست‌های به درد نخور داشته باشی‌...» پرسیدم «فقط یک سلام ساده و تشکر چه...؟» جواب نداد و به سمت میز «مرد آشنا» رفت. به تابلوی بالای میز سمت چپ خیره شد و از راستِ پایین از اون عکس گرفت. نمی دانم به چه دردش میخورد.

بلند شدم.
-سلام آقای کیارستمی...
-سلام...
-می‌تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم...؟ اگه اشکال نداره یه عکس با شما ؟
-خوب الان سرم شلوغه و حوصله ندارم، اینجا هم خیلی‌ مرسوم نیست، توی کافه خیلی‌‌ها میان و می‌رن، اگه...
به احمد نگاه کردم. ابروهیش را بالا داد و شاید لبخند احمقانه‌ای به لب داشت.
-ببخشید...به هر حال خیلی‌ خوشحال شدم که از نزدیک دیدمتون...امیدوارم بازم فرصتی پیش بیاد و بتونم باهاتون هم کلام بشم...
هژبر با دست صدایم زد. خواستم خداحافظی کنم که...
-یه شوخی‌ بود، خودتو ناراحت نکن، بیا بشین...
لبخندی به لب داشت و در حین عقب کشیدن صندلی‌ برای من به احمد نگاهی‌ انداخت. صندلی‌ را چرخاندم و بر عکس رویش نشستم! نمیدانم چرا این کار را کردم. شاید می‌خواستم به عینکِ دودیِ مردی که روبرویم نشسته بود نزدیک تر شوم...

سر صحبت را باز کردم. خیلی چیزها در سر داشتم برای گفتن. اما انگار زمان به سرعت می گذشت و من فقط به از دست رفتن لحظه ها فکر می کردم.

-چرا انقدر ناراحتی جوون...؟
-این روزها دیگه ناراحتی دلیل نمی خواد...هر چیزی می تونه باعث ناراحتی بشه...انگار واسه خوشحالی نمی شه بهونه ای داشت...
-خوشحالی که بهونه نمی خواد...با هر چیزی میشه خوشحال شد، یا حتا بدون هیچ چیزی...تنهای تنها، با فکر...
-اما من فکر می کنم با چیزهایی که به ما نزدیکه ناراحتی نزدیک تره...فکر هم که...
-چرا انقدر نا امید ؟
-کلا چند وقته حالم خوب نیست...خیلی مسائل باعثش شده، یا حتا مسائلی که خودم هم نمی دونم...چرا واقعا همه چی دست به دست هم می ده و...اصلا نمی دونم چی می خوام بگم، حرف زدنم داغونه...
ـسعی کن دنبال چیزهایی بری که دوست داری...اینجوری شاید کمی انگیزه به کمکت بیاد...
ـیه بی حوصلگی عجیب باهامه...دلم به هیچ کاری نمیاد، حتا کارهایی که باید حتما انجام بدم و شاید دوست دارم...

زمان خیلی سریع در حرکت بود. صدایش را نمی شنیدم. داشتم فکر می کردم. نفهمیدم از کی شروع به یادداشت کرد، با خودکار آبی. دوباره ادامه دادم...

-هیچ وقت چیزایی که دوست داشتم رو جار نزدم...نمی دونم، شاید یکی از مشکلاتم همینه که خیلی ها نمی دونن چی می خوام و چه چیزایی مالِ منه...یا مثلا وقتی حالم بده کسی نمی فهمه و وقتی خوبم هی می پرسن چِته...؟
-بحث رو عوض کنیم بهتره فکر کنم...از چی بگیم جوون...!؟
-من فیلم های شما رو دوست دارم...هر چند همه اش رو ندیدم...
-کدوم رو بیشتر دوست داری؟
-حتی واسه برادرم هم که از خودم کوچیکتره یکی از فیلم های شما رو گذاشتم و با هم دیدیم...مسافر...از فضاش خیلی خوشش اومد...به فوتبال هم خیلی علاقه داره...
-خوبه...
-نمی تونم یک فیلم رو انتخاب کنم...اون هایی رو که دیدم خوشم اومد، هرچند به نظرم بعضی جاهاش می شد بهتر یا سریع تر باشه...ولی سر فیلم هاتون خسته نمی شدم...مشق شب واسم جالب بود، یاد دوران دبستانم افتادم، وقتی از دست اون همه مشق دلم می گرفت و گاهی بغض می کردم...چقدر خوب می شد که با چندتا از اون بچه ها می شد مصاحبه کرد، مثه اون پسره که می ترسید و گریه می کرد...چند تا فیلم کوتاه هم از شما دیدم...اون هایی که فضای مدرسه ای داشت خیلی خوب بود، کلا کانون پرورش فکریِ اون موقع...هــِـــی...
-این که فیلم ها رو به دیگران هم پیشنهاد می کنی خیلی خوبه...
-شیرین رو هم به مامانم دادم...منتظر یک اتفاق خاص بود...اما در کل خوشش اومد! نمی دونم دیگه چی بگم...
-از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم...این سر و صداها نمی ذاره درست حرف بزنیم...حتما یه روز قرار می ذاریم و راجع به خیلی مسائل، کامل حرف می زنیم...من رو می تونی از طریق احمد پیدا کنی...
-فکر کنم من از این فرصتی که پیش اومد بیشتر لذت بردم...امیدوارم باز هم همچین فرصتی پیش بیاد...به خاطر همین چند دقیقه هم ممنون!
-دوستات هم منتظرت هستن...

بلند شد و کاغذ را تا کرد. شاید در جیبش گذاشت...شاید با احمد حرف زد. شاید هنوز هم با من حرف می زد. من که هنوز نشسته بودم. آن هم شاید...
به موکا نگاه کردم. سردش را هم دوست دارم. تا چند دقیقه پیش انگار همه صدایم می زدند. حالا راحت شده بودم. چرخش عقربه های ساعت داشت به حالت اولیه بازمی گشت...سر و صدا ها هر لحظه بیشتر می شد...شاید توی سرم می خوردم. نوری پلک هایم را آزار می داد. می خواستم مردِ آشنا دوباره بنشیند و صحبت ها را از سر بگیریم...این تنها چیزی بود که در آن بهبهه مطمئن بودم. صدایی صاف و رسا در گوشم مدام می شد. سر و صدای چند نفر با شر شر آب قاطی شده بود انگار...انگار پتکی، به لوله ای ضربه می زد. انگار خورشیدی که داشت غروب می کرد، سربازانش را فرستاده بود تا آخرین پرتو هایش را از میانِ پلک های من عبور دهد. و چند دقیقه پیش از یاد رود و پرونده اش به بایگانیِ آن قبلی ها رود. و تو شاکی شوی.