۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

کجاست خانه ی باد؟ یا چرا دیگر آدمِ فیس بوکی نیستم

فکر می کنم دو ماه و شش روز می گذرد از آخرین ورودم به فیس بوک. یادم نیست آخرین بار چگونه بود. خب آخر نمی دانستم قرار است این همه روز دور باشم. چندین بار با تمامِ وجود تلاش کردم اما آن روز ها هم ظاهرا ناخدایی لنگرش را اشتباهی به آن آب های نیلگون (که جر دادیم خودمان را بر سرِ نام اش) انداخته بوده و درد و زخم اش برای ما ماند و نشد که نشد و قِس علی هذا. که مثلا با این کلمات نشان می دهیم چقدر با سواد هستیم!!

این دو ماه و شش روز خیلی خیلی(!) عالی گذشت و رهایی از همین وابستگی ها توانست سببی شود تا کار هایی که ماه ها معلق مانده بود شروع شوند و در روندِ شکل گیری و تکامل قرار بگیرند. از جای خالی و هفت روزِ آخر و یادداشت و ها و از چشمِ من که بوده و هست و خواهد بود. (خیلی خوبِ اول واقعا خوب بود اما دومین خیلی مثل همیشه که بوده، ماند)

گاهی واقعا باید فاصله گرفت. حتا از این زمین. اما خودم را بیشتر از هر وقتی شبیهِ کروکدیلِ ترسیم شده ام می بینم و این منتهای یک فاجعه است. من از همه چیز دارم فاصله می گیرم و به تلخیِ بی پایانی همچنان میانِ «این ها» هستم. حتا سه هفته است که دیگر ساعت نمی بندم.

این سرخورده گی نیست و برای خودم هم عجیب است که با همه ی این فجیعانه به جانِ خود افتادن، باز هم پر از امید در حالِ جلو بردنِ «میم» هستم. و این واقعا عجیب است. عجیب تر از این کلماتی که وجود دارند. و جالب است که اتفاقاتِ کوچکی می تواند هنوز بانیِ خوش حالی شود.

و قطعا همین راه را ادامه می دهم. این فیس بوک آن چیزی نیست که روزها و ماه ها و سال ها پیش بود و می شد از آن چیزی یاد گرفت. اصلا همین که «دیگران» را می بینیم، خود شبیهِ مدرسه است. شاید هرچند وقت یک بار سری بزنم و نگاهی به چیزهایی که گذشته بی اندازم و سعی می کنم کجدار و مریز این جا را داشته باشم و غیر فعال نشوم.
متاسفانه این فیس بوکِ لعنتی نگذاشت نوتیفیکیشن های بیشتری ببینم و تنها توانستم آنچه در یک ماهِ اخیر گذشت را ببینم و نه بیشتر از آن. و در این مدت بعضی چیزها روی موبایلم آمد که به علتِ‌ تاخیرِ بیش از حد نتوانستم ببینم جزییاتش را.

و در روزهایی که مانده است احتمالا اندک حضورم در شبکه های اجتماعی به گوگل پلاس برسد. محیطِ آرامی دارد و فعلا جدا است از آمدن و نیامدن ها و چیزهایی که حال ام به هم می خورد از آن ها. اینستاگرام هم دوست دارم و تقریبا آن جا هستم و دیگر مثلِ گذشته میم‌ح.بلاگ‌اسپات هم به روز می شود و چیز هایی آن جا هست. به شکلِ غریبی هم هست. فکر می کنم تنها وبلاگ نویسی باشم که خیلی علاقه ای به خوانده شدن ندارم. شاید از روزمره گی می ترسم.

این توضیحاتی بود از آنچه که گذشت و چیز هایی که قرار است بگذرد. اگر بمانیم و باز اِن باره اسیرِ جو و موج ها نشویم، می توانیم کمی به روزهایی که مانده خوش بین باشیم.ما بمانیم. کجاست خانه ی باد؟

پ.ن : فیس بوک دیگر هیچ چیزِ جالبی ندارد و بیشتر حالم را بد می کند. خیلی بد...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

ايدئوگرامِ كافي شاپ!

میم. ایده ی اولیه ی این طراحی بود. طراحی ای که با پیچ و خم های حرفِ «م» و کلمه ی «میم» بازی می کرد. چیزی شبیهِ بازی ای که پیشتر در «هیچ» های پرویز تناولی دیده ایم. بازی با انحنا و پیچ و خم های کلمات. این بار در طراحی هایی که نمودِ بصری دارند. گاهی از صلابتِ این عناصُر، پایداری را می شود انتقال داد و گاهی هم با سُستیِ انحنا ها، ناپایداری را.

پیش از طراحیِ این کافی شاپ، از این ایده در کتابخانه ی اتاقِ خودم و تمرینِ میز کامپیوترِ همین درس استفاده کرده ام. و نکته ی جالب این است که این طرح ها، با وجودِ شباهت، تفاوت های عمده ای دارد و هر کدام رنگ و بویی منحصر به خودش را دارا می باشد. و این می رساند که یک ایده در عین یکی بودن، تا چه اندازه می تواند تنوع داشته باشد و فُرم های مختلفی را در دلِ خود جا دهد. همانطور که در این طرح -جز در گوشه هایی- شکل کار متفاوت است. و به هیچ وجه نمی شود گفت که رونوشتی از کار های پیشین است.

آنقدر با حرف و کلمه ی میم بازی شد و اجزا را جا به جا کردم، تا چیزی که در این برگه آمده است، شکل بگیرد. تمامِ تلاشم را کردم تا تکرار در طرح نباشد. جز در مواردی که «تکرار» به مقصودِ خاصی باید آورده شود. این نتیجه ی بازیِ من با کلمات است. گاهی می فشارمشان. گاهی در آینه به آن ها نگاه می کنم. گاهی می چرخانمشان. و البته البته گاهی زیرِ پایم لِه می شوند. همه ی این ها در این کافی شاپ پنهان شده است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه

پوچی و چیزی بیش

گاهی احساس می کنم همه ی این اتفاقاتِ بدی که برای مان می افتد، بهترین چیزی ست که می تواند به وقوع بپیوندد. خیلی هایی که می بینم جوری زندگی می کنند که روزمره شان انگار جایی دیگر می گذرد. یا هر جایی می تواند اتفاق بی افتد. حوادث هیچ تاثیری روی آن ها ندارد. معاصری که گذشت هیچ مهم نیست و تاریخ برای شان شوخی هم تلقی نمی شود. سیاست تنها در مسايل و منفعت های اقتصادی خلاصه می شود. این سطح از بی خبری - که انگار در جهانی دیگر به سر می برند- و بی واکنشی نسبت به چیزی می گذرد و اعصاب خرد می کند، منجر می شود به حالِ امروزی که ما داریم. همین است که داستان های عامه پسندی که خالی ست از هر چیز که شکل دهنده ی یک داستان باید باشد، پرطرفدار می شود. چون عام، عامه است. چون می توانند با زندگی و شخصیت شان -که به هیچ انگاشته می شود- هم ذات پنداری کنند.

خیلی بد است شبیه چیز هایی می شویم که فاجعه است. می گویم می شویم، چون همه در یک ظرف هستیم. چون همه به هم پیوسته ایم. چون گسسته گی فاجعه ای عمیق تر است (اما متاسفانه این فرار موقتا چاره ساز شاید باشد). باید واکنش هایمان جدی باشد. باید حوادث روی ما تاثیر بگذارد. نباید سرد شویم. نباید پوچ شویم.

به بشری که خودمان هستیم فکر کنیم و حق مان را از خودمان طلب کنیم. حساسیت هایی که نشان دهیم می تواند به ما کمکی کنند. شبیهِ آدم هایی شده ایم که سردی و گرمیِ هوا هیچ تاثیری روی بدن شان ندارد. باید آدم هایی باشیم که ظاهر شان بشود دمای شهر را تشخیص داد. نه حالا که انگار مرده ایم.

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

دافِ پنهان!

به تازگی با موردی آشنا شده ام که حاوی نکاتِ جالبی ست. دست کم برای من. بحثِ تعجب ام از حضورِ کسانی ست که در اماکنِ عمومی با پوششِ تقریبا کاملِ اسلامی ظاهر می شوند، اما در بعضی بخش های همان مکان ها، با ظاهری بیش از اندازه متفاوت قابلِ دیدن هستند.
برایم واقعا جالب است کسانی که در محیطِ دانشگاه و قبل از این که پایشان را به کلاس بگذارند، با چادر و حجاب کامل در دانشگاه حضور دارند. اما به محضِ این که واردِ کلاس می شوند، چادر را به کناری انداخته و غالبا با مانتوهای رنگی و کوتاه -که شاید حراست به هنگامِ ورود اذیت کند- و آرایشی تکمیل شده، در کلاس و آتلیه ها مدام رژه می روند و خود را از سویی به سوی دیگر می کشانند.
شاید این بحث به میزانِ زیادی خاله زنکی جلوه کند، اما این حقیقتی ست که متاسفانه وجود دارد و من هیچ گاه نتوانستم درک اش کنم. یعنی چه که یک انسان در دقایقی همه چیزش که ظاهرا باید نشانگرِ اعتقاد او باشد را تغییر دهد و دوباره به همان حالتی که داشت برگردد. مگر چه فرقی است میانِ پسری که در راهرو ها و پله ها و محوطه ی دانشگاه او را می بیند و پسری که در کلاس در چند متریِ او قرار دارد؟ مگر نباید به زعمِ او هر دو «نا مَحرم» باشند و پوششی که در برابرشان اختیار می کند یکسان باشد؟ و چرا من نمی توانم دلیلی برای این حرکات پیدا کنم؟ یعنی فشار های بیرونی (از خانواده گرفته و جامعه و معضلاتش) تا این حد می تواند موثر باشد که همچین عجایبی را شاهد باشیم؟
من به این ها می گویم دافِ مخفی(!) یا دافِ پنهان(!). -هر چند از این کلمه خوشم نمی آید، اما جایگزینی بهتر پیدا نکردم و باید به همین اصطلاحِ عام بسنده کنم- کلمات مهم نیستند. مهم مفهومی است که به آدم القا می کنند. یعنی همچون یک آفتاب پرست می توانند در لحظه ای همه چیزشان را عوض کنند، تا حدی که شک کنی این همان آدمِ قبلی ست؟ آیا؟
البته موضوع به همین جا و همین مورد ختم نمی شود. این که زنی چادری موهایش دیده شود یا چادرش را کنار بزند و تو بتوانی بدنش را ببینی، دیگر دارد عادی می شود. چند ماهِ پیش دختری را در دانشگاه راه می رفت. یکی رفت تا از او سوالی بکند. شلوار جین اش از بالای زانو پاره شده بود و چادر اش را کنار زد تا ران اش بهتر دیده شود. آنجلینا جولی در مراسمِ اسکارِ ۲۰۱۲ به خاطرم آمد. من رفتم و فکرم ماند با پارادوکس ها و تعجب هایی که در ذهن ام شکل می گرفت.
این ها همه گی چیزی دارند پنهان می کنند. نه از دیگران. بلکه از خود. می خواهند خودشان را از خودشان مخفی کنند و سری زیرِ برف کرده اند و مانده اند چگونه باشند. چقدر دردناک است کسی جلوی آینه بایستد و خودش را نتواند ببیند. به هر حال این روز ها هم از یاد می روند. این خاصیتِ انسانِ فراموشکاری مثل ماست.

۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه

چوبي لاي چرخِ فهميدنِ ما گير كرده است

نمي دانم كي قرار است ياد بگيريم با چيزهايي كه داريم، همچون چيزي كه نامِ آن را يدك مي كشيم رفتار كنيم. يا حداقل متناسب با آن.
خبري شنيدم از تركاندنِ ترقه و موادِ محترقه در تخت جمشيد و پاسارگاد. صرف نظر از هر نوع نگاهِ ملي و باستاني، آسيب رساندن به آثاري كه بُعدي تاريخي دارند قابل نكوهش است. حتا اگر فاقدِ قدمتِ تاريخي باشد و تنها شاملِ نكاتِ زيبايي شناسانه باشد، باز هم شايسته ي يك انسان نيست كه خودش را به نفهميدن بزند و زشت برخورد كند.
چند روزِ پيش چوبِ بستني اي در بينِ ديواره ي آرامگاهِ خيام پيدا كردم. بناي آرامگاهِ خيام يكي از به ياد ماندني ترين و زيبا ترين ابنيه اي ست كه در ايران ساخته شده. طوري كه همين بنا، تبديل به نمادي براي شهر نيشابور شده است. مثل برجِ آزادي براي تهران و ايران. حتا شايد بيشتر. در بيشترِ مهر ها و پاكت نامه ها و لوگو هايي كه در اين شهر وجود دارد، از اين طرح بهره برده شده. و همين زيبايي اعتباري را با خود همراه داشته. جدا از اين ها فضا سازيِ خوبِ اطرافِ آرامگاه انتقال دهنده ي حسي خوب به بازديد كنندگان است. و شايد همين زيبايي در شناختِ شخصيت عمرخيام مفيد واقع شده باشد.
اويلِ دهه ي چهلِ شمسي، هوشنگ سيحون يكي از كارهاي زيباي معماريِ اين حوالي را طراحي كرد و هم چنان عده اي دارند نان اش را مي خورند. شايسته نيست اينگونه برخورد كنيم و چوب لاي چرخِ زيبايي هايمان بگذاريم. آن هم مايي كه ادعايمان گوش آسمان را كر كرده است!
كِي قرار است بفهميم؟

۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

روزهای اول

روز ها از آخرین چیزی که در اینجا نوشتم می گذرد. اما این به معنیِ کم کاری و سکوتِ من نیست. برعکس شاید این روزها پر کار هم باشم. اما معضلات و مشکلاتی این میان هست که این وبلاگ نویسی را کمی سخت می کند. ولی هم چنان ادامه دارم و ادامه می دهم.
در یک ماهِ اخیر دسترسی به اینترنت به شکلی عجیب دشوار شده بود حالا هم ادامه دارد. اما خوش بختانه راههایی وجود دارد هنوز. دو هفته ای می شود که می توانم به وبلاگ و فیس بوک سری بزنم. اما حقیقتا حوصله ی فضای مجازی را ندارم. چند روزِ دیگر می شود یک ماه که به فیس بوک نرفته ام. و راحتم از اینکه می شود کار دیگری را انجام داد و کمی امید داشت به روزهای خوبی که می آید. و باید لبخند زد.
در این میان نود و یک گذشت و نود و دو رسید. که سالِ نو همیشه برای ما شروعی نو بوده. به معنای امید. و من سعی خواهم کرد به چیزی که دوست دارم و می خواهم بتوانم برسم. که هیچ کس نباید مانعی شود. و در آینده هم این چارچوب و سر سامان و جانی دوباره خواهد گرفت و مرتب خواهد شد. تا میزبانِ چیزهای بهتری باشد.

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

به آب...هم...


میانِ آتش سوزانده می شدم
با چشمانِ بسته فردا را می دیدم
حیف...حیف...
تمامِ‌ وجودم داشت می سوخت و روی من آب ریختند،
به آب شک باید کرد
من ققنوس بودم...
حالا چه کنم؟

۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه

من آینده ام را دوست دارم


دانشجوی تاریخ  با دندان های جرم گرفته، کیف سنگینش را روی شانه ی راستش جابه جا می کند*. به گوشه ای می رود و به تک افتادگی اش فکر می کند. چند ساعتِ بعد با دوستانش به انتقاد از وضعِ موجودِ میان هم کلاسی هایش می پردازد. الف نگرانِ بدتر شدنِ رابطه بین بچه های کلاس است. هیچ کس به فکر چیزی که باید باشد نیست. اختلاف بین بچه ها هم از همینجا شروع شده. بعضی ها که کمی آینده برایشان مهم است، دغدغه هایی دارند. یک عده هم -که متاسفانه اکثریت اند- هیچ ایده ای برای فردایشان ندارند. همین باعث می شود که به نزدیک ترین و بعضا بی ارزش ترین چیزِ ممکن فکر می کنند. طبیعی است که رفتار های این دو گروه با هم تفاوت داشته باشد و برخوردهایشان مشکلاتی را ایجاد می کند. هیچ چیزشان شبیه هم نیست.
چرا اکثریت قبل از ورود به دانشگاه، به اینکه چهار سال بعد قرار است چه شوند و اساسا با دانش شان چه باید بکنند، فکر نمی کنند؟
اما اگر این اتفاق بیافتد چه می شود. می شود برای آینده فکر کرد. به دوست داشتنی هایمان. به تفریحی که باید با درس مان همراه شود. وقتی تکلیف مان حداقل با خودمان روشن باشد و بدانیم چه می خواهیم، آنوقت کار کمی راحت تر است. زیرا هدفی را در آینده می بینیم که با هر اتفاقی سعی می کنیم خود را به آن نزدیک کنیم. هر حرفی هم که پیش بیاید، می توان با قدرت ادامه داد و از هیچ چیز نترسید. شاید کمی مسیر دشوار شود و زمان لازم داشته باشد-زیرا پیروزی های کوتاه را فراموش کردیم و به چیزی بزرگتر فکر می کنیم- اما آخرش خوب است. ترسیمِ آینده با هدفی که می خواهیم.
اینگونه دانشجوی تاریخ با دندان های جرم گرفته، بهتر می تواند با همکلاسی هایش کنار بیاید. دیگر تحقیر نمی شود به خاطرِ اینکه می داند چه می خواهد. کسی او را سرزنش نمی کند که چرا گوشه گیر است و مدام آینده را تصویر می کند. اینگونه دیگر همه بر علیهِ او نمی شوند.


*خطِ آغازینِ من منچستر یونایتد را دوست دارم/ مهدی یزدانی خُرم


پ. ن: اين نوشته در تاريخ ٧ ارديبهشت ٩٢ در صفحه ي دهِ روزنامه ي بهار به چاپ رسيد.


۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

که دل ام را...

از فرطِ زشتیِ يك لُمپَن
به آغوشِ شواليه ای دروغين پناه می بری
اين را كجایِ دلم بگذارم؟
«كه خودت را به مُردن زده ای»

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

این ها یادمان می ماند

دربی نزدیک است و تکه ای جدید از جوزدگیِ ایرانی را با خود می آورد. و باز به بدوی ترین شکلِ ممکن باید لوس بازی ها و مسخره کردن هایی را تحمل کرد فکر می کنند کری خوانی ست.
این روزها هرکسی دنبالِ چیزی برای نشان دادن اش می گردد و چه چیز بهتر از سوژه ی روز؟ سی و هشت ساعت به دربی مانده و دوباره سوژه ای جدید موج می زند و جماعتی هم خود را بالا و پایین می اندازند تا سوارش شوند. عده ای این روزها یادشان می آیند چقدر به تیمی خاص علاقه داشته اند و سوابق و افتخاراتشان را کپی پیست می کنند و دم از چیزهایی می زنند که چند دقیقه از دانسته شدن اش بیشتر نمی گذرد!
نمی دانم این ها جمعه ساعتِ ۳ قرار است چه کنند و اگر برنامه بهتر نباشد باز هم پای تلویزیون می نشینند یا کار دیگر می کنند و وقتی نتیجه را فهمیدند، اگر نتیجه مناسب بود، شب دوباره خود را نمایان می کنند و از عشقِ کودکی شان می گویند. اگر هم بُردی به دست نیامد، سوژه را رها می کنند و خیلی راحت می گردند شاید کسی مُرده باشد، نویسنده ای فلان شده باشد، جایی از زمین لرزیده باشد، آبی بخار شده باشد، زنی زاییده باشد،‌ مردی خوابیده باشد، شاید مدرسه ای آتش گرفته باشد. و همین ترتیب حرف هایشان را عوض می کنند از چیزِ دیگری می گویند.
باید این ها را هم تحمل کرد و با چرخش ها کنار آمد. شاید روزی خودشان بفمند که این موج و جو و بی فکر و ایده بودن چقدر به ضررشان است و نباید بگذارند به این ساده گی مغزشان هیچ انگاشته شود.

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

اتاق عمل همیشه آماده است


چاقو را بر می دارد و فرو می کند. به شکم اش. دیگر برای اش عادت شده سِقط کردنِ هزار باره ی این کودک. همچون زنی بدکاره و ناچار که نه می تواند جلوی همخوابه گی هایش را بگیرد، و نه می تواند چاره ای برای آبستن های پی در پی اش پیدا کند. گاهی حتا بدونِ هم آغوشی بچه ای را در زهدان اش حس می کند. و از بدِ این روزگار مجبور است تمامِ این نطفه ها را از بین ببرد. از ترسِ ترسِ دیگران. نه ترسیدنِ خودش. برای او دیگر هیچ چیز ترسناک نیست.
این ها سرنوشتِ کسی است که مُدام فکرش آبستن می شود. من آن زنِ بدکاره هستم که عادت به سقطِ فکر کرده ام. او بچه ای ناتمام را از شکم می اندازد. من فکری نا تمام را از سر. اما همیشه ادامه می یابد و هیچ وقت تمام نمی شود. به امیدِ زاییدنِ تمام این هایی که در کنج زهدان سال ها باید اسیر باشند، تقویم را خط می زنم. تا شاید روزی خودش را خلاص کند از این چاهی که ناچار به اش تبعید شده، و هرچه می بیند دیوار است و دیوار.
باید چاقو را آرام برداشت. لمس اش کرد و از بُرنده گی اش مطمئن شد. بعد پیراهن را بالا زد. شکم را نوازش کرد و زیرِ لب با کودک ات زمزمه کنی. بعد رَحِم را نشانه بگیری و تمام. حالا دیگر خیالت راحت است!
تو فکر هستی و نخواهی مُرد. این کودک است که مرده است. هزار بارِ دیگر تستسترون ها به تو پناه خواهند آورد و سر آخر روزی موعدِ زاییدن فرا خواهد رسید. نگران نباش!

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

انتخاب، لذت، زندگی


این ها یاد گرفته اند انسان ها را به خاطر چیزهایی که هیچ دخالتی در به دست آوردن اش نداشته اند سرزنش کنند و در حالتی زشت، تمسخر می کنند همه چیزهایی که جزئی از هستیِ یک انسان تلقی می شود.
و جالب است هیچ ایرادی به کسانی که کورکورانه تقلید می کنند و فقط به دنبال این هستن که کپی ای باشند از دیگران وارد نمی بینند. برای شان زشت نیست کسی که خودش -به انتخاب خودش- عملی ناپسند را انجام می دهد. اما زشت است مثلا کسی علاقه ی جنسی اش خلافِ میلِ آنها باشد!!
این ها همجنسگرایی را زشت می دانند و با اکراه نسبت به آنها برخورد می کنند. در حالی که هیچ انتخابی در میان نبوده است. و در بهترین حالت آن ها را بیمار می بینند. که همین بزرگترین چشم پوشی است.

به کسی که بینیِ بزرگی دارد، یا فکِ نا متناسب با صورتش، یا اساسا یکی از اجزای صورتش برخلافِ میلِ آنها باشد و نازییا به نظر برسد، می خندند و به دیدِ طنز به چیزی نگاه می کنند که شخصِ صاحبِ آن منویی در مقابلش ندیده بوده که انتخاب کرده و حالا ناجور از آب در آمده باشد. یا اندازه و قد و چیزهایی از این قبیل.
و خیلی مشکلات دیگر که بشر هیچ دستی در آنها نداشته اما همچنان سوژه محسوب می شود. مسخره ترین اش تمسخرِ محل تولدِ یک انسان می تواند باشد!

اما مثلا هیچ گاه کسی که دروغ می گوید را تقبیح نمی کنند.
جالب است که با این همه توجه به انتخاب، هیچ انتخابی برای شان مهم تلقی نمی شود. این را از رفتارِ روزمره ی شان می شود فهمید. و خودشان هم انتخاب هایی که دیگران کرده اند می کنند.

برای شان قابل فهم نیست، که شاید یک نفر هیچ علاقه ای به زیستن نداشته باشد. و دلش هم نخواهد از اینجا برود و می خواهد زندگی را آنجور که دوست دارد و می خواهد، مطابق خواسته های خودش پیش ببرد. و با این همه ترسی هم برای ترک این دنیا نداشته باشد. خوب این برای شان یک مدل عجیب است و انتظار زیادی است از کسانی که از درکِ خودشان هم عاجزند، توقع درکِ این مسئله را داشت.
نمی توانند بفهمند شاید یکی این زندگی را انتخاب نکرده باشد‌،‌ اما حالا که خودش را در این چاه می بیند، مجبور است بماند و مجبور است لذت ببرد. همین است که شاید فکر کنند او زمینی نیست. زیرا هرگز نمی توانند لذت های او را هم بفهمند.

این ها گفتم تا بگویم، نمی شود از کسانی که بدیهی ترین چیز ها را هم نمی فهمند، یا نمی خواهند بفهمند، انتظارِ زیادی داشت. و تقابلِ این رویداد ها با یکدیگر را هم هرگز نخواهند فهمید. در این حالت فقط باید به کروکُدیلِ درون پناه برد و بگذاریم این ها هر چه می خواهند بکنند. اما لطفا ما را نه.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

این اعداد، روزی ما را خواهند کشت


دردِ ما ترجمه شدنى نيست
اين اعداد را نمى توان به هيچ زبانى برگرداند
بايد تمامِ تن و روان ات درش غرق شود
تا لمسش را بفهمى…

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

پارادوکس میانِ جیب و چیزی که دوست اش داریم


گیتانما -نشنال جئوگرافیِ فارسی- مجله خوب و جالبیه. تصاویرِ با کیفیت و اطلاعات خیلی خوبی رو هم داره. و برای منی که در حوزه ی طبیعت و مسائل اینچنینی مطالعه ی زیادی ندارم، مفیده (پیشتر هم مجلاتی در این زمینه بوده که زیاد نخوندم. اما در مقایسه با سایر مجله های گرونِ این روزها، بسیار گرون تره! جایی که مجله ای مثلِ مهرنامه ۸ هزار تومنه (که اگر همچنان با کاغذِ قبلی چاپ می شد بسیار گرون از الان بود!) هرچند نسبت به کیفیتِ بالای چاپ -که یکی از دلایل جذابیتِ مجله ست- شاید ۱۵ هزار تومن خیلی زیاد نباشه. ولی چیزی که هست؛ قطعا این قیمت های بالا به خصوص در اقلام فرهنگی (کتاب، مجله، فیلم، کنسرت، تئاتر و ... و حتا لوازمِ مورد نیاز کارهای تجسمی) تاثیر خیلی زیادی روی کسانی داره علاقه مند هستند، اما نمی توانند. کاش طوری بود که استفاده ی یکسان برای همه شدنی بود. نمی دونم تا کِی میشه ادامه داد، اما هیچ حسِ خوبی نیست اینکه مجله ای ۱۵هزار تومنی بخونی، هرچقدر هم که از خوندنش لذت ببری. با تمامِ وجود از این وضعِ قیمت های عجیب حالم گرفته ست و خواهم نالید.
این غمِ نان همیشه با ما می ماند...
Photo: ‎گیتانما -نشنال جئوگرافیِ فارسی- مجله خوب و جالبیه. تصاویرِ با کیفیت و اطلاعات خیلی خوبی رو هم داره. و برای منی که در حوزه ی طبیعت و مسائل اینچنینی مطالعه ی زیادی ندارم، مفیده (پیشتر هم مجلاتی در این زمینه بوده که زیاد نخوندم. اما در مقایسه با سایر مجله های گرونِ این روزها، بسیار گرون تره! جایی که مجله ای مثلِ مهرنامه ۸ هزار تومنه (که اگر همچنان با کاغذِ قبلی چاپ می شد بسیار گرون از الان بود!) هرچند نسبت به کیفیتِ بالای چاپ -که یکی از دلایل جذابیتِ مجله ست- شاید ۱۵ هزار تومن خیلی زیاد نباشه. ولی چیزی که هست؛ قطعا این قیمت های بالا به خصوص در اقلام فرهنگی (کتاب، مجله، فیلم، کنسرت، تئاتر و ... و حتا لوازمِ مورد نیاز کارهای تجسمی) تاثیر خیلی زیادی روی کسانی داره علاقه مند هستند، اما نمی توانند. کاش طوری بود که استفاده ی یکسان برای همه شدنی بود. نمی دونم تا کِی میشه ادامه داد، اما هیچ حسِ خوبی نیست اینکه مجله ای ۱۵هزار تومنی بخونی، هرچقدر هم که از خوندنش لذت ببری. با تمامِ وجود از این وضعِ قیمت های عجیب حالم گرفته ست و خواهم نالید.
این غمِ نان همیشه با ما می ماند...

میم. ح‎

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

کشک


جوری از این مملکت بد میگن که انگار نه انگار خودشون هم بخشی از این جامعه رو تشکیل میدن. به همه چیز با نگاهی حق به جانب ایراد می گیرند در حالی که کمترین دانسته ای از اون موضوع ندارند و حتا در تلفظ و به کار گیریِ به موقع کلمات هم ناتوانند.
من نمی فهمم این ها که انقدر گُل و بُلبُل فکر می کنند چرا هیچ تاثیری رو هیچ چیزی نداشتند و حتا خودشون رو هم نتونستن ذره ای تغییر بدن و استدلال میارن «همه اینجورین. با من که همه چیز درست نمی شه»
شاید هم کار اونا درست باشه. اینطوری عذاب نمی کشن که عضو جامعه ای هستند که کسانی درش زندگی می کنند که به همه چیز فحش بد و بیراه می گن و سرآخر هم خودشون همون شکلی برخورد می کنند. خوش به حالشان که رنج ما را ندارند.
این ها چیزی رو از کسی یاد گرفته اند که روز و شب از او ابراز انزجار می کردند، اما مخلصانه اجرایش می کنند.
این ها فقط زر مفت می زنند و در حالتی زیبا تر؛ ناله ی شبگیر.
خواب تان خوب باشد، ولی اگر بیدار شوید...

۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

پا خوردن از هستی

مثل فوتبالیستی که هیچ علاقه ای به تیم اش ندارد. می دود و تمامِ تلاش اش را می کند تا گلی را بزند. با تمامِ وجود خود را به در و دیوار می کوبد، تا خودش را اثبات کند. به خودش. از همه ی چیزی که در این زمانه می گذرد بدش می آید. هیچ کدام شان را نمی شناسد. اما یک شهر بر او آوار شدند. هر کس چیزی را بر او فرو می کند. یکی دشنه. یکی درد. یکی آلتش را. همه لبخند می زنند. چشمان اش را می بندد. سرش را کمی پایین می آورد. لبخندی گُم می زند. به تاریخ فحش می دهد. پادشاهی بخیلانه تصویر را در پستوی حرم اش، لای پستان های زنی خریده شده به اسارت کشید. زنی از مرموز بودنِ پادشاه می گوید.
او همچنان می دود و به افسانه ای فکر می کند که روزی باید شهرزاد می شد. اما مُرد. و حالا او از همانی بدش می آید که گذشتگان با آهِ خود ساخته اند. که ای کاش دُزِ خفته گی شان بیشتر می بود و همین را هم بر سرِ ما خراب نمی کردند. آن ها اصالتا در اسارتِ فکر بودند.
می دود و به شادی ای فکر می کند که دچارِ افسردگی شده است. به چگونه گیِ‌ عربده ای که باید بر سرِ همه ی اینان خالی کند. خودش را. در ذهن تصویر می کند. دست هایش را به هم می چسباند و بالا می برد. به چپ. و به راست پایین می آورد. باز هم حال اش از همه به هم می خورد. می خواهد بفهمد چرا بر او شده اند. پاسخ اش را مدت ها پیش گرفته بود. این ها هم که ارزشی ندارد با او باشند. خراب کنند و عذاب دهند. که چه؟ چرا همیشه غمی تهِ دل ها نشسته است؟
او همچنان می دود. مثلِ همان فوتبالیست. اما آن روز می رسد که دست های پیروزی اش را مشت کند و آن فریاد را به سانِ همه ی آن چیزی که بر او رفته، بر سرِ دیگران آوار کند. شادی ای را آغاز کند که وصفی برای اش پیدا نشود. مثلِ این روز هایی که وصفی برای این همه سنگ اندازی و نفرت و دروغ و تظاهر پیدا نمی کند. جوابی نمی دهد و حرکت می کند. انگیزه را در او کور می کنند، اما می رود. به هر جان کندنی. روایتِ تمامِ کسانی را می کند که بد شان نمی آید همه چیز تمام شود. لبخندی می زند. امید به آینده و چه خواهد شدن. او که می داند. به لبخندش معنایی می بخشد که تلخیِ ناب اش را نخواهند فهمید. اما شادیِ پیروزی همین است. همین است؟

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

کاش دنیا تمام شود


يادداشتی به مناسبتِ ٢١ دسامبر و «پايانِ دنيا» :

فرض را بر این بگذاریم که چند روزِ دیگر همه چیز پایان می پذیرد. همه چیز تمام می شود و موعدِ خداحافظی
با این زندگیِ تصنعی فرا می رسد.

شاید در نگاهِ اول کمی ترسناک باشد. اما هرچه جلوتر می رویم می شود پی برد، که «پایانِ دنیا» می تواند موهبت باشد. وقتی با این خبر مواجه می شویم، به کارهایی که نکرده ایم فکر می کنیم. به این که در فرصتِ باقی مانده چه می شود کرد. چه مقدار از حسرت های مان را می توانیم عملی بکنیم. و فکر هایی از این قبیل. شاید بد نباشد کمی هم به آنچه که بر ما گذشته است و انجام داده ایم فکر کنیم. به این فکر کنیم؛ در این چند صد ماهی که زیسته ایم چه کارِ مفیدی کرده ایم؟ چقدر از لحظات مان را واقعا استفاده کرده ایم؟ به چه میزان توانسته ایم از بودنِ مان لذت ببریم؟ یا سوالی جدی تر؛ در این روز هایی که گذرانده ایم، چند روز اش را برای خودمان و به انتخابِ خودمان زندگی کرده ایم؟ به جای آن چیزی که جبر یا انتخابِ دیگران برای خود می نامیم.

به جای حسرتِ آینده را خوردن، بهتر است نگاهی اجمالی به گذشته ی خود (با هر سن و سالی) بی اندازیم. و ببینیم آیا این زیستن، ارزش اش را دارد یا نه. اگر آنطوری زندگی کرده ایم که دوست داشتیم و انتخاب و اختیارِ خودمان برای حرکت در زندگی بوده است، جایی برای نگرانی وجود ندارد. ما برای خودمان زندگی کرده ایم نه دیگر کسان. با این وجود که به خواسته ی خود به این «دنیا» نیامدیم، اما به اجبار نزیسته ایم. زندگی را تبدیل کرده ایم به آنچه که می خواستیم. پس نگران نباش!
اما اگر بودن مان فقط برای دیگران بوده است، اختیارِ خود را زیرِ سوال برده ایم. طوری که حتا خود را هم نشناخته ایم و نمی دانیم از چه می توانیم لذت ببریم. چه چیز را دوست داریم و هدف مان چیست؟ دیگران به ما قبولانده اند که چه چیز زیباست، اما حقیقتِ‌ زیبایی را به جست و جوی خود در نیافته ایم. نگاه مان همواره به دستِ دیگران بوده و زندگیِ خود را بر اساسِ میلِ دیگران جلو بردیم، نه خواستِ خود. شاید آن ها هم متکدیانه به دستِ دیگری نگاه می کردند، که در آن صورت فاجعه ی زیستن تکمیل می شود.

اگر موردِ ما مشابهِ نمونه ی دوم باشد، دو راه برای تصمیم پیرامونِ «پایانِ دنیا» می ماند. اگر فکر می کنیم این قدرت در ما وجود ندارد که مسیرِ زندگی مان را تغییر دهیم تا لذتِ استقلالِ نظری را بچشیم و برای خودمان زندگی کنیم (با مسئولیت پذیریِ‌ کامل) و فکر می کنیم سنگی هستیم که در هیچ میخِ آهنینی فرو نمی رود، بهتر است عطای این بودن را به لقای اش ببخشاییم. زیرا بود و نبودِ ما فرقی به حالِ این دنیا ندارد. پس بهتر است بی خیال اش شویم. با این اوضاع اگر دنیا تمام نشود، ما مثلِ همین روزهایی زندگی خواهیم کرد که تا قبل از ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ گام برداشته ایم. و زندگی برای مان پر است از حسرت های مدام و بی پایان.

اما اگر فکر می کنیم می شود کمی از این حالت -حالتی که ما را وا می دارد به فکر نکردن- فاصله گرفت و تغییر را در خود به وجود آورد، و از همه مهمتر؛ خود را بشناسیم و بدانیم چه می خواهیم و قرار است چه کنیم، جایی برای امیدواری وجود دارد. می توان روشنایی ای در دور دست دید که نویدِ روزهای خوش را می دهد. در این صورت اما تردید جایگزینِ بعضی احساس های دیگر می شود. آنگاه باید به رفتن و پایانی تن دهیم که خیلی دیر فهمیدیم چه قدر می تواند زیبا باشد، اگر به قلمِ‌ خودمان نقاشی اش کنیم. نه به تقلیدِ دیگران.
یک روز هم زیبا زندگی کنیم ارزش دارد. مثل لقمه ی آخرِ غذایی که طعم اش به یاد ماندنی می شود.
راهِ چاره ای وجود ندارد، وقتی قرار باشد دنیا تمام شود، کاری از پسِ‌ ما بر نمی آید. اما اگر دنیا همچنان ادامه داشته باشد، آنگاه ما پیروز شده ایم و موفقیتی بزرگ را به دست آوردیم.

صرف نظر از تمامی این فرضیه ها، دنیا تمام نمی شود. اما فرض کنیم این حادثه رخ می دهد تا فرصتی فراهم شود که تلنگری زده شود به آنچه که بر ما رفته است. و کمی در تکاپوی بهبودِ‌ آینده حرکت کنیم. نه صرفا واژه ی تکرار شده ی «تغییر».
شاید بد نباشد همه چیز (واقعا همه چیز) تمام شود. این پایان برای همه است. از این دنیا رها می شویم و شاید خود را در جایی دیگر، به شکلی دیگر، با نوعی جدید ادامه دهیم.
حتا اگر قرار باشد «پایانِ دنیا» اتفاق بیافتد، فرقی به حالِ این روز هایم ندارد. ما جلو می رویم و حرکت می کنیم همچون گذشته. پنجشنبه شب سر را روی بالش می گذارم و به میانترمِ زبانِ جمعه صبح فکر می کنم، اما ای کاش دنیا تمام شود!

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

هوای من


اين جا هوا منهاي چهار است
ابري
با احساسِ منهاي هشت

اما در اين شهر
هستند كساني كه دماي شان ٤٠ درجه است
آفتابي، ولي با احساسِ بي حسي
يا كساني ديگر
كه در سرماي منهاي بيست يخ مي زنند
و برف بر روياي شان مي نشيند
با احساسِ در هم ريختگي

اما در اين شهر
يك نفر هست كه هواي اش اعداد را نمي شناسد
كمي سرد اش است
ولي گرما را مي تواند القا كند
آسمان اش احساسي دارد،
همچون پيروزي در نبردي حساس

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

آهنگِ افشا شدن

دل ام پُر از رازهاي مخفيانه است
كه در تِشنگيِ گفته شدن، هلاك مي شوند

دوست دارم آدم ها روي صندلي بنشينند
پا روي پا بياندازند، 
با چاي خود را در اين سرما گرم كنند
رازها را يكي يكي بشمارند
و من؛ من و رازها همه چيز را تمام كنيم

راز هاي سر به مهرِ من، نيك آهنگي مي خواهد؛
كه افشايش كند!
و تمام اش كند.