با دلشوره به چند ساعت بعد مي انديشم. شايد با ترديد. به اين ساعت هايي كه ماه ها انتظارش را كشيديم. كه هر جوري كه بود سعي كرديم اميد را در خودمان نگه داريم و تازه پر و بال اش هم بدهيم. كه در اين روزهاي پر از خبر و پر از حادثه، براي لحظاتي از بندِ آمدن و نيامدن ها و مي شود و نمي شود ها و مي گذارند و نمي گذارند ها، خودمان را جدا كنيم و تابستاني داغ در ريودوژانيرو و سائوپائولو و برازيليا را تصور كنيم. تمامِ اميدمان به فوتبال و بازيكنان و لجبازي هاي اين روزهايي ست كه بعيد مي دانم خاطره انگيز شوند. اما با همه ي اين ها استرس رهايت نمي كند و بايد مسافرِ ٢٠١٤ باشيم. بايد ببريم.
ببريم. اين مايي كه به كار مي بريم و خودمان را يكي مي دانيم، مي تواند عشق به توپ را نشان دهد. علاقه و زندگي با فوتبال همين است كه با كيلومتر ها فاصله -يا حتا وقتي روي سكو نشسته اي- خودت را يكي از آنها مي داني. همين كه مي برند، انگار تو بردي و هيچ وقت نمي گوييم بردند. خوب بازي كرديم. گل زديم. اخراج شديم. صعود كرديم. باختيم. برديم. همه اين كلمات و ضميرِ شخص شان نشان مي دهد كه هيجان چه جايگاهي دارد.
و ما در بندِ اين حوادث گرفتار شديم. در اين چهل دقيقه اي كه تا سوتِ داور سنگاپوري. كه خاطره ي جالبي نداريم و الان هم كه كِيروش روي نيمكت نيست، از لطفِ اوست كه نتوانست هيجان اش را كنترل كند. اين دقايق پر از فكر هاي سيالي ست كه لحظه لحظه، با سرعتي وحشتناك همه چيز را مرور مي كني. شايد جامِ قهرماني را هم بالاي سر ببري لابه لاي اين فكر ها. با ترديد.
۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سهشنبه
۱۳۹۲ خرداد ۱۳, دوشنبه
تارهاىِ چسبان
به خانه فكر مي كنى
ويران
يادت مي آيد
سُست و سردرگم به زمين چسبيده اى
مثلِ عنكبوتي
كه لانه اش را گم كرده است
ويران
يادت مي آيد
سُست و سردرگم به زمين چسبيده اى
مثلِ عنكبوتي
كه لانه اش را گم كرده است
۱۳۹۲ خرداد ۷, سهشنبه
شمايى كه اينجا هستيد
بايد براي شما چيزي بنويسم. شمايي كه شايد تنها خواننده ي من باشيد. يا كسي كه حرف هايم را هميشه گوش مي كند. همين هايي كه خيلي ها سوژه اي براي مسخره كردنِ من مي دانند و چرت مي خوانند اش. و واقعا چرت هم هست. اينطور نيست شمايي كه اين را مي خواني؟ همه چيزِ ما چرت است. فكرِ ما. حرفِ ما. كارِ ما. اگر بيشتر ادامه دهم جسميتِ من هم براي ايشان چرت مي شود.
اما من و شما بلد نيستيم ادا در بياوريم. ما هميني هستيم كه نمود دارد. خودمانيم. و بهترينِ خودمان. يا دستِ كم تمامِ تلاش مان براي اين است. حالا هي بي آيند به من شما گير دهند كه آقاي محترم و خانمِ محترم، شما چرا اينطوري هستيد؟
و حالا من اين را از خودم و شما مي پرسم كه چرا ايني هستيم كه هستيم؟ چرا عروسك نشديم؟ ما و شما نمي توانيم عروسك باشيم. شئ پارچه ايِ زيبا كه هر چيزي را مي شود با آن تصور كرد، هيچوقت خودش را نخواهد شناخت. اما من و شما داريم خودمان را مي شناسيم. واكنش هاي ما نبايدِ مثل همان هايي باشد، كه همين كلماتِ من براي شما را هم چرت مي دانند. فقط مي دانند. فكر نمي كنند.
من از اين ها مي ترسم. من از آينده اي كه قرار است عقبه اش ايني باشد كه روزمره و امروزِ ماست هراس دارم. من و شما بايد چه كنيم؟
اين ها سخت نيست براي ما. خنده دار است. باز هم مي شود. اين ها عادي بوده در گذشته و امروز و فردا هم وضع همين است. ما از خودي كه درون مان است لذت مي بريم. دل مان به هميني كه در وجودِ من شما قايم شده است، خوش است. با همين مي خنديم و مي گرييم. كم ترين دستاورد اش اين است كه خود مان را پيدا مي كنم و مي شويم صاحبِ قلمرويي شخصي! همين هاست كه مي ماند. چند سه شنبه و يك باران هزينه اش است!
موخره: اول مي خواستم يك هايكوي كوتاه از يادداشت هاي پيشتر را بگذارم كه اين جا خالي نباشد. اما ديدم بهتر است براي خودِ شما چيزي بنويسم كه هميشه اينجا مي آييد. اين شد.
اما من و شما بلد نيستيم ادا در بياوريم. ما هميني هستيم كه نمود دارد. خودمانيم. و بهترينِ خودمان. يا دستِ كم تمامِ تلاش مان براي اين است. حالا هي بي آيند به من شما گير دهند كه آقاي محترم و خانمِ محترم، شما چرا اينطوري هستيد؟
و حالا من اين را از خودم و شما مي پرسم كه چرا ايني هستيم كه هستيم؟ چرا عروسك نشديم؟ ما و شما نمي توانيم عروسك باشيم. شئ پارچه ايِ زيبا كه هر چيزي را مي شود با آن تصور كرد، هيچوقت خودش را نخواهد شناخت. اما من و شما داريم خودمان را مي شناسيم. واكنش هاي ما نبايدِ مثل همان هايي باشد، كه همين كلماتِ من براي شما را هم چرت مي دانند. فقط مي دانند. فكر نمي كنند.
من از اين ها مي ترسم. من از آينده اي كه قرار است عقبه اش ايني باشد كه روزمره و امروزِ ماست هراس دارم. من و شما بايد چه كنيم؟
اين ها سخت نيست براي ما. خنده دار است. باز هم مي شود. اين ها عادي بوده در گذشته و امروز و فردا هم وضع همين است. ما از خودي كه درون مان است لذت مي بريم. دل مان به هميني كه در وجودِ من شما قايم شده است، خوش است. با همين مي خنديم و مي گرييم. كم ترين دستاورد اش اين است كه خود مان را پيدا مي كنم و مي شويم صاحبِ قلمرويي شخصي! همين هاست كه مي ماند. چند سه شنبه و يك باران هزينه اش است!
موخره: اول مي خواستم يك هايكوي كوتاه از يادداشت هاي پيشتر را بگذارم كه اين جا خالي نباشد. اما ديدم بهتر است براي خودِ شما چيزي بنويسم كه هميشه اينجا مي آييد. اين شد.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه
عصرانه در كنارِ شما و سبزِ زشت
«كسي كه متن را مي خواند، بايد از متن به روياي ذهني يا تخيل اش برسد». يا چيزي شبيهِ اين. اين ها را اورهان پاموك در بي. بي. سي گفت. يا شايد اين هم برداشتِ من و ذهن ام از يك مسئله باشد. روياي مُدرن بودن. چيزي داشت حركت اش را در سَرَم شروع مي كرد. چشم هايم را بستم تا شايد بتوانم جلوي حركت اش را بگيرم. پِلك هايم را به هم فشار دادم. نمي خواستم حركت، سرعتِ بيشتري بگيرد. به كار هايي كه بايد انجام دَهَم فكر كردم و ديدم نمي شَوَد سردرد و كارهاي باقي مانده را با هم، در يك ظرف ريخت.كم كم به خواسته ام نزديك نزديك مي شدم.
و حالا سر خطِ خبر ها:
روسيه تسليحاتِ پيچيده ي نظامي به سوريه فرستاده است و … . و يا باز هم چيزي شبيهِ اين و برداشتِ ذهنيِ من و ادامه ي ماجرا.
زمين غرق در دود شده بود و آسماني خاكستري بالاي همه اين ها ايستاده بود. صدا ها نامي از اسد مي بُرد و نگراني براي آينده ي ملكِ پدري اش. ما با شما خواهيم ماند. ما در كنارِ شما نمي گذاريم اتفاقي ناگوار رُخ دَهَد. اين كلماتِ فارسي تعجبِ من را از قبل بيشتر مي كرد. چرا زمين اينگونه است؟ اينقدر زشت و كريه المنظر؟ چرا كسي -حتا خودمان- به فكرِ ما نيست. انگار باراني نم نم شروع به بارش كرده بود. اما ذره اي از غُبارِ هوا كاسته نمي شُد و شايد حتا اوضاع را بد تر مي كرد. گرماي مرطوبِ بد و آزار دهنده اي در هوا بود. چشم هايم را بيشتر فشار مي دادم. نمي دانم چرا. اين از چيزي نگران اش بودم و مي ترسيدم ده ها بار ترسناك تر بود. خوفِ عجيبي در آن جا بود. مُدام اين كلمات تكرار مي شد: ما با شما خواهيم ماند. چرا بايد بمانيم. با آن سبزِ زشت.
نا خواسته ميانِ پلك هايم گشوده شد. چه اتفاقِ خوبي. من هيچ نقشي در هيچ چيزي ندارم. و اين عالي ست!
مجمعِ روحانيونِ مبارز هم ظاهرا چيز هايي اعلام كرده است. اين هم بد نيست. اما اگر اتفاق هم بي افتد، با آنكه اميدوارم، باز هم چيزي بهتر نخواهد شد. كه ما با شما خواهيم ماند!
و حالا سر خطِ خبر ها:
روسيه تسليحاتِ پيچيده ي نظامي به سوريه فرستاده است و … . و يا باز هم چيزي شبيهِ اين و برداشتِ ذهنيِ من و ادامه ي ماجرا.
زمين غرق در دود شده بود و آسماني خاكستري بالاي همه اين ها ايستاده بود. صدا ها نامي از اسد مي بُرد و نگراني براي آينده ي ملكِ پدري اش. ما با شما خواهيم ماند. ما در كنارِ شما نمي گذاريم اتفاقي ناگوار رُخ دَهَد. اين كلماتِ فارسي تعجبِ من را از قبل بيشتر مي كرد. چرا زمين اينگونه است؟ اينقدر زشت و كريه المنظر؟ چرا كسي -حتا خودمان- به فكرِ ما نيست. انگار باراني نم نم شروع به بارش كرده بود. اما ذره اي از غُبارِ هوا كاسته نمي شُد و شايد حتا اوضاع را بد تر مي كرد. گرماي مرطوبِ بد و آزار دهنده اي در هوا بود. چشم هايم را بيشتر فشار مي دادم. نمي دانم چرا. اين از چيزي نگران اش بودم و مي ترسيدم ده ها بار ترسناك تر بود. خوفِ عجيبي در آن جا بود. مُدام اين كلمات تكرار مي شد: ما با شما خواهيم ماند. چرا بايد بمانيم. با آن سبزِ زشت.
نا خواسته ميانِ پلك هايم گشوده شد. چه اتفاقِ خوبي. من هيچ نقشي در هيچ چيزي ندارم. و اين عالي ست!
مجمعِ روحانيونِ مبارز هم ظاهرا چيز هايي اعلام كرده است. اين هم بد نيست. اما اگر اتفاق هم بي افتد، با آنكه اميدوارم، باز هم چيزي بهتر نخواهد شد. كه ما با شما خواهيم ماند!
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه
کجاست خانه ی باد؟ یا چرا دیگر آدمِ فیس بوکی نیستم
فکر می کنم دو ماه و شش روز می گذرد از آخرین ورودم به فیس بوک. یادم نیست آخرین بار چگونه بود. خب آخر نمی دانستم قرار است این همه روز دور باشم. چندین بار با تمامِ وجود تلاش کردم اما آن روز ها هم ظاهرا ناخدایی لنگرش را اشتباهی به آن آب های نیلگون (که جر دادیم خودمان را بر سرِ نام اش) انداخته بوده و درد و زخم اش برای ما ماند و نشد که نشد و قِس علی هذا. که مثلا با این کلمات نشان می دهیم چقدر با سواد هستیم!!
این دو ماه و شش روز خیلی خیلی(!) عالی گذشت و رهایی از همین وابستگی ها توانست سببی شود تا کار هایی که ماه ها معلق مانده بود شروع شوند و در روندِ شکل گیری و تکامل قرار بگیرند. از جای خالی و هفت روزِ آخر و یادداشت و ها و از چشمِ من که بوده و هست و خواهد بود. (خیلی خوبِ اول واقعا خوب بود اما دومین خیلی مثل همیشه که بوده، ماند)
گاهی واقعا باید فاصله گرفت. حتا از این زمین. اما خودم را بیشتر از هر وقتی شبیهِ کروکدیلِ ترسیم شده ام می بینم و این منتهای یک فاجعه است. من از همه چیز دارم فاصله می گیرم و به تلخیِ بی پایانی همچنان میانِ «این ها» هستم. حتا سه هفته است که دیگر ساعت نمی بندم.
این سرخورده گی نیست و برای خودم هم عجیب است که با همه ی این فجیعانه به جانِ خود افتادن، باز هم پر از امید در حالِ جلو بردنِ «میم» هستم. و این واقعا عجیب است. عجیب تر از این کلماتی که وجود دارند. و جالب است که اتفاقاتِ کوچکی می تواند هنوز بانیِ خوش حالی شود.
و قطعا همین راه را ادامه می دهم. این فیس بوک آن چیزی نیست که روزها و ماه ها و سال ها پیش بود و می شد از آن چیزی یاد گرفت. اصلا همین که «دیگران» را می بینیم، خود شبیهِ مدرسه است. شاید هرچند وقت یک بار سری بزنم و نگاهی به چیزهایی که گذشته بی اندازم و سعی می کنم کجدار و مریز این جا را داشته باشم و غیر فعال نشوم.
متاسفانه این فیس بوکِ لعنتی نگذاشت نوتیفیکیشن های بیشتری ببینم و تنها توانستم آنچه در یک ماهِ اخیر گذشت را ببینم و نه بیشتر از آن. و در این مدت بعضی چیزها روی موبایلم آمد که به علتِ تاخیرِ بیش از حد نتوانستم ببینم جزییاتش را.
و در روزهایی که مانده است احتمالا اندک حضورم در شبکه های اجتماعی به گوگل پلاس برسد. محیطِ آرامی دارد و فعلا جدا است از آمدن و نیامدن ها و چیزهایی که حال ام به هم می خورد از آن ها. اینستاگرام هم دوست دارم و تقریبا آن جا هستم و دیگر مثلِ گذشته میمح.بلاگاسپات هم به روز می شود و چیز هایی آن جا هست. به شکلِ غریبی هم هست. فکر می کنم تنها وبلاگ نویسی باشم که خیلی علاقه ای به خوانده شدن ندارم. شاید از روزمره گی می ترسم.
این توضیحاتی بود از آنچه که گذشت و چیز هایی که قرار است بگذرد. اگر بمانیم و باز اِن باره اسیرِ جو و موج ها نشویم، می توانیم کمی به روزهایی که مانده خوش بین باشیم.ما بمانیم. کجاست خانه ی باد؟
پ.ن : فیس بوک دیگر هیچ چیزِ جالبی ندارد و بیشتر حالم را بد می کند. خیلی بد...
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
ايدئوگرامِ كافي شاپ!
میم. ایده ی اولیه ی این طراحی بود. طراحی ای که با پیچ و خم های حرفِ «م» و کلمه ی «میم» بازی می کرد. چیزی شبیهِ بازی ای که پیشتر در «هیچ» های پرویز تناولی دیده ایم. بازی با انحنا و پیچ و خم های کلمات. این بار در طراحی هایی که نمودِ بصری دارند. گاهی از صلابتِ این عناصُر، پایداری را می شود انتقال داد و گاهی هم با سُستیِ انحنا ها، ناپایداری را.
پیش از طراحیِ این کافی شاپ، از این ایده در کتابخانه ی اتاقِ خودم و تمرینِ میز کامپیوترِ همین درس استفاده کرده ام. و نکته ی جالب این است که این طرح ها، با وجودِ شباهت، تفاوت های عمده ای دارد و هر کدام رنگ و بویی منحصر به خودش را دارا می باشد. و این می رساند که یک ایده در عین یکی بودن، تا چه اندازه می تواند تنوع داشته باشد و فُرم های مختلفی را در دلِ خود جا دهد. همانطور که در این طرح -جز در گوشه هایی- شکل کار متفاوت است. و به هیچ وجه نمی شود گفت که رونوشتی از کار های پیشین است.
آنقدر با حرف و کلمه ی میم بازی شد و اجزا را جا به جا کردم، تا چیزی که در این برگه آمده است، شکل بگیرد. تمامِ تلاشم را کردم تا تکرار در طرح نباشد. جز در مواردی که «تکرار» به مقصودِ خاصی باید آورده شود. این نتیجه ی بازیِ من با کلمات است. گاهی می فشارمشان. گاهی در آینه به آن ها نگاه می کنم. گاهی می چرخانمشان. و البته البته گاهی زیرِ پایم لِه می شوند. همه ی این ها در این کافی شاپ پنهان شده است.
پیش از طراحیِ این کافی شاپ، از این ایده در کتابخانه ی اتاقِ خودم و تمرینِ میز کامپیوترِ همین درس استفاده کرده ام. و نکته ی جالب این است که این طرح ها، با وجودِ شباهت، تفاوت های عمده ای دارد و هر کدام رنگ و بویی منحصر به خودش را دارا می باشد. و این می رساند که یک ایده در عین یکی بودن، تا چه اندازه می تواند تنوع داشته باشد و فُرم های مختلفی را در دلِ خود جا دهد. همانطور که در این طرح -جز در گوشه هایی- شکل کار متفاوت است. و به هیچ وجه نمی شود گفت که رونوشتی از کار های پیشین است.
آنقدر با حرف و کلمه ی میم بازی شد و اجزا را جا به جا کردم، تا چیزی که در این برگه آمده است، شکل بگیرد. تمامِ تلاشم را کردم تا تکرار در طرح نباشد. جز در مواردی که «تکرار» به مقصودِ خاصی باید آورده شود. این نتیجه ی بازیِ من با کلمات است. گاهی می فشارمشان. گاهی در آینه به آن ها نگاه می کنم. گاهی می چرخانمشان. و البته البته گاهی زیرِ پایم لِه می شوند. همه ی این ها در این کافی شاپ پنهان شده است.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۸, یکشنبه
پوچی و چیزی بیش
گاهی احساس می کنم همه ی این اتفاقاتِ بدی که برای مان می افتد، بهترین چیزی ست که می تواند به وقوع بپیوندد. خیلی هایی که می بینم جوری زندگی می کنند که روزمره شان انگار جایی دیگر می گذرد. یا هر جایی می تواند اتفاق بی افتد. حوادث هیچ تاثیری روی آن ها ندارد. معاصری که گذشت هیچ مهم نیست و تاریخ برای شان شوخی هم تلقی نمی شود. سیاست تنها در مسايل و منفعت های اقتصادی خلاصه می شود. این سطح از بی خبری - که انگار در جهانی دیگر به سر می برند- و بی واکنشی نسبت به چیزی می گذرد و اعصاب خرد می کند، منجر می شود به حالِ امروزی که ما داریم. همین است که داستان های عامه پسندی که خالی ست از هر چیز که شکل دهنده ی یک داستان باید باشد، پرطرفدار می شود. چون عام، عامه است. چون می توانند با زندگی و شخصیت شان -که به هیچ انگاشته می شود- هم ذات پنداری کنند.
خیلی بد است شبیه چیز هایی می شویم که فاجعه است. می گویم می شویم، چون همه در یک ظرف هستیم. چون همه به هم پیوسته ایم. چون گسسته گی فاجعه ای عمیق تر است (اما متاسفانه این فرار موقتا چاره ساز شاید باشد). باید واکنش هایمان جدی باشد. باید حوادث روی ما تاثیر بگذارد. نباید سرد شویم. نباید پوچ شویم.
به بشری که خودمان هستیم فکر کنیم و حق مان را از خودمان طلب کنیم. حساسیت هایی که نشان دهیم می تواند به ما کمکی کنند. شبیهِ آدم هایی شده ایم که سردی و گرمیِ هوا هیچ تاثیری روی بدن شان ندارد. باید آدم هایی باشیم که ظاهر شان بشود دمای شهر را تشخیص داد. نه حالا که انگار مرده ایم.
۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سهشنبه
دافِ پنهان!
به تازگی با موردی آشنا شده ام که حاوی نکاتِ جالبی ست. دست کم برای من. بحثِ تعجب ام از حضورِ کسانی ست که در اماکنِ عمومی با پوششِ تقریبا کاملِ اسلامی ظاهر می شوند، اما در بعضی بخش های همان مکان ها، با ظاهری بیش از اندازه متفاوت قابلِ دیدن هستند.
برایم واقعا جالب است کسانی که در محیطِ دانشگاه و قبل از این که پایشان را به کلاس بگذارند، با چادر و حجاب کامل در دانشگاه حضور دارند. اما به محضِ این که واردِ کلاس می شوند، چادر را به کناری انداخته و غالبا با مانتوهای رنگی و کوتاه -که شاید حراست به هنگامِ ورود اذیت کند- و آرایشی تکمیل شده، در کلاس و آتلیه ها مدام رژه می روند و خود را از سویی به سوی دیگر می کشانند.
شاید این بحث به میزانِ زیادی خاله زنکی جلوه کند، اما این حقیقتی ست که متاسفانه وجود دارد و من هیچ گاه نتوانستم درک اش کنم. یعنی چه که یک انسان در دقایقی همه چیزش که ظاهرا باید نشانگرِ اعتقاد او باشد را تغییر دهد و دوباره به همان حالتی که داشت برگردد. مگر چه فرقی است میانِ پسری که در راهرو ها و پله ها و محوطه ی دانشگاه او را می بیند و پسری که در کلاس در چند متریِ او قرار دارد؟ مگر نباید به زعمِ او هر دو «نا مَحرم» باشند و پوششی که در برابرشان اختیار می کند یکسان باشد؟ و چرا من نمی توانم دلیلی برای این حرکات پیدا کنم؟ یعنی فشار های بیرونی (از خانواده گرفته و جامعه و معضلاتش) تا این حد می تواند موثر باشد که همچین عجایبی را شاهد باشیم؟
من به این ها می گویم دافِ مخفی(!) یا دافِ پنهان(!). -هر چند از این کلمه خوشم نمی آید، اما جایگزینی بهتر پیدا نکردم و باید به همین اصطلاحِ عام بسنده کنم- کلمات مهم نیستند. مهم مفهومی است که به آدم القا می کنند. یعنی همچون یک آفتاب پرست می توانند در لحظه ای همه چیزشان را عوض کنند، تا حدی که شک کنی این همان آدمِ قبلی ست؟ آیا؟
البته موضوع به همین جا و همین مورد ختم نمی شود. این که زنی چادری موهایش دیده شود یا چادرش را کنار بزند و تو بتوانی بدنش را ببینی، دیگر دارد عادی می شود. چند ماهِ پیش دختری را در دانشگاه راه می رفت. یکی رفت تا از او سوالی بکند. شلوار جین اش از بالای زانو پاره شده بود و چادر اش را کنار زد تا ران اش بهتر دیده شود. آنجلینا جولی در مراسمِ اسکارِ ۲۰۱۲ به خاطرم آمد. من رفتم و فکرم ماند با پارادوکس ها و تعجب هایی که در ذهن ام شکل می گرفت.
این ها همه گی چیزی دارند پنهان می کنند. نه از دیگران. بلکه از خود. می خواهند خودشان را از خودشان مخفی کنند و سری زیرِ برف کرده اند و مانده اند چگونه باشند. چقدر دردناک است کسی جلوی آینه بایستد و خودش را نتواند ببیند. به هر حال این روز ها هم از یاد می روند. این خاصیتِ انسانِ فراموشکاری مثل ماست.
برایم واقعا جالب است کسانی که در محیطِ دانشگاه و قبل از این که پایشان را به کلاس بگذارند، با چادر و حجاب کامل در دانشگاه حضور دارند. اما به محضِ این که واردِ کلاس می شوند، چادر را به کناری انداخته و غالبا با مانتوهای رنگی و کوتاه -که شاید حراست به هنگامِ ورود اذیت کند- و آرایشی تکمیل شده، در کلاس و آتلیه ها مدام رژه می روند و خود را از سویی به سوی دیگر می کشانند.
شاید این بحث به میزانِ زیادی خاله زنکی جلوه کند، اما این حقیقتی ست که متاسفانه وجود دارد و من هیچ گاه نتوانستم درک اش کنم. یعنی چه که یک انسان در دقایقی همه چیزش که ظاهرا باید نشانگرِ اعتقاد او باشد را تغییر دهد و دوباره به همان حالتی که داشت برگردد. مگر چه فرقی است میانِ پسری که در راهرو ها و پله ها و محوطه ی دانشگاه او را می بیند و پسری که در کلاس در چند متریِ او قرار دارد؟ مگر نباید به زعمِ او هر دو «نا مَحرم» باشند و پوششی که در برابرشان اختیار می کند یکسان باشد؟ و چرا من نمی توانم دلیلی برای این حرکات پیدا کنم؟ یعنی فشار های بیرونی (از خانواده گرفته و جامعه و معضلاتش) تا این حد می تواند موثر باشد که همچین عجایبی را شاهد باشیم؟
من به این ها می گویم دافِ مخفی(!) یا دافِ پنهان(!). -هر چند از این کلمه خوشم نمی آید، اما جایگزینی بهتر پیدا نکردم و باید به همین اصطلاحِ عام بسنده کنم- کلمات مهم نیستند. مهم مفهومی است که به آدم القا می کنند. یعنی همچون یک آفتاب پرست می توانند در لحظه ای همه چیزشان را عوض کنند، تا حدی که شک کنی این همان آدمِ قبلی ست؟ آیا؟
البته موضوع به همین جا و همین مورد ختم نمی شود. این که زنی چادری موهایش دیده شود یا چادرش را کنار بزند و تو بتوانی بدنش را ببینی، دیگر دارد عادی می شود. چند ماهِ پیش دختری را در دانشگاه راه می رفت. یکی رفت تا از او سوالی بکند. شلوار جین اش از بالای زانو پاره شده بود و چادر اش را کنار زد تا ران اش بهتر دیده شود. آنجلینا جولی در مراسمِ اسکارِ ۲۰۱۲ به خاطرم آمد. من رفتم و فکرم ماند با پارادوکس ها و تعجب هایی که در ذهن ام شکل می گرفت.
این ها همه گی چیزی دارند پنهان می کنند. نه از دیگران. بلکه از خود. می خواهند خودشان را از خودشان مخفی کنند و سری زیرِ برف کرده اند و مانده اند چگونه باشند. چقدر دردناک است کسی جلوی آینه بایستد و خودش را نتواند ببیند. به هر حال این روز ها هم از یاد می روند. این خاصیتِ انسانِ فراموشکاری مثل ماست.
۱۳۹۲ فروردین ۲۱, چهارشنبه
چوبي لاي چرخِ فهميدنِ ما گير كرده است
نمي دانم كي قرار است ياد بگيريم با چيزهايي كه داريم، همچون چيزي كه نامِ آن را يدك مي كشيم رفتار كنيم. يا حداقل متناسب با آن.
خبري شنيدم از تركاندنِ ترقه و موادِ محترقه در تخت جمشيد و پاسارگاد. صرف نظر از هر نوع نگاهِ ملي و باستاني، آسيب رساندن به آثاري كه بُعدي تاريخي دارند قابل نكوهش است. حتا اگر فاقدِ قدمتِ تاريخي باشد و تنها شاملِ نكاتِ زيبايي شناسانه باشد، باز هم شايسته ي يك انسان نيست كه خودش را به نفهميدن بزند و زشت برخورد كند.
چند روزِ پيش چوبِ بستني اي در بينِ ديواره ي آرامگاهِ خيام پيدا كردم. بناي آرامگاهِ خيام يكي از به ياد ماندني ترين و زيبا ترين ابنيه اي ست كه در ايران ساخته شده. طوري كه همين بنا، تبديل به نمادي براي شهر نيشابور شده است. مثل برجِ آزادي براي تهران و ايران. حتا شايد بيشتر. در بيشترِ مهر ها و پاكت نامه ها و لوگو هايي كه در اين شهر وجود دارد، از اين طرح بهره برده شده. و همين زيبايي اعتباري را با خود همراه داشته. جدا از اين ها فضا سازيِ خوبِ اطرافِ آرامگاه انتقال دهنده ي حسي خوب به بازديد كنندگان است. و شايد همين زيبايي در شناختِ شخصيت عمرخيام مفيد واقع شده باشد.
اويلِ دهه ي چهلِ شمسي، هوشنگ سيحون يكي از كارهاي زيباي معماريِ اين حوالي را طراحي كرد و هم چنان عده اي دارند نان اش را مي خورند. شايسته نيست اينگونه برخورد كنيم و چوب لاي چرخِ زيبايي هايمان بگذاريم. آن هم مايي كه ادعايمان گوش آسمان را كر كرده است!
كِي قرار است بفهميم؟
خبري شنيدم از تركاندنِ ترقه و موادِ محترقه در تخت جمشيد و پاسارگاد. صرف نظر از هر نوع نگاهِ ملي و باستاني، آسيب رساندن به آثاري كه بُعدي تاريخي دارند قابل نكوهش است. حتا اگر فاقدِ قدمتِ تاريخي باشد و تنها شاملِ نكاتِ زيبايي شناسانه باشد، باز هم شايسته ي يك انسان نيست كه خودش را به نفهميدن بزند و زشت برخورد كند.
چند روزِ پيش چوبِ بستني اي در بينِ ديواره ي آرامگاهِ خيام پيدا كردم. بناي آرامگاهِ خيام يكي از به ياد ماندني ترين و زيبا ترين ابنيه اي ست كه در ايران ساخته شده. طوري كه همين بنا، تبديل به نمادي براي شهر نيشابور شده است. مثل برجِ آزادي براي تهران و ايران. حتا شايد بيشتر. در بيشترِ مهر ها و پاكت نامه ها و لوگو هايي كه در اين شهر وجود دارد، از اين طرح بهره برده شده. و همين زيبايي اعتباري را با خود همراه داشته. جدا از اين ها فضا سازيِ خوبِ اطرافِ آرامگاه انتقال دهنده ي حسي خوب به بازديد كنندگان است. و شايد همين زيبايي در شناختِ شخصيت عمرخيام مفيد واقع شده باشد.
اويلِ دهه ي چهلِ شمسي، هوشنگ سيحون يكي از كارهاي زيباي معماريِ اين حوالي را طراحي كرد و هم چنان عده اي دارند نان اش را مي خورند. شايسته نيست اينگونه برخورد كنيم و چوب لاي چرخِ زيبايي هايمان بگذاريم. آن هم مايي كه ادعايمان گوش آسمان را كر كرده است!
كِي قرار است بفهميم؟
۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سهشنبه
روزهای اول
روز ها از آخرین چیزی که در اینجا نوشتم می گذرد. اما این به معنیِ کم کاری و سکوتِ من نیست. برعکس شاید این روزها پر کار هم باشم. اما معضلات و مشکلاتی این میان هست که این وبلاگ نویسی را کمی سخت می کند. ولی هم چنان ادامه دارم و ادامه می دهم.
در یک ماهِ اخیر دسترسی به اینترنت به شکلی عجیب دشوار شده بود حالا هم ادامه دارد. اما خوش بختانه راههایی وجود دارد هنوز. دو هفته ای می شود که می توانم به وبلاگ و فیس بوک سری بزنم. اما حقیقتا حوصله ی فضای مجازی را ندارم. چند روزِ دیگر می شود یک ماه که به فیس بوک نرفته ام. و راحتم از اینکه می شود کار دیگری را انجام داد و کمی امید داشت به روزهای خوبی که می آید. و باید لبخند زد.
در این میان نود و یک گذشت و نود و دو رسید. که سالِ نو همیشه برای ما شروعی نو بوده. به معنای امید. و من سعی خواهم کرد به چیزی که دوست دارم و می خواهم بتوانم برسم. که هیچ کس نباید مانعی شود. و در آینده هم این چارچوب و سر سامان و جانی دوباره خواهد گرفت و مرتب خواهد شد. تا میزبانِ چیزهای بهتری باشد.
در یک ماهِ اخیر دسترسی به اینترنت به شکلی عجیب دشوار شده بود حالا هم ادامه دارد. اما خوش بختانه راههایی وجود دارد هنوز. دو هفته ای می شود که می توانم به وبلاگ و فیس بوک سری بزنم. اما حقیقتا حوصله ی فضای مجازی را ندارم. چند روزِ دیگر می شود یک ماه که به فیس بوک نرفته ام. و راحتم از اینکه می شود کار دیگری را انجام داد و کمی امید داشت به روزهای خوبی که می آید. و باید لبخند زد.
در این میان نود و یک گذشت و نود و دو رسید. که سالِ نو همیشه برای ما شروعی نو بوده. به معنای امید. و من سعی خواهم کرد به چیزی که دوست دارم و می خواهم بتوانم برسم. که هیچ کس نباید مانعی شود. و در آینده هم این چارچوب و سر سامان و جانی دوباره خواهد گرفت و مرتب خواهد شد. تا میزبانِ چیزهای بهتری باشد.
۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه
به آب...هم...
میانِ آتش سوزانده می شدم
با چشمانِ بسته فردا را می دیدم
حیف...حیف...
تمامِ وجودم داشت می سوخت و روی من آب ریختند،
به آب شک باید کرد
من ققنوس بودم...
حالا چه کنم؟
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
من آینده ام را دوست دارم
دانشجوی تاریخ با دندان های جرم گرفته، کیف سنگینش را روی شانه ی راستش جابه جا می کند*. به گوشه ای می رود و به تک افتادگی اش فکر می کند. چند ساعتِ بعد با دوستانش به انتقاد از وضعِ موجودِ میان هم کلاسی هایش می پردازد. الف نگرانِ بدتر شدنِ رابطه بین بچه های کلاس است. هیچ کس به فکر چیزی که باید باشد نیست. اختلاف بین بچه ها هم از همینجا شروع شده. بعضی ها که کمی آینده برایشان مهم است، دغدغه هایی دارند. یک عده هم -که متاسفانه اکثریت اند- هیچ ایده ای برای فردایشان ندارند. همین باعث می شود که به نزدیک ترین و بعضا بی ارزش ترین چیزِ ممکن فکر می کنند. طبیعی است که رفتار های این دو گروه با هم تفاوت داشته باشد و برخوردهایشان مشکلاتی را ایجاد می کند. هیچ چیزشان شبیه هم نیست.
چرا اکثریت قبل از ورود به دانشگاه، به اینکه چهار سال بعد قرار است چه شوند و اساسا با دانش شان چه باید بکنند، فکر نمی کنند؟
اما اگر این اتفاق بیافتد چه می شود. می شود برای آینده فکر کرد. به دوست داشتنی هایمان. به تفریحی که باید با درس مان همراه شود. وقتی تکلیف مان حداقل با خودمان روشن باشد و بدانیم چه می خواهیم، آنوقت کار کمی راحت تر است. زیرا هدفی را در آینده می بینیم که با هر اتفاقی سعی می کنیم خود را به آن نزدیک کنیم. هر حرفی هم که پیش بیاید، می توان با قدرت ادامه داد و از هیچ چیز نترسید. شاید کمی مسیر دشوار شود و زمان لازم داشته باشد-زیرا پیروزی های کوتاه را فراموش کردیم و به چیزی بزرگتر فکر می کنیم- اما آخرش خوب است. ترسیمِ آینده با هدفی که می خواهیم.
اینگونه دانشجوی تاریخ با دندان های جرم گرفته، بهتر می تواند با همکلاسی هایش کنار بیاید. دیگر تحقیر نمی شود به خاطرِ اینکه می داند چه می خواهد. کسی او را سرزنش نمی کند که چرا گوشه گیر است و مدام آینده را تصویر می کند. اینگونه دیگر همه بر علیهِ او نمی شوند.
*خطِ آغازینِ من منچستر یونایتد را دوست دارم/ مهدی یزدانی خُرم
پ. ن: اين نوشته در تاريخ ٧ ارديبهشت ٩٢ در صفحه ي دهِ روزنامه ي بهار به چاپ رسيد.
۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سهشنبه
که دل ام را...
از فرطِ زشتیِ يك لُمپَن
به آغوشِ شواليه ای دروغين پناه می بری
اين را كجایِ دلم بگذارم؟
«كه خودت را به مُردن زده ای»
به آغوشِ شواليه ای دروغين پناه می بری
اين را كجایِ دلم بگذارم؟
«كه خودت را به مُردن زده ای»
۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه
۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه
این ها یادمان می ماند
دربی نزدیک است و تکه ای جدید از جوزدگیِ ایرانی را با خود می آورد. و باز به بدوی ترین شکلِ ممکن باید لوس بازی ها و مسخره کردن هایی را تحمل کرد فکر می کنند کری خوانی ست.
این روزها هرکسی دنبالِ چیزی برای نشان دادن اش می گردد و چه چیز بهتر از سوژه ی روز؟ سی و هشت ساعت به دربی مانده و دوباره سوژه ای جدید موج می زند و جماعتی هم خود را بالا و پایین می اندازند تا سوارش شوند. عده ای این روزها یادشان می آیند چقدر به تیمی خاص علاقه داشته اند و سوابق و افتخاراتشان را کپی پیست می کنند و دم از چیزهایی می زنند که چند دقیقه از دانسته شدن اش بیشتر نمی گذرد!
نمی دانم این ها جمعه ساعتِ ۳ قرار است چه کنند و اگر برنامه بهتر نباشد باز هم پای تلویزیون می نشینند یا کار دیگر می کنند و وقتی نتیجه را فهمیدند، اگر نتیجه مناسب بود، شب دوباره خود را نمایان می کنند و از عشقِ کودکی شان می گویند. اگر هم بُردی به دست نیامد، سوژه را رها می کنند و خیلی راحت می گردند شاید کسی مُرده باشد، نویسنده ای فلان شده باشد، جایی از زمین لرزیده باشد، آبی بخار شده باشد، زنی زاییده باشد، مردی خوابیده باشد، شاید مدرسه ای آتش گرفته باشد. و همین ترتیب حرف هایشان را عوض می کنند از چیزِ دیگری می گویند.
باید این ها را هم تحمل کرد و با چرخش ها کنار آمد. شاید روزی خودشان بفمند که این موج و جو و بی فکر و ایده بودن چقدر به ضررشان است و نباید بگذارند به این ساده گی مغزشان هیچ انگاشته شود.
این روزها هرکسی دنبالِ چیزی برای نشان دادن اش می گردد و چه چیز بهتر از سوژه ی روز؟ سی و هشت ساعت به دربی مانده و دوباره سوژه ای جدید موج می زند و جماعتی هم خود را بالا و پایین می اندازند تا سوارش شوند. عده ای این روزها یادشان می آیند چقدر به تیمی خاص علاقه داشته اند و سوابق و افتخاراتشان را کپی پیست می کنند و دم از چیزهایی می زنند که چند دقیقه از دانسته شدن اش بیشتر نمی گذرد!
نمی دانم این ها جمعه ساعتِ ۳ قرار است چه کنند و اگر برنامه بهتر نباشد باز هم پای تلویزیون می نشینند یا کار دیگر می کنند و وقتی نتیجه را فهمیدند، اگر نتیجه مناسب بود، شب دوباره خود را نمایان می کنند و از عشقِ کودکی شان می گویند. اگر هم بُردی به دست نیامد، سوژه را رها می کنند و خیلی راحت می گردند شاید کسی مُرده باشد، نویسنده ای فلان شده باشد، جایی از زمین لرزیده باشد، آبی بخار شده باشد، زنی زاییده باشد، مردی خوابیده باشد، شاید مدرسه ای آتش گرفته باشد. و همین ترتیب حرف هایشان را عوض می کنند از چیزِ دیگری می گویند.
باید این ها را هم تحمل کرد و با چرخش ها کنار آمد. شاید روزی خودشان بفمند که این موج و جو و بی فکر و ایده بودن چقدر به ضررشان است و نباید بگذارند به این ساده گی مغزشان هیچ انگاشته شود.
۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه
اتاق عمل همیشه آماده است
چاقو را بر می دارد و فرو می کند. به شکم اش. دیگر برای اش عادت شده سِقط کردنِ هزار باره ی این کودک. همچون زنی بدکاره و ناچار که نه می تواند جلوی همخوابه گی هایش را بگیرد، و نه می تواند چاره ای برای آبستن های پی در پی اش پیدا کند. گاهی حتا بدونِ هم آغوشی بچه ای را در زهدان اش حس می کند. و از بدِ این روزگار مجبور است تمامِ این نطفه ها را از بین ببرد. از ترسِ ترسِ دیگران. نه ترسیدنِ خودش. برای او دیگر هیچ چیز ترسناک نیست.
این ها سرنوشتِ کسی است که مُدام فکرش آبستن می شود. من آن زنِ بدکاره هستم که عادت به سقطِ فکر کرده ام. او بچه ای ناتمام را از شکم می اندازد. من فکری نا تمام را از سر. اما همیشه ادامه می یابد و هیچ وقت تمام نمی شود. به امیدِ زاییدنِ تمام این هایی که در کنج زهدان سال ها باید اسیر باشند، تقویم را خط می زنم. تا شاید روزی خودش را خلاص کند از این چاهی که ناچار به اش تبعید شده، و هرچه می بیند دیوار است و دیوار.
باید چاقو را آرام برداشت. لمس اش کرد و از بُرنده گی اش مطمئن شد. بعد پیراهن را بالا زد. شکم را نوازش کرد و زیرِ لب با کودک ات زمزمه کنی. بعد رَحِم را نشانه بگیری و تمام. حالا دیگر خیالت راحت است!
تو فکر هستی و نخواهی مُرد. این کودک است که مرده است. هزار بارِ دیگر تستسترون ها به تو پناه خواهند آورد و سر آخر روزی موعدِ زاییدن فرا خواهد رسید. نگران نباش!
۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه
انتخاب، لذت، زندگی
این ها یاد گرفته اند انسان ها را به خاطر چیزهایی که هیچ دخالتی در به دست آوردن اش نداشته اند سرزنش کنند و در حالتی زشت، تمسخر می کنند همه چیزهایی که جزئی از هستیِ یک انسان تلقی می شود.
و جالب است هیچ ایرادی به کسانی که کورکورانه تقلید می کنند و فقط به دنبال این هستن که کپی ای باشند از دیگران وارد نمی بینند. برای شان زشت نیست کسی که خودش -به انتخاب خودش- عملی ناپسند را انجام می دهد. اما زشت است مثلا کسی علاقه ی جنسی اش خلافِ میلِ آنها باشد!!
این ها همجنسگرایی را زشت می دانند و با اکراه نسبت به آنها برخورد می کنند. در حالی که هیچ انتخابی در میان نبوده است. و در بهترین حالت آن ها را بیمار می بینند. که همین بزرگترین چشم پوشی است.
به کسی که بینیِ بزرگی دارد، یا فکِ نا متناسب با صورتش، یا اساسا یکی از اجزای صورتش برخلافِ میلِ آنها باشد و نازییا به نظر برسد، می خندند و به دیدِ طنز به چیزی نگاه می کنند که شخصِ صاحبِ آن منویی در مقابلش ندیده بوده که انتخاب کرده و حالا ناجور از آب در آمده باشد. یا اندازه و قد و چیزهایی از این قبیل.
و خیلی مشکلات دیگر که بشر هیچ دستی در آنها نداشته اما همچنان سوژه محسوب می شود. مسخره ترین اش تمسخرِ محل تولدِ یک انسان می تواند باشد!
اما مثلا هیچ گاه کسی که دروغ می گوید را تقبیح نمی کنند.
جالب است که با این همه توجه به انتخاب، هیچ انتخابی برای شان مهم تلقی نمی شود. این را از رفتارِ روزمره ی شان می شود فهمید. و خودشان هم انتخاب هایی که دیگران کرده اند می کنند.
برای شان قابل فهم نیست، که شاید یک نفر هیچ علاقه ای به زیستن نداشته باشد. و دلش هم نخواهد از اینجا برود و می خواهد زندگی را آنجور که دوست دارد و می خواهد، مطابق خواسته های خودش پیش ببرد. و با این همه ترسی هم برای ترک این دنیا نداشته باشد. خوب این برای شان یک مدل عجیب است و انتظار زیادی است از کسانی که از درکِ خودشان هم عاجزند، توقع درکِ این مسئله را داشت.
نمی توانند بفهمند شاید یکی این زندگی را انتخاب نکرده باشد، اما حالا که خودش را در این چاه می بیند، مجبور است بماند و مجبور است لذت ببرد. همین است که شاید فکر کنند او زمینی نیست. زیرا هرگز نمی توانند لذت های او را هم بفهمند.
این ها گفتم تا بگویم، نمی شود از کسانی که بدیهی ترین چیز ها را هم نمی فهمند، یا نمی خواهند بفهمند، انتظارِ زیادی داشت. و تقابلِ این رویداد ها با یکدیگر را هم هرگز نخواهند فهمید. در این حالت فقط باید به کروکُدیلِ درون پناه برد و بگذاریم این ها هر چه می خواهند بکنند. اما لطفا ما را نه.
۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه
این اعداد، روزی ما را خواهند کشت
دردِ ما ترجمه شدنى نيست
اين اعداد را نمى توان به هيچ زبانى برگرداند
بايد تمامِ تن و روان ات درش غرق شود
تا لمسش را بفهمى…
۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه
پارادوکس میانِ جیب و چیزی که دوست اش داریم
گیتانما -نشنال جئوگرافیِ فارسی- مجله خوب و جالبیه. تصاویرِ با کیفیت و اطلاعات خیلی خوبی رو هم داره. و برای منی که در حوزه ی طبیعت و مسائل اینچنینی مطالعه ی زیادی ندارم، مفیده (پیشتر هم مجلاتی در این زمینه بوده که زیاد نخوندم. اما در مقایسه با سایر مجله های گرونِ این روزها، بسیار گرون تره! جایی که مجله ای مثلِ مهرنامه ۸ هزار تومنه (که اگر همچنان با کاغذِ قبلی چاپ می شد بسیار گرون از الان بود!) هرچند نسبت به کیفیتِ بالای چاپ -که یکی از دلایل جذابیتِ مجله ست- شاید ۱۵ هزار تومن خیلی زیاد نباشه. ولی چیزی که هست؛ قطعا این قیمت های بالا به خصوص در اقلام فرهنگی (کتاب، مجله، فیلم، کنسرت، تئاتر و ... و حتا لوازمِ مورد نیاز کارهای تجسمی) تاثیر خیلی زیادی روی کسانی داره علاقه مند هستند، اما نمی توانند. کاش طوری بود که استفاده ی یکسان برای همه شدنی بود. نمی دونم تا کِی میشه ادامه داد، اما هیچ حسِ خوبی نیست اینکه مجله ای ۱۵هزار تومنی بخونی، هرچقدر هم که از خوندنش لذت ببری. با تمامِ وجود از این وضعِ قیمت های عجیب حالم گرفته ست و خواهم نالید.
این غمِ نان همیشه با ما می ماند...

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه
کشک
جوری از این مملکت بد میگن که انگار نه انگار خودشون هم بخشی از این جامعه رو تشکیل میدن. به همه چیز با نگاهی حق به جانب ایراد می گیرند در حالی که کمترین دانسته ای از اون موضوع ندارند و حتا در تلفظ و به کار گیریِ به موقع کلمات هم ناتوانند.
من نمی فهمم این ها که انقدر گُل و بُلبُل فکر می کنند چرا هیچ تاثیری رو هیچ چیزی نداشتند و حتا خودشون رو هم نتونستن ذره ای تغییر بدن و استدلال میارن «همه اینجورین. با من که همه چیز درست نمی شه»
شاید هم کار اونا درست باشه. اینطوری عذاب نمی کشن که عضو جامعه ای هستند که کسانی درش زندگی می کنند که به همه چیز فحش بد و بیراه می گن و سرآخر هم خودشون همون شکلی برخورد می کنند. خوش به حالشان که رنج ما را ندارند.
این ها چیزی رو از کسی یاد گرفته اند که روز و شب از او ابراز انزجار می کردند، اما مخلصانه اجرایش می کنند.
این ها فقط زر مفت می زنند و در حالتی زیبا تر؛ ناله ی شبگیر.
خواب تان خوب باشد، ولی اگر بیدار شوید...
اشتراک در:
پستها (Atom)



