۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

فردا ساعت پنج و نیم

استقلال این روزها نگرانم می کنم. من را یاد لیورپولِ 2009 می اندازد. آخرین فصلِ رافائل بنیتس در آنفیلد.
همان روزها خیلی ها می گفتند لیورپول دست کم تا شش سال نمی تواند موفقیتی کسب کند و حتا نمی‌تواند به لیگ قهرمانان اروپا راه یابد. پیش بینی ها درست بود. لیورپول از روزهای خوبش فاصله گرفت و در این سال‌ها فقط یک قهرمانیِ جام حذفی با کنی دالگلیش را به دست آوردند. حالا بعد از چند سال رفته رفته لیورپول دارد خودش را پیدا می کند و در آستانه ی ماهِ حساس آوریل، بخت زیادی برای بالای سر بردنِ جامِ قهرمانیِ لیگ برتر بعد از دو دهه را دارد.

استقلال این روزها از این جهت من را یاد لیورپول می‌اندازد که نیاز به تغییر دارد و این تغییر اگر رخ ندهد شاید یک سال دیگر کجدار و مریز بتواند و حال روز خودش را خوب نگه دارد. اما بعد یک سال دوباره همان آش و همان کاسه می‌شود. استقلال مجبور است تعدادی از بازیکنانش را کنار بگذارد و بازیکنانی جوان تر را جایگزین‌شان کند تا بتواند بعد چند سال دوباره برگردد. که این اتفاق اصولا در فوتبال ایران نمی افتد. شاید بازیکن جوان آورده شود، اما به یکی دو پدیده ی لیگ که آن هم از سر لجبازی با رقبا خریداری شده خلاصه می شود. فرضی تقریبا ناممکن است که استقلال بخش مهمی از تیم فعلی اش را کنار بگذارد و به جایشان بازیکنان حداقل زیر ۲۵ سال و زیر ۲۱ سال بیاورد و به آن‌ها کامل بازی بدهد. نه اینکه در نقش دکور ظاهر شوند و فقط برای پر کردن لیست باشند. و تازه خیلی از آن‌ها به خاطر نسبت فامیلی یا روابط پشت پرده به استقلال آورده شده باشند.

استقلال، لیورپول یا خیلی دیگر از تیم های اروپایی نیست که جرات این را داشته باشد دست به ریسک بزند و خودخواسته از جام دور شود و بعد و گامی محکم برگردد. هوادار و تماشاگر بازی های استقلال این تحمل را ندارد بنشیند و ببیند رقیبش دارد نتیجه می‌گیرد و او از قافله جا مانده. این از حوصله ی تماشاگر ما خارج است! مثل منچستریونایتد این روزها که Chosen One تبدیل شد به Chosen Wrong! راستش شاید ایراد از خود ما باشد که چندان حال و حوصله‌ی صبر و تحمل حرف رقیب را نداریم و حاضریم خودمان جامی را از دست دهیم اما رقیب به آن نرسد.

استقلال فرصت چندانی ندارد. آسیا را تقریبا از دست داده بود، اما با بردِ آخر کمی امیدوارانه‌تر ادامه ی رقابت ها را دنبال می‌کنیم. برای لیگ هم می تواند اینگونه باشد. می‌تواند یک پایانِ غم انگیز رقم بخورد یا ناگهان همه چیز عوض شود و هفته‌ی سی‌ام را با هیجان دنبال کنیم. حتا اگر قهرمان نشویم باقی ماندنِ انگیزه‌ی نبرد تا آخرین لحظه می‌تواند حال ما را جا بیاورد و غصه ی عدم تغییر را نخوریم. آن وقت بگوییم با همین وضع هم می شود. اما تهِ دلمان می دانیم که نمی شود.

تمرینات ویژه استقلال در اهواز ؛ آنها دل آب زدند و عکس: رضا سعیدی پور فردا آخرین بخت استقلال است. می تواند برگردد، حتا اگر قهرمان نشود. می تواند ایستاده بمیرد. رقبایش را زمین بزند. سقوط نکند. استقلالی باشد که دوست داریم. حتا اگر آدم هایش را دوست نداشته باشیم.
بخت بلند این است که استقلال فولاد را ببرد و نفت و پرسپولیس هم نتوانند حریف هایشان را ببرند. آن وقت استقلال دوباره به رتبه‌ی دوم می‌رسد و به یک امتیازیِ فولاد و بالاتر از پرسپولیس و نفت. و اندک بختی می ماند برای امید به نتیجه نگرفتن فولاد در برابر گسترش فولاد و پیروزیِ استقلال برابر تراکتور در آزادی. آن وقت تبریزی ها سرنوشت را رقم خواهند زد.

این خوشبینانه ترین حالت ممکن است که از احتمال بالایی هم برخوردار نیست. اما چاره ای نداریم جز همین دلخوشی. یا باید به این فکر کنیم یا آرزو کنیم همین فردا به فولاد ببازیم و قید لیگ قهرمانان را بزنیم و پرسپولیس قهرمان نشود.

تمرینات ویژه استقلال در اهواز ؛ آنها دل آب زدند و عکس: رضا سعیدی پور استقلال این روزها من را می ترساند. انگار می خواهد نشان بدهد روزهای بدی در راه است. روزهایی که امروز روزِ خوبش است. قیاسِ استقلال با لیورپول یا هر تیمِ اروپایی دیگری بیشتر حاصل یک ذهن خاطره باز است که در دل‌اش امید دارد اگر قرار است سرنوشتِ بدی برای تیم‌اش نوشته شود، روزهای خوبی هم در راه باشد. نه فقط ناکامی صرف. اگر قرار است فصل آینده نتیجه نگیریم به جایش بذری بکاریم که چند سال بعد با درو کردن‌اش دل‌مان خوش شود. نه این که فقط خون‌مان را در شیشه بریزد! من وظیفه دارم به فردا ساعت پنج و نیم خوش‌بین باشم.

عکس ها از سایت iSport.ir



۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

سرنوشت دور

دارم به اين فكر مي كنم كه چرا از بچه ها فاصله گرفتم. اصلا فاصله گرفتم؟ شبيه اين حس را دارم. خودم را دور احساس مي كنم. انگار هيچوقت نيستم. خيلي وقت است در عكس هايشان نيستم. در قرار ها نيستم. وقتي براي صبحانه ي فردا برنامه ريزي مي كنند من نيستم. فقط حرف هايشان را مي بينم و حسرت ميخورم از دوري.

ديگر عادت كرده ام كه هي در حركت باشم. راست گفتند. دو ماه است كه نيستم. فقط ده روز مشهد بودم. از آن ده روز ٧ روزش را در خانه بودم. زنده گي براي ديگران جريان دارد و زمين برايشان مي چرخد. براي من اما انگار تند تر مي چرخد. مجبورم همه ي كار ها را در هم گره بزنم تا بتوانم جلو بروم. انگار چاره ي ديگري نيست. بايد از همه فرصت ها و زمان ها و مكان ها استفاده كنم. اما لحظه اي به جايي مي رسي كه هيچ چيز جلو نمي رود و مي بُرى و خواب را بر همه چيز ترجيح مي دهي. نه اين كه تو بخواهي. بدنت مي خواهد. بدنت ميخواهد خودش را رها كند از اين جبري كه برايش ساختي. و موهايت سفيد مي شوند.

نه فقط دو ماه بلكه مدت هاست كه نيستي. مدام مي روي و مي آيي. نمي دانم. خسته ام از اين همه آمد و شد. اما چاره ي ديگري هم ندارم. بايد كم و بيش همين وضع را ادامه دهم. هر چه هم كه دلم سكون بخواهد. سخت است و خيلي جاها ضرر هم مي كني و خيلي چيزها را از دست مي دهي. اما بايد حواست را به خيلي چيز ها جمع كني. اين ها مثل قمار است. همه اش ريسك نيست. حساب و كتابي دارد كه بايد راه و چاهش را بيابي. هم برد دارد هم باخت. اما تو بِبَر.

من دورم و بايد با اين وضع كنار بيايم. دو روز ديگر مي آيم اما سه روز بعدش مي آيم و باز اين چرخه ادامه دارد. جنس اين دوري جوري ست كه بيشتر از نبودن حال ات گرفته مي شود. وقتي كلا نباشي و بداني در جاي ديگري ساكني، سعي مي كني نبودنت را يه خودت بقبولاني. اما وقتي باشي و بروي و بيايي و كلي كار داشته باشي و درگير هم بشوي، نبودنت آزارت مي دهد. نبودني كه هستي اما نمي تواني باشي. سختي اين است كه ساكن هيچ شهري نيستي و بايد همين وضع را ادامه دهي. حتا وقتي در خلوت فكر مي كني مي بيني اگر كمي اين وضع عوض شود شايد نتواني راحت با آن كنار بيايي. و همين كار سخت مي كند.

من نيستم. اما اين آب براي ديگران جاري ست. يكي يكي هم رزمانم را از دست مي دهم و كاري نمي توانم بكنم. يكي هم مي خواهد رها باشد و مانده اس اين را كجاي دلت بگذاري. كه اي رفيق! تو ديگر چرا؟ من ديگر چرا؟ ها!؟ چه شد؟ چه ميشود؟ بيشتر از هر زماني به آرام بودن احتياج دارم. و آرامش من در حضور ديگراني چون شماست. 

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سالِ بی‌قراریِ آنا

بیست و یک سال و شش ماه است که روی مرز ناممکن راه می روم. سال را همان طوری به پایان می رسانم که آغاز کرده بودم. یعنی درست کاری را دارم می‌کنم که نوروز۹۲ انجام  می دادم. هنوز هر روز سیاوش دارد از خواب بیدار می شود. هنوز شبِ گذشته اتفاقاتِ مبهمی افتاده. دوست ندارم این را اتفاق بدی تلقی کنم. کارهای زیادی انجام دادم. چند روز پیش وقتی با دوستم کارنامه‌ی ۹۲ را بررسی می‌کردیم هردو شش ماهه ی اول را بهتر می دانستیم. اول سال که می شود آدم امید بیشتری دارد. برنامه می ریزد که تا آخر سال کارهایش را انجام دهد. تا جایی خوب پیش می رود. از جایی به بعد گیر می کند. اسیر اتفاقات ناممکنی می شود که دست آدم نیست. اما اگر همان اتفاقات در بهار باشد از پس‌اش بر می‌آیی. زمستان را که نمی شود کاری کرد. باید ساخت. ساخت و مبهوت به تماشایش بنشینی.

بهار که آغاز شد دلهره ی عجیبی داشتم. لبه ی تیغی بودم که یک طرفش امید و طرف دیگرش نا امیدی بود. در یادداشت روزانه ی اول فروردین هم این نگرانی بود و «امید» کلید واژه ی اصلی. بهار خوب آغاز شد. یا اینگونه فکر می کردم. کارها و تولیدات مهمی داشتم. هرچند در پایان سال تصمیم گرفتم کنار بگذارمشان و از نو در این نوروز آغازشان کنم. بعدش خوب نبود. خودم را درگیر کارهای دانشگاه کردم. تا خرخره. روزی چندساعت کارهای کلاس را انجام می‌دادم که حتا باعث اعتراض هم‌کلاسی ها هم می‌شد. به انتخابات نزدیک می‌شدیم. تقریبا از همان اول می دانستم می خواهم رای بدهم. رای دادم. روزها و لحظه هایی را تجربه کردم که عین کلمه ی «عجیب» عجیب بود. ترس و دلهره هم‌چنان بود. بهار تمام شد.

تابستان را قهری آغاز کردم. از حرف هایی که زده می‌شد خسته شده بودم. خیلی زود تصمیمی را عملی کردم دوسال چند ماه مانده به تابستان به آن فکر می کردم و هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. خیلی سخت بود مجوز چیزی که می‌خواهم را به دست آورم. اما شد. تابستان خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. با آدم‌های خوبی آشنا شدم. تجربه جدیدی کسب کردم. تابستان خوبی بود. تابستانِ صداها. تابستان تمام شد.

پاییز را دیر آغاز کردم. دلهره نداشتم. با دلتنگی شروع شد. سخت بود. تحمل نداشتم. سال جدیدی بود. باید سرمی‌کردم. سالِ جابه‌جایی بود. در سه روز، در سه شهر بودم که هر کدام در دورانی پایتخت ایران بوده‌اند. اما سرآخر داشتم با شرایط کنار می آمدم. اما تا وقتی که پاییز، پاییزِ آنا نشده بود. سخت تر شد. آنا تمامِ ذهنم را احاطه کرده بود انگار. که بودم؟ کنت ورونسکی؟ استپان آرکادیچ؟ من بُهتِ شوهر آنا بودم. پاییز اینگونه گذشت و کاری که می خواستم را نکردم. از پاییز چیزی نمانده. پاییز تمام نشد.

زمستان کِی آغاز شد؟ تمامِ ساعاتی که پاییز می رفت و زمستان می‌آمد را بیدار بودم. تمام نمی‌شد. سرد بود. کاری پیش نمی‌رفت. همه چیز آرام شده بود. به امید نبودن زمستان را زود ورق می زدم. آرام تر شده بودم. دوباره انگار خودم را پیدا می‌کردم. اما خیالم غلط بود. نمی دانستم چه می کنم. چه گذشته. چه می شود. تمام زمستان را. این سال را... . یکی اینجا حواسش نبود. فصلِ جشنواره. تئاتر. یادداشت. فیلم. صندلی. سکوت. من تمامِ شب های زمستان مسافر بودم. در هفت شهر مسافر بودم. زمستانِ تجربه. زمستانِ بی قراری. زمستانِ «زمستان». به زمستان نرسیدم.

این سالی بود که بر من گذشت. ابتدای این آخرین یادداشت سال قرار بود جور دیگری باشد. اما مسیرش را گم کرد و به جای دیگری رسید. باید در یادداشت دیگری از مرزهای ناممکن بنویسم. نمی دانم حال خوب است یا نه. اما می دانم سال خوب است. همین که امید در دل و لبخند بر لب رسید، اتقاق مهمی است. کاری کنیم بماند. نود و سه می تواند سالِ آرام تری باشد. نام‌اش خوف‌ناک نباشد. بهارش دلهره و ترس نداشته باشیم. تابستان اش ادامه راه باشد. دلتنگیِ پاییزش درد کمتری داشته باشد و تمام شود. زمستانش از راه برسد و بی‌قرار نباشیم. «هفت روزِ آخر» سال نفس راحتی بکشیم.
و در این چند ساعتی که به تحویلِ سال مانده، آرزو می کنم ۳۶۵ روزی که روبه روست سالِ‌ به سرانجام رسیدنِ همه ی کارهای نا تمام باشد. تا کمی حال‌مان خوب بماند. سالِ ادامه‌ی امیدواری.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

حقیقتِ یک تصورِ ذهنی

چند روز پیش به یک نمایشگاهِ گروهی تصویرسازی در گالری آرتین مشهد رفتم و کارهایشان را دیدم. از موضوع اطلاعی نداشتم و بدون هیچ پیش‌داوری شروع کردم به دیدنِ کارها. موضوع اندرونی ناصرالدین شاه بود.
چیزی که باعث شد احساس بدی بعد از دیدنِ این کارها داشته باشم، فقرِ ایده و تکرار بود. تکنیک های به کار گرفته شده قابل قبول و خوب بود اما بازی با موضوع و ایده ی کار خیلی خیلی ضعیف. بیشتر کارها با الهام از سبیل ناصرالدین شاه و با پیچ و تاب دادنِ آن و اضافه کردنِ چند بانوی عجیب غریب (یکی به شکل زنانِ نقاشی های دوران کلاسیک و یکی به شکل داف‌های ساپورت پوش امروزی و دیگر شبیه جوانی های ملکه الیزابت!) و ترکیبِ نقوشی که هرکدام متعلق به دوره ای خاص بوده، شکل گرفته بود.

ترکیب چنین معجونی، به خصوص زمانی که تصویرگرش تنها خواسته باشد کاری را انجام دهد و هیچ دغدغه و درگیریِ ذهنی‌ای نسبت به موضوع و کاری که دارد انجام می‌دهد نداشته باشد، اصلا چیز دلچسبی از آب در نمی‌آید. بیشتر این کارها متعلق به هنرجویانِ تازه کاری بود که تازه پا به این عرصه گذاشته اند و شاید این اولین حضور رسمی‌شان بود تا خود را به خانواده و دوستان‌شان نشان دهند. حضوری که بی شک با تحسین و آفرین های غلو شده‌ای همراه است و هیچ کسی سوالی از ایده ی آن‌ها نمی کند. و این بد است برای کسی که اول راه است. بد است نداند ایرادش کجاست و برای بهتر شدن چه باید بکند.

در یکی از این کارها شاهِ شهید در کنار ملکه‌ای به تصویر کشیده شده بود. وقتی از یکی از تصویرگران سوال کردم این دیگر چیست و حتما می دانی ما در آن زمان اوضاع‌مان چطور بوده، گفت: «این سوگلیِ پادشاه است!» این تنها یک نمونه ی کوچک است. در تمامِ تصاویر چنین حالاتِ عجیبی که هیچ همخوانی‌ای با فضای کلی آثار نداشت، به چشم می‌خورد. کسی که هیچ تصوری نسبت به ایرانِ ویرانِ عهدِ ناصری و شخص ناصرالدین شاه ندارد، چگونه می تواند تصویری را بسازد که موضوع‌اش حرم ناصری باشد؟ به شوخی به دوستم گفتم اگر بپرسی ناصرالدین شاه چند سال و در چه سالی بر ایران حکم راند، شاید جوابی نداشته باشند. چندی پیش در کاخِ گلستان خانواده ای را دیدم که روبه‌روی سنگِ قبر ناصرالدین شاه (تنها سنگ قبر) ایستاده بودند و فاتحه می‌خواندند و استدلال های عجیب غریب می کردند.

تصویرِ ذهنِ تصویرگران بیشتر با سریال های ترکی شکل گرفته بود تا تاریخ ایران. شاید اگر آن‌ها بعد از پایانِ نمایشگاه‌شان به کاخ گلستان بروند عکس‌العملی مشابه آن خانواده داشته باشند. به آن‌ها فقط مهارتِ انجامِ کاری آموخته شده بود، نه ایده پردازی و فکر کردن به اثری که قرار است خلق شود.

نداشتنِ ایده یکی از معضلاتی‌ست که این روزها در برخورد با آثار هنری (از فیلم و داستان تا آثار تجسمی و معماری) با آن مواجه می‌شویم. همین فقدان، جایگاهِ هنرمند و خالقِ اثر را تا حد تکنسین پایین می‌آورد. همین می‌شود که مدام کارهای تکراری می‌بینیم. کارهایی را می‌بینیم که قبلا امتحان شده و موفق بوده. و ما باز آن را در آینه‌ی دیگری می بینیم. کمتر پبش می‌آید کسی دست به ریسک و تجربه ی جدیدی بزند که اغوا کننده باشد و دل ببرد. خیلی ها صرفا می‌خواهند کاری را انجام بدهند و وقتی تمام شد نفس راحتی بکشند و صفتی روی خودشان بگذراند. وقتی می شود چنین کاری را انجام داد، ایده می خواهد چه کار؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

جهان سر به سر پادشاهی تراست!*

در جوامع سنتی یا قبیله ای، نظام‌های اجتماعی عموما اصلاح ناپذیرند و بشر موظف که در آن زنده‌گی را سر کند. «فرهنگ قبیله‌ای تقدیر را جبر می داند و اختیار را نیز نمی بیند» (جامعه شناسی خودکامگی/ علی رضاقلی). اینگونه جامعه‌ی سنتی تغییر ناپذیر رشد می کند و بالا می آید و فرد در آن هیچ تلاشی برای تغییر و بهبودِ وضعِ جامعه انجام نمی‌دهد.

در این شرایط جامعه تنبل می شود. نظام اصلاح امور اجتماع با بهشت و مسائل دینی خلط می شود و «نحوه ی نگرش به دین نیز با محدویت کار عقل در نظام قبیله ای توأم می‌گردد» (همان). فکر فرد در آن جامعه محدود می‌شود [همان محدودیت کار عقل] و ذهن از مسئولیت و مصائب و زحمت و تصمیم رها می شود.

اینگونه و برپایه ی همین اعتقادات و تنبلی، چنگیزخان هم فرمان های خود را خواست خداوند جا زد و در جامعه گسترش داد. چرخه ای که بارها و بارها در تاریخ ایران تکرار شد و بی آنکه اعتراضی رخ دهد پادشاهی سرنگون می‌شود و پادشاه و سلسله ای دیگر جای‌اش را می گیرد و جامعه شرایط جدید را می پذیرد و با آن کنار می‌آید. شاید به این خاطر که اساسا «اراده‌ي ملت» نقشی در سیستم پادشاهی نداشته و شاهان مشروعیت‌شان را نه مانند پادشاهی در غرب از کلیسا و طبقه اشراف و ... بلکه با توانایی شخصی و جنگ و سپاه می گرفتند.

از دستِ مردم خارج بودنِ قدرت و استناد شاه به فر شاهی اش، زمینه ی ماورایی بودن قدرت و غیرقابل تغییر بودنش را فراهم می کند تا مردم‌اش از تعقل دوری کنند و مسئولیت پذیر نباشند. فرقی نمی‌کند بشرِ آن جامعه بت پرست باشد یا خداپرست. در قبیله ی بت پرست، بت ها وظیفه ی راندنِ امور جاری را بر عهده دارند و در قبیله ی خداپرست این امر به نیروی لایزال واگذار ی شود.

*شاهنامه‌ی فردوسی

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

آسمان من در کیف تو جا ماند



اینکه آسمان روزنامه شد به خودیِ خود اتفاق خوشایندی برای رسانه های مکتوب ایران است. اما به همان اندازه کم شدن یک هفته نامه ی خبری ـ تحلیلی از پیشخوان مطبوعات ایران می تواند غم انگیز باشد.

از این جهت ناراحت کننده که هیچ مجله ی هفته‌گی ای نیست که به طور منظم چاپ شود و یادداشت ها و پرونده هایی در حوضه های مختلف داشته باشد و البته قابل قبول هم باشد.
آسمان رفت و هیچ مجله ای نیست که جایگزین شود. هرچند روزنامه شد و مطالب یا به روزنامه انتقال داده می شود یا در مهرنامه و آسمان چاپ می شود. اما به هر ترتیب لذت یک عادت هفته‌گی از بین رفت. اینکه اولِ هفته آسمان بخری و شروع کنی به ورق زدن و بعد انتخاب مطالبی که حتما باید بخوانی، یا مطالبی که در ذهن می سپاری تا در آینده اگر لازم شده مجله را از آرشیو بیرون بکشی و بخوانی. دیگر این ها نیست.
اساسا من با یک مجله و هفته نامه بیشتر خو می گیرم تا یک روزنامه. روزنامه را هرروز نمی توان گرفت. یا برای من دشوار است تا هرروز بگیرم یا بخواهم همه ی آنها را نگه دارم. و از آنجایی که قوچانی و تیماش اعتقاد چندانی به فضای مجازی و انتشار به موقع کارها به روی اینترنت ندارند، نمی توان امیدوار بود هر روز پی‌دی‌اف روزنامه را روی موبایل یا تبلت داشته باشی و بخوانی. هر چند در ماههای اخیر با راه اندازیِ صفحه ی شبکه‌ی هم‌میهن Hammihan Network در فیسبوک رابطه ی این گروه با فضای مجازی و مخاطبینشان خیلی بهتر از پیش شده، اما آیا می توان به سروقت خواندنِ روزنامه ی آسمان در اینترنت امیدوار بود؟

آسمان را از همان شماره های اولِ دوره ی دوم‌اش بود که خواندم و خوشم و آمد (مهر۹۰) و در دوره ای شش ماهه هم مشترک‌اش شدم. با وجود اینکه فراز و فرود هایی داشته و همیشه عالی وخوب نبوده، بودنش بهتر از نبودنش است. جای خالی آسمان در حد فاصل آغاز سال ۹۲ تا انتخاب حسن روحانی به عنوان رییس جمهور بسیار احساس می شد. تقریبا ۴ ماه هیچ مجله ای از آن گروه تا مشخص شدنِ دولتِ جدید زیر چاپ نرفت. حالا هم دوباره باید به نبودِ یک هفته نامه عادت کنیم.

هنوز روزنامه ی آسمان را نخوانده‌ام. بدون شک انگیزه های بسیار زیادی دارند و روزنامه ی با کیفتی را خواهیم خواند. با کیفیت تر از هفته‌نامه که در شماره ی آخرش کیفیت همیشه‌اش را نداشت. اما برای من جای هفته نامه خالی می ماند.

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

پس کِی پس؟!

تبریز هم قهرمان شد. اما شهرِ من هنوز در کوچه پس کوچه های تمام نشدنیِ لیگِ پایین‌تر، سالی هزار بار گم می‌شود. انگارِ تمامِ عادت های بدِ مردمان این شهر یک‌جا در فوتبال‌اش جمع شده است. حسد و دروغ و تنگ نظری. حاضرند تهِ چاه بروند و منحل شوند، اما کسِ دیگری نیاید که مبادا کار را بهتر بلد باشد و تیم را نجات بدهد. می خواهیم هر جوری شده خودمان را دست خودمان خفه کنیم.
ابومسلم که سریالِ چند صاحب داشتن و دو تیم بودنش را هر سال دنبال می کنیم. پیام که پخش شد و دیگر نیست. پدیده ای که شاید استیل‌آذین دوم باشد و هدفش هرچه هست فوتبال نیست. سیاه‌جامگان که از دلِ اختلافاتِ ابومسلم زاییده شد و پله پله دارد بالا می آید و جان می گیرد و حالا شاید سالم ترین تیم باشد. فوتبالِ مشهد جایی است برای پرده برداشتن از عقده ها و اختلافات دیرینه. این است داشته های ما از چیزی که همه از آن لذت می برند و ما هر سال زجر می کشیم.
این جا هیچ خاطره ی خوبی نداریم. همه پاک شده است. بی هیچ جامی. همه‌اش گریه و حسرت مانده. هنوز آن فینالی که در ثامن به صبا و دایی و مرادی باختیم از مقابل چشم‌هایمان دور نمی شود. هنوز سوالمان این است که چرا فریدون فضلی (که آن روزها بهترین گلزن لیگ بود) و مجتبا جباری پنالتی هایشان گل نشد؟ چرا کسی به دادمان نمی رسد...
کسی روزِ سقوطِ این شهر را به یاد دارد؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

داستان از چه قرار بود؟

به این فکر می کتم که چرا امیدِ زیادی به جشنواره ی امسال داشتم و چرا از میانه ی راه دچارِ یأس شدم. سعی کردم فیلم های زیادی را ببینم اما از بینِ همه شان تنها دو فیلمِ «خانه ی پدری» و «سایه روشن» را می توانم بگویم دوست داشتم. و چند فیلمِ دیگر («سیزده» «قصه ها» «بیگانه» «چندمتر مکعب عشق» و «ردکارپت») برایم قابل قبول بودند و دیدنشان هم تا هم حدی واجب.
فیلم هایی مثلِ «ملبورن» و «همه چیز برای فروش» هم فیلم های آزار دهنده ای نبودند و ارزش دیدن داشت. برای هر کدام از این ها، خاصه دو فیلمی که دوست داشتم باید در آینده مفصل درباره شان نوشت و بگویم چرا تنها همان دو را دوست داشتم.

اما از میانِ فیلم ها دیگر، ملبورن اگر سعی می کرد از اصغر فرهادی جدا شود و مستقل باشد، تواناییِ تبدل شدن به فیلم قابل قبول را داشت. در همه جای فیلم حضورِ فرهادی احساس می‌شد. داستان، پنهان کاری، نگفتن، قاب‌بندی و از همه بدتر پیمان معادی که به جای امیرعلی دقیقا «نادر» بود. نیما جاویدی با این کار شاید خواسته از الگوی موفقی استفاده کند و دست به ریسک کمتری بزند تا موفقیت فیلم‌اش تضمین شود. درست که ملبورن کپیِ خوبی است، اما تا وقتی اصلِ ایرانی اش همچنان فعال است چرا باید بدل‌اش را بسازیم؟

همه چیز برای فروش هم می توانست فیلم خوبی شود اگر داستان می داشت. امیر ثقفی تجربه ی خوبی داشته. فیلم‌بردای و رنگ و لعاب تصاویر فضای فیلم های وسترن را برای ما می‌سازد و موسیقی فیلم بسیار خوب است. اما کار داستان ندارد و همین همه چیز را خراب کرده است.
داستان نداشتن و عدم تواناییِ به پایان رساندنِ کاری که آغاز شده از مهم‌ترین ضعف های این روزهای سینمای ما و به طور مشخص این جشنواره است.

در میانِ این بی داستانی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» جایزه ی بهترین فیلم‌نامه را می گیرد. فیلمی که بیشتر شبیه یک فاجعه بود تا اتفاق خوب و اقتباس از رمان. شاید در زمانِ دیگری از آزاردهنده بودنِ فیلم بگویم.

«چ» اما حکایت دیگری دارد و بر اساس حادثه ای تاریخی جلو می‌رود و ارزش دیدن دارد. جلوه های ویژه ی چ فراز و فرودی را با خود دارد و گاه خیلی خوب می شود و گاه بسیار تصنعی. اما همین که از جلوه های ویژه ی بصری در این کار استفاده شد و خبری از انفجار خمپاره برای طبیعی در آمدن نبود، باید خوشحال باشیم!

اما در این بین فیلم هایی بود که دیدنشان به مثابه ی عذاب بود. تحملِ «آرایش غلیط» و «پنجاه قدم آخر» (هرچند اصرار بر ادامه دادن داستان فیلم را کمدی ناخواسته کرده بود و انتهای فیلم واقعا خندیدیم و شاید شاد از سالن بیرون رفتیم) و «زندگی جای دیگری‌ست» به هیچ وجه کار آسانی نبود. «طبقه ی حساس» هم با کمی ارفاق در این لیست نیست. هرچند شوخی های تکراریِ و دست چندم پیمان قاسم‌خانی که پیشتر در سریال هایش دیده بودیم،‌ امکان اضافه شدن این فیلم به لیست غیرقابل تحمل ها را به ما می داد.
«برف» و «تمشک» و چند فیلم دیگر از فیلم هایی بودند که می شد نکاتِ ضعف و قوتی از آن‌ها را نوشت و راجع به‌شان بحث کرد.
متاسفانه «عصبانی نیستم» «شیار ۱۴۳» و «رستاخیز» را نتوانستم ببینم. هرچند درباره ی اولی حرف‌های ضد و نقیضی شنیده‌ام و عده ای عالی و عده ای دیگر بسیار اغراق آمیر می خوانندش!

با همه ی این روایات جشنواره ی سی و دو چنگی به دل نمی زد و اگر همان چند فیلم اول هم نبودند نیازی به هیچ بحث و حرفی به میان نمی آمد. داستان نداشتن و پایان های عجیب و باز و زیادی باز و تنگ و یا به قولِ دوستی وِل، از نکات منفیِ فیلم‌های امسال بود. و از همه بدتر صعفی که در داستان ها وجود داشت می‌تواند زنگ خطری برای سینمای این روزهای ما باشد. سینمایی که نمی داند قرار است داستانی باشد یا چیزی ورای داستان، و یا حتا کمتر.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

تحمیلِ‌ تحملِ عبث

دوشنبه‌شب در سالن اصلی تئا‌تر شهر، «طلسم صبحگل» به نویسندگی و کارگردانی قطب‌الدین صادقی در قسمت میهمان جشنواره تئا‌تر فجر اجرا شد.
یک داستان ساده و کلیشه ای با درونمایه ای که در اغلب فیلم ها و نمایش های عامه پسند می بینیم و انتظار رویارویی با آن را در اصلی ترین جشنواره تئاتر کشور نداریم. بحث بر سر دختری از یک خانواده ی سنتیِ بازاری است که پسری از خانواده ای شاید تازه به دوران رسیده دلباخته ی او شده است. در این بین نوکرِ سیاه پوست خانواده ی دختر هم عاشق او بوده و هست و احتمالا خواهد بود. حدس ادامه ی ماجرا و آنچه باید رخ دهد، کار چندان سختی نیست. پدرِ پسر مخالف است و برای او فکرهایی در سر دارد اما در نهایت با وساطت بچهگانه ی دیگر اعضای خانواده مجبور به کوتاه آمدن می شود. خانواده ی دختر به صورت پیش فرض راضی نیستند و خواستگار مجبور می شود تا از در داد و ستد مالی و کاری وارد شود و دختر وجه المصالحه قرار گیرد. در طرف دیگر غلامِ خانه که خواهان دختر بوده بیکار نمی نشیند و در این راه سنگ می اندازد تا این وصلت صورت نپذیرد و... ادامه ی ماجرا که قطعا مشخص است.
بی شک تحمل چنین داستانی برای تماشاگری که تئاتر دنبال می کند کار آسانی نیست و آن عده ای هم که سالن را ترک کردند کار عجیبی انجام ندادند. تحمل قردادن و باسن تکان دادنِ رضا فیاضی از حوصله ی این دسته از تماشاگران خارج است. هیچ کدام از عناصر این نمایش با یکدیگر خوب جوش نخورده و موسیقی سنتی و فولکلور ایرانی هم آنقدر که باید همراه و هماهنگ با دیگر بخش ها نبود.
معلوم نیست تا کی استفاده از جک های سطحی جامعه و بدتر از آن استتوس های فیس بوکی باید ستون های اساسیِ یک نمایشنامه یا فیلم نامه شود و نمایش به جای هنر و مهارت نویسنده با تکیه به جُک خود را پیش ببرد. این اشتباهی بود که با بعضی فیلم های سینمایی سطح پایین و شانه تخممرغی شروع شد و متاسفانه به تئاتری رسیده که متناش را کسی نوشته که دکترای تئاتر دارد.
شاید اگر به چشم یک نمایش روحوضی به آن نگاه کنیم بتوانیم در ژانر خود «کارِ خوب» قلمدادش کنیم. دستمایه قرار دادن مراودات تجاریِ ایران و چین و حتا شعار حمایت از تولید کننده در همچین تئاتری بیشتر شبیه آزار مخاطب است.
از دیگر نکات آزار دهنده میتوان به زمان نمایش اشاره کرد که در برنامه ۱۲۰ دقیقه اعلام شده بود اما تماشاگر مجبور بود دو ساعت و نیم تحملش کند. در مجموع اگر قرار باشد از ۵ به این کار نمره ای اختصاص بگیرد شاید ۱ عادلانه باشد. نتیجه ی کار اصلا خوب نبود و به هر قیمتی می خواست خوب تمام شود. به هر قیمتی که به تحملاش نمی ارزید.




منتشر شده در روزنامه ی آرمان. صفحه ی آخر. پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۲.
http://armandaily.ir/?News_Id=67261

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

مثلِ عبور از یک بیابانِ برهوت*

ساعت هشت صبح هوا ۵- درجه بود که از خانه بیرون رفتم. وقتی بر می گشتم ۱ ظهر بود و هوا ۹ درجه!
این اتفاقی عادی برای من و ساکنین این شهر است. سال‌هاست شوخی می‌کنیم که چهار فصل را در یک روز داریم. و واقعا داریم. باید همیشه کوله ای پُر از لباس های مختلف را با خود داشته باشیم تا هر چند ساعت پوشش خود را با هوا متناسب کنیم. پلیور را در می آوریم و کمی با تی شرت سر می کنیم. بعد روی‌اش کاپشن می‌پوشیم. بعد آفتاب اذیت‌مان می کند اما باید دنبال چتر باشیم چون چند ساعت دیگر ممکن است باران ببارد. شاید هم برای فردا صبح بشود برنامه ی برف بازی چید. اما باید دوباره همان کوله همراه‌ات باشد.

اختلاف ۱۴ درجه ای در ۵ ساعت برای ما چیز عجیبی نیست. از دوران دبیرستان به بعد دیگر این تغییر ها برای‌ام عادی شده. شاید برای همین است دیگر روی تغییرات عجیب آدم‌ها هم حساس نیستم و فقط سعی می کنم فاصله داشته باشم. اصلا هم تعجبی ندارد این هوا. چون فردا ممکن است اختلاف بیشتری ثبت شود!

چیزی که ذهن‌ام را مشغول کرده است اوضاعِ مردمی ست که در این اقلیمِ آب و هوایی زنده‌گی می کنند. چگونه می شود با این تغییرات دست و پنجه نَرم کرد. مردمانِ این شهر هم مثلِ آب و هوایش به همین ساده‌گی رنگ عوض می کنند؟ یا حتا ساده تر. و البته شاید روی خوشی هم داشته باشد.

باید دنبال این سوال را بگیرم. قطعا شرایط اقلیمی تاثیر به سزایی در عادات و رفتار و خلق و خوی ساکنان هر منطقه دارد. شاید این خیلی خوب(!) بودن ساکنان این شهر ماحصل همین هوای خشک و زیادی متغیر باشد. چه می دانم.
اگر پیشنهاد مطالعاتی در این زمینه دارید حتما معرفی کنید.

*عنوان گفت و گویی با حسن میرعابدینی، چاپ شده در «در ستایش داستان» چشمه ۸۹/ ص ۲۴۷

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

یک پنیر خوب اگر زیر کفش هم برود، طعمِ خوب‌اش را دارد

۱  زنگ زد و اصرار کرد شام را برویم بیرون. نه اشتها داشتم، نه حوصله. تازه سوییچ ماشین هم دست خودش بود و باید با سوییچ یدک می آمدم و مانده بودم قفل فرمان را چگونه باز کنم. با همه این ها نمی دانم چه شد که قبول کردم و گفتم می آید. خیلی آرام داشتم می‌شدم که زنگ زد و گفت «هنوز راه نیفتادی؟ ما داریم می‌رسیم» گفتم دارم راه می‌افتم و شال را انداختم دور گردنم.
کلید قفل فرمان را پیدا کردم و با سوییچ یدک در را باز کردم. صدای دزدگیر شروع شد. نشستم و صدا همچنان بود و فکر می کردم با چند بار بالا و پایین کردن شاسیِ قفل در صدا قطع می شود، اما نشد. چند دقیقه صبر کردم. باز همان بود. صدای منقطعِ دزدگیر. گفتم شاید حرکت کنم قطع شود. تا سر کوچه رفتم و باز هم همان. صدای آزار دهنده ی دزدگیر. خجالت کشیده بودم. گردانی از ماشین ها در حال رژه رفتن مقابل من بودند و صدا قطع نمی شد. خاموش. دوباره روشن. همان بود که بود. مارش. تلفن زدم و گفتم اوضاع این است. چیری عوض نشد. تصمیم گرفتم با همان وضع راه بیفتم. بوق های منقطع و منظم. و فلاشر های روشن. گفتم شاید کمی حرکت کنم خسته شود و دیگر جلب توجه نکند. اما اشتباه می کردم. همان بود. صدای دزدگیر بود.
اولین تقاطعی که باید می‌پیچیدم راهنمای چپ زدم. خنده‌ام گرفت. هر چند دقیقه ثانیه ای مکث می کرد و نفس می گرفت و باز از نو شروع می شد. و من هر بار آرزو می کردم دیگر ادامه نداشته باشد. حس دزد بودن داشتم. آن هم در ماشین خودم. چهار راه اول که پشت چراغ‌قرمز ماندم همه انگار به یک دزد نگاه می کردند. یکی از داخل ماشین اش. یکی در حال عبور از حاشیه خیابان. همه یک جوری نگاه می کردند. نه حالتی که به یک دزد باید نگاه کرد -که نمی‌دانم چگونه‌ست- بیشتر حالت‌شان طوری بود گه انگار به یک جانی نگاه می کردند. صدای تمام نشدنی دزدگیر. شال را روی صورتم انداختم تا بیشتر به سمت دزد بودن میل کنم. اما ته دل‌ام میل به جنون داشت. چراغِ بعدی سبز بود و تند تر می رفتم تا کمتر ماشین ها و آدم ها درگیرِ‌ این مورد عجیب شوند. چهارراه بعدی پسری عقبِ پرایدی نشسته بود و یک دست در دماغ اش به من زل زده بود. هی روی‌ام را آن ور می‌کردم اما هی او نگاه می کرد. یک آدمِ خُل فلاشر هایش را روشن کرده و دارد خیلی ریتمیک بوق می‌زند. خواستم بوق بزنم تا ماشین جلویی حرکت کند. خنده‌ام گرفت. این بار بیشتر از قبل. وقتی بوق می زدم سرفه ای بین ریتمِ قبلی می افتاد و صدا به هم می ریخت. خوشم آمده بود. چند بار تکرار کردم. چیزی شبیه به بوق عروسی را هم می شد از دل‌اش بیرون کشید.
نزدیک بودم و کم کم باید می پیچیدم که پیرمرد موتوری راه نمی داد. حتما من را بیمارِ هایپری می دید که خوشی زده زیر دل‌اش و بی هدف دور می‌زند. چرا باید راه بدهم؟ هرجور بود گذشتم. صدای بوق هم بود. گفتم شاید وقتی پارک کنم این بوقِ لعنتی ساکت شود. اما نشد. فقط یک لحظه قطع شد و من در همان لحطه ی کوتاه خوش‌حال شدم و دوباره بوق. بوق. زنگ زدم تا سوییچ را بیاورد. پیاده شدم. در را قفل کردم. صدا هم بود. چند قدم دور شدم. صدا هم بود. از دور آمد. دزدگیر را زد. صدا نبود. رفتیم. صدا هم نبود.

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

حدیثِ جامانده‌گان

یک رسم بدی که مدت هاست رایج شده و من به شدت با آن مشکل دارم، راه انداختن برنامه‌های رد و بدل کردن کتاب است. آن هم به نام ترویج فرهنگ کتاب خوانی! ترویجِ فرهنگِ خوبی که در آن فرهنگِ غلطی نهفته است. به این شکل که کتابی که مثلا خوب است و دوست داشتند را به یکی قرض می دهند و آن یکی به دیگری و دیگری به نفر بعدی و ادامه ی ماجرا.

ظاهر قضیه شاید خوب باشد و بگوییم به به چه خوب که کتاب ها را بین هم رد و بدل می‌کنیم. اما چیزی که این بین نادیده گرفته می شود حقوقِ مولفی ست که برای خلق (یا ترجمه و یا حتا نشر) آن کتاب زحمت کشیده. آن هم در این بازار نابه‌سامانِ چاپ و نشری که ما داریم و ماه‌ها و سال‌ها پشت خط انتظار و مجوز ماندن ها. این طبیعی ترین حق کسی است که روزهایی بسیاری از زنده‌گی اش را صرف نوشتن یا ترجمه ی کتابی کرده است. طبیعی ترین حق ناشری که می توانست برود و لوازم آرایش وارد کند و پولِ هنگفتی به جیب بزند و بر داف های جامعه بیافزاید. اما این ها وقت و سرمایه شان را در راه دیگری خرج کردند و عده ای خیلی راحت حقوق شان را پایمال می کنند. آخر هم نه تنها متوجه این ضایع کردن حق نمی شوند، بلکه این کار را گامی برای ترویچِ یک فرهنگ می دانند. آیا نباید اصولِ اولیه آن فرهنگ را جا انداخت؟ این چه فرهنگی ست که ما نمی دانیم برای استفاده از آن باید هزینه پرداخت کنیم.

معمولا بیشتر این رد و بدل ها نتیجه ی مثبتی را هم نداشته و کسی را ندیدم با این کار کتاب خوان شده باشد. هرچند در مواردی جز این رد بدل چاره ای نیست با همیشه‌گی شدنِ این کار به شدت مخالفم. گاهی مثل کتابی که دیگر چاپ نمی شود یا کتابی که افست است ـ و از بیخ حق را از رسمیت انداخته ـ و یا زمانی که کلی کتاب و مجله گرفته‌ای و می خواهی فقط یکی را قرض بگیری ایراد چندانی شاید نباشد. اما این که هیچ کتابی در قفسه نداشته باشیم و به کتاب های خوانده ببالیم به نظرم چندان جالب نیست. از دلِ این جمع ها چیزی بیرون نمی آید!

۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

کشته ها به جست و جوی شاه می آیند

درباره «مردگانِ جزیره ی موریس»

از روی صندلی راحتی بلند شد. دیگر پادشاهِ ایران نبود. از سوم شهریور ۲۰ دیگر پادشاه نبود و حالا به جزیره ی موریس تبعید شده بود. رمان فرهاد کشوی حکایت روزهای زنده گیِ شاهِ مخلوع در تبعید. تبعید به جزیره ای که حتا نمی دانست کجای این کره قرار گرفته است. داستان بین ترس و تاریخ و تخیل در رفت و آمد است.

کشیِ کشته گان پهلو گرفته و همه می خواهند شاهِ سابق را ببینند. جهانی ساخته شده که رضا شاهِ آن می تواند صرفا همان رضا شاهی که می شناسیم نباشد. مرده ها دست از سرِ او برنمی دارند. همه ی کسانی که به دستور او کشته شده اند - از تیمورتاش و سردار اسعد و امیرطهماسبی و داور و فرخی تا کسانی حتا پادشاههم نامشان را دیگر در یاد ندارد - در مقابلِ دیده گان شاه پدید می آیند و همه یک سوال را می پرسند. «چرا من را کشتی؟» این سوالی ست که سراسر رمان از رضا شاه پرسیده می شود و آخر ایزدی سر و کله اش پیدا می شود و مرده گان لابه لای درختانِ اوکالیپتوس گم می شود. آخر شاه از جزیره و شاید از مرده گان می خواهد فرار کند و به ژوهانسبورگ می رود و در کشتی با هم با مرده گان رو به رو می شود که هیچ وقت دست از سرِ او بر نخواهند داشت.
شاید اگر تنوع بیشتری به رفت و آمد های شخصیت ها داده داستان را جذاب تر می کرد و خواننده کمی غافلگیر می شد. خیلی یکنواخت درختِ اوکالیپتوسی بود و شاه و کشته ای و بعد هم ایزدی و سر آخر نا پدیدی! می شد فرم های بهتری را برای احضارِ مرده گان در نظر گرفت، همانطور که در بازگشت به گذشته ی رضا شاه تا حدودی این تنوع را می بینیم.

شاهی که در داستان می بینیم حتا از شاه شدنش هم پشیمان می شود. آرزو می کند که ای کاش احمد شاه او را رییس قشون نمی کرد و در نهایت فرصتِ شاهی اش پیش نمی آمد. اشتباهاتش را قبول نمی کند و مدام می گوید ایران جوان شد و رضا پیر. نمی خواهد قبول کنند تجدد بی فرهنگ و روشنفکر و آزادی معنایی ندارد. هنوز معتقد است باید مردم از او بترسند. نفرت به انگلیس و شوروی لحظه به لحظه بیشتر می شود. خود را بازیچه می بیند. شایعاتی که در مدح یا ذم اش گفته شده را تکذیب می کند. دوست دارد برگردد و در خاک خودش بمیرد و خود را ناپلئون می بیند.

این رضا شاه لزوما همانی نیست که با او آشنا بودیم. می تواند انسان دیگری باشد در جهانِ تازه ی دیگری. جهانی که نویسنده آن را از نو خلق می کند و همه ی آدم ها باز آفرینی می شوند. در مجموع رمانِ ۲۹۲ صفحه ای فرهاد کشوری می تواند رمان درخور توجه ای باشد و در رده ی کارهای خوب و قابل قبول قرار بگیرد. داستان نقل می کند و روایت دارد شخصیت ها خوب پردازش شده اند و داستانِ روانی ست. 

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

بی سر. با ترس. بی ته

شنبه های مشهد بد است. هیچ کاری نمی کنی اما همان کار های نکرده هم اشتباه می شود. گوله ی برفی می شوی در سراشیبیِ کوه. آدم ها را با نام های کسان شان صدا می زنی و هی تپق زبانی. آخر خفه خون می گیری تا ادامه دار نشود. اما آنقدر پررو می شوی که می روی پشتِ میز و این ها را می نویسی.
این ها از برکاتِ شنبه های این شهر است. بعد از همه ی اشتباه های یادم آمد ماه هاست شنبه های این شهر را ندیده ام. چیزی نزدیک شش ماه! همیشه شنبه صبح این شهر و مردمان اش را به امانِ بی خدایی ول می کردم و به جایی دیگر می رفتم. کاش امروز هم نمانده بودم تا این باکره گی شنبه شب ها باقی می ماند. مردم از غروب جمعه می ترسند، من از روزِ بعد اش. شاید با این وضع هفته ی آینده که باز باید برم رفتن برایم ساده تر باشد. بروم و دست پایم را حلقه کنم دورِ‌ نیشابور. که می خواهم از شنبه های شهرم فرار کنم. از خانه نشینیِ وهم آلودی که امشب است.
بر خلافِ همه ی روزهایی که دوست دارم در خانه بمانم، امروز را باید بیرون می زدم. دست کم از صبح به بعدش که برایم غریبه بود. نمی دانستم آدابِ شنبه های مردم این شهر چیست. ظهر شان را چگونه عصر می کنند.
اوضاعِ یک شنبه برایم به مراتب درد ناک تر می تواند باشد. هیچ یک شنبه ای را از اواخر بهار تا امروز در مشهد نبوده ام. ترسناک نیست؟ حتا نمی دانم خورشید اش چگونه طلوع می کند. از این ها بدتر شامی که امشب قرار است بخورم. این را مدت های بیشتری ست که لب نزده ام. این وهمِ دور بودن برای یک مازوخیست می تواند لذت بخش باشد. این ترسِ از دست دادنِ بکارتِ یکشنبه ها. اما با این حرف های رفته چه کنم؟
شنبه های مشهد خطرناک است. از سرعتِ خود بکاهید و احتیاط کنید.


۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

دل‌تنگ شو

تابستان بود و مهراد آمده بود پیش‌ام و دل‌تنگ شو رو برایم گرفت و چند روز بعد همزمان کارهای‌ام را انجام می‌دادم و از بین آن همه کاغذ و کتاب و وسیله‌ی روی میز صدای آن هم می آمد و مثلا گوش دادم. چندان خوشم نیامد و تقریبا هیچ از آن یادم نماند. بعد هم که با هم صحبت کردیم گفتم از این آلبوم آخری اصلا خوشم نیامد.

پاییز شد و کسی نبود و نیمه شب بود و سیندرلا دوان به خانه می رفت و من بودم یونولیت های غیرفشرده ای که باید تکه تکه می شدند و چند ساعت بعد حاضر و آماده با من به کلاس می آمدند. اتفاقی روی حرف D مکث کردم و دوباره آن را گوش دادم. کامل. در سکوتِ نیمه شبِ شهری که فشرده ای از ایران است.

بر باد اگر رود دلِ ما... . انگار حدیثِ نفسِ ما بود. همه ی «ما» ای که شهری نداریم. همه ما که یاد گرفته ایم شکلی نگیریم، رنگی نگیریم، یاری نگیریم. همه ی منی که هر ثانیه بعدش جایی دیگر، شهری دیگر است و هیچ جا هیچ چیزی از آن در گذر نیست و هی می خواهد وانمود کند فلان شهر را وطنِ خود می داند.

منم آن ابرِ آزاد. نه خوشحال. نه گریان. رهگذر. صدای زندوکیلی آن شب را طولانی تر کرد و من هم ادامه دادم. حالا هنوز پاییز است و باز در یک شهرِ دیگر پشت میز نشسته ام و یکی یکی کارهایم را خط می زنم تا شاید یکی از آن ها انجام دهم. و باز دلتنگ شو را گوش می دهم. در ماشین. توی خیابان. در پیاده روی های شهرِ چندِ ثانیه قبل. در اتاقِ چند ثانیه بعد.

همیشه پاییز می ماند و ما شهری نخواهیم داشت. شبی نخواهیم داشت. دل تنگ نخواهیم شد. هرچه زور بزنیم تنگ نمی شود که نمی شود. دلتنگ شوی دنگ شو -با آنکه مدت ها از انتشارش می گذرد- روایت حال و هوای همیشه گیِ «ما» و «من» های بسیاری ست. برای وقت هایی که حسرت می خوریم و به خود می قبولانیم که دلتنگی ست. برای وقت هایی که می خواهیم دلتنگِ روزهای نیامده ی خود باشیم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

از سگ کمتر*


نگاهی روان‌کاوانه به فیلم «پرویز» ساخته‌ی مجید برزگر

مردی پنجاه ساله، با جثه ای عظیم. بی زن و بچه و کار، همراه با پدرش در شهرکی زنده گی می کند. خرده کاری های اهالیِ شهرک را انجام می دهد و آرام است. ناگهان با ازدواجِ پدرش رو به رو می شود و مجبور می شود خانه را ترک کند. این اتفاق آغازی برای خالی کردن عقده های پرویز است. او با افرادی که در این مدت نادیده اش گرفتند به شکلِ عجیبی برخورد می کند و از سر راه کنار می زند شان. تا در نهایت نوبت به پدرش ـ که شاید مسبب اصلیِ حالِ پرویز باشد ـ و همسرِ پدرش می رسد.

این خلاصه ای از فیلمِ «پرویز» ساخته ی مجید برزگر است. فیلمی که به واکنش های فرد در مقابلِ رفتاری که جامعه با او دارد و تغییراتِ او نسیت به گذشته اش می پردازد. آیا پرویز به جنون رسیده است؟ یا واکنش اش نسبت به  آن چه بر او گذشته طبیعی ست؟ در بخشِ اولِ فیلم که به نوعی مقدمه محسوب می شود، با زنده گیِ روزمره پرویز آشنا می شویم. کارهای جانبی بیشترِ اهالیِ شهرکِ آتی ساز را انجام می دهد. برای پدرش غذا می پزد و خانه را مرتب می کند. شارژهای ساختمان را جمع می کند و اهالی به او اعتماد دارند. بچه ها را به مدرسه می رساند و در خشک شویی کمک می کند. هر کس کار خرده کاری دارد به او می سپارد. او همه ی این کار ها را انجام می دهد اما حضور اش چندان مهم نیست که رفتن اش باعثِ  پیش نرفتنِ کارهای همسایه ها شوَد. پدرش از غذا ایراد می گیرد. کودکی که پرویز راننده سرویسِ اوست، به او احترام نمی گذارد. پرویز به چشم نمی آید.  در صحنه ای پرویز را در بین نوجوانانِ شهرک در انتظارِ فرارسیدنِ نوبتِ پینگ پونگ می بینیم که همین، ارزش، شان و حتا سطحِ تعیین شده پرویز از زنده گی برای خود را نشان می دهد. که انگار بعد از همه ی این سال ها هنوز کودک است. پس از این مقدمه به قسمتی می رسیم که مشکلاتِ پرویز از آنجا به بعد ظاهر می شود. پرویز به خانه می رود و برق ها رفته. ناگهان زنی را در خانه می بیند که زیرِ نورِ زیبای غروب نشسته است و میزی چیده شده از میوه روبه روی اش است. پرویز با زن آشنا می شود و صحبت می کند، اما هنوز نمی داند او کیست. آرام و با کمی دستپاچه گی از زیباییِ نور و حال و هوای اش در این ساعتِ روز می گویند. پرویز می گوید پدرش است که چراغ ها را روشن می کند، وگرنه او این نور را دوست دارد. توافقی نهفته میانِ آن ها شکل می گیرد. همیشه پدر است که او را منع کرده. که خلافِ آنچه می خواسته، به او تحمیل کرده. بحث می تواند خوب تر شود که برق ها روشن شده و پدر وارد می شود. ناگهان آذر خانم را به عنوانِ کسی که تا چند روزِ دیگر با او ازدواج خواهد کرد معرفی می کند. بعد پرویز را می بینیم که از اتاق بیرون می رود و با فشار دست هایش را می شوید. گویی می خواهد خود را پاک کند از تصوری که داشت در او شکل می گرفت. هنوز معصوم است. این جا پرویز برای دومین بارادیپ را تجربه می کند. اگر فرض را بر این بگذاریم که در دورانِ کودکی یک بار با این موضوع در تقابل با پدرش مواجه شده است، این بار باز هم پدرش را رقیبِ خود می بیند که نمی تواند از پس اش بر بیاید. این بار باز هم خودش را سرکوب می کند و عقده ای دیگر در ناخودآگاهش شکل می گیرد. موضوع به همین جا ختم نمی شود، او باید از خانه و شهرکی که سال ها در آن زیسته به محله و خانه ای دیگر که پدر برای اش اجاره کرده نقلِ مکان کند. و این کینه اش را پدر تشدید می کند. بعد از رفتن اش از شهرک تازه مشکلات اش شروع می شود. کارهایی که پرویز انجام می داده و با آن ها وقت اش را پُر می کرده و یکی یکی از دست می رود و او هیچ کاری از پس اش بر نمی آید. مهم ترین کاری که او می کرده گرفتنِ تن خواه و جمع آوریِ شارژهای ساختمان بوده که دیگر نمی تواند انجام اش دهد. پس از اعتراض نسبت به این موضوع مدیرِ ساختمان صورت جلسه ای را نشان می دهد که امضای پدرِ پرویز هم پای آن هست. در آن جلسه «ابتدا» نیم ساعت در مورد حضور یا عدمِ حضورِ سگ بحث شده بود و پدرِ پرویز در این مورد حرف زده بود. موضوعِ بعدیِ جلسه  حضور یا عدمِ حضور پرویز بود که پدر اش ساکت بوده و همه خیلی زود به این نتیجه رسیدند که چون پرویز رفته دیگر نباید کارهای ساختمان را به او سپرد! این جا ضربه ی مهلکِ دیگری به پرویز وارد می شود. وقتی از سگ نا چیز تر شمرده می شود، چه واکنشی باید داشته باشد؟ پدر باز هم ضربه ای دیگر به پسرش می زند. این بار با سکوت اش زمانی که پسر نیاز به حامی داشت.

پرویز از هر طرف که رفت، جز وحشت اش نیفزود. هر کاری که می کرد مانعی بزرگ سرِ راهش قرار می گرفت. ملتمسانه می خواست راننده ی بچه ها بماند، اما نگذاشتند. در خانه ی جدیدش هم نتوانست شخصیتِ دیگری باشد و همچنان کوچک بود. با آن ابعادِ غول آسا. این را در برخودهای پسرِ همسایه ی محله ی جدیدِ پرویز می شد فهمید. پسرِ همسایه برای اش سن و سالِ پرویز مهم نبود. خودِ پرویز طوری رفتار می کرد که به مردی پنجاه ساله نمی مانست. پسر بی اعتنا به حضورِ او در خانه اش سیگار می کشید و سگ اش را می آورد و کارهایی که می خواست می کرد. پرویز انگار از سگ ها کینه به دل گرفته بود و آن ها را رقیبِ خود می دید. حسادتی که به آن ها پیدا کرده بود برایش قابلِ رسیدن نبود، پس حریف اش را حذف کرد. او شبانه به شهرک بازگشت و گوشت های آغشته به زهر را در باغچه ها پراکند و رفت. صبحِ روزِ بعد نیمی از حریف هایش از بین رفته بودند و نیمی دیگر جراتِ خود نمایی نداشتند. همه به دنبالِ قاتلِ سگ ها بودند. کسی به پرویز مشکوک نبود. نه این که به او اعتماد داشته اند. که این هم بود، اما بیشتر از آن حساب نکردن و ندیدنِ پرویز بود. او این راز را فقط به پدرش گفت و انجامِ این کار را قدمی برای راحتیِ پدرش (که مخالفِ حضورِ سگ ها در محوطه بود) جلوه داد. او همواره در پی جلبِ رضایتِ پدر بود، چه وقتی برایش غذا درست می کرد و چه وقتی می خواست کارهای عروسی اش را بکند. اما دیده نشد. این بار علاوه بر جلبِ رضایتِ او می خواست انگشتِ اتهامِ ساکنین به سوی پدر باشد.

کشتنِ سگ ها اولین واکنشِ پرویزِ روان رنجوری بود که ارتباط اش با «فراخود» و «خود» از بین رفته بود و تنها بر اساسِ «نهاد» اش رفتار می کرد. بعد از آن به اصرار و پیشنهادِ مردِ صاحبِ خشکشویی که همیشه به بیکاری و نوعِ زنده گیِ پرویز ایراد می گرفت در مرکزِ خریدِ بزرگی به عنوانِ نگه بانِ شب مشغول به کار می شود. ظاهرا نباید با همکاران اش مشکلی داشته باشد، اما پس از چند شب حادثه ای را به وجود می آورد. اکبر آقا که سرپرستِ نگه بان های پاساژ است به عده ای کارتن خواب در یکی از مغازه های خالی پناه داده است و از آن ها اجاره ای می گیرد، اما حاضر نیست پرویز را سهیم کند. و به همکارِ پرویز هم بابتِ خواب آلوده گی اش ایراد می گیرد. پرویز اما دیگر آن پسر گوش به فرمان و سر به زیرِ سابق نیست. سرکوفت ها و سرکوب ها خود را عیان کرده، پرویز چشم هایش را بسته است و شهوتِ قدرت و بازپس گرفتنِ حقی که فکر می کند از او سلب شده، طغیان می کند. یک شب شیشه ی مغازه ای را می شکند و دکور و لباس های داخل مغازه را به هم می ریزد. لباسی که زنانه گیِ بیشتری دارد را از بدنِ مانکن جدا می کند. این صحنه ی هولناک، میلِ جنسیِ سرکوب شده او را به شکلی دردناک عیان می کند.

گامِ بعدیِ پرویز این است: آذر خانم (همسرِ پدرش) را دنبال می کند و در کوچه ای با او حرف می زند. برخورد اش نشان می دهد از آذر دلگیری ای ندارد و حتا به او علاقه مند است و در خودآگاه از ازواجِ او با پدرش ناراضی نبوده و او را مقصر نمی داند. به او می گوید پدرش ورشکست شده است و اوضاعِ مالیِ خوبی ندارد. حتا خانه هم باید تخلیه شود. آنها با هم سیگار می کشند. مدتی بعد پدرش به خانه ی پرویز می رود اما جلوی در می مانَد و می پرسد چرا به آذر آن دروغ ها را گفته است. و باز ضربه ای دیگر را متحمل می شود. پدرش پنجاه ساله گی و بیهوده گیِ پرویز در این سن و سال را به او یادآور می شود. زخمی در درونِ پرویز سر باز می کُنَد. طغیان می کند. اما او هیچ گاه داد نمی زند. او هیچ گاه در این سال ها تخلیه ی هیجانی عاطفی و جنسی نشده است. و هر چه بوده درونِ خود ریخته است و سرکوب کرده است. همه ی برخورد هایی که در طولِ این سالیان با او شده بود، به عقده های بزرگی تبدیل شده بود که داشت بیرون می زد. نیاز به برون ریزی داشت. شاید پرویز هنگامِ همخوابه گی با مادرِ اشکان (پسرِ همسایه) سعی می کرد خودش را خالی کند. سعی می کرد تنها انتقام بگیرد. از که و از چه اهمیتی نداشت. قسمتِ زیادی از احساس اش زیرِ سطحِ هوشیاری بود و دیگر منطقی در کار نبود وقتی دست به انجامِ کاری می زد. پرویز با گذشته اش تفاوتی نکرده بود. فقط واکنش هایش دیگر مثلِ گذشته نبود. نیرو هایی که به خواست و مصلحتِ جامعه مجاز قلمداد نمی شد را سرکوب کرده بود و امیالِ جنسی اش هم شامل آن می شد.

تعرضاتِ پرویز به حریمِ اشکان با همین مورد تمام نمی شود. سگ اش را هم در زباله دان می اندازد و رابطه ی او با دوست دخترش را به واسطه ی تلفنی که به او می شود خدشه دار می کند. پیرمردِ صاحب خانه اش را هم که می خواهد خانه را از او پس بگیرد در انباریِ خانه محبوس می کند و با همه ی داد و فریاد های اش تا زمانی نا معلوم آن جا نگه می دارد. پرویز ترمز بریده بود و تناقض های زنده گی ای که تجربه کرده روی هم جمع می شد، بی آن که از هم جدا شوند یا هم را خنثی کنند. این ها جایی در زنده گیِ پرویز بیرون زد. وقتی «نهاد» اش مهار نشد و به نابودیِ دیگران رسید. اصل لذت چیزی بود که پرویز را پیش می برد و خبری از اصلِ اخلاق و ارتباطِ این دو نبود. اختلالی میان اخلاق و لذت ایجاد شده بود که اعمالِ پرویز را رام نشدنی کرده بود. همین ها بود که باعث شد نوزادی را از شهرک بدزدد وابتدا می خواست خفه اش کند و در نهایت گوشه ی اتوبان رهایش کرد.

پرویز با همه در تقابل بود و انگار می خواست حضور اش را به دیگران بفهماند. حضوری که کسی متوجه اش نبود. پرویز دیده نمی شد. پرویز با جثه ای بزرگ و چاق، دیده نمی شد. هیچ کس او را نمی دید و آدم حساب اش نمی کرد. شهوتِ قدرتی که هیچ گاه نداشت و در پنجاه ساله گی افسار گسیخته پی اش می طلبید او را به نا کجا می برد. پرویز جنایت می کرد. اما جانی نبود.

او حتا یک کت و شلوار نداشت. بودن و نبودن اش فرقی به حالِ کسی نداشت. پادوی دیگران بود. مردِ صاحبِ خشکشویی همه ی این ها را به پرویز یادآور می شد. پیرمرد، پدرِ مهربانی بود که پرویز نداشت. مرتب بیدارش می کرد و سعی داشت تغییری در زنده گیِ او ایجاد کند. پرویز دیگر منفعل نبود، او حالا عمل می کرد. بنابر این پیر مرد را هم از سر راه برداشت. پرویز همه را حذف می کرد. در سکانس پایانی، پرویز با کت و شلواری که از خشک شویی برداشته به خانه ی پدرش می رود و شام را می خواهد با آن ها می خورد. تغییرِ جای نشستن آن ها مسئله ی مهمی است. برای نخستین بار، پرویز جایی که پیش تر پدرش می نشیند. ظاهرا آرام است. اما ذهنِ به هم ریخته ای دارد. در مقابل چشمان پدر سیگار می کشد در حالی که قبل از آن برای همان جلب رضایت، زیر سیگاری اش را زیر تخت پنهان می کرد. به راحتی با بطری آب می خورد، در حالی که پیشتر بار ها دیدیم این کار را پنهانی انجام می داد. دیگر محدودیتی نیست. به آذر سیگار تعارف می کند و به پدر می فهماند که آذر هم از ترس او است که در خانه سیگار نمی کشد. اوضاعِ خانه مشوش است. می گوید آمده تا حرف بزند. پدر از رفتار های پسرش به تنگ آمده و کلافه است. آذر ترسیده، اما انگار پرویز آرام است. همه چیز آماده است. حالا نوبتِ آن ها ست.

*این یادداشت در مجله ی اینترنتیِ صداها (شهریور ۹۲) به چاپ رسید.

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

تا به یاد آورم. تا به یاد آوری*

بیش از ۱۰۰ سال از زمانی که انسان «نا خود آگاه» را  فهمید و روانکاوی به وجود آمد می گذرد. سال ها پیش، فروید و برویر با کارکردِ دوگانه ی ذهنِ انسان روبه رو شدند. گویی دو ذهن در یک انسان قرار دارد، با پیام هایی کاملا متفاوت از هم. بشر با یکی از آن ذهن ها کاملا آشنا بود. سپس خودآگاه نام گرفت. با ساختار و زبانی که زبانِ روزمره ی ماست. بخشِ دیگرِ آن ذهنی بود که فرد آن را نمی شناخت. انباری پنهان از یاد هایی که به یاد نمی آمدند. با زبانِ تصویر و نماد. زبانِ ذهنِ دوم به آنقدر ساده نبود و با زبانِ روزِ ما فاصله های زیادی داشت. پس باید کشف می شد. ذهنِ انسان، دو زبانه شده بود، یعنی برای درکِ معانی به دو خوانش نیاز داشت. یکی برای درکِ ظاهری در خودآگاه و دیگری برای دریافتِ معانیِ پنهانِ ناخودآگاه. رمز گشایی و پردازشِ فعالیت از قسمتِ ناخودآگاهِ ذهن را روانکاوی می گویند.

از آن جایی که هر نوشتار، گفتار یا تصویری در حوزه ی هنر را نیز باید دوگانه خواند، نیاز است تا حدی با نگاهِ روانشناختی به هنر نگاه کنیم و با آن آشنا باشیم. مثلا برای متنی ـ مانندِ متونِ ادبی و داستانی ـ متن روانکاوی می شود و در آن به تحلیلِ زبانِ تصویرها پرداخته می شود. این آشنایی بخشی از کاری است که ما قرار است همراه با کاربردِ روانکاوی در ادبیات و سینما و عکس و نقاشی،  در این پرونده انجام دهیم. ضمن اینکه نمی توان از عناوینی مانندِ روانکاوی و ساخت شکنی، که تاثیرهای زیادی بر نقدِ ادبی داشته و تفسیرهای گوناگونی هم در این زمینه انجام شده است، به ساده گی گذر کرد. از همین رو سعی کردیم در ادامه به بخش هایی از روانکاوی و نقدِ روانکاوانه که مورد نیاز است بپردازیم.


۱ـ نیچه نهانکاری را که در ناخودآگاه انجام می شود خود فریبیِ انسان می داند. یعنی همانطور که فرد به دیگران دروغ می گوید، با خودش هم این کار را می کند. خاصه زمانی که گفتار و کردارِ فرد تظاهرگونه می شود، باید نقابِ این اعمام را برداشت. شیوه ای که در آثارِ داستایفسکی هم تا حدی دیده می شود. راسکلنیکف و دیگر شخصیت های جنایت و مکافات می توانند نمونه هایی از پنهان کردنِ بخش هایی از زنده گی باشند. بسیاری از شخصیت های داستان های داستایفسکی، انسان های زجر کشیده یا مبتلا به بیماری های روحی هستند. و تلاشِ آن ها برای تطبیقِ خود با جامعه بی نتیجه می مانَد.
نیچه ـ با شک مداریِ خود ـ  تفاوتِ زیادی میانِ نیتِ واقعیِ مردم وآنچه به زبان می آورند قائل است. بعد از آن هم فروید از نیت های پنهان می گوید. به نوعی نیتِ واقعی هر چه که باشد، ظاهری جامعه پسند و مُجاز به خود می گیرد و متفاوت است با چیزی که در نهان بدان می اندیشد و عمل می کند. مثلِ خود سانسوری که مدت هاست در جامعه ی  خودمان با آن رو به رو هستیم. به سازگاری ای می رسیم که اکثریتِ جامعه با آن همرنگی می کند. نیچه «خرد پذیری» و «اخلاق» را نقاب هایی مجاز و جامعه پذیر برای پنهان کردنِ غریزه های پرخاشگرانه ی حیوانی می دانست. و به همین ترتیب برای او ناخودآگاه، بخشِ اساسیِ هر فرد به شمار می آمد. زیرا مجمعِ همه ی این پنهان شده ها، در ناخودآگاه بود.

فروید بیشترِ الگو های خود را از ذهن های معمولی یا ذهن های بیمارانِ خود بر می گزید. (البته بارها به تحلیلِ آثار و ذهنِ اندیشمندانِ سرشناسِ جهان هم پرداخته بود). در این بین بیمارانِ هیستریکِ او خاطراتی از گذشته داشتند که آن ها را به یاد نمی آوردند. تنها ردی از آن خاطرات در رویایشان باقی مانده بود. پرسشِ بسیار مهمی که به ذهن می رسید این بود که این خاطرات که در خودآگاه نیست کجا قرار گرفته اند؟ دروغی در کار نیست. او می بیند این خاطرات جایی در ذهنِ او هستند، اما نمی داند کجا است و در کدام ناکجای ذهن جا مانده است. دستوراتی که در ناخودآگاه و هیپنوتیسم پنهان شده بود، آغازی بود بر جنبشِ روانکاری و کشفِ پدیده های دیگر توسطِ فروید. نوآوری و شکستنِ بت های سنتی به وسیله ی فروید، باعث شد با وجودِ رقابت های حسادت بار تاثیرِ به سزایی در میراثِ روانکاوی داشته باشد. گرچه بسیاری دیگر مقدم بر او بودند. اما زمانی که چیزی نو با خود داری، آن را به جای خواهی گذاشت!


۲ـ دریدا حسادت و رقابت را «بخشی از ذهنیتِ انسان که در رفتار های بین فردی و نیز روانشناسی انگیزه های انسان نقش مهمی دارد» می داند. حسادت و رقابتی که در بخشِ ناخودآگاه قرار دارد. مثال های بسیاری از حسادتِ میانِ هابیل و قابیل تا رقابت ها و حسادت هایی که در تاریخِ معاصر یافت می شود. «رقابت تا جایی می تواند سازنده بماند که رقیب امکانِ رسیدن به دیگری را در خود می بیند، بنابر این حرکت می کند. ولی اگر نبیند یا از مسابقه دست می کشد و یا عزم می کند تا رقیب را حذف کند.»(۱) اساسا حسادتی که در ناخودآگاه طرح می شود و معمولا انسان از انگیزه های آن بی خبر است، می تواند کمک زیادی به انسان بکند و جاه طلبی و پیشرفت خواهیِ او را بالا ببرد اگر تواناییِ رسیدن را در خود ببیند. نمونه های بسیاری از این مورد در ورزش یافت می شود که با انگیزه و جاه طلبیِ ناشی از همین مورد، به خواستِ خود رسیده اند. در ادبیات و سینما هم می تواند چنین باشد.

۳ـ فروید با مطالعه بر روی بیمارانِ هیستریک اش متوجه شد بعضی از بیماران دوست دارند بخشی از خاطرات شان را فراموش کنند. آن ها هوشیارانه خاطرات را از خودآگاه واپس زده و سرکوب می کنند. این به نوعی  یکی از مکانیسم های دفاعی تلقی می شد تا زیرِ فشارِ ـ گاهی ـ غیرقابل تحملِ خاطرات نباشد. پس می شود نتیجه گرفت که فرد توانایی از خود گریختن را دارد. و سرکوبی آگاهانه را انجام می دهد در حالی که عاملِ واپس زننده و ناخودآگاه است و خاطرات به ناخودآگاهِ فرد منتقل می شود.
فروید در روانکاوی نا گفته هایی را که نیاز به تحلیل و تفسیر داشت روشن سازی می کرد. او بدینگونه به زبانی نو در رویای انسان رسید و به سانِ اشیا به کلمات نگاه می کرد. از دید او هر کدام از آن ها معنایی خاص را با خود دارند. و این همان برخود دوگانه ای است که انسان می تواند داشته باشد. ناگهان به فرد یا چیزی به شدت توجه می کند و دقایقی بعد دلسردی تمامِ وجودِ او را فرا می گیرد. به همین ترتیب نمادها در رویا اهمیت پیدا می کنند.
در نظر گرفتنِ معانیِ متعدد و نمادها در روانکاوی شباهتِ زیادی به ایهام و استعاره در ادبیات دارد. طوری که سعی می شود ظاهرِ کلمات را کنار زد و از درونِ واژه گان، کُنهِ مطلب را دریافت. این مطلب تاثیرِ زیادی بر نظریه های ادبیِ شکل گرفته  بعد از روانکاوی داشته است( که البته مخالفینِ خودش را هم دارد) به همین دلیل است که فروید معتقد است کاشفِ اصلی نا خود آگاه، شاعران و هنرمندان هستند.


۴ـ  فروید تقسیم بندیِ جدیدی را از ذهن ارایه کرد که به «تقسیم بندیِ ساختاری» معروف شد.  به طوری که ذهن از سه حوزه ی «نهاد» و «فراخود» و «خود» تشکیل می شود. «نهاد» اصلِ لذت را در خود دارد که به هیچ قانونی پایبند نیست. «فراخود» اصلِ اخلاق را در خود جای داده است که وجدان را با خود دارد و محلِ سانسورِ ذهن است. و اصلِ واقعیت در «خود» است که میانِ نهاد و فراخود توازن برقرار می کند. «نهادی که فروید تعریف می کند از جهاتِ بسیار شبیه به شیطانی ست که حکیمانِ الهی. بنا بر این، این حقیقت که از قدیم بچه های بازیگوش را (که هنوز خود و فراخودشان کاملا بر نهادشان مسلط نشده) بچه های شیطان می نامیده اند، چندان از لحاظِ روانشناسی بی ربط نبوده است.»(۲) 
در گذشته ناآگاهی هم ردیفِ نادانی و بی خردی تلقی می شد و هیچ انسانِ بالغ و متمدنی نمی توانست رفتار های ناآگاه داشته باشد. همین مسئله مقاومتِ فلاسفه ی دورانِ فروید را در برابر پذیرشِ ناخودآگاه سبب می شد و هر آنچه که عینی نبود را به کل انکار می کردند. اما دست آخر کسانی با فروید همراه شدند. «به جز حلقه ی وین، مکتب فرانکفورت متشکل از فیلسوفانی مانند مارکوزه و ... بودند که برای یافته های روانکاری آنقدر ارزش قایل بودند که آن را همراه با مارکسیسم دو پایه اصلیِ نظام اندیشه ی خود قرار دهند».(۳)
روانکاوی بدونِ نامِ فروید به رشد و تحوالاتِ خود ادامه می دهد. اما تاثیراتِ او را همیشه با خود دارد. او انسان را لذت جو دانست و بعدها از «روانشناسیِ من» به رابطه ی نوزاد و مادر و تعیینِ رفتار های آینده ی فرد رسید. اندیشه های فروید بیشتر سرکوب کننده بود و اعتقادی به ارضای کاملِ غرایز نداشت. او حتا معتقد تنها بود بخشِ کوچکی از انرژی جنسی از طریق عمل جنسی تخلیه می شود و بخشِ عمده ی آن باید از راهِ خلاقیت به والایش برسد. او همین سرکوب و تجربه های دردناک را بانیِ روان رنجور شدنِ انسان و قطعِ ارتباط با واقعیت می دانست.

۵ـ  در پایان نگاهی می اندازیم به رابطه ی نقد ادبی و روانکاوی: نقد روانکاوی شکلی از نقد ادبی است که برخی از مفاهیم و شیوه های روانکاوی را در متونِ ادبی اعمال می کند و تفسیر هایی از این متون به دست می دهد.(۴) علاوه بر این هم در رویا و هم در ادبیات، از مستقیم گویی پرهیز می شود و درون مایه ی اثر نیاز به کشف و بررسی دارد.
روانکاوی در نقد ادبی ابتدا به منظور به دست آوردنِ شناختی روانی از نویسنده به کار رفت.(۵) البته در این روش متنِ ادبی کمتر دیده می شد. هر چند ممکن است بعد ها برداشت های متفاوتی از آن شود که خالقِ آن هیچ از وجودش خبر دار نباشد.
اما در رویکردِ دوم، تحولاتی را در این روش شاهد بودیم و شخصیت های ادبیِ متن، نمونه های تحلیلِ روانکاوانه بودند. به نوعی منتقدان، شخصیت های داستانی را نمودِ خصوصیتِ انسان های واقعی می دانند و به همین دلیل مجاز به روانکاویِ آن ها هستند.(۶)
اما در آخرین رویکرد از نقدِ روانکاوانه از الگوی تقسیم بندیِ ساختاریِ فروید استفاده شد: نهاد، خود و فراخود. در این شیوه توجه از متن به خواننده معطوف می شود وابطه ای که با متن ایجاد می شود را بررسی می کنند. و به این ترتیب از هر متنِ ادبی و داستانی می شود تحلیل های مختلفی را ارایه داد و به فکرِ خواننده نزدیک شد و معنای اثر را بر اساسِ ذهن و برداشتِ او دگرگون کرد. این روش شاید وجوهِ ادبیِ کم رنگ تری داشته باشد، اما نحوه ی تاثیر گذاریِ ادبیات و هنر بر ناخودآگاهِ نویسنده را مشخص می کند و اهمیتِ روانکاری در هنر را نشان می دهد. 


* این یادداشت در مجله ی اینترنتیِ صداها (شهریور ۹۲) به چاپ رسید.

۱ـ تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات/ دکتر محمد صنعتی/ نشر مرکز/ چاپ ششم ۹۲
۲ـ مبانی نقد ادبی/ ترجمه ی فرزانه طاهری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ پنجم ۹۱
۳ـ تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات/ دکتر محمد صنعتی/ نشر مرکز/ چاپ ششم ۹۲ 
۴ـ گفتمانِ نقد/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۹۰
۵ـ نقد ادبی و دموکراسی/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۸۸
۶ـ گفتمانِ نقد/ دکتر حسین پاینده/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۹۰ 

۱۳۹۲ شهریور ۳, یکشنبه

یک سانترِ بی هدف

همیشه سعی کرده ام یادداشتی  برای روزِ تولدم بنویسم. تا شاید مروری باشد بر سالی که گذشت و سالی که شروع خواهد شد. به نوعی دومِ شهریور آغازِ سال است برای من. مبدا آغاز جهان.
مثلِ همیشه از تبریک ها خوشحال می شوم. قطعا بیشتر از پارسال خوشحال شدم و کمتر از سال های قبل. تا قبل از شهریور ۹۱ تولدِ یک میلاد برایم بسیار بسیار مهم بود و ارزشی بیشتر از چیزی که داشت را دارا بود. اما دوی شهریورِ ۹۱ و روزهای منتهی به آن، انگار همه ی معادلات را به هم ریخته بود. دیگر هیچ جذابیتی نداشت. شاید امتحانِ تحلیلِ سازه ها و آخرین خطِ نوشته به عنوانِ دانشجوی عمران و درگیریِ فکری اش یکی از دلایل بود. اما دلایل اهمیتی ندارد و واقعا نمی دانم چرا بی واکنش شده بودم نسبت به آن روز و آغازِ‌ دهه ی سومِ‌ زنده گیِ یک کروکُدیل.

اما این یک سالی که گذشت، هم خیلی سخت بود و سختی ای در کار نبود. همان طوری که پیش بینی می کردم پر از حادثه بود و جوری پیش رفت که مقاوتِ بیشتری نسبت به گذشته را می خواست. و حتا حوادثِ‌ عجیب و پیش بینی نشده ای آمد که به کلی همه چیز را می توانست زیر و زبر کند! اما خوش بختانه نکرد. و خوش بختانه همان طوری پیش رفت که می خواستم و مهمترین چیزهایی که هدف بود، لمس شدنی شد و تجربه های خوبی در تمامِ روزهایی که بیست سال و خرده ای داشتم، با من بود. با وجودِ اینکه نتوانستم تا قبل از رسیدن به ۲۱ بعضی کارها را تمام کنم. اما باز هم ناراحت نیستم. چون می توانم در ادامه طورِ بهتری به آن ها برسم. از این جهت سخت بود که تغییری را در سالی که گذشت تجربه کردم که هزینه های زیادی را داشت. تغییرِ رشته به مثابه ی تغییرِ دین هنجار شکانه تلقی می شد. دست کم برای من. فرار از تیغِ تیزِ کنایه ها کوچکترین اش بود. تحمل بچه هایی که هیچ وقت نمی توانند بفهمند و انگشت هایی که به سوی تو می رود اصلا دیده نمی شود. اما وقتی که با این سختی ها بتوانی بهتر از آن چه که می خواهی باشی، جلو می روی، نشان می دهد سالِ خوبی بوده است. من هیچ وقت فکر نمی کردم تغییرِ رشته این سختی ها را داشته باشد و هیچ وقت هم فکر نمی کردم بشود با سختی ها به این آسانی دست و پنجه نرم کرد. اما شد به هر حال!

مدت هاست سنگِ میزانِ من برای سنجشِ پیشرفت، مقایسه ی همان وضعیت نسبت به سال یا دوره ی گذشته ی آن است و سعی خواهم کرد سال بعدی که می آید در نقطه ی بهتری باشم. شیوه ی بسیار ساده ای ست، اما کمکِ زیادی می کند تا نموداری از گذشته و آینده در ذهن ات ترسیم کنی. می توانی شیبِ پیشرفت یا پسرفت ات را ببینی و بفهمی چه کرده ای و چه داری می کنی. و برای سال و سال های آینده ات و چیزهایی که می دانی برنامه بریزی و از خودت چیزهایی بخواهی. این طوری کاری ندارد بفهمی باید راضی باشی از روزهایی که گذشت یا نه. یا انگار همه ی این یک سال ات را پشتِ چراغ قرمز در انظارِ سبز شدن هدر کرده ای. و همیشه ایستا مانده ای. خودت باید دستِ خودت را بگیری و راه را بروی!

امسال دوم شهریور تفاوت های زیادی با گذشته داشت. چندباری اتفاق افتاده که پدر و مادرم مسافرت بوده اند. اما امسال برای اولین بار بود که هیچ شخصی با نامِ خانواده گیِ حسینی در کنارم نبود. اما باید تشکر کنم از دوستانی که من را در این روزِ به خصوص تنها نگذاشتند. آخرین ساعاتِ ۲۰ ساله گی خیلی عجیب می گذشت و حتا تصمیم گرفته بودم برگردم! تا در کنارِ دیگرانی که دوست شان دارم باشم همین یک روز را. نمی دانم ارزش اش را داشت یا نه. اما همین جا ماندم. و سخت بود و تجربه ی جدیدی بود. تجربه ای مثل همین ماه های آخرِ‌ بیست ساله گی. تنهایی. اما تکمیل کرد حوادثِ بیست ساله گی را و خوش حالم از رخدادِ همه این اتفاق های خوب و بدی که در یک سالی که گذشت افتاد. هر چند نباید بی تفاوت از امیدی که به من و جامعه تزریق شد به ساده گی گذر کرد.

و در این آخرین خط، حالا که بیست و یک سال و یک روز سن دارم، امیدوارم یک سالِ‌ دیگر که می آیم و اینجا می نویسم، از روزهای بهتری حرف بزنم. روزهایی که شاید خیلی سخت تر از روزهایی که گذشت باشد و بدونِ تردید حساس.
پیش از اینکه این یادداشت را شروع کنم می دانستم همه چیز اش بی سر و ته می مانَد و نمی توانم در قالبی که می خواهم جای اش دهم. و این شاید از خصوصیاتِ یک روزه گی ست. دست و پا می زنی و خودت را به در دیوار می کوبی تا حرف هایت را برسانی، اما آنقدر سرت بازارِ مسگر ها می شود که خودت هم عاجزی از فهمِ چیزی که می گذرد. و باز گاهی دست و پا می زنی و پایی به توپی که تو را نگه می دارد می زنی و یک سانترِ بی هدف...شاید توی دروازه!

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

اگر شبی از شب های تابستان مسافری (۲)

خودم هم می دانم که باید خیلی زودتر از این ها برای نوشتنِ این یادداشت دست به کار می شدم. مثلا الان باید در حال نگارشِ شماره های بالاتری از این مطالب می بودم. و برای همین هاست که حالم را می گیرد وقتی کاری را که باید انجام اش دهم، انجام نداده ام. و تا به جایی نرسانم اش، انگار از من جدا نمی شود و نمی گذارد سراغِ چیز های دیگر بروم. هی صدای ام می زند و می گوید «من اینجا ام. کجا می خواهی بروی» و باعث می شود بعدی ها هم پشتِ خطِ کلمات منتظر بمانند، تا شاید روزی اتاقِ زایمان خالی شود. در عینِ بی ربطی و مسخره گی.

درست نمی دانم این روزهای اخیر را که گذراندی چطور گذشته است. اما این جایی که من هستم زنده گی کمی آرام تر شده است. اما با همه ی این آرامی ها، تنشی درونی را با خودش دارد. هی می شود. هی نمی شود. و هیچ حدِ وسطی هم ندارد. بر خلافِ شعارِ معروفِ این روزها. که خب از من در این باره کاری ساخته نیست. از روزی که آمدم بیشتر تنها بودم تا انقدر دل تنگی گل کرد که دو هفته از خیلی چیز ها تا حدی افتادم. البته بی انصافی ست ورهای خوبِ این دوهفته ی اخیر را ندید. که خیلی هم خوب بود. ولی روز های طولانیِ گرم و آتش بارانی که گذاشت، انگار جذاب تر بود! سعی کردم تمامِ‌ تلاش ام را بکنم تا مفید عمل کنم و از اوقاتی که دارم بیشترین و بهترین استفاده را بکنم. قطعا نمی توانم خودم -آن هم حالایی که در وسط اش هستم- بگویم موفق بوده ام یا نه. اما تلاشی را کرده ام. تا چه باشد نتیجه اش.

سعی کردم در این روزها علاوه بر بالا بردنِ چیزهایی که می دانم، کمی خودم و دانسته های پیشین ام را محک بزنم. که تجربه ی جالب و امیدوارانه ای بود. اگر به آینده خوشبین باشیم و بتوانیم چیزهایی از درون اش بیرون بکشیم، می شود اینطوری. اما شرط اش خوب ادامه دادن و کار کردن است. باید فعال بود. باید تمرین داشت. باید خواند و خواند و خواند و به موقع گفت. و وقتی باید بگوییم، تنها بگوییم. حرفِ مفت در کار نباشد! چیزی جدید باشد. نگاهی نو داشته باشد. کاری تازه در بی آید و همه ی این ها را با کیفیتی که خودت می پسندی انجام دهی. که این ها به ساده گیِ نوشتن و گفتن اش نیست.

در جایی که همیشه زنده گی می کنیم و حالا آنجا نیستیم، چیزهایی که دارد که همیشه سعی کرده ایم استفاده کنیم و چیزهایی نداریم یا در سطحی محدود داریم شان. سعی کردم همه ی این تجربه و ها و تجسم ها را تا حدی به خودم بیشتر بشناسم شان و تلاش کنم فهم ام از آن موارد بیشتر شود. و بیشتر درباره شان فکر کنم. و از این فرصتی که برای خودم -و به کمک دیگران- پیش آورده ام، استفاده ی بهتری بکنم. که در نهایت بشود فرقی با گذشته را احساس کرد.

چیزِ دیگری هم هست که شاید کمی سخت باشد. من قبلا تجربه ی تنها زیستن را داشته ام و با همه ی دشواری ها بسیار هم آن را می خواستم. اما این روزها با تجربه های قبلی تفاوت دارد و از همین خوشحالم که تجربه ی نوی دیگری هم به کارنامه اضافه می شود. اما به هر حال سخت است. من شهر و خانواده ام را خیلی دوست دارم و حالا در کنارشان نیستم. اما باید از این شرایط ماکتی برای خودم بسازم. دل تنگی حسِ‌ بسیار خوبی ست. و گاهی واقعا سخت می شود برای کسی مثلِ من که این طور مواقع به سمت تلفن نمی رود و وقتی کلماتی را برایشان می فرستد گلوی اش به لرزه می افتد. به هر حال آسان نیست، اما من همین ها را دوست دارم. همین شرایطِ نو را. پیشنهاد های زیادی شده و می شود تا برگردم. چه از مخالفت های همان روزهای اول -که به سانِ کوه کنی سعی کردم راهی بسازم- و چه هفته های بعد که خواستند بی خیال شوم و تجربه ها را در همین اندازه پاس دارم و به شهری که دوست دارم (و خیلی ها دوست ندارند) بازگردم. چه بعد از آن و تلاش های برای بازگشت های موقت و چند روزه و آخرِ هفته ای و حالا هم که دوست دارند یک روز آنجا باشم و بعد دوباره به این جا بی آیم. راست اش باید اعتراف کنم بخشِ زیادی از من دوست دارد این روزها برگردد و این دل تنگی ها را بخواباند. اما بخشِ دیگری این جور بازگشت را دوست ندارد و چندان برایش دلچسب نیست. می خواهد وقتی برگردد که می داند باید بماند. می خواهد روی عهدی که با خودش دارد بایستد. دوست دارد وقتی کارهایش به پایان رسید برگردد. نقطه ای پایانِ‌ جملات بگذارد و دست آورد ها را بشمارد و بعد برگردد. اما نمی داند چرا باز هم وسوسه می شود. اما این را می داند که باید بازگشت اش چه گونه باشد. شاید بازگشتی حماسی و با افتخار می خواهد. باز گشت در این سکوت چندان راضی اش نمی کند. باید رنگِ و لعابِ کافی را داشته باشد. تا آن طور که می خواهد باشد!

قطعا حرف خیلی زیاد است -خاصه با این نگفتن هایم- اما نمی خواهم حرف هایم حوصله سر بر باشد و دقایقی را هدر کنم که خواننده می تواند از آن وقت بهتر استفاده کند. پس باقیِ چیز ها را می گذارم تا در ادامه گفته شود و بدانی در این روز ها چه می گذرد و چه گونه می گذرد و چه قرار است بر ما برود. که در همین راستا باید صحبت های جدی تری انجام داد.
اما در پایان باز هم تکرار می کنم که هیچ چیزِ خاصی را از دست نداده ای و همه چیز همانی است که بود و در آخرین صحبت ها، آن شهر هیچ تغییری به خودش ندیده است. با این سنگ شده گی نمی دانم باید چه کرد آخر. قرار بود این بخش درباره ی شما باشد و از شرِ ناتوانی تنها توانستم این ها را بنویسم. اما در همین چند جمله بدان و راضی باش از جایی که قرار داری و البته خوشحال باش که روزی مشخص باز می گردی و دوباره هستی و تو را هیچ وقت یادشان نمی رود و همیشه مقابلِ دیده گان شان می مانی و خیلی چیز ها را به ایشان ثابت خواهی کرد و به سانِ خیام «خوش باش» خواهی گفت. و روزهای آینده ای هم هست که شما به آن امیدوارم باشید و خود را در راهِ رسیدن به آن ببینید. پس حالا آسان بگیر. حالا ای که آن جا هیچ خبری نیست و همه همانند. حالا ای که یکی از همان شب ها است...

۱۳۹۲ مرداد ۲۳, چهارشنبه

فقط برای اینکه چیزی گفته باشم

هی می خواهم بیایم اینجا و چیزی بنویسم، اما در گیری های روز مره این اجازه را نمی دهد. هی می خواهم درباره ی روزهایی که می گذرد، حرفی بزنم. اما اتفاقاتِ عجیب و غریبی که می افتد، این اجازه را به من نمی دهد. هی دوست دارم بیام راجع به این روزهای تجربی و شب های گرمِ تابستانی که مسافریم بنویسم، اما انگار حوصله اش را ندارم.
از تجربیاتِ جدید و چیز های جدیدی که آشنا شده ام بگویم. اما گویی حالا فرصت اش نیست. باید در فرصتی مناسب از وقت ها گفت. از هرچیزی که این روزهای از آن ها چیزی نگفته ام. از کسی که رفت و یکی از مهم ترین دوره های ما را به گند کشید. و بعد رفت. خیلی ساکت.
قطعا بهتر بود این روزها اینجا را انقدر سوت و کور نمی گذاشتم و می آمدم و حرف هایی را می زدم و دست کم از دل تنگی ها می گفتم! اما باز هم فرصت مهیا نبود و این روز ها به واسطه ی میهمانان -که خیلی خوب آمدند- نتوانستم با سرعتی که می خواهم کار هایم را انجام دهم. اما حالا سعی خواهم کرد به همه چیز هایی که این مدت نرسیدم، رسیده گی کنم و حتما پیگیری کنم و دست کم خبری داشته باشم.
پر واضح است این هایی که نوشتم هیچِ هیچ است و به هیچ دردی نمی خورَد. پس باید زودتر شبی از این روزهایی که باید را بنویسم و حس های مشترک و همذات پنداری ها را دریابیم و تجربه های نو را رنگ زنیم.