۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

از پسِ هم

می گذریم. می گذرم. خیلی ساده. تحمل می کنم تا این روزها هم تمام شود. هرچند می دانم وقتی این ترم هم تمام شود دیگر برایم ارزشی ندارد که چه گذشته و چه بر ما رفته. من با تمامِ وجود پای حرف هایم می‌ایستم. تو می‌مانی گل های رزِ  سرخابی‌ات. به ما که ربطی ندارد. تو هم که دوست داری. فکر می‌کردم اوضاع بهتر شده و هم‌کلاسی هایم بزرگ. -تو استادی؟ - اما درست لحظه ای که فکر می‌کنی همه چیز درست شده یکی از راه می‌رسد و گند می‌زند. به همه چیز. اعصابت. می‌سوزیم ما. می‌گذریم ما. می‌میریم ما و فردایی نداریم. تنها چیزی که داریم همان است که از قبل داشتیم. تو که به ما چیزی اضافه نکردی.
برای تو که فرقی ندارد. فقط کم مانده شوخی دستی کنی. نه انقدر هم بد نیستی. ته دل برایت احترام قایلم. اصلا نمی دانم این چه مرضی است که این روز با هر که به مشکل می خورم ته دل دوستش دارم و دلم برایش می سوزد. می سوزد. این فرصت های کوتاه هم می‌گذرد. زود باش. حواست باشد. روزی می رسد و آنقدر می‌دویم و نمی‌رسیم. فعلا پشتِ همان تریبون بنشین و استادی‌ات را بکن. ما را چه به نقدِ تو. صفحه ها از پسِ هم رد می‌شود و هیچ کدام را نخوانده‌ای. نمی ایستم. چند ساعت اعصاب را خرد کردی و آخر هم نفهمیدم ناراحتی یا نه. فقط حواست به پفیوزهای اطرافت باشد. گذشتن. گذشتن. خیلی وقت‌ها کمک بوده. رد می‌کنم. رد نمی کنی. ول کل جانِ مادرت با آن اسم عجیب‌ات! ول کن تا این کلمات گنگ هم تمام شود و اردیبهشت ماهِ خوبی بماند.

... راستی مگر اردیبهشت ماهِ خوبی بود؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۷, شنبه

دنیا جای امنی برای تنهایی نیست

نگاهی به رمانِ «هست یا نیست؟»، نوشته‌ی سارا سالار/ نشرچرخ ۹۲

داستان درباره‌ی زنی است که دارد از روزهای جوانی‌اش فاصله می‌گیرد و گذشته را مرور می‌کند و در لحظات امروز، اسیر روزهای رفته است و اتفاقاتی که دیگر تکرار نخواهد شد.
داستان با دو روایت پراکنده‌ی زنی در باشگاه ورزشی و همان زن در فرودگاه شروع می‌شود. دو روایت همزمان و موازی پیش می‌رود. یکی در امروز. دیگری در گذشته. هرچه جلو می‌رویم شخصیت‌ها یکی‌یکی وارد می‌شوند و برای خود هویتی تعریف می‌کنند. اتفاقاتِ گذشته با سرعت بیشتری پیش می‌رود و از فرودگاه شروع  می‌شود و به اصفهان می‌رسد و بعد هفت شب در بیمارستان. در بیمارستان شخصیت ها تا حدودی به هم ریخته می‌شوند اما هرچه جلوتر می‌رویم آدم‌های فرعی و نسبت هایشان را می‌شناسیم و البته شخصیت‌های مهم‌تر را پیدا می‌کنیم.


در ادامه (یک چهارم اول داستان) روایت زمان حال کم‌رنگ می‌شود و داستان در دوران بیست و هفت هشت ساله‌گیِ راوی می‌گذرد. بعد از آن دوباره زمان بین گذشته و فکرهای راوی در حرکت است. «نقره» ی مادر بزرگ انگار هشتاد و چند ساله‌گیِ همین زن است. هرچه جلوتر می‌رویم زمان روایت دوم به حال نزدیک تر می‌شود و از خواننده می‌خواهد رمز زمان را بگشاید. شاید تشخیص تقدم و تاخر حوادث نسبت به هم. بعد داستان جا می‌افتد و خواننده آدم‌ها را پیدا می‌کند و به ریتم رفت و برگشت‌های مشخص شده‌ی روایت‌های موازی عادت می‌کند و داستان با سرعت معقول و زبانی آسان پیش می‌رود. در ادامه خواننده را نسبت به پشت پرده و گذشته‌ی چند شخصیت که داستان حول آنها می چرخد، کنجکاو می‌کند. سینا، امیر، رامش جان، لیلا، خودِ راوی و ... . حضور شخص غایب بین گفت و گوها شلوغی ذهن و فکر راوی را نشان می‌دهد.

در فصلِ دوم «دنیا جای امنی نیست» می‌شود درباره‌ی حدس‌های زده شده مطمئن شد. زمان حال به جلو حرکت می‌کند و زن از باشگاه بیرون آمده و قرار است ادامه‌ی روزش را بگذراند. گذشته جلوتر آمده و آبات پسرِ راوی به دنیا آمده. نقش شخصیت‌ها کم کم مشخص و کنجکاوی درباره‌ی امید و سینا و ارتباط امروزشان با راوی بیشتر می‌شود. حوادث طوری چیده شده که انگار قرار است یک اتفاق مهم بیافتد و اطلاعات داده شده به زمینه سازی برای یک حادثه شبیه می‌شود. حوادث و رخداد های جانبی هم تقریبا خوب درآمده و با سیر کلی داستان هم‌خوانی دارد. و با کمک رویداد ها به لایه های شخصیتی حاضران داستان می‌توان رسید.

در فصلِ سوم «دنیا جای امنی...» دوباره روایت‌های موازی گامی به جلو بر می‌دارند و همان تقدم و تاخر ادامه دارد. راوی دنبال بچه‌ها رفته تا آن‌ها را به تولد ببرد. در گذشته هم ناگهان به تریاک کشیدنِ راوی و بعد تلاشِ او برای رهایی از اعتیاد می‌رسیم! این تکه خوب پرداخت شده و غیرقابل پیش بینی و با بهت وارد داستان شد. اما تاثیر مهمی نداشت. در پایان فصلِ سه، وقبل از شروع فصلِ «هست یا نیست؟» روند کلی به سویی می‌رود که هر دو زمانِ روایی قرار است به یک خط واحد منتهی شوند و می‌شود نکاتِ پنهان مانده را فهمید و حدس‌هایی که بر اساس کدهای داده شده بود تایید کرد. بعد از آن به صحبت های تصویریِ راوی با امیر پای نوت‌بوک می رسیم ه ظاهرا هدف این بوده که بیهوده‌گی و گیجی و گذر زمان را نشان دهد، اما خوب در نیامده و در بعضی جاها پرت است. در این بخش در لحنِ صحبت شخصیت ها هم کمی به هم ریخته‌گی حس می‌شود.

شکل کلی داستان خوب  ترسیم شده است؛ از این جهت که همه اتفاقات و حادثه ها و زمان ها را می‌خواهد به نقطه‌ی واحد هدایت کند. اما از سوی دیگر پایانِ داستان کمی دچار دست‌پاچه‌گی شده بود و همان بلاتکلیفی‌ها را ادامه می‌داد. وقتی به این شکل حوادث کنار هم چیده می‌شود - کنار هم چیده شده چون لزوما توالیِ زمانی در آن رعایت نشده و نمی‌توان گفت پشت سرِ هم- ، انتظار می‌رود اتقاق های پایانی به همان نسبت با رخدادهای سپری شده مرتبط باشد. شخصیت پردازی هم همزمان و خوب پیش رفت اما سر آخر تاکیدهای صورت پذیرفته خیلی به کارِ ما نیامد و «امیر» به نوعی ول شد. و در حالی که تاکید زیادی هم روی اسم و حرف‌های او شده بود و جای کارِ بیشتری را در داستان داشت.

از دیگر نکاتِ مثبتِ رمان می‌توان به یکی شدن زمان اشاره کرد که با شیبی منطقی و مطابق با خواسته های نویسنده به عقب و جلو  حرکت کرد. اما متاسفانه در جایی که ظاهرا قرار است اتفاق مهمی رخ دهد، به نوعی دچار سکون شد و بیش از حد با حرف و فکر پیش رفت. دقیقا نیاز بود در پایان با یک حادثه روبه‌رو شویم، اما حادثه آن‌طور که باید خوب در نیامده بود و لحن‌ها و حرف‌ها بعد از حادثه بسیار تکراری بود و خودِ تصادف هم راضی کننده نبود. یا مثلا انتظار می‌رفت فکرها و ذهن خوانی‌ها به جایی منتهی شود (که می‌توانست نقش امیر در این قسمت پررنگ باشد) اما چنین اتفاقی هرگز نیفتاد.
در مجموع با در نظر گرفتنِ نکاتِ مثبت و منفیِ رمان، نتیجه‌ی کار قابل قبول شده و می‌توان از آن به عنوان یکی از رمان‌های خوبِ این روز‌ها (که اتفاقا فروش خوبی هم دارد) نام بُرد و به کارهای بعدیِ نویسنده‌اش هم امیدوار شد.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

درباره‌ی دوست داشتن

آدم های زیادی در زنده‌گی ام هستند که برای‌ام ارزش زیادی دارند. دوست‌شان دارم. بعضی‌هایشان را خیلی زیاد و از تهِ دل. اما نمی‌توانم هرروز و هر ساعت از حالشان با خبر شوم و مُدام در ارتباط باشم و ببینم در این لحظه چه می‌کنند و کجای جهان هستند.

همین موضوع می‌تواند باعث اختلافات زیادی شود. به خصوص در این روزها که کمتر حوصله‌ی ارتباط و تلفن و تماس و کلا آدم ها را دارم. اما این‌ ها که از دوست داشتن کم نمی‌کند. این روزها را می‌گویم، چون بیشتر از گذشته دوست دارم در روزهای مشهد بودنم در خانه بمانم و سعی می‌کنم جز برای کارهای ضروری جایی نروم و بیشتر از خلوت و سکوتی که هیچ‌وقت ایجاد نمی‌شود استفاده کنم و از این راه فرصتی برای برون‌رفت از چاله‌ی کارهایم پیدا کنم و شاید کمی آرام‌تر شوم. آن وقت شاید وقتی کارهایم تمام شد، وقتِ بیشتری برای دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم داشته باشم. هی وقت وقت وقت. تا شاید کمتر از دستم عصبانی شوند. این‌گونه مهربانی‌مان دوطرفه می شود. فقط من باید کار‌هایم را هرچه زودتر انجام دهم و البته خیالم راحت باشد که دوست‌داشتی‌هایم فکر نمی‌کنند در یادم نیستند و فراموش‌شان کرده‌ام یا جای‌شان را کس یا کسانِ دیگری پُر کرده‌اند.

دوست دارم بعد از چند ساعت کار از اتاق بیرون بیایم و چای بگذارم و بعد روی مبل خودم را ول کنم و کنترل را بردارم کانال‌های مسخره‌ی تلویزیون را بالا و پایین کنم و آخر هم به نتیجه‌ای نرسم و بعد پرت‌اش کنم آن‌ور و بروم چای بریزم و یک به یک به دوستان و دوست‌داشتنی‌هایم که زیاد هم نیستند فکر کنم. بعد دوباره روی مبل ول شوم و چشم‌هایم را ببندم و لیوانِ چای دست‌هایم را بسوزاند و توی ذهن‌ام با آن‌ها حال و احوال کنم. اما کمتر پیش می‌آید این خیال عاقبت خوشی داشته باشد. باید واتس‌اپ یا وایبر را چک کنی و ببینی اگر هستند یک «چطوری؟» خشک و خالی بفرستی و شاید حتا دو روز بعد تازه جواب برسد. یا جوری جواب دهد که پشیمان شوی از هر‌چه سلام و علیک است و آنقدر آینه‌ی دق شود و هی تهِ جملاتِ تک کلمه‌ای نقطه بگذارد و حرص‌ات را در بیاورد که بخواهی با مشت بکوبی توی صورت‌اش. حالا تو باید بفهمانی... چه را به که بفهمانی؟

خیلی‌هایی که می‌شناسم با ندیدنِ آدم‌ها آن‌ها را فراموش می‌کنند -یا این‌طور وانمود می‌کنند- اما برای من عکس این قضیه صادق است. ندیدنِ آدم‌ها نه تنها کم‌رنگ‌شان نمی کند، بلکه خیلی‌هایشان را پُررنگ‌تر از گذشته می‌کند. اساسا وقتی کسی برایم به درجه‌ی بالایی از دوست‌داشتن می‌رسد دیگر نمی‌شود او را پاک کرد. او همیشه می‌ماند. نه فقط یک جا گوشه‌ی ذهن. یک تکه از قلب را برای همیشه می‌گیرد و هر از گاهی تو را پُر از خودش می‌کند و به تو می‌فهماند روزهایی چه وقایعی در گوشه و کنارِ این جهان افتاده.

حالا که دارم این ها را می‌نویسم همه‌ی شمایی که دوست‌تان دارم مقابل من نشسته‌اید و دارید به صحبت‌های من گوش می‌دهید. نزدیک تر از هرچه که فکر کنید. اما دوست‌داشتنِ من مثل بابا‌گوریو نیست که همه چیزش را وقف کند و هر چه دارد در راهِ آناستازی و دلفین و حتا اوژن و در و دیوارهای آن پانسیون از دست بدهد و همه را وقفِ آن‌ها کند. من هم روبه‌روی شما نشسته‌ام و فقط سرم را تکان می‌دهم و می‌خواهم بگویم چقدر دوست‌داشتنی هستید. اما نمی‌گویم. انگشتم به صفحه‌ی موبایلم نمی‌رسد و نمی‌توانم تلفن‌ها را جواب بدهم. مسیج ها را می‌بینم و می‌گویم جواب می‌دهم، اما سه هفته می‌گذرد و تازه یادم می‌آید. لیستِ وایبر را چک می‌کنم و روی اسم و عکس ها مکس می کنم؛ مکس. و رد می‌شوم تا روزهایی که کارهایم را انجام داده باشم و بتوانم خود را به برنامه‌ام برسانم و عقب نمانم و در برنامه‌ی هر روز زمانی را برای همین دوست‌داشتنی‌ها بگنجانم. و کمتر هم خسته شوم.

دوستِ داشتنِ کسی تنها وابسته به لمسِ جسم و جانِ او نیست. به دیدنِ هر روزه‌ی او نیست. به این نیست که اگر یک هفته، یک ماه، یک سال، یک قرن دوست هایت را ندیدی، دیگر برای‌ات دوست‌داشتنی نباشند. دوست ها باید در خلوتِ ذهنِ تو حضور داشته باشند. یعنی همین حالا که من تنها نشسته‌ام و دارم این ها را می‌نویسم و انعکاس صورتتان را روی صفحه‌ی لپتاپ می‌بینم و منتظرم زودتر تمام شود و برگردم و با هم درباره‌ی شماره‌ی جدید حرفه: هنرمند گپ بزنیم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۱, پنجشنبه

من و اسنوب های اطراف‌ام

اساسا مشکلی که با بعضی از شخصیت ها دارم بنیادی تر از آن است که فکر کنند با یک یا چند نفر خُرده حساب شخصی دارم. بخش مهمی از این مشکل بر می گردد به تیپ بودن آدم های پیرامون‌ام. و این‌که هیچ مشخصه ی به خصوص و قابل بیانی در آن‌ها وجود ندارد. شبیه شخصیت های یک داستانِ ضعیف هستند که خوب پردازش نشده اند و هیچ فکری پشت آن‌ها نبوده است.
آدم هایی با این مختصات، فراوان در اطرافم یافت می‌شود. و البته مجبورم آن‌ها را تحمل کنم و با خیلی‌هایشان ارتباط کاری و فکری و درسی هم داشته باشم. اغلب هم وقتی با این‌ها به مشکل برمی‌خورم، این ذهنیت به وجود می‌آید که با فلان آدم مشکل یا حتا خصومت شخصی دارم.
حقیقت این است که بیشتر به جای مشکل با افراد، با مبانی‌ای مشکل دارم که آن‌ها پیرو و مروج‌اش هست و اسنوب گونه فکر می‌کنند فقط کارِ خودشان و حرفِ خودشان درست است و دیگران باخته‌اند و در جهل به سر می برند! این ها به بعضی چیزها می‌نازند که به عقیده‌ی من اهمیت چندانی ندارد. مثلا این‌که زاده‌ی چه شهری هستی، کجای‌اش می‌تواند فخر آور باشد؟ یا این‌که مدام دوست دارد در ردیف خواص باشند و کسی که فکر می‌کند از خودش بالاتر است را الگو قرار می‌دهد و تقلید می کند و به شکل رقت انگیزی از آن‌ها تعریف می‌کند.
این ها اصولا تمِ ثابتی ندارند و بسته به شرایطی که در پیرامون‌شان است، رفتار و حرکات‌شان هم تغییر می کند. و من با این شبه‌ِ اسنوب ها مشکلی اساسی دارم. و به طور کلی با هر آدمی با چنین مشخصاتی فارغ از جغرافیای مکانی و بعدِ زمانی و این‌که نام‌شان می‌خواهد چه باشد.
سعی می‌کنم این آدم های و چیز هایی که فکر می‌کنند را بفهمم اما هرگز نمی‌توانم با چراییِ چیزی که در سرشان می‌گذرد، ارتباط برقرار کنم. انسان هایی که اگر چیزهای ظاهریِ محدودی را از آن‌ها جدا کنیم. دیگر چیزی از وجودشان باقی نمی‌ماند. کسانی که ماهیت‌شان بیشتر وابسته به یک سر لوازمِ تزیینی و سوژه‌های سطحی‌ است و البته تاسف بار که چیز دیگری ندارند و حیف که با همین وضع دوست دارند همه را شبیه به خودشان کنند. شاید خودشان را نماد و سمبولی می‌بینند که در ذهن خودشان از خود ساخته اند. چیزی شبیه به دیگرانی که از آن‌ها برای خودشان غول ساخته‌اند!
برتریِ این ها (اگر بتوان گفت برتری، خودشان که این‌گونه فکر می کنند!) فقط به چند میلیمتر و چند عمل جراحی و چند کتابِ نخوانده و حرف‌‌های ساده‌ی پیچیده شده محدود می شود. که این‌ها هم مال خودشان نبوده وگرنه چه برتری و زیبایی است که خیلی ساده جدا می‌شوند و اگر نباشد این‌ها هم نیستند؟!
در واقع هیچ‌وقت با شخص مشکلی نداشتم و هر آدمی، هر جایی که می خواهد باشد، با این مختصات ذهنی را نمی‌توانم به عنوان دوست یا هر چیزِ صمیمیِ دیگر بپذیرم. و البته مهم این است که مشکل داشتن به این معنی نیست که شمشیر را از رو ببندم یا حریف را به مبارزه بطلبم و بکوشم تا حذفش کنم. نه هیچ‌وقت میل به حذف کسی نداشتم و نخواهم  داشت. بلکه سعی می کنم کمتر با آن‌ها وارد جدل و بحث و مراوده شودم و تا زمانی که جبر مجبورم نکند سعی می‌کنم کارهایم جدا از این‌ها باشد و همین طوری که هست، از دور با هم خوب باشیم و بمانیم.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱, دوشنبه

به خاطر چند گرم اسنیکرز

صبحانه نخورده بودیم. مستقیم به دانشگاه آمده بودیم. زود تر از همه به کلاس رسیده بودم و داشتم لیست پروازها را چک می کردم که کم کم کلاس شروع شد. پنج شش دقیقه بیشتر نگذشته بود که علی شکلات تعارف کرد. دستش را توی جیبش کرده بود و اسنیکرز نصفه‌ای زا برداشته بود و خواستیم با هم قسمت کنیم. نصف را نصف کردیم و تا در دهان گذاشتیم جیغ زد. گفت بروید بیرون. رفتیم.

این مسخره‌ترین اخراجِ تاریخ بود. دست کم در تاریخ همین حوالی که این سطر ها نگاشته می‌شود. برای در دهان گذاشتنِ یک تکه شکلات، بدون اینکه حتا سرمان را برگردانیم و نگاهش کنیم و کلمه‌ای حرف بزنیم، از کلاسش بیرون رفتیم و نود دقیقه پشت در ماندیم تا حرف‌مان را بزنیم.

استاد عزیزم! ربطی ندارد که بعد از این موضوع با هم حرف زدیم و موضوع حل شد. ربطی ندارد که بیشتر شبیه به لج‌بازی و حتا لوس بازی بود، تا عصبانیت و زیر پا گذاشتنِ قوانین. ربطی ندارد منتظر بودی تا سر و ته قضیه هم بیاید و با این وجود در غیاب‌مان پشت سرمان حرف زدی. ربطی ندارد که هستند کسانی که همین یادداشت را به گوش‌ات برسانند (و ای کاش کامل این کار را انجام دهند اگر قصد بر جاسوسی دارند). این در حال حاضر با هم خوب هستیم دلیلی نمی شود تا چشم‌مان را بر حقایق ببیندیم.

استاد عزیزم! حقیقت این است که خواسته یا نا خواسته چشم‌تان را بر روی اتفاقات جاری می بندید و فقط نصف اسنیکرز را می بینید. حقیقت این است که من و دوستم نمی‌خواهیم با خودشیرینی و پاچه خواری خودمان را عزیز کنیم. ما آدم هایی نیستیم که برای ماندن‌مان خواهش کنیم. می‌رویم. حقیقت این است که چشم می بندید در برابر گلِ رُزِ قرمزی که برای‌تان می آورند و فقط شکلات ما را می‌بینید. حقیقت این است که خیلی حرف ها زده می‌شود که اگر کمی گوش هایتان را تیز کنید احتمالا از دانشکده باید بیرون بروند. شما می‌شنوید اما صدای اسنیکرز حتما آزار دهنده تر از شوخی ها جنسی و رکیک با یک خانم جوان است.

حالا که همه چیز بین مان خوب است خواستم بگویم این بی جواب ترین اخراجی ست که در این حوالی اتفاق افتاده و سوالات همچنان پا برجاست. که چرا در برابر خیلی مسایل پر رنگ تر سکوت می‌شود و در برابر ما... . احتمالا اگر درخواست می کردیم که بمانیم اعصابتان خرد نمی‌شد. اما این اتفاق نمی‌افتد. ما یاد نگرفته ایم به مانند دیگران زبان خود را از دهن بیرون بیاوریم و بچرخانیم و سود کسب کنیم. ترجیح می‌دهیم زبان به دهان گیریم و همان شکلاتمان را بخوریم.

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

فردا ساعت پنج و نیم

استقلال این روزها نگرانم می کنم. من را یاد لیورپولِ 2009 می اندازد. آخرین فصلِ رافائل بنیتس در آنفیلد.
همان روزها خیلی ها می گفتند لیورپول دست کم تا شش سال نمی تواند موفقیتی کسب کند و حتا نمی‌تواند به لیگ قهرمانان اروپا راه یابد. پیش بینی ها درست بود. لیورپول از روزهای خوبش فاصله گرفت و در این سال‌ها فقط یک قهرمانیِ جام حذفی با کنی دالگلیش را به دست آوردند. حالا بعد از چند سال رفته رفته لیورپول دارد خودش را پیدا می کند و در آستانه ی ماهِ حساس آوریل، بخت زیادی برای بالای سر بردنِ جامِ قهرمانیِ لیگ برتر بعد از دو دهه را دارد.

استقلال این روزها از این جهت من را یاد لیورپول می‌اندازد که نیاز به تغییر دارد و این تغییر اگر رخ ندهد شاید یک سال دیگر کجدار و مریز بتواند و حال روز خودش را خوب نگه دارد. اما بعد یک سال دوباره همان آش و همان کاسه می‌شود. استقلال مجبور است تعدادی از بازیکنانش را کنار بگذارد و بازیکنانی جوان تر را جایگزین‌شان کند تا بتواند بعد چند سال دوباره برگردد. که این اتفاق اصولا در فوتبال ایران نمی افتد. شاید بازیکن جوان آورده شود، اما به یکی دو پدیده ی لیگ که آن هم از سر لجبازی با رقبا خریداری شده خلاصه می شود. فرضی تقریبا ناممکن است که استقلال بخش مهمی از تیم فعلی اش را کنار بگذارد و به جایشان بازیکنان حداقل زیر ۲۵ سال و زیر ۲۱ سال بیاورد و به آن‌ها کامل بازی بدهد. نه اینکه در نقش دکور ظاهر شوند و فقط برای پر کردن لیست باشند. و تازه خیلی از آن‌ها به خاطر نسبت فامیلی یا روابط پشت پرده به استقلال آورده شده باشند.

استقلال، لیورپول یا خیلی دیگر از تیم های اروپایی نیست که جرات این را داشته باشد دست به ریسک بزند و خودخواسته از جام دور شود و بعد و گامی محکم برگردد. هوادار و تماشاگر بازی های استقلال این تحمل را ندارد بنشیند و ببیند رقیبش دارد نتیجه می‌گیرد و او از قافله جا مانده. این از حوصله ی تماشاگر ما خارج است! مثل منچستریونایتد این روزها که Chosen One تبدیل شد به Chosen Wrong! راستش شاید ایراد از خود ما باشد که چندان حال و حوصله‌ی صبر و تحمل حرف رقیب را نداریم و حاضریم خودمان جامی را از دست دهیم اما رقیب به آن نرسد.

استقلال فرصت چندانی ندارد. آسیا را تقریبا از دست داده بود، اما با بردِ آخر کمی امیدوارانه‌تر ادامه ی رقابت ها را دنبال می‌کنیم. برای لیگ هم می تواند اینگونه باشد. می‌تواند یک پایانِ غم انگیز رقم بخورد یا ناگهان همه چیز عوض شود و هفته‌ی سی‌ام را با هیجان دنبال کنیم. حتا اگر قهرمان نشویم باقی ماندنِ انگیزه‌ی نبرد تا آخرین لحظه می‌تواند حال ما را جا بیاورد و غصه ی عدم تغییر را نخوریم. آن وقت بگوییم با همین وضع هم می شود. اما تهِ دلمان می دانیم که نمی شود.

تمرینات ویژه استقلال در اهواز ؛ آنها دل آب زدند و عکس: رضا سعیدی پور فردا آخرین بخت استقلال است. می تواند برگردد، حتا اگر قهرمان نشود. می تواند ایستاده بمیرد. رقبایش را زمین بزند. سقوط نکند. استقلالی باشد که دوست داریم. حتا اگر آدم هایش را دوست نداشته باشیم.
بخت بلند این است که استقلال فولاد را ببرد و نفت و پرسپولیس هم نتوانند حریف هایشان را ببرند. آن وقت استقلال دوباره به رتبه‌ی دوم می‌رسد و به یک امتیازیِ فولاد و بالاتر از پرسپولیس و نفت. و اندک بختی می ماند برای امید به نتیجه نگرفتن فولاد در برابر گسترش فولاد و پیروزیِ استقلال برابر تراکتور در آزادی. آن وقت تبریزی ها سرنوشت را رقم خواهند زد.

این خوشبینانه ترین حالت ممکن است که از احتمال بالایی هم برخوردار نیست. اما چاره ای نداریم جز همین دلخوشی. یا باید به این فکر کنیم یا آرزو کنیم همین فردا به فولاد ببازیم و قید لیگ قهرمانان را بزنیم و پرسپولیس قهرمان نشود.

تمرینات ویژه استقلال در اهواز ؛ آنها دل آب زدند و عکس: رضا سعیدی پور استقلال این روزها من را می ترساند. انگار می خواهد نشان بدهد روزهای بدی در راه است. روزهایی که امروز روزِ خوبش است. قیاسِ استقلال با لیورپول یا هر تیمِ اروپایی دیگری بیشتر حاصل یک ذهن خاطره باز است که در دل‌اش امید دارد اگر قرار است سرنوشتِ بدی برای تیم‌اش نوشته شود، روزهای خوبی هم در راه باشد. نه فقط ناکامی صرف. اگر قرار است فصل آینده نتیجه نگیریم به جایش بذری بکاریم که چند سال بعد با درو کردن‌اش دل‌مان خوش شود. نه این که فقط خون‌مان را در شیشه بریزد! من وظیفه دارم به فردا ساعت پنج و نیم خوش‌بین باشم.

عکس ها از سایت iSport.ir



۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه

سرنوشت دور

دارم به اين فكر مي كنم كه چرا از بچه ها فاصله گرفتم. اصلا فاصله گرفتم؟ شبيه اين حس را دارم. خودم را دور احساس مي كنم. انگار هيچوقت نيستم. خيلي وقت است در عكس هايشان نيستم. در قرار ها نيستم. وقتي براي صبحانه ي فردا برنامه ريزي مي كنند من نيستم. فقط حرف هايشان را مي بينم و حسرت ميخورم از دوري.

ديگر عادت كرده ام كه هي در حركت باشم. راست گفتند. دو ماه است كه نيستم. فقط ده روز مشهد بودم. از آن ده روز ٧ روزش را در خانه بودم. زنده گي براي ديگران جريان دارد و زمين برايشان مي چرخد. براي من اما انگار تند تر مي چرخد. مجبورم همه ي كار ها را در هم گره بزنم تا بتوانم جلو بروم. انگار چاره ي ديگري نيست. بايد از همه فرصت ها و زمان ها و مكان ها استفاده كنم. اما لحظه اي به جايي مي رسي كه هيچ چيز جلو نمي رود و مي بُرى و خواب را بر همه چيز ترجيح مي دهي. نه اين كه تو بخواهي. بدنت مي خواهد. بدنت ميخواهد خودش را رها كند از اين جبري كه برايش ساختي. و موهايت سفيد مي شوند.

نه فقط دو ماه بلكه مدت هاست كه نيستي. مدام مي روي و مي آيي. نمي دانم. خسته ام از اين همه آمد و شد. اما چاره ي ديگري هم ندارم. بايد كم و بيش همين وضع را ادامه دهم. هر چه هم كه دلم سكون بخواهد. سخت است و خيلي جاها ضرر هم مي كني و خيلي چيزها را از دست مي دهي. اما بايد حواست را به خيلي چيز ها جمع كني. اين ها مثل قمار است. همه اش ريسك نيست. حساب و كتابي دارد كه بايد راه و چاهش را بيابي. هم برد دارد هم باخت. اما تو بِبَر.

من دورم و بايد با اين وضع كنار بيايم. دو روز ديگر مي آيم اما سه روز بعدش مي آيم و باز اين چرخه ادامه دارد. جنس اين دوري جوري ست كه بيشتر از نبودن حال ات گرفته مي شود. وقتي كلا نباشي و بداني در جاي ديگري ساكني، سعي مي كني نبودنت را يه خودت بقبولاني. اما وقتي باشي و بروي و بيايي و كلي كار داشته باشي و درگير هم بشوي، نبودنت آزارت مي دهد. نبودني كه هستي اما نمي تواني باشي. سختي اين است كه ساكن هيچ شهري نيستي و بايد همين وضع را ادامه دهي. حتا وقتي در خلوت فكر مي كني مي بيني اگر كمي اين وضع عوض شود شايد نتواني راحت با آن كنار بيايي. و همين كار سخت مي كند.

من نيستم. اما اين آب براي ديگران جاري ست. يكي يكي هم رزمانم را از دست مي دهم و كاري نمي توانم بكنم. يكي هم مي خواهد رها باشد و مانده اس اين را كجاي دلت بگذاري. كه اي رفيق! تو ديگر چرا؟ من ديگر چرا؟ ها!؟ چه شد؟ چه ميشود؟ بيشتر از هر زماني به آرام بودن احتياج دارم. و آرامش من در حضور ديگراني چون شماست. 

۱۳۹۲ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سالِ بی‌قراریِ آنا

بیست و یک سال و شش ماه است که روی مرز ناممکن راه می روم. سال را همان طوری به پایان می رسانم که آغاز کرده بودم. یعنی درست کاری را دارم می‌کنم که نوروز۹۲ انجام  می دادم. هنوز هر روز سیاوش دارد از خواب بیدار می شود. هنوز شبِ گذشته اتفاقاتِ مبهمی افتاده. دوست ندارم این را اتفاق بدی تلقی کنم. کارهای زیادی انجام دادم. چند روز پیش وقتی با دوستم کارنامه‌ی ۹۲ را بررسی می‌کردیم هردو شش ماهه ی اول را بهتر می دانستیم. اول سال که می شود آدم امید بیشتری دارد. برنامه می ریزد که تا آخر سال کارهایش را انجام دهد. تا جایی خوب پیش می رود. از جایی به بعد گیر می کند. اسیر اتفاقات ناممکنی می شود که دست آدم نیست. اما اگر همان اتفاقات در بهار باشد از پس‌اش بر می‌آیی. زمستان را که نمی شود کاری کرد. باید ساخت. ساخت و مبهوت به تماشایش بنشینی.

بهار که آغاز شد دلهره ی عجیبی داشتم. لبه ی تیغی بودم که یک طرفش امید و طرف دیگرش نا امیدی بود. در یادداشت روزانه ی اول فروردین هم این نگرانی بود و «امید» کلید واژه ی اصلی. بهار خوب آغاز شد. یا اینگونه فکر می کردم. کارها و تولیدات مهمی داشتم. هرچند در پایان سال تصمیم گرفتم کنار بگذارمشان و از نو در این نوروز آغازشان کنم. بعدش خوب نبود. خودم را درگیر کارهای دانشگاه کردم. تا خرخره. روزی چندساعت کارهای کلاس را انجام می‌دادم که حتا باعث اعتراض هم‌کلاسی ها هم می‌شد. به انتخابات نزدیک می‌شدیم. تقریبا از همان اول می دانستم می خواهم رای بدهم. رای دادم. روزها و لحظه هایی را تجربه کردم که عین کلمه ی «عجیب» عجیب بود. ترس و دلهره هم‌چنان بود. بهار تمام شد.

تابستان را قهری آغاز کردم. از حرف هایی که زده می‌شد خسته شده بودم. خیلی زود تصمیمی را عملی کردم دوسال چند ماه مانده به تابستان به آن فکر می کردم و هیچ‌گاه عملی نمی‌شد. خیلی سخت بود مجوز چیزی که می‌خواهم را به دست آورم. اما شد. تابستان خوبی بود. چیزهای زیادی یاد گرفتم. با آدم‌های خوبی آشنا شدم. تجربه جدیدی کسب کردم. تابستان خوبی بود. تابستانِ صداها. تابستان تمام شد.

پاییز را دیر آغاز کردم. دلهره نداشتم. با دلتنگی شروع شد. سخت بود. تحمل نداشتم. سال جدیدی بود. باید سرمی‌کردم. سالِ جابه‌جایی بود. در سه روز، در سه شهر بودم که هر کدام در دورانی پایتخت ایران بوده‌اند. اما سرآخر داشتم با شرایط کنار می آمدم. اما تا وقتی که پاییز، پاییزِ آنا نشده بود. سخت تر شد. آنا تمامِ ذهنم را احاطه کرده بود انگار. که بودم؟ کنت ورونسکی؟ استپان آرکادیچ؟ من بُهتِ شوهر آنا بودم. پاییز اینگونه گذشت و کاری که می خواستم را نکردم. از پاییز چیزی نمانده. پاییز تمام نشد.

زمستان کِی آغاز شد؟ تمامِ ساعاتی که پاییز می رفت و زمستان می‌آمد را بیدار بودم. تمام نمی‌شد. سرد بود. کاری پیش نمی‌رفت. همه چیز آرام شده بود. به امید نبودن زمستان را زود ورق می زدم. آرام تر شده بودم. دوباره انگار خودم را پیدا می‌کردم. اما خیالم غلط بود. نمی دانستم چه می کنم. چه گذشته. چه می شود. تمام زمستان را. این سال را... . یکی اینجا حواسش نبود. فصلِ جشنواره. تئاتر. یادداشت. فیلم. صندلی. سکوت. من تمامِ شب های زمستان مسافر بودم. در هفت شهر مسافر بودم. زمستانِ تجربه. زمستانِ بی قراری. زمستانِ «زمستان». به زمستان نرسیدم.

این سالی بود که بر من گذشت. ابتدای این آخرین یادداشت سال قرار بود جور دیگری باشد. اما مسیرش را گم کرد و به جای دیگری رسید. باید در یادداشت دیگری از مرزهای ناممکن بنویسم. نمی دانم حال خوب است یا نه. اما می دانم سال خوب است. همین که امید در دل و لبخند بر لب رسید، اتقاق مهمی است. کاری کنیم بماند. نود و سه می تواند سالِ آرام تری باشد. نام‌اش خوف‌ناک نباشد. بهارش دلهره و ترس نداشته باشیم. تابستان اش ادامه راه باشد. دلتنگیِ پاییزش درد کمتری داشته باشد و تمام شود. زمستانش از راه برسد و بی‌قرار نباشیم. «هفت روزِ آخر» سال نفس راحتی بکشیم.
و در این چند ساعتی که به تحویلِ سال مانده، آرزو می کنم ۳۶۵ روزی که روبه روست سالِ‌ به سرانجام رسیدنِ همه ی کارهای نا تمام باشد. تا کمی حال‌مان خوب بماند. سالِ ادامه‌ی امیدواری.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

حقیقتِ یک تصورِ ذهنی

چند روز پیش به یک نمایشگاهِ گروهی تصویرسازی در گالری آرتین مشهد رفتم و کارهایشان را دیدم. از موضوع اطلاعی نداشتم و بدون هیچ پیش‌داوری شروع کردم به دیدنِ کارها. موضوع اندرونی ناصرالدین شاه بود.
چیزی که باعث شد احساس بدی بعد از دیدنِ این کارها داشته باشم، فقرِ ایده و تکرار بود. تکنیک های به کار گرفته شده قابل قبول و خوب بود اما بازی با موضوع و ایده ی کار خیلی خیلی ضعیف. بیشتر کارها با الهام از سبیل ناصرالدین شاه و با پیچ و تاب دادنِ آن و اضافه کردنِ چند بانوی عجیب غریب (یکی به شکل زنانِ نقاشی های دوران کلاسیک و یکی به شکل داف‌های ساپورت پوش امروزی و دیگر شبیه جوانی های ملکه الیزابت!) و ترکیبِ نقوشی که هرکدام متعلق به دوره ای خاص بوده، شکل گرفته بود.

ترکیب چنین معجونی، به خصوص زمانی که تصویرگرش تنها خواسته باشد کاری را انجام دهد و هیچ دغدغه و درگیریِ ذهنی‌ای نسبت به موضوع و کاری که دارد انجام می‌دهد نداشته باشد، اصلا چیز دلچسبی از آب در نمی‌آید. بیشتر این کارها متعلق به هنرجویانِ تازه کاری بود که تازه پا به این عرصه گذاشته اند و شاید این اولین حضور رسمی‌شان بود تا خود را به خانواده و دوستان‌شان نشان دهند. حضوری که بی شک با تحسین و آفرین های غلو شده‌ای همراه است و هیچ کسی سوالی از ایده ی آن‌ها نمی کند. و این بد است برای کسی که اول راه است. بد است نداند ایرادش کجاست و برای بهتر شدن چه باید بکند.

در یکی از این کارها شاهِ شهید در کنار ملکه‌ای به تصویر کشیده شده بود. وقتی از یکی از تصویرگران سوال کردم این دیگر چیست و حتما می دانی ما در آن زمان اوضاع‌مان چطور بوده، گفت: «این سوگلیِ پادشاه است!» این تنها یک نمونه ی کوچک است. در تمامِ تصاویر چنین حالاتِ عجیبی که هیچ همخوانی‌ای با فضای کلی آثار نداشت، به چشم می‌خورد. کسی که هیچ تصوری نسبت به ایرانِ ویرانِ عهدِ ناصری و شخص ناصرالدین شاه ندارد، چگونه می تواند تصویری را بسازد که موضوع‌اش حرم ناصری باشد؟ به شوخی به دوستم گفتم اگر بپرسی ناصرالدین شاه چند سال و در چه سالی بر ایران حکم راند، شاید جوابی نداشته باشند. چندی پیش در کاخِ گلستان خانواده ای را دیدم که روبه‌روی سنگِ قبر ناصرالدین شاه (تنها سنگ قبر) ایستاده بودند و فاتحه می‌خواندند و استدلال های عجیب غریب می کردند.

تصویرِ ذهنِ تصویرگران بیشتر با سریال های ترکی شکل گرفته بود تا تاریخ ایران. شاید اگر آن‌ها بعد از پایانِ نمایشگاه‌شان به کاخ گلستان بروند عکس‌العملی مشابه آن خانواده داشته باشند. به آن‌ها فقط مهارتِ انجامِ کاری آموخته شده بود، نه ایده پردازی و فکر کردن به اثری که قرار است خلق شود.

نداشتنِ ایده یکی از معضلاتی‌ست که این روزها در برخورد با آثار هنری (از فیلم و داستان تا آثار تجسمی و معماری) با آن مواجه می‌شویم. همین فقدان، جایگاهِ هنرمند و خالقِ اثر را تا حد تکنسین پایین می‌آورد. همین می‌شود که مدام کارهای تکراری می‌بینیم. کارهایی را می‌بینیم که قبلا امتحان شده و موفق بوده. و ما باز آن را در آینه‌ی دیگری می بینیم. کمتر پبش می‌آید کسی دست به ریسک و تجربه ی جدیدی بزند که اغوا کننده باشد و دل ببرد. خیلی ها صرفا می‌خواهند کاری را انجام بدهند و وقتی تمام شد نفس راحتی بکشند و صفتی روی خودشان بگذراند. وقتی می شود چنین کاری را انجام داد، ایده می خواهد چه کار؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه

جهان سر به سر پادشاهی تراست!*

در جوامع سنتی یا قبیله ای، نظام‌های اجتماعی عموما اصلاح ناپذیرند و بشر موظف که در آن زنده‌گی را سر کند. «فرهنگ قبیله‌ای تقدیر را جبر می داند و اختیار را نیز نمی بیند» (جامعه شناسی خودکامگی/ علی رضاقلی). اینگونه جامعه‌ی سنتی تغییر ناپذیر رشد می کند و بالا می آید و فرد در آن هیچ تلاشی برای تغییر و بهبودِ وضعِ جامعه انجام نمی‌دهد.

در این شرایط جامعه تنبل می شود. نظام اصلاح امور اجتماع با بهشت و مسائل دینی خلط می شود و «نحوه ی نگرش به دین نیز با محدویت کار عقل در نظام قبیله ای توأم می‌گردد» (همان). فکر فرد در آن جامعه محدود می‌شود [همان محدودیت کار عقل] و ذهن از مسئولیت و مصائب و زحمت و تصمیم رها می شود.

اینگونه و برپایه ی همین اعتقادات و تنبلی، چنگیزخان هم فرمان های خود را خواست خداوند جا زد و در جامعه گسترش داد. چرخه ای که بارها و بارها در تاریخ ایران تکرار شد و بی آنکه اعتراضی رخ دهد پادشاهی سرنگون می‌شود و پادشاه و سلسله ای دیگر جای‌اش را می گیرد و جامعه شرایط جدید را می پذیرد و با آن کنار می‌آید. شاید به این خاطر که اساسا «اراده‌ي ملت» نقشی در سیستم پادشاهی نداشته و شاهان مشروعیت‌شان را نه مانند پادشاهی در غرب از کلیسا و طبقه اشراف و ... بلکه با توانایی شخصی و جنگ و سپاه می گرفتند.

از دستِ مردم خارج بودنِ قدرت و استناد شاه به فر شاهی اش، زمینه ی ماورایی بودن قدرت و غیرقابل تغییر بودنش را فراهم می کند تا مردم‌اش از تعقل دوری کنند و مسئولیت پذیر نباشند. فرقی نمی‌کند بشرِ آن جامعه بت پرست باشد یا خداپرست. در قبیله ی بت پرست، بت ها وظیفه ی راندنِ امور جاری را بر عهده دارند و در قبیله ی خداپرست این امر به نیروی لایزال واگذار ی شود.

*شاهنامه‌ی فردوسی

۱۳۹۲ بهمن ۲۶, شنبه

آسمان من در کیف تو جا ماند



اینکه آسمان روزنامه شد به خودیِ خود اتفاق خوشایندی برای رسانه های مکتوب ایران است. اما به همان اندازه کم شدن یک هفته نامه ی خبری ـ تحلیلی از پیشخوان مطبوعات ایران می تواند غم انگیز باشد.

از این جهت ناراحت کننده که هیچ مجله ی هفته‌گی ای نیست که به طور منظم چاپ شود و یادداشت ها و پرونده هایی در حوضه های مختلف داشته باشد و البته قابل قبول هم باشد.
آسمان رفت و هیچ مجله ای نیست که جایگزین شود. هرچند روزنامه شد و مطالب یا به روزنامه انتقال داده می شود یا در مهرنامه و آسمان چاپ می شود. اما به هر ترتیب لذت یک عادت هفته‌گی از بین رفت. اینکه اولِ هفته آسمان بخری و شروع کنی به ورق زدن و بعد انتخاب مطالبی که حتما باید بخوانی، یا مطالبی که در ذهن می سپاری تا در آینده اگر لازم شده مجله را از آرشیو بیرون بکشی و بخوانی. دیگر این ها نیست.
اساسا من با یک مجله و هفته نامه بیشتر خو می گیرم تا یک روزنامه. روزنامه را هرروز نمی توان گرفت. یا برای من دشوار است تا هرروز بگیرم یا بخواهم همه ی آنها را نگه دارم. و از آنجایی که قوچانی و تیماش اعتقاد چندانی به فضای مجازی و انتشار به موقع کارها به روی اینترنت ندارند، نمی توان امیدوار بود هر روز پی‌دی‌اف روزنامه را روی موبایل یا تبلت داشته باشی و بخوانی. هر چند در ماههای اخیر با راه اندازیِ صفحه ی شبکه‌ی هم‌میهن Hammihan Network در فیسبوک رابطه ی این گروه با فضای مجازی و مخاطبینشان خیلی بهتر از پیش شده، اما آیا می توان به سروقت خواندنِ روزنامه ی آسمان در اینترنت امیدوار بود؟

آسمان را از همان شماره های اولِ دوره ی دوم‌اش بود که خواندم و خوشم و آمد (مهر۹۰) و در دوره ای شش ماهه هم مشترک‌اش شدم. با وجود اینکه فراز و فرود هایی داشته و همیشه عالی وخوب نبوده، بودنش بهتر از نبودنش است. جای خالی آسمان در حد فاصل آغاز سال ۹۲ تا انتخاب حسن روحانی به عنوان رییس جمهور بسیار احساس می شد. تقریبا ۴ ماه هیچ مجله ای از آن گروه تا مشخص شدنِ دولتِ جدید زیر چاپ نرفت. حالا هم دوباره باید به نبودِ یک هفته نامه عادت کنیم.

هنوز روزنامه ی آسمان را نخوانده‌ام. بدون شک انگیزه های بسیار زیادی دارند و روزنامه ی با کیفتی را خواهیم خواند. با کیفیت تر از هفته‌نامه که در شماره ی آخرش کیفیت همیشه‌اش را نداشت. اما برای من جای هفته نامه خالی می ماند.

۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

پس کِی پس؟!

تبریز هم قهرمان شد. اما شهرِ من هنوز در کوچه پس کوچه های تمام نشدنیِ لیگِ پایین‌تر، سالی هزار بار گم می‌شود. انگارِ تمامِ عادت های بدِ مردمان این شهر یک‌جا در فوتبال‌اش جمع شده است. حسد و دروغ و تنگ نظری. حاضرند تهِ چاه بروند و منحل شوند، اما کسِ دیگری نیاید که مبادا کار را بهتر بلد باشد و تیم را نجات بدهد. می خواهیم هر جوری شده خودمان را دست خودمان خفه کنیم.
ابومسلم که سریالِ چند صاحب داشتن و دو تیم بودنش را هر سال دنبال می کنیم. پیام که پخش شد و دیگر نیست. پدیده ای که شاید استیل‌آذین دوم باشد و هدفش هرچه هست فوتبال نیست. سیاه‌جامگان که از دلِ اختلافاتِ ابومسلم زاییده شد و پله پله دارد بالا می آید و جان می گیرد و حالا شاید سالم ترین تیم باشد. فوتبالِ مشهد جایی است برای پرده برداشتن از عقده ها و اختلافات دیرینه. این است داشته های ما از چیزی که همه از آن لذت می برند و ما هر سال زجر می کشیم.
این جا هیچ خاطره ی خوبی نداریم. همه پاک شده است. بی هیچ جامی. همه‌اش گریه و حسرت مانده. هنوز آن فینالی که در ثامن به صبا و دایی و مرادی باختیم از مقابل چشم‌هایمان دور نمی شود. هنوز سوالمان این است که چرا فریدون فضلی (که آن روزها بهترین گلزن لیگ بود) و مجتبا جباری پنالتی هایشان گل نشد؟ چرا کسی به دادمان نمی رسد...
کسی روزِ سقوطِ این شهر را به یاد دارد؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۳, چهارشنبه

داستان از چه قرار بود؟

به این فکر می کتم که چرا امیدِ زیادی به جشنواره ی امسال داشتم و چرا از میانه ی راه دچارِ یأس شدم. سعی کردم فیلم های زیادی را ببینم اما از بینِ همه شان تنها دو فیلمِ «خانه ی پدری» و «سایه روشن» را می توانم بگویم دوست داشتم. و چند فیلمِ دیگر («سیزده» «قصه ها» «بیگانه» «چندمتر مکعب عشق» و «ردکارپت») برایم قابل قبول بودند و دیدنشان هم تا هم حدی واجب.
فیلم هایی مثلِ «ملبورن» و «همه چیز برای فروش» هم فیلم های آزار دهنده ای نبودند و ارزش دیدن داشت. برای هر کدام از این ها، خاصه دو فیلمی که دوست داشتم باید در آینده مفصل درباره شان نوشت و بگویم چرا تنها همان دو را دوست داشتم.

اما از میانِ فیلم ها دیگر، ملبورن اگر سعی می کرد از اصغر فرهادی جدا شود و مستقل باشد، تواناییِ تبدل شدن به فیلم قابل قبول را داشت. در همه جای فیلم حضورِ فرهادی احساس می‌شد. داستان، پنهان کاری، نگفتن، قاب‌بندی و از همه بدتر پیمان معادی که به جای امیرعلی دقیقا «نادر» بود. نیما جاویدی با این کار شاید خواسته از الگوی موفقی استفاده کند و دست به ریسک کمتری بزند تا موفقیت فیلم‌اش تضمین شود. درست که ملبورن کپیِ خوبی است، اما تا وقتی اصلِ ایرانی اش همچنان فعال است چرا باید بدل‌اش را بسازیم؟

همه چیز برای فروش هم می توانست فیلم خوبی شود اگر داستان می داشت. امیر ثقفی تجربه ی خوبی داشته. فیلم‌بردای و رنگ و لعاب تصاویر فضای فیلم های وسترن را برای ما می‌سازد و موسیقی فیلم بسیار خوب است. اما کار داستان ندارد و همین همه چیز را خراب کرده است.
داستان نداشتن و عدم تواناییِ به پایان رساندنِ کاری که آغاز شده از مهم‌ترین ضعف های این روزهای سینمای ما و به طور مشخص این جشنواره است.

در میانِ این بی داستانی «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» جایزه ی بهترین فیلم‌نامه را می گیرد. فیلمی که بیشتر شبیه یک فاجعه بود تا اتفاق خوب و اقتباس از رمان. شاید در زمانِ دیگری از آزاردهنده بودنِ فیلم بگویم.

«چ» اما حکایت دیگری دارد و بر اساس حادثه ای تاریخی جلو می‌رود و ارزش دیدن دارد. جلوه های ویژه ی چ فراز و فرودی را با خود دارد و گاه خیلی خوب می شود و گاه بسیار تصنعی. اما همین که از جلوه های ویژه ی بصری در این کار استفاده شد و خبری از انفجار خمپاره برای طبیعی در آمدن نبود، باید خوشحال باشیم!

اما در این بین فیلم هایی بود که دیدنشان به مثابه ی عذاب بود. تحملِ «آرایش غلیط» و «پنجاه قدم آخر» (هرچند اصرار بر ادامه دادن داستان فیلم را کمدی ناخواسته کرده بود و انتهای فیلم واقعا خندیدیم و شاید شاد از سالن بیرون رفتیم) و «زندگی جای دیگری‌ست» به هیچ وجه کار آسانی نبود. «طبقه ی حساس» هم با کمی ارفاق در این لیست نیست. هرچند شوخی های تکراریِ و دست چندم پیمان قاسم‌خانی که پیشتر در سریال هایش دیده بودیم،‌ امکان اضافه شدن این فیلم به لیست غیرقابل تحمل ها را به ما می داد.
«برف» و «تمشک» و چند فیلم دیگر از فیلم هایی بودند که می شد نکاتِ ضعف و قوتی از آن‌ها را نوشت و راجع به‌شان بحث کرد.
متاسفانه «عصبانی نیستم» «شیار ۱۴۳» و «رستاخیز» را نتوانستم ببینم. هرچند درباره ی اولی حرف‌های ضد و نقیضی شنیده‌ام و عده ای عالی و عده ای دیگر بسیار اغراق آمیر می خوانندش!

با همه ی این روایات جشنواره ی سی و دو چنگی به دل نمی زد و اگر همان چند فیلم اول هم نبودند نیازی به هیچ بحث و حرفی به میان نمی آمد. داستان نداشتن و پایان های عجیب و باز و زیادی باز و تنگ و یا به قولِ دوستی وِل، از نکات منفیِ فیلم‌های امسال بود. و از همه بدتر صعفی که در داستان ها وجود داشت می‌تواند زنگ خطری برای سینمای این روزهای ما باشد. سینمایی که نمی داند قرار است داستانی باشد یا چیزی ورای داستان، و یا حتا کمتر.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

تحمیلِ‌ تحملِ عبث

دوشنبه‌شب در سالن اصلی تئا‌تر شهر، «طلسم صبحگل» به نویسندگی و کارگردانی قطب‌الدین صادقی در قسمت میهمان جشنواره تئا‌تر فجر اجرا شد.
یک داستان ساده و کلیشه ای با درونمایه ای که در اغلب فیلم ها و نمایش های عامه پسند می بینیم و انتظار رویارویی با آن را در اصلی ترین جشنواره تئاتر کشور نداریم. بحث بر سر دختری از یک خانواده ی سنتیِ بازاری است که پسری از خانواده ای شاید تازه به دوران رسیده دلباخته ی او شده است. در این بین نوکرِ سیاه پوست خانواده ی دختر هم عاشق او بوده و هست و احتمالا خواهد بود. حدس ادامه ی ماجرا و آنچه باید رخ دهد، کار چندان سختی نیست. پدرِ پسر مخالف است و برای او فکرهایی در سر دارد اما در نهایت با وساطت بچهگانه ی دیگر اعضای خانواده مجبور به کوتاه آمدن می شود. خانواده ی دختر به صورت پیش فرض راضی نیستند و خواستگار مجبور می شود تا از در داد و ستد مالی و کاری وارد شود و دختر وجه المصالحه قرار گیرد. در طرف دیگر غلامِ خانه که خواهان دختر بوده بیکار نمی نشیند و در این راه سنگ می اندازد تا این وصلت صورت نپذیرد و... ادامه ی ماجرا که قطعا مشخص است.
بی شک تحمل چنین داستانی برای تماشاگری که تئاتر دنبال می کند کار آسانی نیست و آن عده ای هم که سالن را ترک کردند کار عجیبی انجام ندادند. تحمل قردادن و باسن تکان دادنِ رضا فیاضی از حوصله ی این دسته از تماشاگران خارج است. هیچ کدام از عناصر این نمایش با یکدیگر خوب جوش نخورده و موسیقی سنتی و فولکلور ایرانی هم آنقدر که باید همراه و هماهنگ با دیگر بخش ها نبود.
معلوم نیست تا کی استفاده از جک های سطحی جامعه و بدتر از آن استتوس های فیس بوکی باید ستون های اساسیِ یک نمایشنامه یا فیلم نامه شود و نمایش به جای هنر و مهارت نویسنده با تکیه به جُک خود را پیش ببرد. این اشتباهی بود که با بعضی فیلم های سینمایی سطح پایین و شانه تخممرغی شروع شد و متاسفانه به تئاتری رسیده که متناش را کسی نوشته که دکترای تئاتر دارد.
شاید اگر به چشم یک نمایش روحوضی به آن نگاه کنیم بتوانیم در ژانر خود «کارِ خوب» قلمدادش کنیم. دستمایه قرار دادن مراودات تجاریِ ایران و چین و حتا شعار حمایت از تولید کننده در همچین تئاتری بیشتر شبیه آزار مخاطب است.
از دیگر نکات آزار دهنده میتوان به زمان نمایش اشاره کرد که در برنامه ۱۲۰ دقیقه اعلام شده بود اما تماشاگر مجبور بود دو ساعت و نیم تحملش کند. در مجموع اگر قرار باشد از ۵ به این کار نمره ای اختصاص بگیرد شاید ۱ عادلانه باشد. نتیجه ی کار اصلا خوب نبود و به هر قیمتی می خواست خوب تمام شود. به هر قیمتی که به تحملاش نمی ارزید.




منتشر شده در روزنامه ی آرمان. صفحه ی آخر. پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۲.
http://armandaily.ir/?News_Id=67261

۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه

مثلِ عبور از یک بیابانِ برهوت*

ساعت هشت صبح هوا ۵- درجه بود که از خانه بیرون رفتم. وقتی بر می گشتم ۱ ظهر بود و هوا ۹ درجه!
این اتفاقی عادی برای من و ساکنین این شهر است. سال‌هاست شوخی می‌کنیم که چهار فصل را در یک روز داریم. و واقعا داریم. باید همیشه کوله ای پُر از لباس های مختلف را با خود داشته باشیم تا هر چند ساعت پوشش خود را با هوا متناسب کنیم. پلیور را در می آوریم و کمی با تی شرت سر می کنیم. بعد روی‌اش کاپشن می‌پوشیم. بعد آفتاب اذیت‌مان می کند اما باید دنبال چتر باشیم چون چند ساعت دیگر ممکن است باران ببارد. شاید هم برای فردا صبح بشود برنامه ی برف بازی چید. اما باید دوباره همان کوله همراه‌ات باشد.

اختلاف ۱۴ درجه ای در ۵ ساعت برای ما چیز عجیبی نیست. از دوران دبیرستان به بعد دیگر این تغییر ها برای‌ام عادی شده. شاید برای همین است دیگر روی تغییرات عجیب آدم‌ها هم حساس نیستم و فقط سعی می کنم فاصله داشته باشم. اصلا هم تعجبی ندارد این هوا. چون فردا ممکن است اختلاف بیشتری ثبت شود!

چیزی که ذهن‌ام را مشغول کرده است اوضاعِ مردمی ست که در این اقلیمِ آب و هوایی زنده‌گی می کنند. چگونه می شود با این تغییرات دست و پنجه نَرم کرد. مردمانِ این شهر هم مثلِ آب و هوایش به همین ساده‌گی رنگ عوض می کنند؟ یا حتا ساده تر. و البته شاید روی خوشی هم داشته باشد.

باید دنبال این سوال را بگیرم. قطعا شرایط اقلیمی تاثیر به سزایی در عادات و رفتار و خلق و خوی ساکنان هر منطقه دارد. شاید این خیلی خوب(!) بودن ساکنان این شهر ماحصل همین هوای خشک و زیادی متغیر باشد. چه می دانم.
اگر پیشنهاد مطالعاتی در این زمینه دارید حتما معرفی کنید.

*عنوان گفت و گویی با حسن میرعابدینی، چاپ شده در «در ستایش داستان» چشمه ۸۹/ ص ۲۴۷

۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه

یک پنیر خوب اگر زیر کفش هم برود، طعمِ خوب‌اش را دارد

۱  زنگ زد و اصرار کرد شام را برویم بیرون. نه اشتها داشتم، نه حوصله. تازه سوییچ ماشین هم دست خودش بود و باید با سوییچ یدک می آمدم و مانده بودم قفل فرمان را چگونه باز کنم. با همه این ها نمی دانم چه شد که قبول کردم و گفتم می آید. خیلی آرام داشتم می‌شدم که زنگ زد و گفت «هنوز راه نیفتادی؟ ما داریم می‌رسیم» گفتم دارم راه می‌افتم و شال را انداختم دور گردنم.
کلید قفل فرمان را پیدا کردم و با سوییچ یدک در را باز کردم. صدای دزدگیر شروع شد. نشستم و صدا همچنان بود و فکر می کردم با چند بار بالا و پایین کردن شاسیِ قفل در صدا قطع می شود، اما نشد. چند دقیقه صبر کردم. باز همان بود. صدای منقطعِ دزدگیر. گفتم شاید حرکت کنم قطع شود. تا سر کوچه رفتم و باز هم همان. صدای آزار دهنده ی دزدگیر. خجالت کشیده بودم. گردانی از ماشین ها در حال رژه رفتن مقابل من بودند و صدا قطع نمی شد. خاموش. دوباره روشن. همان بود که بود. مارش. تلفن زدم و گفتم اوضاع این است. چیری عوض نشد. تصمیم گرفتم با همان وضع راه بیفتم. بوق های منقطع و منظم. و فلاشر های روشن. گفتم شاید کمی حرکت کنم خسته شود و دیگر جلب توجه نکند. اما اشتباه می کردم. همان بود. صدای دزدگیر بود.
اولین تقاطعی که باید می‌پیچیدم راهنمای چپ زدم. خنده‌ام گرفت. هر چند دقیقه ثانیه ای مکث می کرد و نفس می گرفت و باز از نو شروع می شد. و من هر بار آرزو می کردم دیگر ادامه نداشته باشد. حس دزد بودن داشتم. آن هم در ماشین خودم. چهار راه اول که پشت چراغ‌قرمز ماندم همه انگار به یک دزد نگاه می کردند. یکی از داخل ماشین اش. یکی در حال عبور از حاشیه خیابان. همه یک جوری نگاه می کردند. نه حالتی که به یک دزد باید نگاه کرد -که نمی‌دانم چگونه‌ست- بیشتر حالت‌شان طوری بود گه انگار به یک جانی نگاه می کردند. صدای تمام نشدنی دزدگیر. شال را روی صورتم انداختم تا بیشتر به سمت دزد بودن میل کنم. اما ته دل‌ام میل به جنون داشت. چراغِ بعدی سبز بود و تند تر می رفتم تا کمتر ماشین ها و آدم ها درگیرِ‌ این مورد عجیب شوند. چهارراه بعدی پسری عقبِ پرایدی نشسته بود و یک دست در دماغ اش به من زل زده بود. هی روی‌ام را آن ور می‌کردم اما هی او نگاه می کرد. یک آدمِ خُل فلاشر هایش را روشن کرده و دارد خیلی ریتمیک بوق می‌زند. خواستم بوق بزنم تا ماشین جلویی حرکت کند. خنده‌ام گرفت. این بار بیشتر از قبل. وقتی بوق می زدم سرفه ای بین ریتمِ قبلی می افتاد و صدا به هم می ریخت. خوشم آمده بود. چند بار تکرار کردم. چیزی شبیه به بوق عروسی را هم می شد از دل‌اش بیرون کشید.
نزدیک بودم و کم کم باید می پیچیدم که پیرمرد موتوری راه نمی داد. حتما من را بیمارِ هایپری می دید که خوشی زده زیر دل‌اش و بی هدف دور می‌زند. چرا باید راه بدهم؟ هرجور بود گذشتم. صدای بوق هم بود. گفتم شاید وقتی پارک کنم این بوقِ لعنتی ساکت شود. اما نشد. فقط یک لحظه قطع شد و من در همان لحطه ی کوتاه خوش‌حال شدم و دوباره بوق. بوق. زنگ زدم تا سوییچ را بیاورد. پیاده شدم. در را قفل کردم. صدا هم بود. چند قدم دور شدم. صدا هم بود. از دور آمد. دزدگیر را زد. صدا نبود. رفتیم. صدا هم نبود.

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

حدیثِ جامانده‌گان

یک رسم بدی که مدت هاست رایج شده و من به شدت با آن مشکل دارم، راه انداختن برنامه‌های رد و بدل کردن کتاب است. آن هم به نام ترویج فرهنگ کتاب خوانی! ترویجِ فرهنگِ خوبی که در آن فرهنگِ غلطی نهفته است. به این شکل که کتابی که مثلا خوب است و دوست داشتند را به یکی قرض می دهند و آن یکی به دیگری و دیگری به نفر بعدی و ادامه ی ماجرا.

ظاهر قضیه شاید خوب باشد و بگوییم به به چه خوب که کتاب ها را بین هم رد و بدل می‌کنیم. اما چیزی که این بین نادیده گرفته می شود حقوقِ مولفی ست که برای خلق (یا ترجمه و یا حتا نشر) آن کتاب زحمت کشیده. آن هم در این بازار نابه‌سامانِ چاپ و نشری که ما داریم و ماه‌ها و سال‌ها پشت خط انتظار و مجوز ماندن ها. این طبیعی ترین حق کسی است که روزهایی بسیاری از زنده‌گی اش را صرف نوشتن یا ترجمه ی کتابی کرده است. طبیعی ترین حق ناشری که می توانست برود و لوازم آرایش وارد کند و پولِ هنگفتی به جیب بزند و بر داف های جامعه بیافزاید. اما این ها وقت و سرمایه شان را در راه دیگری خرج کردند و عده ای خیلی راحت حقوق شان را پایمال می کنند. آخر هم نه تنها متوجه این ضایع کردن حق نمی شوند، بلکه این کار را گامی برای ترویچِ یک فرهنگ می دانند. آیا نباید اصولِ اولیه آن فرهنگ را جا انداخت؟ این چه فرهنگی ست که ما نمی دانیم برای استفاده از آن باید هزینه پرداخت کنیم.

معمولا بیشتر این رد و بدل ها نتیجه ی مثبتی را هم نداشته و کسی را ندیدم با این کار کتاب خوان شده باشد. هرچند در مواردی جز این رد بدل چاره ای نیست با همیشه‌گی شدنِ این کار به شدت مخالفم. گاهی مثل کتابی که دیگر چاپ نمی شود یا کتابی که افست است ـ و از بیخ حق را از رسمیت انداخته ـ و یا زمانی که کلی کتاب و مجله گرفته‌ای و می خواهی فقط یکی را قرض بگیری ایراد چندانی شاید نباشد. اما این که هیچ کتابی در قفسه نداشته باشیم و به کتاب های خوانده ببالیم به نظرم چندان جالب نیست. از دلِ این جمع ها چیزی بیرون نمی آید!

۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

کشته ها به جست و جوی شاه می آیند

درباره «مردگانِ جزیره ی موریس»

از روی صندلی راحتی بلند شد. دیگر پادشاهِ ایران نبود. از سوم شهریور ۲۰ دیگر پادشاه نبود و حالا به جزیره ی موریس تبعید شده بود. رمان فرهاد کشوی حکایت روزهای زنده گیِ شاهِ مخلوع در تبعید. تبعید به جزیره ای که حتا نمی دانست کجای این کره قرار گرفته است. داستان بین ترس و تاریخ و تخیل در رفت و آمد است.

کشیِ کشته گان پهلو گرفته و همه می خواهند شاهِ سابق را ببینند. جهانی ساخته شده که رضا شاهِ آن می تواند صرفا همان رضا شاهی که می شناسیم نباشد. مرده ها دست از سرِ او برنمی دارند. همه ی کسانی که به دستور او کشته شده اند - از تیمورتاش و سردار اسعد و امیرطهماسبی و داور و فرخی تا کسانی حتا پادشاههم نامشان را دیگر در یاد ندارد - در مقابلِ دیده گان شاه پدید می آیند و همه یک سوال را می پرسند. «چرا من را کشتی؟» این سوالی ست که سراسر رمان از رضا شاه پرسیده می شود و آخر ایزدی سر و کله اش پیدا می شود و مرده گان لابه لای درختانِ اوکالیپتوس گم می شود. آخر شاه از جزیره و شاید از مرده گان می خواهد فرار کند و به ژوهانسبورگ می رود و در کشتی با هم با مرده گان رو به رو می شود که هیچ وقت دست از سرِ او بر نخواهند داشت.
شاید اگر تنوع بیشتری به رفت و آمد های شخصیت ها داده داستان را جذاب تر می کرد و خواننده کمی غافلگیر می شد. خیلی یکنواخت درختِ اوکالیپتوسی بود و شاه و کشته ای و بعد هم ایزدی و سر آخر نا پدیدی! می شد فرم های بهتری را برای احضارِ مرده گان در نظر گرفت، همانطور که در بازگشت به گذشته ی رضا شاه تا حدودی این تنوع را می بینیم.

شاهی که در داستان می بینیم حتا از شاه شدنش هم پشیمان می شود. آرزو می کند که ای کاش احمد شاه او را رییس قشون نمی کرد و در نهایت فرصتِ شاهی اش پیش نمی آمد. اشتباهاتش را قبول نمی کند و مدام می گوید ایران جوان شد و رضا پیر. نمی خواهد قبول کنند تجدد بی فرهنگ و روشنفکر و آزادی معنایی ندارد. هنوز معتقد است باید مردم از او بترسند. نفرت به انگلیس و شوروی لحظه به لحظه بیشتر می شود. خود را بازیچه می بیند. شایعاتی که در مدح یا ذم اش گفته شده را تکذیب می کند. دوست دارد برگردد و در خاک خودش بمیرد و خود را ناپلئون می بیند.

این رضا شاه لزوما همانی نیست که با او آشنا بودیم. می تواند انسان دیگری باشد در جهانِ تازه ی دیگری. جهانی که نویسنده آن را از نو خلق می کند و همه ی آدم ها باز آفرینی می شوند. در مجموع رمانِ ۲۹۲ صفحه ای فرهاد کشوری می تواند رمان درخور توجه ای باشد و در رده ی کارهای خوب و قابل قبول قرار بگیرد. داستان نقل می کند و روایت دارد شخصیت ها خوب پردازش شده اند و داستانِ روانی ست. 

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

بی سر. با ترس. بی ته

شنبه های مشهد بد است. هیچ کاری نمی کنی اما همان کار های نکرده هم اشتباه می شود. گوله ی برفی می شوی در سراشیبیِ کوه. آدم ها را با نام های کسان شان صدا می زنی و هی تپق زبانی. آخر خفه خون می گیری تا ادامه دار نشود. اما آنقدر پررو می شوی که می روی پشتِ میز و این ها را می نویسی.
این ها از برکاتِ شنبه های این شهر است. بعد از همه ی اشتباه های یادم آمد ماه هاست شنبه های این شهر را ندیده ام. چیزی نزدیک شش ماه! همیشه شنبه صبح این شهر و مردمان اش را به امانِ بی خدایی ول می کردم و به جایی دیگر می رفتم. کاش امروز هم نمانده بودم تا این باکره گی شنبه شب ها باقی می ماند. مردم از غروب جمعه می ترسند، من از روزِ بعد اش. شاید با این وضع هفته ی آینده که باز باید برم رفتن برایم ساده تر باشد. بروم و دست پایم را حلقه کنم دورِ‌ نیشابور. که می خواهم از شنبه های شهرم فرار کنم. از خانه نشینیِ وهم آلودی که امشب است.
بر خلافِ همه ی روزهایی که دوست دارم در خانه بمانم، امروز را باید بیرون می زدم. دست کم از صبح به بعدش که برایم غریبه بود. نمی دانستم آدابِ شنبه های مردم این شهر چیست. ظهر شان را چگونه عصر می کنند.
اوضاعِ یک شنبه برایم به مراتب درد ناک تر می تواند باشد. هیچ یک شنبه ای را از اواخر بهار تا امروز در مشهد نبوده ام. ترسناک نیست؟ حتا نمی دانم خورشید اش چگونه طلوع می کند. از این ها بدتر شامی که امشب قرار است بخورم. این را مدت های بیشتری ست که لب نزده ام. این وهمِ دور بودن برای یک مازوخیست می تواند لذت بخش باشد. این ترسِ از دست دادنِ بکارتِ یکشنبه ها. اما با این حرف های رفته چه کنم؟
شنبه های مشهد خطرناک است. از سرعتِ خود بکاهید و احتیاط کنید.


۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

دل‌تنگ شو

تابستان بود و مهراد آمده بود پیش‌ام و دل‌تنگ شو رو برایم گرفت و چند روز بعد همزمان کارهای‌ام را انجام می‌دادم و از بین آن همه کاغذ و کتاب و وسیله‌ی روی میز صدای آن هم می آمد و مثلا گوش دادم. چندان خوشم نیامد و تقریبا هیچ از آن یادم نماند. بعد هم که با هم صحبت کردیم گفتم از این آلبوم آخری اصلا خوشم نیامد.

پاییز شد و کسی نبود و نیمه شب بود و سیندرلا دوان به خانه می رفت و من بودم یونولیت های غیرفشرده ای که باید تکه تکه می شدند و چند ساعت بعد حاضر و آماده با من به کلاس می آمدند. اتفاقی روی حرف D مکث کردم و دوباره آن را گوش دادم. کامل. در سکوتِ نیمه شبِ شهری که فشرده ای از ایران است.

بر باد اگر رود دلِ ما... . انگار حدیثِ نفسِ ما بود. همه ی «ما» ای که شهری نداریم. همه ما که یاد گرفته ایم شکلی نگیریم، رنگی نگیریم، یاری نگیریم. همه ی منی که هر ثانیه بعدش جایی دیگر، شهری دیگر است و هیچ جا هیچ چیزی از آن در گذر نیست و هی می خواهد وانمود کند فلان شهر را وطنِ خود می داند.

منم آن ابرِ آزاد. نه خوشحال. نه گریان. رهگذر. صدای زندوکیلی آن شب را طولانی تر کرد و من هم ادامه دادم. حالا هنوز پاییز است و باز در یک شهرِ دیگر پشت میز نشسته ام و یکی یکی کارهایم را خط می زنم تا شاید یکی از آن ها انجام دهم. و باز دلتنگ شو را گوش می دهم. در ماشین. توی خیابان. در پیاده روی های شهرِ چندِ ثانیه قبل. در اتاقِ چند ثانیه بعد.

همیشه پاییز می ماند و ما شهری نخواهیم داشت. شبی نخواهیم داشت. دل تنگ نخواهیم شد. هرچه زور بزنیم تنگ نمی شود که نمی شود. دلتنگ شوی دنگ شو -با آنکه مدت ها از انتشارش می گذرد- روایت حال و هوای همیشه گیِ «ما» و «من» های بسیاری ست. برای وقت هایی که حسرت می خوریم و به خود می قبولانیم که دلتنگی ست. برای وقت هایی که می خواهیم دلتنگِ روزهای نیامده ی خود باشیم.