۱۳۹۴ مهر ۱۵, چهارشنبه

روایت فیلسوف جوان

این یادداشت در شماره‌ی ۵۴ مجله‌ی صدا (۱۱ مهر ۹۴) چاپ شده است.
نگاهی به مجموعهداستان «زنگهفتم»

محمدمنصور هاشمی را بیشتر با متون فلسفیاش دربارهی ملاصدرا و هگل و فردید و شایگان و مقولهی دین میشناسیم. شاید بشود نکتهای که دربارهی داریوش شایگان در مقدمهی «آمیزش افقها» آورده است را بشود به خود و راویِ داستاناش هم نسب داد. جایی که شایگان را از قماشِکسانی که یک چیز بزرگ میدانند و میکوشند با آن همه چیز را تحلیل کنند نمیداند و میگوید او در زمرهی کسانیاست که با نکتهسنجی و ظرافت، چیزهای بسیار میداند و از هر باغ گلی چیده است. راویِ‌ «زنگهفتم» هم در طلب چیدنِ نکتههای وسیع است و همین او را به مصافِ خویشتن با خویش میبردش.
شاید سخت باشد هر فصل را به تنهایی یک داستان به حساب آورد و بیشتر از هرگونهای به یک رمانکوتاه شباهت دارد. احیای موقعیت نوستالوژیک سالهای مدرسه و فضای دههی شصت و حس نفرت و تحقیری که از محیط همکلاسها به یک بچهی دبستانی منتقل میشود. که فقط مربوط به نسل خاصی هم نیست و همهی سنین به گونهای با میل به برتری و پوزِکسی که مقابلشان است را به خاک مالیدن در زندهگیِ درونِمحیط آموزشی مدرسه را کموبیش تجربه کردهاند.
داستان اول فقط باب آشنایی را باز میکند و خبر از چگونهگیِ حالوهوای داستانی میدهد و در عین حال گوشهای از یک لایهی مخفی را به خواننده نشان میدهد.
داستان دوم، قصهگوتر میشود و ماجرایی را پیش میآورد و همراه با تصویر دادن به ذهن مخاطب سعی بر واقعی کردن فضا دارد و تا حد زیادی موفق بوده. یک ماجرای سادهی حضور در مسابقهای تلویزیونی و افکار و عقایدِ یک پسرِدبستانی کنار خردهماجراهای داستان اول قرار میگیرد و به شناخت بیشتر خواننده از راوری (شخصیت محوری داستان) کمک میکند.
همهی این ماجراها نشانی دارد که انگار غیر مستقیم میخواهد بگوید مقصود چیزی زیر این «زنگ»‌ها است و لایهی پنهانی پشت روایت اصلی قرار گرفته و قوهی کشف خوانندهی را میطلبد.
نویسنده در داستان «زنگسوم» میخواهد فضای کلی را تا حد زیادی جلو بیاندازد. اما مشکل از جایی آغاز میشود که مسئلهی نگاه به کلیت کار هم مقابل خواننده قرار میگیرد. با این فرض که با یک مجموعهداستان روبهرو هستیم (اینگونه که از تقسیمبندی به نظر میرسد) و نویسنده آدمها و موقعیتهای مشابهی را دستمایه قرار داده و بنا به نیاز داستان چیزهای جدیدی دربارهی شخصیتها بازگو میشود. اما حقیقت این است «زنگ»های این مجموعه را به سختی میتوان یک داستان مستقل دانست. حتا اگر بر بههمپیوسته بودناش تاکید شود، نیاز به وجود کشمکش یا اتفاقی جدا برای شکل گرفتن استقلال داستان دارد.
در داستان سوم فلشبک و تداعیها بیشتری میبینیم و یک همکلاس (کرمشاهی) و معلم و مدیر (صاحبی) دوباره دیدهمیشوند اما بنا بر شخصیتجداگانه داشتن هر داستان، نویسنده (هرچند خیلی کوتاه) اما دوباره اینها را معرفی میکند. شاید بهتر بود از ابتدا با یک رمانکوتاه یا داستانِ بلند مواجه میشدیم به جای مجموعهداستان بههمپیوسته.
همانطور که پیشبینی میشود، «زنگچهارم» زمان را جلو میبرد و سن راوی بیشتر میشود. او نگاه ویژهو زیبایی به مسئلهی جنگ دارد و از زاویهای نو و کامل به ماجرا نگاه میکند و جنگ را از دید مدرسهای بودن میبینیم.
هرچند بعضی پارهها افت پیدا میکند و حس خاطرهبودن و گنجاندنِ چیزهایی برای منطقی شدن ماجرا به نظر میرسد،اما زمانی که جنگ را (حتا گذرا و برقآسا) نگاه میکند، آن لایهای که زیر پنهان شده بود، رو میآید و به خود رنگ میگیرد.
در ادامه، داستان میخواهد رگوریشهای پیدا کند. مطابق انتظار زمان جلو میرود.  داستانهای مجموعه ماجرا دارند، اما کافی نیست. متن فقط زمانی که لایهای فلسفی و معنایی به خود میگیرد و جاندار میشود. و غیر از آن توضیح اضافه (گاه در حد چند کلمه) میخوانیم و باز حتا بعضی جاها نیاز به وجود بیشترِ داستان و روایت احساس میشود.
اما در پشت تمام اینها به یک شخصیتپردازی نسبتا کاملی میرسیم که احتمالا تنها نکتهی قوی و استوار داستان است.
«زنگششم» کمی حالوهوای داستان به خود میگیرد و ماجرادارتر میشود و با شناختی که در داستانهای گذشته پیدا کردهایم، شخصیت را بیشتر میشناسیم و اینجا دیگر نویسنده توضیح اضافه نمیدهد. اما همچنان فقدان یک اتفاق یا کشمکش (حتا ساده) حس میشود تا داستان را کاملتر کند. اما با نزدیک شدن به پایان کتاب، داستانها جان بیشتری میگیرند و فضا برای خواننده ملموس میشود.
در داستانِآخرِاین مجموعهی بههمپیوسته، شخصیت راوی تکامل پیدا میکند. با دخترش وارد چالش میشود و همچنان از جملات اضافی رهایی نیست، اما با وجود کوتاه بودنِجملههای مربوط به دختر، علاقه و دوستداشتنِراوی نسبت به دخترش کاملا قابل لمس و زیبا از کار درآمده و حس پررنگی را میسازد.
دوگانهی هستی-سمیه (نامهای دختر راوی)هم نشان از یک هویت چندتکه،نه تنها در دختر، که در همهی شخصیتهای این جهانِساخته شده دارد و لایهی زیرین را همین چندتکهگی کامل میکند. در داستان آخر سعی شده خردهروایتهایی منسجمتر و با پشتوانهتر قرار دادهشود و نویسنده در این کارش موفق بوده و حلقهی طرح شده را به هم مرتبط میکند.

خطِ آخر، جنگ درونی راوی با خودش است. چیزی که به نوعی از آغاز داستان حساش میکردیم. همان که خبر از یک لایهی مخفی در دل داستان میداد. اما به دلیل ضعف و کامل نبودنِبعضی تکهها شاید کامل به مقصود نرسیده است. اما احتمالا تکهی پنهان همین جنگدرونی خویشتن با خویش است.

۱۳۹۴ شهریور ۱۴, شنبه

سکه‌سازان* / درباره‌ی طلابازی، نوشته‌ی امیرحسین شربیانی

این یادداشت در شماره ۴۹ مجله‌ی صدا (۷شهریور۱۳۹۴) چاپ شده است.


«طلا بازی»ِ امیرحسینشربیانی تلاشِ پیدرپی آدمی است برای تبدیل وضعیتی مسمانند، به طلای ناب
داستان با یک موقعیت ساده در طلافروشی آغاز میشود. همه چیز خیلی ساده سرجایش قرار گرفته. پیمان (راوی) تکهتکه فکر و شخصیتاش را رو میکند و خواننده حسهایش را میفهمد. جزییات، دقیق و هوشمندانه ترسیم شده است و خبری از اشتباه و گاف نیست. سعی میشود فضایی کلی برای خواننده نمایان شود و بعد داستان را وارد فاز تازهای کند. یک جمله در دیالوگها دربارهی رابطهی یک دختر و پسر کششِ کشف کردن به داستان میدهد و به خواننده میفهماند همه چیز در کشف همین نکتههای به ظاهر ساده پنهان شده است و داستان حولِ چنین بازیهایی میچرخد.
رابطهی پیمان با تورج (پدر) بسیار خوب درآمده و فارغ از نگاههای تکراری به روابط پدری و پسری است. در چشماندازِ ترس پیمان از شبیه پدر شدن، زوال خاندانی بزرگ که در گذشته اعتباری داشته را میبینیم. اعتباری که تا به نسل امروز رسید، دیگر نشانی آن شکوه و جلال گذشته را با خود ندارد و باباجیلی (پدر بزرگ یا همان جلال) تنها در خیالِ راوی شکوه و برو و بیای قدیم را 
یادآوری میکند.
روابط پسر-پدر و پسر-پدربزرگ همراه با اوج و فرودها و نفرتی که بینشان جاریاست، یک کلِ بزرگ را در داستان تشکیل میدهد که تا پایان بر آسمانِ داستان پرسه میزند. پیمان (پسر) که لحن و زبان بسیار خوب و مناسبی برایاش در نظر گرفته شده، خودخواسته و از روی کنجکاوی و تا حدی خستهگی، خودش را لای روابط اشکان (مشتری طلافروشی) و کوسهها میاندازد. ذهناش به هم ریخته است و خواننده این احتمالا را میدهد او یک جا لبریز شود و بِبُرد. خستهگیِ او تا حدی شبیه شخصیت اصلیِ تعدادی از داستانها و فیلمهای این سالها است که فردی تحت فشارهای بیرون جامعه با ذهنی برآشفته تنها میماند و به سرش میزند کارهای عجیب و غریب انجام دهد. اما اینجا پیمان میخواهد عادی باشد و خودش را کنترل کند و تا میتواند از پسِ شرایط بربیاید.
سپس در قسمتی از رمان قعطهی کاملی از گذشته را میخوانیم تا در کنار پارههای قبلی، تاریخِ روابط پدر و پسریِ خانوادهی زرافشان دستمان بیاید و متوجه ریشهی «نفرتِ پسر از پدر» و ترس از شباهت آنها شویم. (به دور از دستمایه قرار دادن کلیشههای عقدهی اودیپ، که شاید در لایههایی بینشان وجود داشته باشد، اما اصل و اساس بر این گذاشته نشده.) در بین این تلاطم و بازخوانیِ گذشتهی با شکوه و حسرت، زهرا هم در داستان پر رنگ میشود. دختری که شبیه زیبا (مادربزرگ شهید) است و خود گذشتهای پربار داشته و سعی میشود به خواننده شناسانده شود.
زهرا هم وارد ماجراهای ذهنیِ راوی شده. از او خوشش آمده اما تکلیف زندهگی با خودش را هم نمیداند. سقوط خانواده و زندهگی پیمان به فصلهای پایانیِ شکوهاش رسیده. مادر از خانه رفته و تورج هم برای سقوط یکهتازی میکند. پیمان مثل قهرمانها میخواهد به دل ماجرا بزند و پی کارهای تورج را بگیرد و نافِ بدبختی و سراشیبیِ سقوط را قطع کند.
راوی به قمارخانهای مخفی میرسد و میترسد. باختن و فروریختن را لمس میکند. تورج شهوت باختن داشته و پیمان رویای بردن. صحنهی قمارخانه و عصبانیتِ درونی و خاموشیِ بیرونیِ پیمان خوب پردازش شده. حسِ میل به خفه کردنِ تورج پای میز را میدهد. درست وقتی که سکههای طلای کش رفته از مغاره را به بهای زندهگی و شکوهشان از دست میدهد. راوی میل به تغییر وضیعت موجود به وضعیتی دیگر دارد. هرچه میخواهد باشد. فقط اینی که هست نباشد.

پیمان در جایی خودش را بیشتر از همیشه شبیه پدر میبیند. خستهگیاش تمام نمیشود و در قالب پینتبال به طور مختصر شمای کاملی از روابط و فکر پیمان را میبینیم. هرچه فکرش شلوغتر میشود، رفت و برگشتهای زمانی سریعتر میشود. نیروی گریز از مرکز در بنز هم او را یاد صحنهای با زهرا میاندازد و در فکرش مدام تلاش میکند به چیزهای جدید و جایگزین شده فکر کند. نه گذشتهی با شکوه از دست رفته.
مادر در اوایل داستان خیلی خوب نشان داده شد و تاثیر خوبی هم داشت و لحن و صدایش شنیده میشد. اما بعد زیادی کمرنگ شد. خواست داستان این بوده، اما شاید دستکم در ذهن راوی جای بیشتری میتوانست داشته باشد.
در اواخر داستان، نویسنده خواننده را وارد فضای جدیدی میکند. اشکان مرموزتر میشود و پیمان حال پیگرفتن مسائل را ندارد یا میترسد، رامک میخواهد جای زهرا باشد، خود زهرا میخواهد از ایران برود و نباشد (و پیشینهی خوبی برایش ترسیم شده)، تورج سیم آخر را هم رد کرده و به درِ دیوانهگی زده، و خود پیمان که نیاز به خالی شدن دارد.


نویسنده در «طلا بازی» به دنبال قصهگفتن است و در درآوردن شکلی منسجم و جذاب موفق بوده. نکاتی همچون شخصیتپردازی شخصی و خانوادهگی و همچنین زبان و لحن (که شاید قسمت درخشانش سنجیدن محیط پیرامون با کوهنور توسط راوی باشد) و موقعیتهایی که هم در پایان و هم در کل داستان قراردادهشده، بر جذابیت و پُر بودن داستان افزوده است و حاصل را کاری محکم و قابل قبول از آب درآورده است

*نامِ یادداشت برگرفته است از رمانِ آندره ژید.

برای مُردن

خون. این خون لعنتی. همان اول باید از آزمایش دادن طفره می‌رفتی. مرگِ اول از همان آزمایش شروع شد. سوزن که توی دستت فرو رفت مُردی. به پرستار گفتی باید دراز بکشی. گوش نکرد. دراز کشیده بودی. زل زده بودی به پنجره‌ای که کرکره‌هایش نمی‌گذاشت حیاط را ببینی. اگر آزمایشِ خون نمی‌دادی نمی‌توانستی گواهینامه بگیری. هیچ‌وقت نفهمیدی آن O+ ِ روی کارتِ مستطیل به چه درد می‌خورَد. دراز کشیده بودی و بعد که بلند شدی یک قند توی دهانت گذاشتی و خنکای هوا نگذاشت رگ‌هایت منقبض شود تا خون توی پاهایت جمع شود و بیفتی. گوش نکرد و نشسته بودی. از دست راست می‌گرفت. به لکه‌های روی دست چپ خیره شده بودی. یک حساسیت ساده دیگر این کارها را نمی‌خواهد که. مثل همیشه یک ورق تِلفَست ۱۲۰ می‌خوری و خوب می‌شوی. این دکترها هیچی حالی‌شان نیست. یک روز همینطور که خون می‌دهی می‌میری و با جنازه‌است سلفی می‌گیرند. به لکه‌های روی دستِ چپ‌ات خیره شده‌بودی. خون می‌دیدی. ای کثافت. زد روی شانه‌ات و گفت «بلند شو». دست‌ات را روی چارچوب در گذاشتی. زیر تلویزیونِ سالن انتظار دو صندلی خالی بود. پرت کردی خودت را آنجا. چقدر دوست داشتی روی زمین دراز بکشی. صورتت را بچسبانی به سنگِ رگ‌رگ خاکستریِ زمینِ کثیف. سرما از برف‌های گلیِ حیاطِ درمانگاهِ اطفال وارد سرت شد و مغرت را خنک کرد. مامان دست‌ات را کشید و به زور جسم ۳۵ کیلویی‌ات را بلند کرد و انداخت داخل ماشین.

اگر آزمایش دوم و نمونه‌برداری بگوید کار تمام است چه؟ مرگ دوم دیگر مرگ آخر است. وقتی می‌میریم در ذهن دیگران چه شکلی می‌شویم. خوب، بد، زشت، هر کوفتی که می‌خواهد باشد قطعا آن چیزی نیست که ما دوست داریم.
مرگ من حتمی است. اما باید قبلِ مردن چیزی برای خودم داشته باشم. باید یک چیز که دوست دارم را بیرون بکشم و بعد انجام دادن‌اش بمیرم.

قبل این که به این حال بیفتی فکر می‌کردی آدم‌ها روزهای آخر زنده‌گی -یا لحظه‌های آخر- دوست دارند همه دورشان باشند -همه یعنی چی؟- حتا کسانی که از آن‌ها متنفر بوده‌اند. قبلِ مرگ قلب آدم باز می‌شود و همه را می‌خواهد محکم بغل کند. اما همه‌اش چرند است. واقعیت این است که من می‌گویم. دوست داری تک و تنها توی اتاق خودت بنشینی و گوشی را خاموش کنی. وقتی جواب آزمایش را گرفتی، همانطوری که این‌جا نشسته‌ای می‌روی و پشت میزِ اتاقت می‌نشینی. اگر زودتر رفتنی باشی، می‌روی و در را روی دیگران قفل می‌کنی و اگر چند هفته وقت داشته‌باشی باز هم همین کار را خواهی کرد. دهانت طمع صابون می‌دهد. فقط یادت باشد قبل از خروج از این‌جا دوجین فحش آب‌دار به پرستار پشت پیش‌خوان بدهی تا دیگر ساعت حاضر شدن آزمایش را اشتباه ننویسد.

آخ! داشت یادت می‌رفت. یک مرگ را جا انداختی. آزمایش را که گرفتی باید فوری به دکتر زنگ بزنی و بری مطبش تا آزمایش را بر اساس صور فلکی تعبیر کند. از این برزخی که هستم به یک برزخ دیگر. انگار با هزار ترس و لرز و توبه از روی پُلِ سراط رد می‌شوی و بعد که با افتخار مشت‌هایت را گره کردی و به پشت سر نگاه می‌کنی،‌ یکی از جلو بگوید آفرین! حالا به مرحله نهایی راه یافتی.

تمام نمی‌شود این زنده‌گی. می‌پرسی «خانم چقدر مانده؟!»
می‌گوید «نیم ساعت». نیم ساعت و چند هفته‌ی دیگر کجایی؟ عمو حسین هم همین‌طور شد. از خواب بیدار شده بود و دل‌اش درد می‌کرد. چند ساعت تحمل کرد و بعد با زن‌اش رفت دکتر. یک آزمایش. -برزخ داشت او هم؟- آنزیم‌های عجیب. سرطان روده بود. بلیت سفر به لهستان را دو هفته عقب انداخت. هیچ‌وقت نرفت. یک هفته بعد از دو هفته‌ جایی دیگر بود. به همین آسانی زنده‌گی‌اش جای دیگری بود. نتوانست کار ناتمام‌اش را به سرانجام برساند.
اما من چه؟ دارم چه کار می‌کنم؟ دو روز به پایان مهلت ثبت‌نام مسابقه‌ی پارت وقت هست هنوز. طراحی هتل. جایزه‌ی تیم اول حضور در ورک‌شاپ لیون مدرسه AA است. راستین و گلشید خودشان را کُشتند تا با هم شرکت کنیم. آخر چه کسی را اضافه کردند؟ هیچ احمقی تنهایی در یک مسابقه‌ معماری شرکت نمی‌کند. هیچ احمقی برای جایزه‌ای که بعد از مرگ نصیب‌اش می‌شود تلاش نمی‌کند. دو حماقت پشتِ پرانتزِ یک اتحاد کار من را تکمیل می‌کند. پدرم در می‌آید؟ خب بیاید. اگر ببرم جنازه‌ام به لیون و دهکده‌ی سنگیِ کنارش می‌رود؟ در عین فروتنی و سخاوت، وصیت می‌کنم راستین و گلشید و نفر سوم‌شان را به جای من راهی کنند. دیوانه‌گی‌ست؟ هستم. اگر جنازه‌ام برود می‌شود در واگن بارهای سنگین قطار لیون-پاریس جا بگیرم و سری به پرلاشِز بزنم؟ دیگر هندی‌اش نکن.

فکرها آنقدر تند و تند توی سرت می‌ریزند که رویاهایت را فراموش می‌کنی.
حتما خواهید پرسید «تو که داری می‌میری،‌حالا این تقلا کردن‌ات واسه چیه؟» در جواب باید بگویم «به خودم مربوط است».
می‌میری اما مهم است کارها را به سرانجام برسانی. از همین حالا فکرت وارد رقابت شده. حجم‌های کلی توی سرت می‌آیند. یک فرم پیچیده یا توده‌ای ساده؟ یا حتا از این مسخره بازی‌ها که حجم‌ات شبیهِ نیکول کیدمن است که چترِ‌ بسته دست‌اش گرفته است. با راستین همیشه سر این‌طور مسائل بحث می‌کردی. توی آتلیه آنقدر بلند صحبت می‌کردی که همه نزدیک شدند دعوا را ببینند. وقتِ کار تو چشم‌هایت را می‌بستی و هر چه به ذهن‌ات می‌رسید را می‌کشیدی. بعد یک چیزی سر هم می‌کردی و به عنوان کانسپت به خورد استاد می‌دادی. اما صداقت چشم‌هایش را بازِ باز می‌کرد. کلیک. و روی صفحه‌ی مقابل همه چیز را می‌دید و ته‌اش باز هم سر هم کردن بود. از هر گوشه چیزی. سرِ همین چیزها قهر حرفه‌ای‌تان شروع شد. دوستی و رفاقت و شب‌نشینی‌ها جای خود، این که به هیچ راهی نمی‌شود با هم کار کنید طرفِ دیگر. حیف شد واقعا.

راستی گفتم هیچ احمقی در یک مسابقه‌ی معماری تنها شرکت نمی‌کند؟ تازه آن‌هایشان که کمی درست و حسابی هستند، فیلتر ورودی هم دارند. کلی کوفت و طرح و ایده و نوشته و سابقه باید بریزی تو کاغذ به‌شان بدهی. مدل‌های این‌طوری اگر قبول‌ات کنند حق ورودی هم به‌ات می‌دهند تا تجهیزات لازم را سر هم کنی. خیلی‌ها همین‌جا بارشان را می‌بندند و راضی می‌شوند. اما من احتمالا به هیچ مرحله‌ای نمی‌رسم. که باز هم مهم نیست. مسابقات اینطوری حتما باید تیم باشی و تعداد مهم است. اما این یکی را نمی‌دانم. بعد از این که از مطبِ دکتر برگشتم یادم باشد آیین نامه را نگاه کنم. باید یک جا بنویسم تا یادم نرود. چه مسخره. این‌ها تنهایی اجازه می‌دهند؟ باز هم مهم نیست. نیاز باشد از دیوار هم بالا می‌روم. جا افتاد؟

اگر فرصت نباشد می‌خواهی چه‌کار کنی؟
نه نمی‌خواهم به این فکر کنم. شاید ساعت‌های طولانی راه بروم. اما نمی‌خواهم به‌اش فکر کنم. می‌خواهم امید داشته باشم هنوز. آنقدر باید امیدوار باشم که حتا شب‌ها هم کم بخوابم. لابه‌لایش چند فیلم جدید هم می‌خواهم ببینم.
از این‌جا که پیش دکتر می‌روی می‌گوید دو ماه وقت داری. می‌شود کِی؟ چه خوب که عید را هم می‌بینی پس. هیچ‌وقت فکر می‌کردی عید برایت اینقدر جذاب شود؟ یا الان می‌خواهی وانمود کنی آدمِ دیگری هستی. حتما قهوه‌ی آمریکانو هم خواهی خورد تا حس بهتری داشته باشی. مرگ که ترس ندارد. تو هم هیچ‌وقت نترسیده‌ای.. این یکی را دروغ نگو دیگر.. راستش این است از بعضی چیزها ترسیده‌ام. خواستم به جنگ‌شان بروم.. اما خب.. دیگر چه فرقی می‌کند؟

ساعت چند شد؟ اما نه. برگرد. همین نقطه یک بزنگاه است. ترس برای چه؟ ترس از چه؟ مگر ته‌اش مُردن نیست؟ تو که آخرش می‌میری. از سگ می‌ترسی؟ برو یک وحشی‌اش را بغل کن. از آن‌ها که زبان‌ صورتی‌شان تا نیمه‌ی گردن بیرون است. چشم‌هایت را نبند. آخرش این است که می‌خوردت. تکه تکه می‌شوی. گاز می‌گیرد. آن هم جاهایی که نباید بگیرد را. فوق‌اش چند روز زودتر می‌میری.. دیدی ترس نداشت؟

می‌شود آخر اردیبهشت؟ آخ! نه! اول‌اش است. خوشحال باش چون کمتر کسی می‌تواند تقویم بردارد و دست روی یک روزی بگذارد و تاریخ مرگش را انتخاب کند. با شما هستم ارواحی که الان بالای سَرِ من می‌چرخید! کدام‌تان همچین اختیاری داشته است؟ پس بدانید و آگاه باشید بیایم دهان‌تان سرویس است. ..نترس پسر خوب!
ولی کاش آخر اردیبهشت بود. باز هم سعی خودت را بکن. بِکَش تن‌ات را تا نیمه‌های بهار. فصلِ آلرژی‌های موسمی. فصلِ مرگ‌های از پیش تعیین شده. اگر اول اردیبهشت بمیری قهرمانی استقلال را هم نخواهی دید. باید ببینم! حسی تهِ دل‌ام می‌گوید اگر قهرمان نشود نخواهم مرد. این یعنی خیال‌ات در آرامش نیست و باید یک سال دیگر بمانی و ببینی و بعد بمیری. ولی حس می‌کنم باید هرچه زودتر چیزهایی که می‌خواهم انجام شود و بعد با خیال راحت بِروَم. تفاوت‌اش فقط یک هفته است. تازه باید آنقدر سر حال باشی تا بتوانی جلوی تلویزیون آخرین جنگِ بدونِ خونِ زنده‌گی‌ات را ببینی. آن روزهایی که می‌رسد کجایی؟ نکند هر چه به مرگ نزدیک شدی.. نه! نباید به این چیزها فکر کنم.
سیزده‌ساله‌گی. روی مبلِ توی هالِ خانه‌ی مادربزرگ دراز کشیدی. سرما خورده‌گی. هیچ‌وقت آنقدر خودت را به مرگ نزدیک حس نکرده بودی. فقط یک سرماخورده‌گی ساده بود. اما بعدِ ده سال انگار دنیا واقعی‌تر شده است. حالا انگار دیگر چیزی نمانده است.

«آماده شد جناب.. آقا.. آقای حسینی؟»

ما که هستیم؟ /مروری بر ملکان عذاب، نوشته‌ی ابوتراب خسروی

ملکان عذاب آخرین رمان ابوتراب خسروی بعد از «اسفار کاتبان» و «رود راوی» است و دنبال کننده فضاهایی که نویسنده پیش‌تر هم خواننده معرفی کرده بود.
افتتاحیه رمان، ظرفی مملو از اطلاعات به صورت طبقه بندی شده را به خواننده می‌دهد. که هم اشتیاق خواننده را بیشتر می‌کند و هم فهم و ریتم داستان را سریع‌تر. با رد شدن از صفحات ابتدایی اطلاعات مفید و به جایی برای درک جهان داستان به خواننده داده می‌شود و با خلقیات آدم‌ها و منطقه‌ی آغازِ داستان آشنا می‌شویم.
در روشن شدن تصویر داستان علاوه بر چیزهایی که از عادات و درونیات شخصیات‌ها می‌فهمیم، تشریح جزئیات (البته نه به شکل آزار دهنده) نکته‌ی خوب و مهم این رمان است. بعد از این‌که راوی چیزهایی نسبتا غیر معمول از احوال گذشته بیان می‌کند، کم‌کم نکته‌هایی هم از خودش می‌گوید و حالا دیگر به شناختی از حوالی داستان رسیده‌ایم. شیوه‌ی روایت هم متناسب با نوع داستان است و زکریا از کودکی و گذشته چیزی می‌گوید و چیزی می‌خواهد و همین‌طور جلو می‌آید. چیزی شبیه هویت دغدغه ذهنی‌اش شده.
اما در زمانی که به روایت عادت کرده‌ایم، نویسنده غافلگیرمان می‌کند و ما را ناگهان به جلو و سال‌های آتی می‌برد و حالا با ظرفی دیگر از اطلاعات که هر کدام گره‌ها و ریشه‌هایی در گذشته را با خود دارد، مواجه می‌شویم. حالا ذهن خواننده باید فعال‌تر شود و حواسش را بیشتر جمع کند. صحبت از «حوریه»‌یی می‌شود که حتما داستانِ زمانِ دوم حول او می‌چرخد. خواننده‌ تشنه‌ی دو زمان می‌شود و دوباره به قبل باز می‌گردیم. راوی دوم شمس، پسر زکریا است.
حدود صفحات صد، جهان داستان کاملا جا افتاده و با خیلی چیزها آشنا شده‌ایم و حالا باید دنبال اتفاق‌ها و چیزهایی که پشت سایه پنهان شده‌است بگردیم. سپس خواننده حس می‌کند چیزی فراتر از عشق بین شمس و حوریه وجود دارد که به پدر‌هایشان باز می‌گردد و احتمالا رازهایی که در گذشته سینه به سینه چرخیده است.

روایت داستان وارد بخش‌های تازه‌ای می‌شود. با دانسته‌های تازه گره‌های گذشته باز می‌شود و حالا پازل تازه‌ای پیش روی ما است. بحران هویت هم‌چنان باقی است و در دیگر شخصیت‌های داستان تکثیر می‌شود. زکریا چیزهای تازه‌ای می‌فهمد و خواننده با خواندن روایات پسر او چیزهایی بیشتر می‌داند. شمس ناظر کشف فکرهای پدر و پدربزرگ خود است و پای حوریه (عشقی قدیمی که در تمام سال‌ها، تا رسیدن به میانسالی حاکم مطلق ذهنش بوده) هم به میان می‌آید مکاشفه در باب زنده‌گی او آغاز می‌شود. انگار همه باید در پی یافتن چیزهایی باشند که نمی‌دانستند و دانستن‌شان آزارشان می‌دهد.

داستان دو روایت موازی دارد که هم‌زمان هر دو را روایت می‌کند. دوران پدر و تأمل در شیوه‌ی زنده‌گی پدر بزرگ و دوران پسر و و نا‌آرامی درونی از گذشته. در میانه‌های داستان این دو روایت کاملا هماهنگ اطلاعات را به خواننده می‌دهند. اما هرچه به پایان نزدیک می‌شویم کمی ضعف در این مسئله می‌بینیم، به طوری که اطلاعاتی که دیگر در داستان تاثیری ندارد داده می‌شود و روایت‌ها هنوز سوالاتِ بی‌جوابی را پیش رو می‌گذارد. اما به هر طریق جست و جوی پدر با کشف پسر توسط یادداشت‌ها ادامه می‌یابد.
روایت دوم، یعنی شمس شرف به پایان می‌رسد و حقایق و تکه‌های مخفی پیدا می‌شود و حالا روایت قدیمِ پدر و خانقاه باقی مانده تا نگاه به این جهانِ آفریده شده پایان پذیرد. روایت زکریا هم تمام می‌شود و او باز می‌گردد و حالا دیگر نه فقط سرنوشت او که حتا پسرش را هم می‌دانیم.

«ملکانِ عذاب» روایتی است کامل از نوعی جست‌وجوگری و گیر کردن در شرایطی که راهی برای جدایی از آن نیست. در دل قالبی که خواننده زود به آن خو می‌کند و شاید سخت‌ترین نکته‌ی داستان، تحملِ تکرارِ چندباره‌ی رویدادها و بیان نکاتی که به نظر می‌رسید نبودنش چیزی از داستان کم‌نمی‌کرد یا بعضی از آن‌ها که مدام تکرار می‌شد. اما به هر حال تمام این‌ها در کنار هم قرار گرفته و شکل فعلی رمان را ساخته است و حاصل کار چیزی در آمده که ارزش خواندن و وقت گذاشتن را دارد.

احتمالا «ملکان عذاب» همانند «اسفار کاتبان» و شاید حتا «رود روای» خواننده‌گان آثار خسروی را تحت تاثیر قرار نمی‌دهد اما به لحاظ کلی نمی‌توان کتاب تازه را ضعیف خواند و آن‌را عقب‌گردی در کارنامه‌ی نویسنده‌اش محسوب کرد.
نکته‌ی دیگر که شاید بد نباشد به آن اشاره شود چاپ کتاب است که در ایران برای بارِ اول توسط نشرثالث انجام شد و بنا به گفته‌ی کسانی که آن نسخه را خوانده‌اند خالی از ایراد و اشکال نبوده و متن شکل تمیزی به خود ندیده است. اما نگارنده از روی نسخه‌ای که در بهار ۹۴ توسط نشر گمان به چاپ رسیده‌است کتاب را مورد ارزیابی قرار داده که از شکل و ویرایشی قابل قبول و صحیح برخوردار بوده است.

فرار به جلو

تنبلی و شلوغی این روزها باعث شده نتوانم آن‌طور که می‌خواهم یادداشت‌هایم را این‌جا بگذارم. راستش این دو سه ماه از هر زمانی در نوشتن پُرکارتر بوده‌ام و تا حدی از خودم راضی هستم. و البته این چند ماه معماری هم زیاد کرده‌ام. هرچند همه پروژه‌های درسی و آکادمیک بوده اما برای محک و سنجیدن توانایی و از همه مهم‌تر یادگیری، بسیار برای‌ام مفید بوده. و هم‌چنین فکرهای که در موقعیت‌های این‌چنینی برای آینده می‌کنیم.
همین شلوغی باعث شد نتوانم بیایم این‌جا و به رسم هر ساله درباره‌ی تولدم (دوم شهریور) چیزی بنویسم. اما خلوت بودن این‌جا به معنیِ خلوت بودن روزهای من نبوده. هم نقد زیاد نوشته‌ام (که بعضی‌هایش چاپ شد) و هم داستان کوتاه و شروع یک کار بلند و سعی بر منسجم پیش بردن‌اش. بماند کلی مشق و تمرین و اتود که لابه‌لایش بود و بین‌اش یک ورک‌شاپ خیلی خوب طراحی را هم پشت سر گذاشتم و با وجود تیم‌های خیلی حرفه‌ای‌تر و قوی‌تر از ما، دوم شدیم و رضایتی که از کار داشتیم یک خوش‌حالی لذت‌بخش برای کل گروه به جا گذاشت.
حالا آمدم بگویم بین این همه شلوغی و کار، می‌خواهم کمی به این‌جا هم برسم و با چند یادداشت کمی وبلاگ را به‌روز کنم. این را باید مدیون «وقت نوشتن» باشم که بین‌اش هزار و یک کار می‌کنی تا کار اصلی را برای چند دقیقه هم که شده  به تعویق بیاندازی.
مرسی از هیچ‌کسی که این‌ها را می‌خواند و نمی‌خواند.

۱۳۹۴ مرداد ۳, شنبه

وقتی از حال بد حرف می‌زنیم دقیقا از چه حالی حرف می‌زنیم؟

وقتی حال‌مان بد است باید چه کنیم؟
باید بنویسیم؟ آن هم این‌قدر بد خط که من هستم هنوز؟ توی سرمان بزنیم یا نه، یک گوشه بنشینیم و دیوار را نگاه کنیم.
یا شاید بشود یک جای زیبا پیدا کرد -چقدر وراجی کردن بد است- و بعد مثل خُل‌ها از زیبایی و آرامش‌اش لذت بُرد.
اما مگر می‌شود؟ یا من احمق هستم. این‌طور وقت‌ها آرامش یعنی چه؟ توی سرت صدای سوتِ کشتی و ناقوس کلیسا در هم آمیخته شده و صدای ذهن خودت را هم نمی‌شنوی. پس آرامش چه کوفتی است این وسط. مگر می‌شود؟

می‌شود وقتی قهر می‌کنی و می‌روی و حوصله‌ی رفتن هم نداری به دیوار یک پاساژ تکیه دهی و بلوار شلوغ را نگاه کنی. همین است. باید بگردی و در بزنگاهی از عرض بروی و دقیقا این‌جا است که عرضِ هستی را جر داده‌ای. چه کار باحالی می‌شود. اما اگر شباهتی پیدا کردی باید بی‌خیال شوی. ای خاک بر سر این زنده‌گی که در نیم ثانیه‌ایِ بزنگاه هم پایان داستان‌ات می‌پَرَد وسط کله‌ات و حالا تو کجایی؟

واقعا وقتی حال‌مان بد است باید چه کنیم؟ باید موسیقیِ مورد علاقه گوش داد؟ نفرت انگیزترین‌شان پیشنهادِ جذاب‌تری می‌تواند باشد. وقتی حالت بد است مگر به چیزی هم علاقه داری؟ به درک که جوهر این خودنویسِ لعنتی به سرفه افتاده. جان می‌کَنَد.

وقتی از حال بد حرف می‌زنیم دقیقا از چه حالی حرف می‌زنیم؟ حقیقت این است می‌شود نبود. در کافه‌ای نشست و نبود. تند و تند مجله‌ای را که چند دقیقه پیش خریده‌ای را ورق بزنی و چند کلمه‌ای بخوانی و رد کنی. پایان یعنی چه؟ بعد کتابی که در آن گیر کرده‌ای و نگران زمان، ادامه می‌دهی. بعد به ساعت‌ها نگاه می‌کنی. بعد باید یادت بیاید تازه‌گی از یک قهوه‌یی خوشت آمده و شاید بشود با آن کمی رقصید. بعد نشئه شوی و به همه‌ی نشئه‌گی‌های جهانِ مسخره فکر کنی.  بعد هی کلاریسا را ورق بزنی و ببینی پدرسگ چقدر خوب دارد پیش می‌رود. چه می‌گذرد در سرت؟ در جهان؟ کدام جهان؟ ساعت ها. در کدام جهان حال‌مان خوب نیست؟ بد است؟ اصلا چه معنی می‌دهد؟ چقدر مزخرف است زمان.
چقدر مزخرف است رسیدن.
چقدر مزخرف است بودن.
یک تکه شکلات. گوشی را باید برداری یا نه. باید بیدار باشی یا چه؟ چرا مجبوری باشی؟ و چه خوب که کارهای ناتمامی داری هنوز.


پ.ن: این یادداشت یک ساعت مانده به کلاس «تاریخ هنر معاصر» در کافه‌ی موسسه‌ی ماه‌مهر در دفتر سبز نوشته شده است. با حالی بد.

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

سفر کوتاه

اصلا اهمیتی ندارد دندان‌درد دارد تو را به یک شهر توریستی می‌فرستد. اصلا اهمیتی ندارد از طرحِ معماری‌ات راضی نیستی و به هر گوشه‌ که نگاه می‌کنی سر پایین می‌اندازی. اصلا اهمیتی ندارد از طرح رمان‌ات کمی تا قسمتی رضایت داری و فکر می‌کنی می‌شود در آن دَمید.
اصلا مهم نیست احساس عبور و خلاصی. مهم زمانی‌ست که وقتی سن‌ات را می‌پرسند می‌گویی بیست و سه و لحظات تو در توی زمان را می‌شکافی و به فکر فرو می‌‌روی. دیگر بچه نیستی و داری پیر می‌شوی.
و حالا می‌فهمی جهان آن‌قدر ها هم جای پیچیده‌ای نبوده. این ذهن آدمی است که به همه‌ی این‌ها دامن می‌زند و تو هم یکی از همین‌هایی و همچون پیری خرقه‌پوش پشت نقابِ شرم پنهان شده‌ای و زیر لب می‌گویی هیچ مگو.
اما راستش این است؛ دیوانه شده‌ای. این است تنِ لخت ماجرای تو. و چیزهایی که اگر بگویی می‌شود پُل زد به تداعی‌های توی سرت. تازه بعد می‌فهمی گلویت می‌سوزد.
دختری عینک بزرگ به چشم دارد و کمانچه‌ می‌زند و تو می‌توانی با یک لبخند همه چیز را فراموش کنی و یادت برود چند دقیقه قبل چگونه آهنگ را رد می‌کردی. دیگر مهم نیست کج و راست راه می‌روی نمی‌دانی چه خورده ای. فقط وقت نوشتن این‌ها صدای سه‌تار و تنبک توی سرت می‌چرخد.

۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

چگونه می‌شود از چربی‌ات صابون درست کرد؟

این هفته‌های اخیر کمی با تاریخ عجیب و سیاه قرن بیستم بیشتر آشنا شدم و بیشتر خواندم. با این تاریخ کثیف که هرکس هر جایی که بوده «راه»ِ خودش را درست و برتر می‌دانسته. جالب است هم‌زمان در نقاط مختلف این زمین مدعی بوده‌اند این بهترین راه است و وقت آن رسیده همه‌ی جهان شبیه ما شوند. و جالب‌تر این‌که خیلی‌هایشان شیوه‌های یکسان یا مشابهی را در پیش گرفته بودند و فقط خودشان را بر حق می‌دانستند. (البته این لااقل در حوزه‌ی دین چیز جدیدی نیست و قرن‌ها همین بوده. تولستوی این را به کم ‌سوادی مردم نسبت داده بود که بدون فکر بر حق بودن خودشان را می‌پذیرند).
شیوه‌ی رسیدن به «راه»ِ مورد نظر هم فرقی نداشت چه باشد. «برای رسیدن به راه و شیوه‌ی سعادت ما، هر وسیله‌ای مُجاز است.» بیچاره ماکیاوللی که فحشِ تاریخ شده است. از دست این مخالفان!

این‌ها چیزهای تازه‌ای نیست. تمامی هم ندارد. هرچه جلوتر برویم شدید‌تر خواهد شد. اما دردناک قسمتی است که هنوز با گذر سال‌ها از جنایات بشتر علیه بشر، باز هم عده‌ای معتقدند «این دیگر بهترین راه است». و می‌خواهند هر طور که شده - با هر زوری- خودشان را ثابت کنند. کشته‌ها و بی‌خانمان‌ها و شکنجه‌شده ها هم که اهمیتی ندارد. چون راهِ ما تنها راه سعادتِ بشری است، و ما حاضریم انسان را دیوانه می‌کنیم تا آینده‌ای زیبا داشته باشد.

من می‌ترسم یا خجالت می‌کشم از قرن آینده که صد سال دیگر آدم تازه‌کاری مثل من از این همه حماقت به تنگ آید و با تردید به اطراف نگاه کند. فقط امیدوارم او خیالش راحت باشد که در قرن بهتری زنده‌گی می‌کند و دیگر به تاریخِ دورانِ او نمی‌خندند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه

تفاهم

این مکعب توی دستم می‌گوید:
صبح ده. بعد از ظهر ۲۵
- چرا همه‌ی حوادث عجیب دنیا در بیست و پنج اتفاق می‌افتد؟-
من این‌ها را باور ندارم
هوای این شهر را تو تعیین می‌کنی، با یک لبخند
آفتاب می‌آورانی به میدان
و وقتی چشمانت را می‌بندی
و وقتی سر آن‌ور می‌گیری...
رعد و برق همه چیز را دو نیم می‌کند،
جز قلب.

آه آن موهای بی‌پایان...
چرا هر چه می‌روم نمی‌رسم؟...
این موهای دیوانه کی می‌خواهد تمام شوند...؟
چرا مثل شلاق روی تنم هوار می‌شوند؟
ـ ...و شرم... ـ
وقتی چرخیدی و پشتت را نگاه کردی
موهایت در آفتاب درخشید و طوفان کوچک شد
درخشش خورشید به روی شانه ات آمد،
و هوا نورانی.

ـ من هوای بین لب‌هایت را نفس می‌کشم -
ای نشئه‌گیِ تباه کننده
ای شروع در پایانِ امیدِ انسان ها
این شهر هوای تازه می‌خواهد
دلش گرفته
عشق‌باره‌گانش باران می‌خواهند
تو باید مرحمی باشی برَ این جنون
گریه کن برای ما.

ـ تو را در تنم می‌گیرم و دست لای موهایت می‌برم -
یا نمی‌برم
در آغوش پناه بگیر و هفت هزار سال بمان
این غار جای خوبی برای گم شدن است
بدون هر مکعبی. با نور. با اجسام منحنی. با نام‌ها و نشانه‌ها
یا بدون آن‌ها. با ایما،
چند هزار سال می‌گذرد و هنوز پژواک صدا آن‌جاست:
من جان نمی‌خواهم تو را که دارم.

بهار ۹۴

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

این انفعال از کجا آمده؟

توقیف «‫زنان‌امروز‬» و سکوت روزنامه‌های مهم کشور برای من یادآور تجربه‌ای شخصی در عرصه‌ی دانشگاهی کشور بود. اتفاق یا اتفاقاتی که زنگ خطری است برای فنا شدن ما در دنیای پیرامون.
بعد از حدود شش سال یک مجله‌ی درست و حسابی درباره‌ی زنان در ایران شروع به انتشار کرد و هنوز به سال نرسیده به دلیل پیگری مباحثی همچون ورود زنان به استادیوم‌ها و مطرح کردن «ازدواج سفید» رنگ توقیف به خود دید و از چرخه‌ی مطبوعات کشور خارج شد. اما نکته‌ی مهم بعد از حادثه است. جایی که انتظار می‌رود روزنامه‌های مهم کشور (که قابل اعتماد هم هستند) در یک تیتر کم شدن یک مجله‌ را به گوش مخاطبین خود برسانند. این کمترین خواسته می‌تواند باشد اما بسیار مهم است ما در برابر مسائل مهم سکوت نکنیم و نشان بدهیم هستیم و هر بلایی که شد نمی‌شود سر ما بیاید. اما همیشه می‌ترسیم نکند تیتر کردن این موضوع باعث شود سر خودمان هم بیاید!
در دانشگاه هم برای من چنین موضوعی بود. در یک درس که استاد بسیار بدی داشتیم و «هیچ» درس نمی‌داد اکثریت ساکت بودند جز چند نفر معترض که تازه بعضی‌هایشان در رودربایستی بودند. سر جلسه‌ی امتحانی عجیب که سوالات برای افتادن طرح شده بود یک نفر بلند شد و به استاد اعتراض کرد. همه ساکت بودند. آن یک نفر برگه را پاره کرد و رفت، اما «همه» ساکت نشستند تا با سکوت نمره بگیرند. همه از ترس این که نکند دانشگاه... نشستند. بماند که یک ماه بعد اوضاع چرخید.
این دو تنها تصویر خیلی کوچکی است از چیزهایی که در امروز ایران می‌گذرد. ما هرروز پشت هم را خالی می‌کنیم تا به مقصود خود برسیم. ما می‌ترسیم و سکوت می‌کنیم در مقابل چیزهایی که مهم اند. ما تکه تکه فنا می‌شویم در این راه ترس و سکوت. حالا دیگر ما حاضر به دادن هیچ هزینه‌ای نیستیم. این‌ها زنگ خطری است برای سال‌های آینده. که هرکس دنبال این است خودش توقیف نشود. خودش نمره بگیرد، حالا که دیگ برای او می‌جوشد دیگران را چه!

۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

خداحافظی طولانی با رنگین کمان

۱ هنوز هم مهمترین نکته دربارهی ما ایرانیها، چگونهگیِ شروع است. فرقی ندارد در فوتبال باشد یا هر جای زندهگی که هستیم. تیمملیِ چند سال اخیر پا را فراتر از غمها و شادیهای فوتبالی گذاشته و یک قدم به روحیهی ایرانی نزدیک شده. روحیهای که همواره سعی شده با «همت» و «غیرت» به چیزهایی که میخواهد برسد. اما چند سال اخیر «فکر» به این روحیه تزریق شد تا ثابت کند داشتن مغز مهمترین نکتهایست که ما سالهاست از آن صرف نظر کردهایم. برای من این فکر جذابیت بیشتری دارد.

۲ چند ساعت قبل از بازی با سوئد در استکهلم، نمایشی عجیب را در همین آزادیِ تهران دیدیم. نمایشِ «غیاب فکر». نمایش باور به باختن. باور به این که هرجایی که هستی و عقب میافتی توی سرت بزن و سرِ دیگران داد بکش تا کار آنقدر خراب شود که «همت» و «غیرت» را به میان آوری. مبادا کمی از قبل فکر کرده باشی. نه! تو صبر کن تا ببینی دستِ بالایی کدام سمتیست. اما نمیدانیم دست خدا را خودت باید بزنی. دیهگو خودش جلو رفت. اما اینجا باید حتما بغلت کنند.

۳ کیروش میرود. یک جا باید این خداحافظیِ طولانی تمام شود. اما امیدوارم فکر از «تیم ملی» نرود. شاید حالا در زندهگی به حمله نیاز داریم. تا اینجا یاد گرفتیم ترکیب زندهگیمان را دفاعی بچینیم و گل نخوریم. هر از چند گاهی زود گل میخوریم تا یادمان بماند اگر خودمان را حفظ کنیم نمیخوریم و میزنیم، ولی اگر بخوریم سه تا میخوریم. حالا ما در زندهگی نیاز به حمله داریم.

۴ فکرِ ایرانیِ ما در گذشته گیر کرده است. هر کداممان هرجایی هستیم با گذشته خاطره بازی میکنیم. از شکستِ اسراییل در امجدیه گرفته تا شش تایی کردن کره. از صبحِ ۲۸ مردادی که خیلیها میترسند بگویند عصرش کجا بودند تا دوران طلایی! هنوز خمارِ آزادیِ بعد از شهریور ۱۳۲۰ هستیم. چپهایمان از دههی ۴۰ جهانی دیگر حرف میزنند. هنوز در کف این ماندهایم که کودکیمان ال میکردیم و بل میکردیم و اولین نفری بودیم که فلان کردیم. اینهایی که توی زمین هستند از فضا نیامدهاند. اینها هم گذشته دارند. از چند سال تا چند ثانیه. که اگر آن اشتباه را نمیکردم یا آن توپ از لای پا به تور چسبیده بود، جهان شکل دیگری میشد. زمان میبرد تا ما در لحظه فقط به همانی که هست فکر کنیم. اما من میترسم از آیندهای که گذشتهاش میشود شادی برای شکست. باید هرچه زودتر گذشتهای ساخت. حتا اگر شب نود و نهم جا بزنیم.

۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

خون می‌پاشد

تیغ را فرو میدهد. شکم زن جر خورده. خون میریزد بیرون. دستش را میبرد داخل تا بچه را بیرون بیاورد. خون میپاشد. ناف را میبُرد. نبضاش نمیزند.
مکث میکنی. یک لحظه مینشینی. خودت را میشناسی. زنگ کلیسا به صدا در آمده. خون میپاشد. میخواهی برگردی. صدای زنگ در. بلند میشوی و میروی پای آیفون. چند سال طول میکشد. هیچوقت سال تحویل نمیشود. روی زمین فرود میآیی. چقدر هوای خنک را دوست داری. سرما از کف پارکت به پوست صورت میخزد و به مغز میرسد. اینجا کجاست؟ بین بیست سال رویا دست و پا میزنی. لبخند خودت را میبینی.
ناصر هنوز پشت در است. جنازهات را به زور بلند میکنی. گوشی را بر میداری. خودت را به کیف پول میرسانی. دستهایت میلرزد. دنیا تند تند ورق میخورد و تابِ آب خوردن را هم نداری حتا. اینجا کجاست؟ دوباره به زمین برمیگردی. وی باز جوید. سرد نیست. چقدر هوای سرد را دوست داری. برگشتی؟ روی میز دنبال میگردی. خون میپاشد؟ جلوی آینه رفتهای. خیس عرق. موهایت به پیشانی چسبیده است.
هزار و سیصد و چند بود؟

۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

آدم‌های بی نفس

نگاهی به رمان «دود» نوشته‌ی حسین سناپور


نُه سال از نوشتنِ آن می‌گذرد و حالا پس از سال‌ها تاخیر منتشر شده است. حسین سناپور در «دود» دست و پا زدنِ مردی را نشان می‌دهد که نگذاشتند در شهرش به چیزهایی که می‌خواهد برسد و در هر چیزی ناکام مانده. درس،‌ کار، ازدواج، رابطه‌ی مشترک، او حتا بلد نیست پدر خوبی برای دختر کوچکش باشد.




داستان با روایت روزهای شلوغ حسام شروع می‌شود و آرام آرام قرار است اتفاق‌های مهم بیافتد. او سرش را به کارهای روزمره گرم می‌کند فکرهایش را از سر می‌گذراند. در فکرهایش مدام به قبل فکر می‌کند و میان حال و گذشته و معلق می‌شود. راوی که همان حسام است سعی می‌کند با دادن اطلاعات از گذشته، به روابطِ بینِ آدم‌های داستان پی ببیریم و آن‌ها را بیشتر بشناسیم. خواننده را درون یک موقعیت می‌گذارد.
داستان ریتمی سیال دارد. با تداعی‌های درست که خواننده را به اشتباه نمی‌اندازد و زمان را گُم نمی‌کند. نکته‌ی ساده و خوبی که در داستان می‌بینیم این است که به جای تعریف کردن راوی از میان گفت‌وگوها و رجوع به قبل، کلی از داستان دستمان می‌آید و چیزهای تازه می‌فهمیم.
نکته‌ی دیگر شلوغیِ ذهنِ راوی است و خواننده را در موقعیت او قرار می‌دهد. با ذهنی آشفته. حسام بیشتر اوقات خودش در جایی و ذهنش جای دیگری است و مدام از گذشته‌ای به گذشته‌ای دیگر پل می‌زند. بعد داستان یک «چرا»ی کلی پیش رو می‌گذارد که باید زودتر پاسخ دادن شود. همه‌ی این‌ها برای چه است؟
هر چه جلو تر می‌رویم کامل و روان اطلاعات مورد نیاز را می‌گیریم و داستان را می‌فهمیم و با کشمکش آن آشنا می‌شویم. شاید او بیشتر دنبال آرام کردن ذهن و درون‌اش است.

مهم‌ترین نکته‌ی داستان (که بیشتر بر پایه‌ی آن می‌چرخد) شخصیت پردازی قوی است. نویسنده کاملا شخصیت‌هایش - به خصوص حسام - را می‌شناسد و با دغدغه‌ها و سوالات و خواستِ آنان آشناست. همین باعث شده شرایط کاملا باورپذیر شود و آدم‌ها و کارها و گذشته و … با هم هماهنگ شود.
سپس به واسطه‌ی کشمکش تعلیقی در داستان ایجاد می‌کند که با درونیات و کودکیِ حسام هم آشنا می‌شویم و کشش داستان بیشتر می‌شود. نویسنده سعی می‌کند برخی گره‌های ایجاد شده را با تعیین روابط بین شخصیت‌ها باز کند.

حسام خسته و سرگردان می‌چرخد و فکرش آرام نمی‌گیرد. در میانِ این ویرانی «شهر» نقشی پررنگ و تعیین کننده دارد. تهران حضوری جدی دارد و درمانده‌گی جمعِ آدم‌هایش را نشان می‌دهد. تهران هیچ‌جایی برای ماندن و آرام شدن ندارد و مدام باید رفت و در حرکت بود. نمی‌شود آسوده جایی ایستاد و نظاره کرد. این‌گونه یا از رویت عبور می‌کنند، یا عقب می‌مانی. شهر هیچ جایی برای حضور جمعی در خود ندارد و فقط باید مرکز به شرق و بعد جنوب و بعد شمال و بعد به غرب دوید.
راوی اصلا حالش خوب نیست و به خوبی نشان داده شده. سعی می‌شود ماجراها و گره‌ها را آرام و با پیش‌زمینه باز کند و خواننده را آماده می‌کند. آماده‌ی مهمانی‌های آیز واید شات!


در پایان هم خوب و تمیز ماجرا جمع شد و نویسنده خواننده را سرِ کار نگذاشت. داستان را خوب پیش برد و اتفاق‌ها کاملا با روحیه‌ی راوی جور در‌می‌آمد و خواننده نگاهی کامل - اما از دریچه‌ی چشم راوی - به ماجرا داشت. تداعی‌ها و تغییر زمان‌ها خیلی حساب شده و دقیق بود و هر لحظه چیزِ تازه‌ای به خواننده می‌داد و «دود» را در زمینه کتاب هایی قرار داده که واقعا ارزش خواندن دارد.





۱۳۹۳ اسفند ۸, جمعه

حذف خیال از زنده‌گی دوست قدیمی!

نگاهی به «روزنامه نویس» نوشته‌ی جعفر مدرس‌صادقی



مینو پس از ۱۲ سال به ایران برگشته و پیش از رفتن سال‌ها با بهمن دوست بوده. ماجرایی به ظاهر ساده که خیلی زود خواننده را با خودش همراه می‌کند و با خلقیات شخصیت‌ها آشنا می‌شود. موضوعی که مطرح شده (بازگشت مینو پس از سال‌ها) و انتشار یک روزنامه‌ی محلی تا حدی قلقلک دهنده است اما فقط تا جایی جواب می‌دهد. و در کنارش رابطه‌ و دوستیِ بهمن و مینو قرار دارد که اصلا عشق نیست و دوست داشتن را نمی‌رساند.
ابتدای داستان سر و شکلی درست، با نثری ساده دارد و کاملا قصه تعریف می‌کند. انگار نشسته باشی پای صحبت رفیقی و سرراست بخواهد ماجرایی را برایت بگوید.
حال داستان حوالی سال ۱۳۹۹ می‌گذرد. مینو سال ۸۷ ایران را به مقصد آلمان ترک کرد. اما چیزی که این وسط غایب است وسایل ارتباطی است که با دهه‌ی چهل شمسی هیچ تفاوتی ندارد! جهان داستان هم همین ایران این سال‌هاست و دقیق‌تر بگوییم خودِ تهران، اما جهانی که برای داستان در نظر گرفته شده اصلا با این وضع هم‌خوانی ندارد.
با زمان حال و دیدنِ مینو داستان ادامه پیدا می‌کند و بعد به واسطه‌ی کلمه‌ی «انقلاب» سری به گذشته‌ی بهمن و رابطه با پدرش و خلقیات‌شان زده می‌شود. بعد درباره ایده‌ی روزنامه که چطور در وجود بهمن بود می‌خوانیم و چیزهایی که او در سر داشته را با مقایسه‌ی دیروز و امروز و حسرت راوی می‌فهمیم. در کل داستان دیالوگ چندانی وجود ندارد و بیشتر حرف‌ها  و حتا کل داستان حالت نقل و قولی دارد و  در میان تعریف کردن ماجرا کلیات صحبت‌ها بیان می‌شود. از این جهت به نوعی صدای شخصیت‌ها حذف شده است.
راوی می‌خواهد شکلی مجهول داشته باشد و ناپیدا بماند. اما بعد از تقریبا ۵۰ صفحه خودش -یا ورِ دیگرِ بهمن- را نشان می‌دهد. از سویی همه چیز داستان طبیعی است اما نویسنده می‌خواهد رگه‌هایی عجیب و نا معقول در میان زنده‌گیِ آرام آدم‌های داستانش بکارد.
قسمت دیگر عروسی‌یی است که با شرایط داستان جور در نیامده. نه که منظورم این باشد عروسی حتما باید شبیه عروسی‌هایی که دیدیم باشد، اما وقتی قرار است خارج از قاعده باشد باید به دل داستان بنشیند. نه این‌که ناگهان همه چیز از حالت عادی خارج شود و سوالات زیادِ بی‌جوابی را جلوی چشم خواننده بگذارد.

انگار زمان این جهان معکوس است و سال‌ها به طرف قبل پیش می‌رود. ماجراها کمی پیچیده می‌شود و گره‌های تازه‌ای به داستان اضافه می‌شود و سعی می‌کند کشش داستان را بالا ببرد. که البته هم‌زمان انتظارات را هم زیاد می‌کند. اما خیلی چیزها قاطی می‌شود و اتفاقات و گذشته و سوال‌ها در هم تنیده می‌شود.
در ادامه نگاهی هم انداخته می‌شود طعنه‌آمیز به حال و روز مجله‌ها و روزنامه‌ها و سانتی‌مانتال شدن جامعه در سال‌های آتی. بعد هر چه جلوتر می‌رویم تکه‌های پیشین به چالش کشیده می‌شود و به نوعی انگار نویسنده به دنبال مطرح کردنِ اوتوپیایی شکست خورده است. چیزی که پیش‌تر در کارهایی شبیهِ میرا خوانده بودیم.
راوی هم مدام می‌خواهد خواننده را درباره‌ی ماهیت وجودیش به شک بیاندازد و اواخر درباره‌ی بهمن -یا خودش- می‌گوید «نه با من جایی می‌رفت، ..» و این سوال را ایجاد می‌کند که این «من» کیست؟! اما جواب تقریبا همان چیزی است که پیش‌تر دریافت کرده بودیم حال آنکه بیشتر گره‌های داستان حول این سوال می‌چرخد. بهمن در «روزنامه‌نویس» با خودش مواجه می‌شود و کنار خود راه می‌رود و غولی را به نام «دوست قدیمی» برای خود ساخته است و ناخواسته با خود حمل می‌کرده.
روزنامه نویس خواننده را به فکر کردن درباره‌ی داستان پس از خواندن دعوت می‌کند و اما این که نتیجه‌ی کار چه چیزی از آب درآمده کمی خواننده را به شک می‌برد.

۱۳۹۳ بهمن ۳۰, پنجشنبه

آشویتس خصوصی سلطان محمود و دیگر شاهانِ ایران

درباره‌ی «روزگار دوزخی آقای ایاز» نوشته‌ی رضا براهنی

کلماتی درخشان و محصور کننده در همان صفحه‌های اول تو را به میهمانی شقه شقه کردن بدن یک قربانیِ تاریخ دعوت می‌کند و مدام می‌شنوی «اره را بیار بالا».
روزگار دوزخی آقای ایاز از دل تاریخ، پس و پیش خودش را روایت می‌کند. حکایتِ ناچاریِ تعظیم در برابر قدرت و میلِ خدا بودن یک پادشاه. محمود خوب می‌داند مردم پادشاه نمی‌خواهد، خدا می‌خواهند. باید بزرگ و دست نیافتی باشد، اما باز هم ابایی از هم‌خوابگی با غلامش در ملاعام ندارد. شهوت سیری ناپذیر زور. اما جذاب‌تر: میلِ بی‌پایان به بنده‌گی و حقارت و ترسی که همه جا موج می‌زند. داستان مایی که همیشه در تاریخ مفعول بودیم و لذت می‌بریم.
کتاب با خشونتی عجیب شروع می‌شود. همه جا خون می‌پاشد. خون حال همه را عوض می‌کند اما حال ایرانِ داستان را به جایی غریب می‌کشاند و دست‌ها جایی دیگر می‌رود. همان اول کار تو را در طشت روغن داغ می‌اندازد و چاره‌ای جز با ولع خواندن داستان نداری و تن به این خفت تاریخی می‌دهی. 

کتاب تکه‌های درخشان کم ندارد و خیلی‌هاشان را دوست داری چندباره بخوانی یا گوشه‌ای یادداشت کنی. راستی کاتب چه بلایی به سر کتابش می‌آورد؟ تاریخ کجا نوشته شده؟ در چه حالی این تاریخ کتابت شده؟ 
از سویی غرق لذت از زیبایی کلمات می‌شویم و از سویی سر به پاییم می‌اندازیم از این رسوایی. نیمه‌ی اول نثری فوق‌العاده دارد و برای من تجربه‌ای درست شبیه خواندن شعرهای براهنی داشت. انگار این شعرها بودندکه داستان را شکل می‌دادند. نویسنده زیبایی کلمات را در برابر کثافت تاریخ قرار داده است. تاریخی که یک جا بند نمی‌شود و هیچ‌وقت به پایان خود نمی‌رسد و از امیرماضی به امیرماضیِ دیگری می‌رود و خواب و رویا و واقعیت را در هم می‌شکند.
ایاز جایگزین اخلاقِ غیرِ حقیقی است. پیشنهادی برای دروغ یا فرار از گول زدن‌ها و کمی فکر کردن درباره‌ی خودمان. صحنه‌هایی کم‌نظیر که حوادث را عریان جلوی چشم ترسیم می‌کند. براهنی در مصاحبه‌ای گفته «حبس کردن‌ها و نگفتن‌ها یک‌دفعه تبدیل می‌شود به ایاز». 

سه سال نوشتن آن طول کشید اما درست آخر کار همه نوشته‌ها را به خاطر به هم ریخته شدن ذهنش به واسطه‌ی این نوشتن پاره کرد. حالا بیش از چهل سال از نوشتنِ آن می‌گذرد و ای کاش در همان سال‌ها بعد از چاپ خمیر نشده بود تا این زشتیِ تاریخ، زودتر و گسترده‌تر و غیر یواشکی صفحات روح‌مان را ورق می‌زد و ما را کتاب می‌کرد. 

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

در جست‌وجوی لحظات نابِ حسی

شاید هرکدام از ما زمان زیادی را در زنده‌گی به دنبال کشف لحظاتی برای «نبودن» هستیم و تلاش می‌کنیم دمی ناب و منحصر به فرد را پیدا کنیم تا چندی از همه چیز این دنیا رها شویم و بالا رویم. بعد جایی بین آگاهی و هشیاری زمان بگذرانیم و قدم بزنیم و خودمان را بشناسیم.

تن به تجربه‌ی خیلی چیزها می‌دهیم تا در نقطه‌ی الف زنده‌گی قرار بگیریم و هروقت می‌بُریم و خسته می‌شویم به آن‌جا پناه بَریم و کیف زنده‌گی را در همان چشم بر هم زدن داشته باشیم. این‌گونه است که هر کس در آن لحظه خودش را می‌شناسد و عیش مدام‌اش را پیدا می‌کند و سخت آن‌را می‌چسبد. مثل لحظاتی که غزلیات شمس را ورق می‌زنیم و حس می‌کنیم مولوی واقعا «نبوده» و این‌ها را نوشته.

این لحظاتِ حسیِ ناب به ساده‌گی به دست نمی‌آیند. نیاز به بالا و پایین‌ها و تجربه‌های انبوهی در زنده‌گی دارد و حتا شاید هیچ‌وقت آن را پیدا نکنیم، اما لحظات قلابی دیگری را جایگزین می‌کنیم و دل‌مان را خوش نگه می‌داریم. در این میان گول زننده‌ها بسیارند. دود، الکل و ... تنها راهِ فرارند. یک محرک خیالی‌ست نه تجربه‌ی نابِ بود و نمود لحظه.
شاید یک داستان، یک قطعه‌ی موسیقی، یک فیلم، یک تئاتر، یک شعر یا حتا یک ملاقات محرک‌های خیلی بهتری باشند.

چیزهای زیادی در زنده‌گی یافت می‌شود که با آن می‌شود لحظه را مالِ خود کرد برای همیشه. در آن لحظات واقعا ما «نیستیم». از تمام بودن‌های زمینی جدا می‌شویم و چند سانتیمتر از کف فاصله می‌گیریم و به رویا وارد می‌شویم. فرقی نمی‌کند سر میز شام با خانواده باشیم، در سالن سینما با دوستان، یا تنها پشت میز کار در اتاق. ما لحظاتی به جای دیگری پَر می‌کشیم و وقتی برمی‌گردیم قدمان بلند‌تر شده است و بهتر می‌توانیم نفس بکشیم.

شاید یکی از بهترین اتفاق‌های زنده‌گی کشف همین لحظاتِ کوتاه و بلند و قرار گرفتن در آن باشد. لحظاتی مالِ خود و برای خود. که خودخواسته و ناخواسته زمان زیادی از زنده‌گی برای لذتِ آن خرج می‌شود و ما را به بیراهه می‌کشاند.

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

چند نکته‌ی خام درباره‌ی نسبت زنده‌گی و فوتبال و ما ایرانی‌ها

همه‌ی حرف‌هایی که درباره‌ی فوتبال و تیم‌ملی می‌خواستم بزنم را گذاشته بودم برای بعد از قطعی شدن حضور در نیمه‌نهایی. تا این‌جا همه چیز شبیه دو دوره‌ی پیش بود، منتها بدون کره. اما دوباره گیر کردیم و همه چیز زمینی شد. درست مثل زنده‌گی مان. اصلن همین است که عاشق فوتبال شده‌ام. درست رونوشت زنده‌گی پر از حسرت و انجام‌های ناتمام ماست. به هر شکلی خودمان را می‌رسانیم و نمی‌شود و دچار سندروم یک‌چهارم می‌شویم.

هیچ‌کدام از شوخی‌هایی که با خواهر و مادر داور استرالیایی - یا پیش‌تر داور صربستانی - می‌شود را نمی‌فهمم. مگر همه چیز زنده‌گی عادلانه است؟ این طبیعی‌ترین اشتباه هستی است. درست مثل خود ما که با یک اشتباه ممکن است زنده‌گی و سرنوشت خیلی‌ها را خراب کنیم. این خود واقعیت است که یک لحظه همه چیز زیر و زبر می‌شود و تمام چیزهایی که داشتی فرو می‌پاشد. اما تو چاره‌ای جز برخواستن و ادامه دادن نداری.

همین خودِ زنده‌گی‌ست که یک نفر (که حسابش نمی‌کردی) در دوهفته به تو چیپ می‌زند و بی اعتنا از خراب کردن بار اول، با ضربه‌ی دوم تو را به فروپاشی می‌رساند. فوتبال ما حاصل‌جمع تمام حسرت‌های زنده‌گی ماست. در یک لحظه تمام فرصت‌هایی که از دست دادیم و انتخاب‌هایی که داشتیم توی سرمان جمع می‌شود به زمین و زمان گیر می‌دهیم. آنقدر سریع گیر می‌دهیم که ناگهان از آن‌ور به بام شوخی میفتیم. اما باید در بام شکست ماند و یاد گرفت زنده‌گی را. این که چقدر زمخت و بی‌رحم است. باید بفهمیم دنبال مقصر بودن دردی را دوا نمی‌کند و باید با واقعیت روبه‌رو شد تا بلکه بتوان از این چرخه‌ی تکرار بیرون آمد.

فوتبال ما درست زنده‌گی ماست. همه چیز خوب است. اما وای به حال زمانی که بد شروع کنیم. یا زمانی که یک اشتباه کوچک خللی در کارمان وارد کند. مثل زمانی که گل می‌خوریم و از درون روح‌مان را می‌جویم و از درون‌تر خودمان را می‌بازیم. مثل زمانی که یک امتحان را بد می‌دهیم و فاتحه‌ی کل ترم را می‌خوانیم. نمی‌فهمیم برای چه داریم می‌جنگیم. اصلن آخر همه‌ی این تلاش‌ها را فراموش می‌کنیم. بعد زمان می‌گذرد و حسرت چیز‌های به دست نیاورده را می‌خوریم. درست خلقیات ما در زمین بازی می‌کند و مدام تکرار می‌شود. 

فوتبال ما شبیه دانشجوی خنگی شده که بهترین استاد می‌خواهد به او درس بدهد. استاد نمی‌تواند در دانشجو دانش اثرگذاری بگذارد و احتمالا فقط می‌تواند از میان‌بُر هایی او را عبور دهد. ما در زنده‌گی فقط می‌خواهیم بگذریم و از این بیماری که گریبان‌مان را گرفته رهایی یابیم. ما در زمین به دنبال التیام زخم و فراموشیِ درد بودیم. 
احتمالا ما مردم ایران بهترین آدم‌های جهان هستیم، اما زمانی که توپ دستمان نباشد. حقیقت دارد. یک لحظه فکر کنید. خیلی قشنگ حرف می‌زنیم و نظر می‌دهیم و بحث می‌کنیم. اما خودمان در کجای زنده‌گی هستیم و در لحظاتی که توپ زیر پایمان بوده چه کرده‌ایم؟ از این جهت حداقل تیم‌ملی در لحظاتی که توپ دستش نبود تماشایی‌تر و جنگنده‌تر از ما ظاهر شد و تلاش کرد. کاری که ما نمی‌کنیم.

۱۳۹۳ دی ۱۴, یکشنبه

اگر ندیدم‌تان؛ شب به‌خیر

خانه نشینی لذت عجیبی برای من دارد. ده روزی می‌شود که بیشتر زمان‌ام را در خانه سپری می‌کنم. خانه می‌مانم و جز در موارد بسیار ضروری - آن هم احتمالا شب - بیرون نمی‌روم. کارهایی که دوست دارم و عقب مانده را انجام می‌دهم و از فرجه‌های امتحانی بهترین استفاده را جز برای آن‌چه که باید می‌کنم.
هشت یا نه سالم بود که به اتفاقی شبیه به «ترومن شو» فکر می‌کردم. آن سال‌ها درباره‌ی چنین فیلم و موضوعی هیچ نمی‌دانستم، اما تمام فکرم این بود که زنده‌گی ام فیلم است و همه در جبهه‌ی مقابل من قرار دارند. همه راز مگویی را می‌دانند و از من پنهان می‌کنند و تمام خلوتم تحت نظر است. یا شاید همه‌اش یک خواب باشد. اما باید خلوتم را امن نگه می‌داشتم.
بعدها به خلوتی که می‌خواستم بازگشتم. بازگشت که نه. خودم برای خودم ساختم و همین شد که حالا خلوت، مقدس ترین داشته‌ی من است. داشته‌ای که با آن به هر چه بخواهم در آن می‌توانم برسم. در گوشه‌ی خودم فکر می‌کنم. کلمات را کنار هم می‌چینم و فکر می‌کنم. می‌خوانم. می‌بینم. می‌شنوم. راه می‌روم. عرق می‌ریزم. از خودم نا امید می‌شوم. به خودم برمی‌گردم و برای‌ام فرقی ندارد دیگران چه می‌خواهند فکر کنند. اصلا خلوتم مثل ترومن بربنک روی آنتن یک شبکه‌ی بیست‌وچهار ساعته باشد. نه! این یکی کمی زیادی ترسناک است! اما اصلا مهم نیست نباشی. مهم‌تر بودن‌ات در گوشه‌ی دنج خودت است که دور از هیاهوی بیرون تو را می‌سازد و بزرگ می‌کند.