۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

روزهای خوب، فرا خواهد رسید

نه این پایانِ ماجراست، نه اگر می باختیم دنیا به پایان می رسید. روزی که به لبنان باختیم یک اتفاقِ ساده ی فوتبالی رخ داد و امروز هم که کره ی بیست و پنجم جهان را بردیم، یک اتفاق دیگر به وقوع پیوست. اما نه از جنسِ اتفاقات رایج برای ما و بعضا عجیب. که این بار با برنامه ریزی و پشتیبانی و تلاش و از همه مهم تر، روحیه و انگیزه برای ما اتفاق افتاد. همین است که ارزشمند می کند این نتیجه را،  و بعد از بازی تا این حد خوشحالی را دیدیم.


اما نکاتِ جالبی هم در نظرهای بعد از بازی می شد پیدا کرد. اینکه عده ای معتقد بودند «کثیف» بردیم!!! احساس می کنم این افراد اساسا معنای کثیف را نمی داند و کثیفِ فوتبالی در نظرشان چیز دیگری ست! نه وقتی را تلف کردیم و نه کسی به عمد و از روی تمارض خودش را روی زمین انداخت. و هر چه بود، مدیریت نتیجه ی به دست آمده در لحظات پایانی بود. که این یک «مهارت» است.

کسانی هم می گفتند، زمانی مثلِ ماست(!) کره را می بردیم و علی کریمی ۳ تا ۳تا به کره می زد!
نه در بازیِ ۲۰۰۴ در چین که کریمی هتریک کرد، و نه حتا در بازیِ تاریخیِ ۱۹۹۶ در امارات که ۲-۶ بردیم، هیچ کدام به سادگی و ماستی(!) به دست نیامد. بازیِ اول دو تیم رقابتی شانه به شانه داشتند و بازی مدام به تساوی کشیده می شد، تا درخششِ مهدوی کیا و کریمی تکمیل شد و گل چهارم به دست آمد. بازیِ دوم هم نیمه ی اول را ۱-۲ باخته به پایان رساندیم و تا دقیقه ۶۵ بازی مساوی و بود و ناگهان طوفانی آغاز شد که ما سالهاست پُز اش را می دهیم.
کره ی جنوبی هم در تاریخ هیچگاه تیمِ ضعیفی نبوده و همواره از قدرت های برترِ این قاره به حساب می آمده. به همین دلیل است که می گوییم دیدارِ سنتی آسیا و با بازی های بزرگی چون آلمان-ایتالیا یا برزیل-آرژانتین مقایسه اش می کنیم.
این ها اساسا غیرِ واقعی دیدنِ مسائلِ موجود و حقیقی است که متاسفانه در اخلاقِ امروزِ جامعه ایران شکل گرفته.



نقشِ کارلوس کِیروش در این بین از هر کسی بیشتر بود. کسی که از زمانِ ورود اش به «تیم ملی» -با تمامِ کاستی و نبود امکاناتِ کافی- شخصیت را رفته رفته به فوتبالِ ایرانی باز می گرداند. فوتبالی که غرق در دروغ و لمپنیسم شده است.
کِیروش؛ انگیزه برای مبارزه و بی تفاوت نبودن را در کنار تمامِ دانشِ فنی اش به تیم اضافه کرد. نباید بی انصافی کرد و نقشِ او در فردای فوتبال مان ساده عبور کنیم.



چیزی که هست، الان باید خوشحال بود از نتیجه ای که به دست آوردیم. اینکه با تمام بضاعت و توان مان، کره ای را که می دانیم چقدر کامل است را بردیم. اینکه به برزیلِ ۲۰۱۴ می توانیم نگاه کنیم و به آینده خوش بین باشیم. اینکه مردم دوباره نگاه شان به «تیم ملی» بر خواهد گشت. اما نباید همه ی وجود مان را برای این خوشحالی خرج کنیم و در بادِ برد اش بخوابیم. بلکه باید واسطه ای باشد برای نگاه بهتر به آینده. که دنیا، تازه از سر گرفته شده است.
امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگر بود. همه مصیبت های جهان تکرار شد. تولد ها و مرگ های زیادی صورت گرفت. کسانی همه چیز را از دست دادند و کسانی خیلی چیز ها را به دست آوردند. ما؛ امید را به دست آوردیم. امید به روزهای خوب.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

لبخند، نگاه، اشتیاق

همه ی آدم ها در بعضی مناسبات یکنواخت هستند. هر چقدر هم که تفاوت شان زمین تا آسمان باشد. نیاز به حضورِ بعضی خواستنی ها برای همه هست. مثلِ نیازِ به آب.

اشتیاق هم یکی از آن ها است. انسان برای اینکه بودن اش از روزمرگی خارج شود، خود را به خود به اثبات رسانَد، نیاز دارد که «شور» را در خود باز آفرینی کند. می گویم باز آفرینی چون گمان می کنم روزی در وجود همه ی ما بوده و روی اش خط کشیده ایم. حتا نا خواسته در کودکی.

نمی شود همیشه چشم ها را بست و به استقلال ات افتخار کنی. که پس از مدت ها خواهی فهمید این هرگز نام اش پیروزی نبوده. که همان «باخت» بوده، اما در لباسی زیبا تر. شاید هم در این بین به چیزهایی رسیده باشی، اما آن چیزها تنها بخشی هستند که نیاز به تکامل دارند. و اگر به کمال نرسند، ابتر خواهند ماند.

هر کسی نیاز دارد به دوست داشتنِ چیزی. دوست داشته شدنِ از کسی. و کسی را دوست داشتن. که همچون مسیری است که برای رسیدن به مقصد باید از آن گذر کرد. و اگر بدان برنخوریم، بدین معنی ست که راه را گم کرده ایم و هیچ گاه نخواهیم رسید. نه یافتِ راهی ساده.

گاهی حتا به این می رسیم، که ما اساسا کَس یا کَسان را دوست نداریم، بلکه آنچه از کنار این کُنِش ها به وجود می آید ما را مجذوب خود می کند. و آن، همان اشتیاق است. و در این اشتیاق باید او شد. به او رسید. باید آیینه ی جان شود، چهره ی تابانِ او (۱). تا بفهمند جان هایشان به یک جا می رسد. که همه ی این ها در کنارِ یکدیگر معنای زندگی را رقم خواهند زد. و آنگاه اعتزال و انزوا معنا نخواهد داشت. پس باید خود را از این وضعِ موجود بیرون برانیم.
اشتیاق؛ کلمه را می سازد. و کلمه، همه چیز.



۱- آیینه جان شده، چهره ی تابانِ تو/ هر دو یکی بوده ایم، جانِ من و جانِ تو - رومی



۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

شرایطِ ضعیفِ روابط

ضعیف ترین فیلمی که در چند سال اخیر دیده ام، «شرایط» ساخته ی مریم کشاورز بوده است. فیلمی که به عقیده ی من هیچ برنامه یا موضوعِ مشخصی با خود ندارد و معلوم نیست چه چیز را می خواهد به مخاطب بدهد. پر از صحنه های غیر واقعی از جامعه ی امروز ایران و غلط های فاحش از آنچه که در اینجا وجود دارد.
از جمله سیاه نمایی های بیش از اندازه از اوضاع امروز کشور و دغدغه هایی که شاید تنها بخش کوچکی از خواست جامعه ی امروز باشد. مانندِ محیط مدرسه و نحوه ی دریافت شهریه(!) یا ارائه ی چهره ای عجیب از نهادی امنیتی -که هیچ گاه مشخص نمی شود چه دستگاهی است که همه جا حضور دارد و دیده می شود. از مسجد تا به ظاهر کلانتری و بازجویی های سیاسی و در نهایت حضوری راحت همراه با دوست دختر اش در مهمانیِ شبانه!!!- و جالب که این مامور امنیتی در میان بازجویی (که خیلی جدی و از موضع قدرت به نظر می رسد) ناگهان وا می دهد و همه ی اطلاعات شخصیِ دخترِ فرار کرده اش را به کسی که لحظاتی پیش مورد بازخواست قرار می داد، می دهد. که شاید بازی ضعیفِ بازیگران این اشکالات را بیشتر نمایان کرده باشد.
در کل بخش های این چنینیِ فیلم بسیار ابتدایی بود و به جای نشان دادن درد بیشتر باعث گمراهی می شد.
Circumstance Poster
فیلم حتا در موضوع اصلی خود هم چندان موفق نبوده و هرگز نتوانسته مشکلات زنانِ همجنسگرا در ایران را بیان کند و اساسا مورد متفاوتی را دستمایه ی خود قرار داده است.
آنقدر اشتباه در این فیلم زیاد است که هیچ مورد درستی را نمی تواند القا کند. بعید می دانم تماشاگر ایرانی حس کند که این داستان و این مشکلات در ایران می گذرد وقتی تمامی خانه ها به سبک و معماریِ عربی تزیین شده است یا ماشین ها سنگ فرش ها خیابان ها که هیچ شباهتی به هیچ خیابانی در ایران ندارد. یا مسجد که به خاطر ندارم چنین مسجدی با نشانِ هلال ماه روی گنبد یا مناره اش دیده باشم. هرچند یکی از دلایل غیر قابل لمس بودن فیلم به محدودیات باز می گردد، اما بهتر بود جور دیگری مسایل بیان شود تا اینقدر گاف ها توی ذوق نزند. البته بعید می دانم ذوقی در مخاطب ایجاد شود با لهجه های به ظاهر فارسیِ عجیبِ بسیاری از بازیگرانِ فیلم.

در صحنه هایی حتا تضاد را در رابطه جنسیِ میانِ شیرین و عاطفه می بینیم. یا با شخصیت های پسر که به همان ناچاری و محدودیات در برقراری رابطه در جامعه ایرانی می رسیم، نه همجنسگرایی واقعی. به طوری که گویی تنها برای ارضای بعضی نیاز ها،‌ دو دختر به هم پناه آورده اند و اساسا لزبین نیستند. که این مانع نتیجه گیریِ نهایی و سر خم کردن در برابر جبر ازدواج با جنس مخالف می شود.

ضعفِ دیگری که در فیلم مشهود است به این برمی گردد که هیچ تلاشی صورت نگرفته است که نشان دهد همجنسگرا ها -یا مشخصا لزبین ها- چه دغدغه ای دارند و می توانند مثل همه ی افراد جامعه زندگی کنند و حتا دین دار باشند، زیرا میلِ جنسی شان همواره با آنها بوده و از بدو تولد چنین بوده اند.
حتا صحنه های عشق بازی یا تصوراتِ شیرین و عاطفه هم چندان موفق نبوده و در برگیرنده ی چیزِ جدیدی هرگز نبوده است. پس نمی تواند چیزی از لزبین های ایرانی به مخاطبِ خود اضافه کند.

نویسنده و کارگردان این فیلم مریم کشاورز بوده که در نیویورک به دنیا آمده و کارشناسی ارشدش را در رشته مطالعات خاور نزدیک از دانشگاه میشیگان گرفته است. بازیگران این فیلم هم سارا کاظمی(شیرین) که ایرانی فرانسوی است و نیکول بوشهری(‌عاطفه) که متولد پاکستان است و رضا سیکسو صفایی (برادر عاطفه) می باشند. همچنین این فیلم در جشنواره سینمای ساندنس جايزه ی بهترین فيلم مورد پسند تماشاگران را دريافت کرد.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ادامه دهیم...


امید، مساله ی مهمی است
باید امید را در اعماق خود زنده نگاه داشت
تا بتوانیم بمانیم
بتوانیم زندگی کنیم و این دهر لعنتی را بچرخانیم...

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

بی محابا دیدن


سفر؛ آغازِ یک راه است.
راهی که می تواند
شروعِ مسیرِ تجربه های نو باشد
فرصتی برای گسترده شدنِ آنچه می بینیم، آنچه می شنویم، آنچه می خوانیم، و نتیجتا آنچه می نویسیم
سفر همیشه مولد یک راز است...

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

پیش نویسی برای یک میلاد

در روزهایی به سر می برم که هیچ بهانه ای، حسی را در من به وجود نمی آورد و هیچ مهمی را در خور اهمیت نمی بینم. و در همین روزهاست که رفته رفته به بیست می رسم و دیگر ده گانِ سنم یک نمی ماند. و در این زمان است که کرودکیل ها بیشتر از هر وقتی خودشان را نشان می دهند.
تولد؛ همیشه برای من دارای جایگاهی والا و با ارزش بود. شاید نامم من را وا می داشت که دومین روز از آخرین ماهِ هر تابستان را ارزشمند تلقی کنم و همیشه حس کنم روزی متفاوت است.

اما امسال کروکدیلیست ها عید ندارند و باید در سوگِ تحلیل رفتنِ سازه های شان و از دست دادنِ‌ مقاومت شان زنجموره زنند و زیر لب از خود بپرسند، که چرا تنها روز دلخوشیِ حقیقی این گونه بین الامتحانین(!!) قرار گرفته است. که نه این را کامل دارند، و نه آن را.

امسال باید به جای اندیشدن به روزِ‌ میلاد، دیاگرام های لنگرِ خمشی و برشی را چند باره مرور کنی تا مثلا سازه های معین و نامعین را تحلیل کنی و تیری مزدوج بکشی. یا به جای روز شماری و بازی با روزها، با مفاصل خرپا ها بازی کنی!
تشخیص پایداریِ سازه ها هم احتمالا جایگزین حدس و گمان ها می شود و یقینا با اتصال اجسام می شود فهمید، دیگران، چه می کنند در روز تولدت. و اینگونه به جای فکر کردن به پاسخ هایی که برای تبریک ها باید بدهی، فکرت درگیر کارِ مجازیِ تیر و قاب و البته خرپای لعنتی می شود.

و موهبتی است که در روز اول آخرین ماه تابستان، از خانِ تحلیل سازه بگذری و دومین روز اش به هیچ جایت نباشد و سومین روز اش با مقاومت مصالح بجنگی. و تازه پس از فراغت از شش واحد، تازه به روز دوم بازگردی و خودت را تا خرخره غرق در میلادت کنی که مثلا خوشحالی. که خودت را لوس کنی چرا «یک» دیگر در سمت چپِ عددِ من نیست! و قص علی هذا از این قِسم مسخره بازی هایی از خود بروز دهی که سلامت هر جنبنده ای را به خطر می اندازد.

به هر حال امسال باید بدین ترتیب به استقبالِ دوم شهریور رفت و شاید از بختِ خوش است که بیست و چهارم آگوستِ امسال، برابر است با سوم شهریور ماه. (که فکر می کنم کبیسه گی(!) علت اش باشد)
و این از این جهت خوب است که حجمی از تبریک هایی از افرادی که به واسطه فیس بوک با خبر می شوند، در همان روزی که می خواهم به دستم می رسد. یعنی هنگامی که از تحلیل و مقاومت رها شده ام!

و در آخر هم اینکه از کروکدیل و کروکدیلیست بودنم کمالِ رضایت را دارم و سعی خواهم کرد همین نیمچه احساساتِ بی فایده ای هم که هست را بپوچانم. که وقتی انتظاری از کسی نباشد راحت و بی صدا می شود راه رفت.
دلیلی هم برای یافتِ بهانه ای نمی بینم، وقتی آسایشی هست و می شود از بدیعی ترین توانایی ها -مثل دیدن و شنیدن و خواندن- لذت برد و شاد بود و کم اش، خسته نشد. پس نیازی برای زور زدن و ایجادِ حس های به -زعمِ من مسخره- ی این روز های هم نسلانم هم نیست. پس کروکدیل بهتر از هر چیزی است.

لبخند می زنم و با چشمانی بسته می گویم: میلادِ‌ میلاد همین نزدیکی ها نیست. هر روزی می تواند باشد...


۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

فقط می دانی باید بنویسی


کلمه کلمه اش درد است
وقتی که باید سخن گفت
از چیزی که نمی دانی
یا نمی توانی
که لحظه لحظه ی نگفتن اش
برزخی ست بی پایان

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

سنگ

روی جدول های کنار خیابان راه می رفت...عادتش این بود. دو ماه و بیست و هشت روز از آغاز این عادت روزانه می گذشت. دو ماه و بیست و هشت روز از آخرین بوسه. آن روزها که رنگِ لبانش زیباییِ انحصاری داشت. هر کسی این را نمی فهمید، آن تیرگی با روشنیِ عمیق گم شده در آن. باید در رنگ ها گم می شدی تا بی انتها بودنِ‌ آن را حس کنی.

دیگر همه ی عابران هر روزه ی خیابان «همیشگی» به حضورِ «تهمینه» عادت کرده بودند. روزنامه فروش چهارراه دوم در فکرهایش گفت چند وقتی می شود اینجاست، خسته نمی شود از این همه یک نواختی؟! چندباری هم هوس نزدیک شدن به دخترِ مجهول را کرده بود. زمان برای همه با سرعت می گذشت اما برای او عقربه های ساعت کند شده بود و تابِ جدایی از هم را نداشتند. مدت ها بود پارک را می دید. اما حوصله اش نمی آمد به جای قدم زدن های بی هوده، همین چند قدم را به خود زحمت دهد و تن اش را تا آن سوی خیابان بکشاند...
این بار رفت! درست مقابل حوض معروف پارک ایستاد. فواره ها طوری بود که در نظرِ یک آدم عادی بسیار زیبا می آمد و جا برای توصیفش بسیار. اما برای تهمینه اینگونه نبود. حتا صدای شرشر آب را نمی توانست بشنود. شاید اگر دست هایش را هم درون حوض می کرد، خیس نمی شد.

دفترچه را از جیب بارانیِ سورمه ای رنگی -که کمی برایش گشاد شده بود- در آورد. صفحه اول را انگار برای چنین روزی سفید گذاشته بود. صفحه ی دوم را کند و به مربع های کوچکی تبدیل شان کرد. مردم را از سایه ی  بارانِ کاغذ دید، خیلی کوتاه.
دل اش می خواست خون از نوک انگشت های ظریف اش به حرکت در آید و آن صفحه ی سفید را پر کند. چاره ای برای این کار به ذهنش خطور نکرد. چیزِ به درد بخوری هم با خود نداشت که ایده اش را عملی کند. ناخن هایش را به روی کاغذ فشرد...«سنگ»...به چشم نمی آمد، اما بود. مثل زندگی ای که می کرد، مثل خودش. حس نمی شد، اما بود.
دفترچه را در چند ثانیه ورق زد. تیترِ همه ی آنچه که «زندگی» نامیده بود در آن بود. روز های بد و خوب و دوست داشتنی، وَ بد. شعر های نصفه و نیمه ای که نطفه اش تنها یک بوسه ی از دست رفته بود.
دفترچه ای که در این دو ماه و بیست و هشت روز، همه چیز اش بود. و به چشم شیشه ی عمرِ دیوی به آن می نگریست که گویی با هر تَرَک، وجودش را به سوی نیستی سوق می دهد. نیستی ای که به رهایی بدل گشته بود. اما حالا سَر اش را بالا برد، چشم هایش را بست. نزدیک بود از برخورد باد به پلک های خوابیده روی چشم لذت ببرد -که این خوب نبود. نمی خواست این نابودی برایش ماندگار شود- سرش را پایین آورد، دفترچه را به حوض سپرد و رفت.

دو ماه و دوازده روز پیش، پس از چند سال سیگار را از چند باره از سر گرفته بود. آن همه مقاومت در سخت ترین لحظات را به کنج خاطراتِ بی مصرف نشاند، و حالا در مواقعی که نیازی احساس نمی کرد هم سیگاری آتش می کرد. در تمام مدتی که روی جدول های خیابانِ همیشگی قدم می زد سیگار در دستش بود. گاهی خاموش.
هیچ چیز نداشت و از همان دو ماه و بیست و هشت روزی که همه چیز را رها کرد و به عقیده ی خودش دیگران را از وجودش آزاد کرده بود، شب ها را در خانه ی سیما می گذراند.
سیما را از دورانی دور می شناخت و مدت ها از هم بی خبر بودند. به واسطه ی چند دوست مشترک به هم وصل شده بودند و وقتی دوست ها مصلحت را در دوری دیدند، آن ها هم یکدیگر را ندیدند. هر دو روزگاری زندگی شان شعر بود، اما سیما آنقدر در شعر غرق شد که شعر زده شد.
دو ماه و بیست و نه روز پیش به شکلی داستانی در یک کتاب فروشیِ نه چندان معروف با هم رو به رو شدند و دوباره هم را از سرگرفتند. و تنها چند ساعت بعد دوستی که چندان صمیمی و آشنا نباشد، نیازِ تهمینه شد تا شماره ای که چند ساعت پیش سِیو کرده بود را بگیرد و شبانه و تنها به شهری پناه بَرَد که سیما در آنجا درس می خواند و حالا هم خانه اش برای مدتی می توانست محل مناسبی برای تنهایی باشد.

از او خواسته بود کسی ماجراهایش را نفهمد. به او گفته بود فقط به کمی تنهایی نیاز دارد و پس از چند روز و ارضای این نیاز، باز می گردد. اما نگفت بازگشت به کجا...
همان بلایی که دو ماه و بیست و هشت روز بعد، سر دفترچه ی دوست داشتنی اش آورد، بر سرِ موبایل اش هم آورد تا هیچ جانداری در این خاک از او خبری نداند. طبیعتا خیال اش از بابت سیما راحت بود.

همه چیز برایش بی اهمیت شده بود، حتا دیگر اتفاقات شبِ سیزدهم هم برایش آنقدر دردناک نبود که در خاطراتش بماند. دیگر ارزشی نداشت پا گذاشتن به روی اصول و عقاید، گذشتن و دست کشیدن از رویاهای ذهنی.
خود را تسلیم شده می دید در برابر خواست دیگران. وا داده بود. دل اش خون شده بود از سنگیِ آدم ها و شباهت عجیبِ عشق به سنگ. حتا مرده ها را هم سنگ می دید. همه چیز. اما هرچه تقلا می کرد نمی توانست خود را در آینه، سنگ ببیند یا که در ذهن اش، تهمینه را سنگ تصور کند. شاید منتظر اتفاقاتی بود. اما نه از جنسِ آنی که در دو ماه و بیست و هشت روز پیش رخ داد.
کم کم این روزها هم رنگ تکرار به خود می گرفت. انگار آهسته تقویم ات را ورق بزنی و روزها را دوره کنی. نگاهش به تصمیماتی که قرار بود روزی کبری شوند و روی صفحه ی ذهن اش در تقویم یادداشت کرده بود، می افتاد و به عذابی که می خواست می رسید. خود را به گناهِ زیستن اش تنبیه می کرد، این که هر جانداری این اجازه را در خود می دید که به او ضربه ای در توانِ‌ خود، وارد کند. و با تمام این ها، هنوز «تهمینه» بماند!

در کودکی از شب می ترسید، اما این روزها همه چیز به شکل تاریکیِ ممتد و ساکنی در آمده بود که نفس را در سینه اش می ربود. چهار روزی می شد که کمی آرام گرفته بود. بس که خود را مسافر می دید خسته شده بود. خسته از این رفتن، از این ماندنِ به هر قیمتی. خسته از این نرفتن...
در تمامِ این دو ماه و بیست و نه روز، تمام روش ها برای رها شدن را در ذهن می گذراند و باز متفکرانه به هیچ می چسبید.
مهم تصمیمی بود که سر آخر به آن رسید و می دانست باید چه شود، اما در این که چه کند تردید داشت. دیگر از هیچ چیز هراسی نبود و خود را دوباره به خیابان «همیشگی» زد و با کوله اش ور رفت و رفت تا به جای دیگری برسد. داشت تصمیم اش بر می گشت و روی جدول های کنارِ‌ خیابان راه می رفت و در خود مرد.

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

مصادره


در كُنهِ تمام خوشحالي هايمان چيزهايي هست كه غمگين مان كند، و نگذارد آن چنان كه بايد، شاد زندگي كنيم…
كه فرياد هايمان هم بغض هاي گُم شده در گلو ست…نه چيزي بيش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

هنوز...و هنوز

هی…ما هنوز نفس می كشيم
هنوز مي بينيم و می فهميم
هنوز احساس، هنوز شوق و شور و اشتياق
آری؛ افسوس كه ما هنوز نمرديم…

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

تراژدی باد و خاک

باد؛ خاک را در آغوش کشید
ریشه در گور لرزید، برگ در هوا
آسمان بارید

درخت؛ تن خود را به باد سپرد
شاخه ها در خود لولیدند
باد از اشتیاق طوفان گشت
ساقه ای در زمین شکست
برگی نو متولد شد...

خاک؛ رقصیدن گرفت
گل سراسر وحشت شده بود
سنگینیِ شاخه تن اش را می فشرد
شاخه از مادرش رنجور شد
گل بی تاب مرد
برگ دید.

باد؛ وزیدن گرفت
چمن چشم هایش را بست
زرد می شد، زمین نمناک
نظم طبیعت بر هم زده شده بود

کوه از جنگل دلگیر
جنگل از باغچه.
خیانتی بزرگ به سرانجام رسید
صاعقه؛ «شعشعه ای آذرخش وار» بود
درخت پیر بیدار شده بود
و خود را سوزاند

جنگل بان پی آب دوید
آب از آتش می ترسید
آتش؛
از آب
آب از گِل

باد؛ آتش را بوسید
و سوخت...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

این سطح لعنتی

این سطح است که ما را بیچاره می کند
سنگ می کند...سنگ می شویم...
یک روزمرگی می شود
ویران مان می کند
باید فرار کرد تا رستگار شد!

گریه یا شادی
این ها اگر سطحی باشد ما را به روزمرگی می کشاند
خشک و بی احساس می کندمان
مثل تمام لبخند های تصنعی

«خنده ی لب خاک و گِله
خنده ی اصلی به دِله» ۱
نبایست محو پرانتز های روی صورت شد
که هر لحظه می تواند بگردد

گریه اما یک نیاز است
اشک در وجودت انبار می شود
و نیاز است تازه شوند و تازه کنند
آبشاری سرازیر شود تا خالی شوی
خالی از کینه توزی ها و نفرت

              ***

شادی، فریاد می خواهد
فریاد...از دست خویشتن
طغیان می طلبد...
باید یاغی بود در شادی
تا عمیقا لذت برد
غرق شد که دیگر به لحظه ای حال ات دگرگون نشود
و پایدار باشی و بمانی

آن هنگام که اشک و لبخند در هم آمیخته شود
لذت بی کران شکل می گیرد
و حـــسِ زیبا، حقیقت دارد
« ... نظر فکن به من که من
به هر کجا غریب وار که زیر آسمان دیگری غنوده ام» ۲

حس های مان را در بدو تولد دریابیم و پرورش دهیم
شاید راه فراری باشد از این «سطح لعنتی»
که حرف های بیهوده و نگرش های سطحی؛
با خود به قعر می کشد هر چه دستش رسد
پنهان بمانیم که سوخته نشویم و نبینند مان...؟

بنیان دردسر هایمان از سطح است
که کشت ما را.


*این یک یادداشت ابتدایی‌ست که برای توجیه گسست دکمه‌ی اینتر فشار داده‌شده است.
۱- احمد شاملو/ قصه ی مردی که لب نداشت
۲- سیاوش کسرایی/ شعر وطن

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

در انتظار طلوع

پَرمَر در آيينِ ما نهفته است
سخت است و گاه مايوس كننده
وقتي دوران مي گذرد و نسل ها همچنان در انتظار و اميد… 

انتظار براي طلوع، زيباترينِ انتظار ها ست
مي داني حقيقت است
و رخدادش حتمي ست
كه اميد هميشه با توست و تنها نخواهي ماند
زمين مي گردد…زمان، عقربه ها را مي چرخاند…

وقتي براي طلوع به انتظار مي نشيني؛
انتظارت پاسخ داده مي شود و خورشيد از پَسِ هرچه كه هست، بيرون مي آيد.
و آن هنگام كه پرتو هاي نور را مي بيني، انتظارت به بار مي نشيند
و چشمانت را مي بندي…اميد را باور كن!

اي كاش همه ي انتظار ها براي طلوع مثل هم بود، بي استعاره. 
و طلوع حقيقي -آنقدر حقيقي كه ديگر غروبي نباشد-
روزي فرا رسد…

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

آب، نان و ...


شفیعی کدکنی زندگانی را اینگونه می گوید:

«کمترین تحریر از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه؛ آوازی»

و منِ میم بی اندازه این پاره اش را دوست دارم،
وقتی می گوید، انگار از من می گوید
منی که آرمان هایش را برایش، چرخاندند:

«آنچنان بر ما، به نان و آب، اینجا تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد...
اگر آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود»

این قصه ی بی بال شدنِ خیلی از مردمان این سرزمین است.
آنقدر در مشقت نانشان غرق شدند؛
که زندگی را از دست دادند

مگر نه این است که نان و آب «برای» زندگی ست، نه «بَر» زندگی...؟

۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

سرنوشتِ داوریِ دروغین


هزار و سیصد و نود و یک دقیقه گذشت
و هنوز توپی وارد میدان نشده بود
عده ای دیگران را با خیال باطل گرم کرده بودند
و توپ جمع کن ها می خندیدند
-توپ ها زیر لباسشان پنهان-

بی هدف ترین ضربه ی ممکن را به توپ نواخت
و نیمکت نشینان از آن یک گل ساختند
تا بوده چنین بوده،
خودش در تعجب ماند
، حال داد
دیگر بر نگشت.

از آن به بعد تا در توانش بود تاخت و خیالات باطل را
به هر جهتی کشاند
و خود را کاپیتان می دید
نیمکت نشینان که در رختکن، زندگی تماشاگران را بر هم زده بودند
برایش بازوبندی دروغین دوختند

***

خطاهایش بر کسی پوشیده نبود
داور دست به جیب شد؛
و حساب کرد.

اینجا مکانی ست برای تسویه حساب خاطرات شب قبل
باید به این داوری ها مشکوک شد

جانشان به لبشان رسیده بود از این بازی تشریفاتی
و لیدر ها با شعر و شعارهایی قصد چاپلوسی و نگه داشتن جو داشتند
اما برخی از تماشاگران فهمیده بودند...

عجبا از تماشاگرانی که از دیدن بازی «یک» نفره
-با چند پاسور و تمرین دهنده که در نهایت به همان «یک» باز می گشتند-
خسته نمی شدند؛ ندای اعتراض و تغییر بر خیزد
جایگاه ویژه به تکاپو افتاد.
نیروهای پشت به زمین، رو می شدند
بوی تغییر می آمد
نیمکت نشینان در انتظار «حیا کن، رحا کن» بودند،
تا به لطایف الحیلی اوضاع را به سامان کنند

اما اعتراض ها بسی تکان دهنده تر بودند؛
و سکو ها یک صدا فریاد زدند:
«ای کاش داوری در کار بود»
...

۱۳۹۱ تیر ۶, سه‌شنبه

بازی «ما» و «قانون»


یکی از اصلی ترین خواسته های هاشمی رفسنجانی و دیگر همفکرانش در سال ۱۳۴۳، اجرای کامل قانون اساسی بود*. قانون اساسی ای که در بهترین حالت -یعنی پذیرش متمم آن- شاه را مجبور به سلطنت می کرد، و نه حکومت کردن.
و در چند سال اخیر هم یکی از خواسته های مهم رهبران جنبش سبز، اجرای بی چون و چرای قانون اساسی بوده است.
این مسئله ی مهمی است که در دو دوره ی تاریخی متفاوت، ما خواستار اجرای قانون بوده ایم. یعنی قانون وجود دارد و اگر بحثی شکل می گیرد، پیرامون عدم اجرای صحیح آن است. که مشکل باز به خود ما باز می گردد.
هرچند در رابطه با کامل و صحیح بودن قانون اساسی در هر دو دوره شک و تردید زیاد است. اما این را می رساند که «ما» اصولا قانون را به حساب نمی آوریم و برایش ارزشی قائل نیستیم. نه تنها قانون اساسی که حتا قوانینی مانند راهنمایی و رانندگی و ... هم وجود دارد، اما بحث بر سر اجرایش است. در رابطه با قوانین نانوشته و اخلاقی هم اوضاع به همین ترتیب است. که قانون در زندگی روزمره ی ما بنا به شرایط و لحظه تغییر می کند.
پس این انتظار را هم می شود داشت که هر حکومتی بنا به موقیت خود قوانین را به نفع خود تغییر دهد. -هرچند منصفانه نیست- و چون طبعا حکومت از قدرت بالاتری نسبت به سایرین برخوردار است، این مهم برایش دشوار نیست. (بماند بحث دستگاه های نظارتی که به تقسیم قدرت می رسیم و در اینجا نمی گنجد)
این موارد بار دیگر ثابت می کند که علاوه بر اینکه اصلاح را باید از خودمان شروع کنیم، بلکه قانون مندی و احترام به قانون را هم از خودمان آغاز کنیم. تا بتوانیم در آینده چنین انتظاری را از دیگران هم داشته باشیم. که بار سوم یا حتا بیشتری تکرار نشود.

* اکبر هاشمی رفسنجانی در گفتگو با صادق زیباکلام، منتشر شده در کتاب «هاشمی بدون رتوش»

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

برای آنچه نبودم...

تفاوت بیست و دو با بیست و پنج این است که در بیست و دو آدم نمی ترسد...
دست کم برای من اینگونه است

دلم می خواهد قدم بزنم
مثل پارسال، همان جا
حتا با همان آدم ها
که مرا به هر چیزی بد بین کردند
اصلا خرداد ماه عجیبی ست
به هر چیزش که نگاه می کنی، تعمدا چیزی برای تعجب و تعقل و تفکر می یابی
و بعد تأثر.

نرودا !‌ تو بگو:
«آیا خورشید همان خورشید دیروز است
یا این آتش با آن آتش فرق دارد؟»

سالگرد ها همیشه جالب بودند. گاه روشن...و گاه تیره
روزهایی هم خاکستری
من از شمایی که پارسال را برایم رنگ آمیزی کردید تشکر می کنم
من از شمایی که باعث شدید بهتر به اطرافم نگاه کنم، تشکر می کنم
من از شمایی که مرا با خود بردید و ... هیچ گلایه ای ندارم. 
شما «من» را در «من» ساختید. که این پاداش بزرگی ست. برای آنچه نکرده بودم...

فردا فردا فردا


فردا را یادم نبود
هیچ چیزی هم نمی گویم
درد هایمان به عادت سالانه بدل گشته
هر سال، همین روزها
و دریغ؛
از هر چیزی
که بدم می آید از این همه تکرار و نتواستن...
و این واژه های ضعیف

تمام حرف هایم
قبل از آنکه به روی کاغذ آید
می خواست همین را بگوید:
فردا چه روزی است که هیچ کس درست پاسخ نمی دهد...؟

۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

شکایت داریم...

ما به درد های نوشابه ای عادت داریم
به شیشه ی زیبای پپسی ارادت داریم

به فریب خوردن و تزویر در این ماه عجیب؛
«ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم»