۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

پا خوردن از هستی

مثل فوتبالیستی که هیچ علاقه ای به تیم اش ندارد. می دود و تمامِ تلاش اش را می کند تا گلی را بزند. با تمامِ وجود خود را به در و دیوار می کوبد، تا خودش را اثبات کند. به خودش. از همه ی چیزی که در این زمانه می گذرد بدش می آید. هیچ کدام شان را نمی شناسد. اما یک شهر بر او آوار شدند. هر کس چیزی را بر او فرو می کند. یکی دشنه. یکی درد. یکی آلتش را. همه لبخند می زنند. چشمان اش را می بندد. سرش را کمی پایین می آورد. لبخندی گُم می زند. به تاریخ فحش می دهد. پادشاهی بخیلانه تصویر را در پستوی حرم اش، لای پستان های زنی خریده شده به اسارت کشید. زنی از مرموز بودنِ پادشاه می گوید.
او همچنان می دود و به افسانه ای فکر می کند که روزی باید شهرزاد می شد. اما مُرد. و حالا او از همانی بدش می آید که گذشتگان با آهِ خود ساخته اند. که ای کاش دُزِ خفته گی شان بیشتر می بود و همین را هم بر سرِ ما خراب نمی کردند. آن ها اصالتا در اسارتِ فکر بودند.
می دود و به شادی ای فکر می کند که دچارِ افسردگی شده است. به چگونه گیِ‌ عربده ای که باید بر سرِ همه ی اینان خالی کند. خودش را. در ذهن تصویر می کند. دست هایش را به هم می چسباند و بالا می برد. به چپ. و به راست پایین می آورد. باز هم حال اش از همه به هم می خورد. می خواهد بفهمد چرا بر او شده اند. پاسخ اش را مدت ها پیش گرفته بود. این ها هم که ارزشی ندارد با او باشند. خراب کنند و عذاب دهند. که چه؟ چرا همیشه غمی تهِ دل ها نشسته است؟
او همچنان می دود. مثلِ همان فوتبالیست. اما آن روز می رسد که دست های پیروزی اش را مشت کند و آن فریاد را به سانِ همه ی آن چیزی که بر او رفته، بر سرِ دیگران آوار کند. شادی ای را آغاز کند که وصفی برای اش پیدا نشود. مثلِ این روز هایی که وصفی برای این همه سنگ اندازی و نفرت و دروغ و تظاهر پیدا نمی کند. جوابی نمی دهد و حرکت می کند. انگیزه را در او کور می کنند، اما می رود. به هر جان کندنی. روایتِ تمامِ کسانی را می کند که بد شان نمی آید همه چیز تمام شود. لبخندی می زند. امید به آینده و چه خواهد شدن. او که می داند. به لبخندش معنایی می بخشد که تلخیِ ناب اش را نخواهند فهمید. اما شادیِ پیروزی همین است. همین است؟

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

کاش دنیا تمام شود


يادداشتی به مناسبتِ ٢١ دسامبر و «پايانِ دنيا» :

فرض را بر این بگذاریم که چند روزِ دیگر همه چیز پایان می پذیرد. همه چیز تمام می شود و موعدِ خداحافظی
با این زندگیِ تصنعی فرا می رسد.

شاید در نگاهِ اول کمی ترسناک باشد. اما هرچه جلوتر می رویم می شود پی برد، که «پایانِ دنیا» می تواند موهبت باشد. وقتی با این خبر مواجه می شویم، به کارهایی که نکرده ایم فکر می کنیم. به این که در فرصتِ باقی مانده چه می شود کرد. چه مقدار از حسرت های مان را می توانیم عملی بکنیم. و فکر هایی از این قبیل. شاید بد نباشد کمی هم به آنچه که بر ما گذشته است و انجام داده ایم فکر کنیم. به این فکر کنیم؛ در این چند صد ماهی که زیسته ایم چه کارِ مفیدی کرده ایم؟ چقدر از لحظات مان را واقعا استفاده کرده ایم؟ به چه میزان توانسته ایم از بودنِ مان لذت ببریم؟ یا سوالی جدی تر؛ در این روز هایی که گذرانده ایم، چند روز اش را برای خودمان و به انتخابِ خودمان زندگی کرده ایم؟ به جای آن چیزی که جبر یا انتخابِ دیگران برای خود می نامیم.

به جای حسرتِ آینده را خوردن، بهتر است نگاهی اجمالی به گذشته ی خود (با هر سن و سالی) بی اندازیم. و ببینیم آیا این زیستن، ارزش اش را دارد یا نه. اگر آنطوری زندگی کرده ایم که دوست داشتیم و انتخاب و اختیارِ خودمان برای حرکت در زندگی بوده است، جایی برای نگرانی وجود ندارد. ما برای خودمان زندگی کرده ایم نه دیگر کسان. با این وجود که به خواسته ی خود به این «دنیا» نیامدیم، اما به اجبار نزیسته ایم. زندگی را تبدیل کرده ایم به آنچه که می خواستیم. پس نگران نباش!
اما اگر بودن مان فقط برای دیگران بوده است، اختیارِ خود را زیرِ سوال برده ایم. طوری که حتا خود را هم نشناخته ایم و نمی دانیم از چه می توانیم لذت ببریم. چه چیز را دوست داریم و هدف مان چیست؟ دیگران به ما قبولانده اند که چه چیز زیباست، اما حقیقتِ‌ زیبایی را به جست و جوی خود در نیافته ایم. نگاه مان همواره به دستِ دیگران بوده و زندگیِ خود را بر اساسِ میلِ دیگران جلو بردیم، نه خواستِ خود. شاید آن ها هم متکدیانه به دستِ دیگری نگاه می کردند، که در آن صورت فاجعه ی زیستن تکمیل می شود.

اگر موردِ ما مشابهِ نمونه ی دوم باشد، دو راه برای تصمیم پیرامونِ «پایانِ دنیا» می ماند. اگر فکر می کنیم این قدرت در ما وجود ندارد که مسیرِ زندگی مان را تغییر دهیم تا لذتِ استقلالِ نظری را بچشیم و برای خودمان زندگی کنیم (با مسئولیت پذیریِ‌ کامل) و فکر می کنیم سنگی هستیم که در هیچ میخِ آهنینی فرو نمی رود، بهتر است عطای این بودن را به لقای اش ببخشاییم. زیرا بود و نبودِ ما فرقی به حالِ این دنیا ندارد. پس بهتر است بی خیال اش شویم. با این اوضاع اگر دنیا تمام نشود، ما مثلِ همین روزهایی زندگی خواهیم کرد که تا قبل از ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ گام برداشته ایم. و زندگی برای مان پر است از حسرت های مدام و بی پایان.

اما اگر فکر می کنیم می شود کمی از این حالت -حالتی که ما را وا می دارد به فکر نکردن- فاصله گرفت و تغییر را در خود به وجود آورد، و از همه مهمتر؛ خود را بشناسیم و بدانیم چه می خواهیم و قرار است چه کنیم، جایی برای امیدواری وجود دارد. می توان روشنایی ای در دور دست دید که نویدِ روزهای خوش را می دهد. در این صورت اما تردید جایگزینِ بعضی احساس های دیگر می شود. آنگاه باید به رفتن و پایانی تن دهیم که خیلی دیر فهمیدیم چه قدر می تواند زیبا باشد، اگر به قلمِ‌ خودمان نقاشی اش کنیم. نه به تقلیدِ دیگران.
یک روز هم زیبا زندگی کنیم ارزش دارد. مثل لقمه ی آخرِ غذایی که طعم اش به یاد ماندنی می شود.
راهِ چاره ای وجود ندارد، وقتی قرار باشد دنیا تمام شود، کاری از پسِ‌ ما بر نمی آید. اما اگر دنیا همچنان ادامه داشته باشد، آنگاه ما پیروز شده ایم و موفقیتی بزرگ را به دست آوردیم.

صرف نظر از تمامی این فرضیه ها، دنیا تمام نمی شود. اما فرض کنیم این حادثه رخ می دهد تا فرصتی فراهم شود که تلنگری زده شود به آنچه که بر ما رفته است. و کمی در تکاپوی بهبودِ‌ آینده حرکت کنیم. نه صرفا واژه ی تکرار شده ی «تغییر».
شاید بد نباشد همه چیز (واقعا همه چیز) تمام شود. این پایان برای همه است. از این دنیا رها می شویم و شاید خود را در جایی دیگر، به شکلی دیگر، با نوعی جدید ادامه دهیم.
حتا اگر قرار باشد «پایانِ دنیا» اتفاق بیافتد، فرقی به حالِ این روز هایم ندارد. ما جلو می رویم و حرکت می کنیم همچون گذشته. پنجشنبه شب سر را روی بالش می گذارم و به میانترمِ زبانِ جمعه صبح فکر می کنم، اما ای کاش دنیا تمام شود!

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

هوای من


اين جا هوا منهاي چهار است
ابري
با احساسِ منهاي هشت

اما در اين شهر
هستند كساني كه دماي شان ٤٠ درجه است
آفتابي، ولي با احساسِ بي حسي
يا كساني ديگر
كه در سرماي منهاي بيست يخ مي زنند
و برف بر روياي شان مي نشيند
با احساسِ در هم ريختگي

اما در اين شهر
يك نفر هست كه هواي اش اعداد را نمي شناسد
كمي سرد اش است
ولي گرما را مي تواند القا كند
آسمان اش احساسي دارد،
همچون پيروزي در نبردي حساس

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

آهنگِ افشا شدن

دل ام پُر از رازهاي مخفيانه است
كه در تِشنگيِ گفته شدن، هلاك مي شوند

دوست دارم آدم ها روي صندلي بنشينند
پا روي پا بياندازند، 
با چاي خود را در اين سرما گرم كنند
رازها را يكي يكي بشمارند
و من؛ من و رازها همه چيز را تمام كنيم

راز هاي سر به مهرِ من، نيك آهنگي مي خواهد؛
كه افشايش كند!
و تمام اش كند.

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

رویا ها نمی میرند

چقدر بدم می آید از کسانی که هیچ فوتبال نمی بینند و حالا تمام جو زدگی شان را خرجِ سر هم کردنِ تحلیل هایی بی اساس به فوتبال می کنند.

کسانی که هیچ گاه با فوتبال از ته دل نخندیده اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال طعم شادی و لذت را نچشیده اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال غرور را تجربه نکرده اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال بهت زده نشده اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال دیوانگی و فریاد را نفهمیده اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال روز هایشان خراب نشده.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال رابطه هایشان از دست نرفته.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال اشک نریخته اند.
کسانی که هیچ گاه با فوتبال حسرت نخورده اند.
کسانی که هیچ گاه به واسطه ی فوتبال، غم تمامِ وجود شان را احاطه نکرده است و بی اشک و بی حرکت فقط لحظه ها را نگذرانده اند.
یا به عبارتی کامل تر؛ کسانی که هیچ گاه با فوتبال «زندگی» نکرده اند.

آنها هیچ نمی فهمند دردِ‌ حال ما چیست. و اکنون تنها به بد و بیراه گفتن به اسامی، اوقات شان می گذرد. تا چند ساعت دیگر که موضوعی جدید روی بورسِ تجدُدِ دروغینِ مجازی بی آید و به آن موضوع کوچ کنند.

شما تنها یاد گرفته اید تظاهر کنید. که مثلا میهن پرستید. که به زبان آورید ناسیانولیست هستید، اما در واقع احساسی زود گذر است، نه وطن پرستی. و خواهشا احساسات تان را برای خود نگاه دارید.
وگرنه می دانستید چگونه باید در مقابل یک «شکست» رفتار کرد.

شمایی که اساسا هیچ ربطی به فوتبال ندارید و اکنون ذهنتان مثل من درگیر نیست و اعداد و احتمالات را نمی شمارید و به آینده فکر نمی کنید -و نمی دانید روزهای پایانیِ خرداد ۹۲ علاوه بر انتخابات، روزهای سرنوشت ساز تری هم برای کشورتان هست- و آهِ حسرت نمی کشید و مسائل مهم زندگی تان تحت الشعاع قرار نگرفته است، لطفا خودتان را از این موضوع کنار بکشید تا ما با رویای کوچکِ خودمان سر کنیم.

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

که می رويند و می پوسند و می خشکند و می ريزند


شب است و من راه می روم
راه را می روم و با خود می برم کلماتِ شناورِ پوچی را
من راه می روم و شاملو در گوشِ من می خوانَد:

«در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندين حجره،
در هر حجره چندين مرد
در زنجير...»

من در فکر زندانی می روم که نام اش را گذاشته ایم زندگی...
پیش تر می روم و در من می خواند:

«در اين زنجيريان هستند مردانی
که مُردارِ زنان را دوست مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مردانی
که در رويايشان هر شب زنی
در وحشتِ مرگ از جگر بر مي کشد فرياد.»

من به زنان می اندیشم. تا که مردی که جرم اش، گُذر از ترازِ خاکِ‌ سردِ پست بود، بگوید:

«من اما در زنان چيزي نمی يابم
- گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -»

که بندِ او، همین ها بود.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

که چرا به «سکس» می خندند؟‌


نمی دانم که چرا اساسِ «سکس» برای مردم خنده آور است. مثلا وقتی نمایشی را می بینند که در گوشه ای، اشاره ای به سکس دارد یا ردِ پایی از موضوعی جنسی در آن دیده می شود، ریسه می روند و قاه قاه خنده سر می دهند و بعد فکر می کنند که چگونه به همچین چیزی اجازه ی اجرا داده شده؟ و بعد هم پیشِ خود با سطحی ترین استدلالِ ممکن فضا را باز می پندارند.

حتما با این شرایط اگر در جمعی عمومی فیلمی پورن به نمایش گذاشته شود، آنقدر می خندند و در نهایت همه ی اجزای بدن شان جابه جا می شود، از فرط خنده ی زیاد! و بعد هم عده ای پیدا می شوند و نتیجه می گیرند که این خنده های مستانه، همه از سرِ دردِ شخصی بوده و ریشه در مشکلات جامعه دارد! که خب همچین چیزی علاوه بر امکان پذیر نبودن، تا حد زیادی پاسخ اش هم مشخص است. زیرا که همواره رو و عریان بودن و بی پرده گفتنِ چیزی با اقبال ممکن کمتر مواجه شود. شاید به همین دلیل است که خیلی حرف هایشان را در لفافه بیان می کنند و ایهام هم آرایه ای دلپذیر می شود. یعنی این جذابیتی هم که ایجاد می شود به این خاطر است که «همه چیز» را بیان نمی کند و صرفا اشاره گذرا از جز به کل دارد. که خب البته همین باعث می شود در خیلی از مواقع حرف های مهم پشتِ خنده ها و فکر های ایجاد شده گم شود، و آنی که مطلوب است به مخاطب نرسد. که این در نمایش مشکل ساز تر است و همانند کتاب نیست که بتوانی چند خط برگردی.

بحثی که مطرح کردم نقدِ وجودِ اشاره به سکس در هنر نیست،‌ زیرا که مسئله ای اجتناب ناپذیر است و عنصرِ وجودی و غیر قابل حذف از زندگی است که نتیجتا از هنر هم جدا شدنی نیست و گاهی باعثِ خلق زیبایی هم می شود. بلکه مشکل در این است که بعضی از مخاطبین -و عموم مردم در زندگیِ روزمره و شرایط مشابه- به وجود چنین چیزی می خندند و دیگر به هیچ چیزی توجه ندارند.

فارق از بحث جذابیتِ سکس برای مردم - که تا حدی قابل قبول است و در برهه ای باعثِ رونقِ شبکه هایی مثل فارسی وان و آن سبک سریال های  کلمبیایی شد- اساسا چرا مردمِ ما تا این اندازه به سکس حساس اند و تهِ هر چیزی به چنین مسئله ای ختم می شود؟ در شوخی ها و جک و در کلِ هر چیزی که قرار است خنده ای را به لب بِنِشانَد، اگر درون مایه ای جنسی داشته باشد، خیلی موفق تر می شود. و سوالی که برای من پیش می آید این است که چرا به «سکس» می خندند؟‌
باید به جست و جوی جوابِ این سوال رفت و ساده از کنار آن رد نشد، به بهانه هایی مثل اینکه نمی توانیم جواب اش را بیابیم.

۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه

جبرِ انتخابی

هميشه، همه چيز
در اختيارِ ما نيست و نمي توانيم حد را بسنجيم
اينكه اختيار هم لزوما در دست هاي تو نيست؛
شوخيِ جبريِ زمانه است.

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

روزهای خوب، فرا خواهد رسید

نه این پایانِ ماجراست، نه اگر می باختیم دنیا به پایان می رسید. روزی که به لبنان باختیم یک اتفاقِ ساده ی فوتبالی رخ داد و امروز هم که کره ی بیست و پنجم جهان را بردیم، یک اتفاق دیگر به وقوع پیوست. اما نه از جنسِ اتفاقات رایج برای ما و بعضا عجیب. که این بار با برنامه ریزی و پشتیبانی و تلاش و از همه مهم تر، روحیه و انگیزه برای ما اتفاق افتاد. همین است که ارزشمند می کند این نتیجه را،  و بعد از بازی تا این حد خوشحالی را دیدیم.


اما نکاتِ جالبی هم در نظرهای بعد از بازی می شد پیدا کرد. اینکه عده ای معتقد بودند «کثیف» بردیم!!! احساس می کنم این افراد اساسا معنای کثیف را نمی داند و کثیفِ فوتبالی در نظرشان چیز دیگری ست! نه وقتی را تلف کردیم و نه کسی به عمد و از روی تمارض خودش را روی زمین انداخت. و هر چه بود، مدیریت نتیجه ی به دست آمده در لحظات پایانی بود. که این یک «مهارت» است.

کسانی هم می گفتند، زمانی مثلِ ماست(!) کره را می بردیم و علی کریمی ۳ تا ۳تا به کره می زد!
نه در بازیِ ۲۰۰۴ در چین که کریمی هتریک کرد، و نه حتا در بازیِ تاریخیِ ۱۹۹۶ در امارات که ۲-۶ بردیم، هیچ کدام به سادگی و ماستی(!) به دست نیامد. بازیِ اول دو تیم رقابتی شانه به شانه داشتند و بازی مدام به تساوی کشیده می شد، تا درخششِ مهدوی کیا و کریمی تکمیل شد و گل چهارم به دست آمد. بازیِ دوم هم نیمه ی اول را ۱-۲ باخته به پایان رساندیم و تا دقیقه ۶۵ بازی مساوی و بود و ناگهان طوفانی آغاز شد که ما سالهاست پُز اش را می دهیم.
کره ی جنوبی هم در تاریخ هیچگاه تیمِ ضعیفی نبوده و همواره از قدرت های برترِ این قاره به حساب می آمده. به همین دلیل است که می گوییم دیدارِ سنتی آسیا و با بازی های بزرگی چون آلمان-ایتالیا یا برزیل-آرژانتین مقایسه اش می کنیم.
این ها اساسا غیرِ واقعی دیدنِ مسائلِ موجود و حقیقی است که متاسفانه در اخلاقِ امروزِ جامعه ایران شکل گرفته.



نقشِ کارلوس کِیروش در این بین از هر کسی بیشتر بود. کسی که از زمانِ ورود اش به «تیم ملی» -با تمامِ کاستی و نبود امکاناتِ کافی- شخصیت را رفته رفته به فوتبالِ ایرانی باز می گرداند. فوتبالی که غرق در دروغ و لمپنیسم شده است.
کِیروش؛ انگیزه برای مبارزه و بی تفاوت نبودن را در کنار تمامِ دانشِ فنی اش به تیم اضافه کرد. نباید بی انصافی کرد و نقشِ او در فردای فوتبال مان ساده عبور کنیم.



چیزی که هست، الان باید خوشحال بود از نتیجه ای که به دست آوردیم. اینکه با تمام بضاعت و توان مان، کره ای را که می دانیم چقدر کامل است را بردیم. اینکه به برزیلِ ۲۰۱۴ می توانیم نگاه کنیم و به آینده خوش بین باشیم. اینکه مردم دوباره نگاه شان به «تیم ملی» بر خواهد گشت. اما نباید همه ی وجود مان را برای این خوشحالی خرج کنیم و در بادِ برد اش بخوابیم. بلکه باید واسطه ای باشد برای نگاه بهتر به آینده. که دنیا، تازه از سر گرفته شده است.
امروز هم مثل خیلی از روزهای دیگر بود. همه مصیبت های جهان تکرار شد. تولد ها و مرگ های زیادی صورت گرفت. کسانی همه چیز را از دست دادند و کسانی خیلی چیز ها را به دست آوردند. ما؛ امید را به دست آوردیم. امید به روزهای خوب.

۱۳۹۱ مهر ۱۸, سه‌شنبه

لبخند، نگاه، اشتیاق

همه ی آدم ها در بعضی مناسبات یکنواخت هستند. هر چقدر هم که تفاوت شان زمین تا آسمان باشد. نیاز به حضورِ بعضی خواستنی ها برای همه هست. مثلِ نیازِ به آب.

اشتیاق هم یکی از آن ها است. انسان برای اینکه بودن اش از روزمرگی خارج شود، خود را به خود به اثبات رسانَد، نیاز دارد که «شور» را در خود باز آفرینی کند. می گویم باز آفرینی چون گمان می کنم روزی در وجود همه ی ما بوده و روی اش خط کشیده ایم. حتا نا خواسته در کودکی.

نمی شود همیشه چشم ها را بست و به استقلال ات افتخار کنی. که پس از مدت ها خواهی فهمید این هرگز نام اش پیروزی نبوده. که همان «باخت» بوده، اما در لباسی زیبا تر. شاید هم در این بین به چیزهایی رسیده باشی، اما آن چیزها تنها بخشی هستند که نیاز به تکامل دارند. و اگر به کمال نرسند، ابتر خواهند ماند.

هر کسی نیاز دارد به دوست داشتنِ چیزی. دوست داشته شدنِ از کسی. و کسی را دوست داشتن. که همچون مسیری است که برای رسیدن به مقصد باید از آن گذر کرد. و اگر بدان برنخوریم، بدین معنی ست که راه را گم کرده ایم و هیچ گاه نخواهیم رسید. نه یافتِ راهی ساده.

گاهی حتا به این می رسیم، که ما اساسا کَس یا کَسان را دوست نداریم، بلکه آنچه از کنار این کُنِش ها به وجود می آید ما را مجذوب خود می کند. و آن، همان اشتیاق است. و در این اشتیاق باید او شد. به او رسید. باید آیینه ی جان شود، چهره ی تابانِ او (۱). تا بفهمند جان هایشان به یک جا می رسد. که همه ی این ها در کنارِ یکدیگر معنای زندگی را رقم خواهند زد. و آنگاه اعتزال و انزوا معنا نخواهد داشت. پس باید خود را از این وضعِ موجود بیرون برانیم.
اشتیاق؛ کلمه را می سازد. و کلمه، همه چیز.



۱- آیینه جان شده، چهره ی تابانِ تو/ هر دو یکی بوده ایم، جانِ من و جانِ تو - رومی



۱۳۹۱ مهر ۱۲, چهارشنبه

شرایطِ ضعیفِ روابط

ضعیف ترین فیلمی که در چند سال اخیر دیده ام، «شرایط» ساخته ی مریم کشاورز بوده است. فیلمی که به عقیده ی من هیچ برنامه یا موضوعِ مشخصی با خود ندارد و معلوم نیست چه چیز را می خواهد به مخاطب بدهد. پر از صحنه های غیر واقعی از جامعه ی امروز ایران و غلط های فاحش از آنچه که در اینجا وجود دارد.
از جمله سیاه نمایی های بیش از اندازه از اوضاع امروز کشور و دغدغه هایی که شاید تنها بخش کوچکی از خواست جامعه ی امروز باشد. مانندِ محیط مدرسه و نحوه ی دریافت شهریه(!) یا ارائه ی چهره ای عجیب از نهادی امنیتی -که هیچ گاه مشخص نمی شود چه دستگاهی است که همه جا حضور دارد و دیده می شود. از مسجد تا به ظاهر کلانتری و بازجویی های سیاسی و در نهایت حضوری راحت همراه با دوست دختر اش در مهمانیِ شبانه!!!- و جالب که این مامور امنیتی در میان بازجویی (که خیلی جدی و از موضع قدرت به نظر می رسد) ناگهان وا می دهد و همه ی اطلاعات شخصیِ دخترِ فرار کرده اش را به کسی که لحظاتی پیش مورد بازخواست قرار می داد، می دهد. که شاید بازی ضعیفِ بازیگران این اشکالات را بیشتر نمایان کرده باشد.
در کل بخش های این چنینیِ فیلم بسیار ابتدایی بود و به جای نشان دادن درد بیشتر باعث گمراهی می شد.
Circumstance Poster
فیلم حتا در موضوع اصلی خود هم چندان موفق نبوده و هرگز نتوانسته مشکلات زنانِ همجنسگرا در ایران را بیان کند و اساسا مورد متفاوتی را دستمایه ی خود قرار داده است.
آنقدر اشتباه در این فیلم زیاد است که هیچ مورد درستی را نمی تواند القا کند. بعید می دانم تماشاگر ایرانی حس کند که این داستان و این مشکلات در ایران می گذرد وقتی تمامی خانه ها به سبک و معماریِ عربی تزیین شده است یا ماشین ها سنگ فرش ها خیابان ها که هیچ شباهتی به هیچ خیابانی در ایران ندارد. یا مسجد که به خاطر ندارم چنین مسجدی با نشانِ هلال ماه روی گنبد یا مناره اش دیده باشم. هرچند یکی از دلایل غیر قابل لمس بودن فیلم به محدودیات باز می گردد، اما بهتر بود جور دیگری مسایل بیان شود تا اینقدر گاف ها توی ذوق نزند. البته بعید می دانم ذوقی در مخاطب ایجاد شود با لهجه های به ظاهر فارسیِ عجیبِ بسیاری از بازیگرانِ فیلم.

در صحنه هایی حتا تضاد را در رابطه جنسیِ میانِ شیرین و عاطفه می بینیم. یا با شخصیت های پسر که به همان ناچاری و محدودیات در برقراری رابطه در جامعه ایرانی می رسیم، نه همجنسگرایی واقعی. به طوری که گویی تنها برای ارضای بعضی نیاز ها،‌ دو دختر به هم پناه آورده اند و اساسا لزبین نیستند. که این مانع نتیجه گیریِ نهایی و سر خم کردن در برابر جبر ازدواج با جنس مخالف می شود.

ضعفِ دیگری که در فیلم مشهود است به این برمی گردد که هیچ تلاشی صورت نگرفته است که نشان دهد همجنسگرا ها -یا مشخصا لزبین ها- چه دغدغه ای دارند و می توانند مثل همه ی افراد جامعه زندگی کنند و حتا دین دار باشند، زیرا میلِ جنسی شان همواره با آنها بوده و از بدو تولد چنین بوده اند.
حتا صحنه های عشق بازی یا تصوراتِ شیرین و عاطفه هم چندان موفق نبوده و در برگیرنده ی چیزِ جدیدی هرگز نبوده است. پس نمی تواند چیزی از لزبین های ایرانی به مخاطبِ خود اضافه کند.

نویسنده و کارگردان این فیلم مریم کشاورز بوده که در نیویورک به دنیا آمده و کارشناسی ارشدش را در رشته مطالعات خاور نزدیک از دانشگاه میشیگان گرفته است. بازیگران این فیلم هم سارا کاظمی(شیرین) که ایرانی فرانسوی است و نیکول بوشهری(‌عاطفه) که متولد پاکستان است و رضا سیکسو صفایی (برادر عاطفه) می باشند. همچنین این فیلم در جشنواره سینمای ساندنس جايزه ی بهترین فيلم مورد پسند تماشاگران را دريافت کرد.

۱۳۹۱ مهر ۴, سه‌شنبه

ادامه دهیم...


امید، مساله ی مهمی است
باید امید را در اعماق خود زنده نگاه داشت
تا بتوانیم بمانیم
بتوانیم زندگی کنیم و این دهر لعنتی را بچرخانیم...

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

بی محابا دیدن


سفر؛ آغازِ یک راه است.
راهی که می تواند
شروعِ مسیرِ تجربه های نو باشد
فرصتی برای گسترده شدنِ آنچه می بینیم، آنچه می شنویم، آنچه می خوانیم، و نتیجتا آنچه می نویسیم
سفر همیشه مولد یک راز است...

۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

پیش نویسی برای یک میلاد

در روزهایی به سر می برم که هیچ بهانه ای، حسی را در من به وجود نمی آورد و هیچ مهمی را در خور اهمیت نمی بینم. و در همین روزهاست که رفته رفته به بیست می رسم و دیگر ده گانِ سنم یک نمی ماند. و در این زمان است که کرودکیل ها بیشتر از هر وقتی خودشان را نشان می دهند.
تولد؛ همیشه برای من دارای جایگاهی والا و با ارزش بود. شاید نامم من را وا می داشت که دومین روز از آخرین ماهِ هر تابستان را ارزشمند تلقی کنم و همیشه حس کنم روزی متفاوت است.

اما امسال کروکدیلیست ها عید ندارند و باید در سوگِ تحلیل رفتنِ سازه های شان و از دست دادنِ‌ مقاومت شان زنجموره زنند و زیر لب از خود بپرسند، که چرا تنها روز دلخوشیِ حقیقی این گونه بین الامتحانین(!!) قرار گرفته است. که نه این را کامل دارند، و نه آن را.

امسال باید به جای اندیشدن به روزِ‌ میلاد، دیاگرام های لنگرِ خمشی و برشی را چند باره مرور کنی تا مثلا سازه های معین و نامعین را تحلیل کنی و تیری مزدوج بکشی. یا به جای روز شماری و بازی با روزها، با مفاصل خرپا ها بازی کنی!
تشخیص پایداریِ سازه ها هم احتمالا جایگزین حدس و گمان ها می شود و یقینا با اتصال اجسام می شود فهمید، دیگران، چه می کنند در روز تولدت. و اینگونه به جای فکر کردن به پاسخ هایی که برای تبریک ها باید بدهی، فکرت درگیر کارِ مجازیِ تیر و قاب و البته خرپای لعنتی می شود.

و موهبتی است که در روز اول آخرین ماه تابستان، از خانِ تحلیل سازه بگذری و دومین روز اش به هیچ جایت نباشد و سومین روز اش با مقاومت مصالح بجنگی. و تازه پس از فراغت از شش واحد، تازه به روز دوم بازگردی و خودت را تا خرخره غرق در میلادت کنی که مثلا خوشحالی. که خودت را لوس کنی چرا «یک» دیگر در سمت چپِ عددِ من نیست! و قص علی هذا از این قِسم مسخره بازی هایی از خود بروز دهی که سلامت هر جنبنده ای را به خطر می اندازد.

به هر حال امسال باید بدین ترتیب به استقبالِ دوم شهریور رفت و شاید از بختِ خوش است که بیست و چهارم آگوستِ امسال، برابر است با سوم شهریور ماه. (که فکر می کنم کبیسه گی(!) علت اش باشد)
و این از این جهت خوب است که حجمی از تبریک هایی از افرادی که به واسطه فیس بوک با خبر می شوند، در همان روزی که می خواهم به دستم می رسد. یعنی هنگامی که از تحلیل و مقاومت رها شده ام!

و در آخر هم اینکه از کروکدیل و کروکدیلیست بودنم کمالِ رضایت را دارم و سعی خواهم کرد همین نیمچه احساساتِ بی فایده ای هم که هست را بپوچانم. که وقتی انتظاری از کسی نباشد راحت و بی صدا می شود راه رفت.
دلیلی هم برای یافتِ بهانه ای نمی بینم، وقتی آسایشی هست و می شود از بدیعی ترین توانایی ها -مثل دیدن و شنیدن و خواندن- لذت برد و شاد بود و کم اش، خسته نشد. پس نیازی برای زور زدن و ایجادِ حس های به -زعمِ من مسخره- ی این روز های هم نسلانم هم نیست. پس کروکدیل بهتر از هر چیزی است.

لبخند می زنم و با چشمانی بسته می گویم: میلادِ‌ میلاد همین نزدیکی ها نیست. هر روزی می تواند باشد...


۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

فقط می دانی باید بنویسی


کلمه کلمه اش درد است
وقتی که باید سخن گفت
از چیزی که نمی دانی
یا نمی توانی
که لحظه لحظه ی نگفتن اش
برزخی ست بی پایان

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

سنگ

روی جدول های کنار خیابان راه می رفت...عادتش این بود. دو ماه و بیست و هشت روز از آغاز این عادت روزانه می گذشت. دو ماه و بیست و هشت روز از آخرین بوسه. آن روزها که رنگِ لبانش زیباییِ انحصاری داشت. هر کسی این را نمی فهمید، آن تیرگی با روشنیِ عمیق گم شده در آن. باید در رنگ ها گم می شدی تا بی انتها بودنِ‌ آن را حس کنی.

دیگر همه ی عابران هر روزه ی خیابان «همیشگی» به حضورِ «تهمینه» عادت کرده بودند. روزنامه فروش چهارراه دوم در فکرهایش گفت چند وقتی می شود اینجاست، خسته نمی شود از این همه یک نواختی؟! چندباری هم هوس نزدیک شدن به دخترِ مجهول را کرده بود. زمان برای همه با سرعت می گذشت اما برای او عقربه های ساعت کند شده بود و تابِ جدایی از هم را نداشتند. مدت ها بود پارک را می دید. اما حوصله اش نمی آمد به جای قدم زدن های بی هوده، همین چند قدم را به خود زحمت دهد و تن اش را تا آن سوی خیابان بکشاند...
این بار رفت! درست مقابل حوض معروف پارک ایستاد. فواره ها طوری بود که در نظرِ یک آدم عادی بسیار زیبا می آمد و جا برای توصیفش بسیار. اما برای تهمینه اینگونه نبود. حتا صدای شرشر آب را نمی توانست بشنود. شاید اگر دست هایش را هم درون حوض می کرد، خیس نمی شد.

دفترچه را از جیب بارانیِ سورمه ای رنگی -که کمی برایش گشاد شده بود- در آورد. صفحه اول را انگار برای چنین روزی سفید گذاشته بود. صفحه ی دوم را کند و به مربع های کوچکی تبدیل شان کرد. مردم را از سایه ی  بارانِ کاغذ دید، خیلی کوتاه.
دل اش می خواست خون از نوک انگشت های ظریف اش به حرکت در آید و آن صفحه ی سفید را پر کند. چاره ای برای این کار به ذهنش خطور نکرد. چیزِ به درد بخوری هم با خود نداشت که ایده اش را عملی کند. ناخن هایش را به روی کاغذ فشرد...«سنگ»...به چشم نمی آمد، اما بود. مثل زندگی ای که می کرد، مثل خودش. حس نمی شد، اما بود.
دفترچه را در چند ثانیه ورق زد. تیترِ همه ی آنچه که «زندگی» نامیده بود در آن بود. روز های بد و خوب و دوست داشتنی، وَ بد. شعر های نصفه و نیمه ای که نطفه اش تنها یک بوسه ی از دست رفته بود.
دفترچه ای که در این دو ماه و بیست و هشت روز، همه چیز اش بود. و به چشم شیشه ی عمرِ دیوی به آن می نگریست که گویی با هر تَرَک، وجودش را به سوی نیستی سوق می دهد. نیستی ای که به رهایی بدل گشته بود. اما حالا سَر اش را بالا برد، چشم هایش را بست. نزدیک بود از برخورد باد به پلک های خوابیده روی چشم لذت ببرد -که این خوب نبود. نمی خواست این نابودی برایش ماندگار شود- سرش را پایین آورد، دفترچه را به حوض سپرد و رفت.

دو ماه و دوازده روز پیش، پس از چند سال سیگار را از چند باره از سر گرفته بود. آن همه مقاومت در سخت ترین لحظات را به کنج خاطراتِ بی مصرف نشاند، و حالا در مواقعی که نیازی احساس نمی کرد هم سیگاری آتش می کرد. در تمام مدتی که روی جدول های خیابانِ همیشگی قدم می زد سیگار در دستش بود. گاهی خاموش.
هیچ چیز نداشت و از همان دو ماه و بیست و هشت روزی که همه چیز را رها کرد و به عقیده ی خودش دیگران را از وجودش آزاد کرده بود، شب ها را در خانه ی سیما می گذراند.
سیما را از دورانی دور می شناخت و مدت ها از هم بی خبر بودند. به واسطه ی چند دوست مشترک به هم وصل شده بودند و وقتی دوست ها مصلحت را در دوری دیدند، آن ها هم یکدیگر را ندیدند. هر دو روزگاری زندگی شان شعر بود، اما سیما آنقدر در شعر غرق شد که شعر زده شد.
دو ماه و بیست و نه روز پیش به شکلی داستانی در یک کتاب فروشیِ نه چندان معروف با هم رو به رو شدند و دوباره هم را از سرگرفتند. و تنها چند ساعت بعد دوستی که چندان صمیمی و آشنا نباشد، نیازِ تهمینه شد تا شماره ای که چند ساعت پیش سِیو کرده بود را بگیرد و شبانه و تنها به شهری پناه بَرَد که سیما در آنجا درس می خواند و حالا هم خانه اش برای مدتی می توانست محل مناسبی برای تنهایی باشد.

از او خواسته بود کسی ماجراهایش را نفهمد. به او گفته بود فقط به کمی تنهایی نیاز دارد و پس از چند روز و ارضای این نیاز، باز می گردد. اما نگفت بازگشت به کجا...
همان بلایی که دو ماه و بیست و هشت روز بعد، سر دفترچه ی دوست داشتنی اش آورد، بر سرِ موبایل اش هم آورد تا هیچ جانداری در این خاک از او خبری نداند. طبیعتا خیال اش از بابت سیما راحت بود.

همه چیز برایش بی اهمیت شده بود، حتا دیگر اتفاقات شبِ سیزدهم هم برایش آنقدر دردناک نبود که در خاطراتش بماند. دیگر ارزشی نداشت پا گذاشتن به روی اصول و عقاید، گذشتن و دست کشیدن از رویاهای ذهنی.
خود را تسلیم شده می دید در برابر خواست دیگران. وا داده بود. دل اش خون شده بود از سنگیِ آدم ها و شباهت عجیبِ عشق به سنگ. حتا مرده ها را هم سنگ می دید. همه چیز. اما هرچه تقلا می کرد نمی توانست خود را در آینه، سنگ ببیند یا که در ذهن اش، تهمینه را سنگ تصور کند. شاید منتظر اتفاقاتی بود. اما نه از جنسِ آنی که در دو ماه و بیست و هشت روز پیش رخ داد.
کم کم این روزها هم رنگ تکرار به خود می گرفت. انگار آهسته تقویم ات را ورق بزنی و روزها را دوره کنی. نگاهش به تصمیماتی که قرار بود روزی کبری شوند و روی صفحه ی ذهن اش در تقویم یادداشت کرده بود، می افتاد و به عذابی که می خواست می رسید. خود را به گناهِ زیستن اش تنبیه می کرد، این که هر جانداری این اجازه را در خود می دید که به او ضربه ای در توانِ‌ خود، وارد کند. و با تمام این ها، هنوز «تهمینه» بماند!

در کودکی از شب می ترسید، اما این روزها همه چیز به شکل تاریکیِ ممتد و ساکنی در آمده بود که نفس را در سینه اش می ربود. چهار روزی می شد که کمی آرام گرفته بود. بس که خود را مسافر می دید خسته شده بود. خسته از این رفتن، از این ماندنِ به هر قیمتی. خسته از این نرفتن...
در تمامِ این دو ماه و بیست و نه روز، تمام روش ها برای رها شدن را در ذهن می گذراند و باز متفکرانه به هیچ می چسبید.
مهم تصمیمی بود که سر آخر به آن رسید و می دانست باید چه شود، اما در این که چه کند تردید داشت. دیگر از هیچ چیز هراسی نبود و خود را دوباره به خیابان «همیشگی» زد و با کوله اش ور رفت و رفت تا به جای دیگری برسد. داشت تصمیم اش بر می گشت و روی جدول های کنارِ‌ خیابان راه می رفت و در خود مرد.

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

مصادره


در كُنهِ تمام خوشحالي هايمان چيزهايي هست كه غمگين مان كند، و نگذارد آن چنان كه بايد، شاد زندگي كنيم…
كه فرياد هايمان هم بغض هاي گُم شده در گلو ست…نه چيزي بيش.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

هنوز...و هنوز

هی…ما هنوز نفس می كشيم
هنوز مي بينيم و می فهميم
هنوز احساس، هنوز شوق و شور و اشتياق
آری؛ افسوس كه ما هنوز نمرديم…

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

تراژدی باد و خاک

باد؛ خاک را در آغوش کشید
ریشه در گور لرزید، برگ در هوا
آسمان بارید

درخت؛ تن خود را به باد سپرد
شاخه ها در خود لولیدند
باد از اشتیاق طوفان گشت
ساقه ای در زمین شکست
برگی نو متولد شد...

خاک؛ رقصیدن گرفت
گل سراسر وحشت شده بود
سنگینیِ شاخه تن اش را می فشرد
شاخه از مادرش رنجور شد
گل بی تاب مرد
برگ دید.

باد؛ وزیدن گرفت
چمن چشم هایش را بست
زرد می شد، زمین نمناک
نظم طبیعت بر هم زده شده بود

کوه از جنگل دلگیر
جنگل از باغچه.
خیانتی بزرگ به سرانجام رسید
صاعقه؛ «شعشعه ای آذرخش وار» بود
درخت پیر بیدار شده بود
و خود را سوزاند

جنگل بان پی آب دوید
آب از آتش می ترسید
آتش؛
از آب
آب از گِل

باد؛ آتش را بوسید
و سوخت...

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

این سطح لعنتی

این سطح است که ما را بیچاره می کند
سنگ می کند...سنگ می شویم...
یک روزمرگی می شود
ویران مان می کند
باید فرار کرد تا رستگار شد!

گریه یا شادی
این ها اگر سطحی باشد ما را به روزمرگی می کشاند
خشک و بی احساس می کندمان
مثل تمام لبخند های تصنعی

«خنده ی لب خاک و گِله
خنده ی اصلی به دِله» ۱
نبایست محو پرانتز های روی صورت شد
که هر لحظه می تواند بگردد

گریه اما یک نیاز است
اشک در وجودت انبار می شود
و نیاز است تازه شوند و تازه کنند
آبشاری سرازیر شود تا خالی شوی
خالی از کینه توزی ها و نفرت

              ***

شادی، فریاد می خواهد
فریاد...از دست خویشتن
طغیان می طلبد...
باید یاغی بود در شادی
تا عمیقا لذت برد
غرق شد که دیگر به لحظه ای حال ات دگرگون نشود
و پایدار باشی و بمانی

آن هنگام که اشک و لبخند در هم آمیخته شود
لذت بی کران شکل می گیرد
و حـــسِ زیبا، حقیقت دارد
« ... نظر فکن به من که من
به هر کجا غریب وار که زیر آسمان دیگری غنوده ام» ۲

حس های مان را در بدو تولد دریابیم و پرورش دهیم
شاید راه فراری باشد از این «سطح لعنتی»
که حرف های بیهوده و نگرش های سطحی؛
با خود به قعر می کشد هر چه دستش رسد
پنهان بمانیم که سوخته نشویم و نبینند مان...؟

بنیان دردسر هایمان از سطح است
که کشت ما را.


*این یک یادداشت ابتدایی‌ست که برای توجیه گسست دکمه‌ی اینتر فشار داده‌شده است.
۱- احمد شاملو/ قصه ی مردی که لب نداشت
۲- سیاوش کسرایی/ شعر وطن